معنی انتصاب
4 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) برپای خاستن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). برپا شدن. (غیاث اللغات). || بکاری قیام کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). یقال انتصب للامر؛ اذا قام له. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء): اصدر امیرالمؤمنین کتابه هذا و قد استقامت له الامور و جری علی اذلاله التدبیر و انتصب منصب آبائه الراشدین. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۱). || بنصب شدن حرف. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی). حرکت نصب دادن حرفی را. (از اقرب الموارد). || گماشتن. گماردن. نصب کردن. (فرهنگ فارسی معین). || مطاوعهٔ نَصَبَ کند. (از اقرب الموارد). رجوع به نَصْب شود. || (اصطلاح طب قدیم) بیماریی که نفس در آن بخوبی نیاید و بیمار آرام نداشته باشد مگر آنکه راست نشیند و گردن را راست و کشیده دارد. (از تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ج ۲ ص ۵۱ س ۲۰). || (اِمص) برپاخاستگی. || راست شدگی. (ناظم الاطباء). || به قرار شدن. بکاری قیام کردن. منصوب شدن. (فرهنگ فارسی معین). - انتصاب کسی بشغلی و منصبی؛ اعطای آن شغل به وی. تفویض آن منصب باو. (فرهنگ فارسی معین). - انتصاب یافتن؛ برقرار شدن : خسرو خورشیدچتر آنکه ز کلک و کفش پرچم شب یافت رنگ رایت صبح انتصاب. خاقانی.
کلمات همقافیه با «انتصاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر