معنی انبوهی
4 بازدید
[ اَمْ ] (حامص) فراوانی و افزونی و بسیاری و کثرت و جمعیت و جماعت. (ناظم الاطباء). بسیاری. تعدد. تکثر. کثرت. جمعیت. (فرهنگ فارسی معین). کثافت. زحام. ازدحام. تزاحم. گشنی. (یادداشت مؤلف): چون کَشَف انبوهی غوغا بدیدبانگ و ژخّ مردمان خشم آورید. رودکی (از صحاح الفرس) (احوال و اشعار رودکی ص ۱۸۴). هنوز روز نبود که همهٔ کوفه سیاه پوشیدند و مردمان بمزگت جامع آمدند و از انبوهی بر یکدیگر نشستند. (ترجمهٔ تاریخ طبری). تا نماز پیشین انبوهی بودی. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۶). انبوهی یاران که دوربین و کاردان نباشند عین مضرتست. (کلیله و دمنه). از ترکستان بحکم انبوهی خانه و تنگی چراخور بولایت ماوراءالنهر آمدند. (راحةالصدور راوندی). خمر؛ جماعت مردم و انبوهی آنها. دیب؛ انبوهی موی. دأدأة؛ انبوهی. لکاک؛ انبوهی. خمر؛ تمامی موی سر و انبوهی آن. غنثرة؛ انبوهی... و بسیاری موی سر. غمرة؛ انبوهی مردم. (منتهی الارب). || پری. مملو بودن. (فرهنگ فارسی معین). || هنگفتی و گندگی و اشتغال. (ناظم الاطباء). || هنگامه و غوغا. (فرهنگ فارسی معین). - انبوهی جنگل. دربارهٔ انبوهی جنگل از نظر جنگلکاری، رجوع به جنگل شناسی کریم ساعی ج ۲ ص ۳۲ شود.
کلمات همقافیه با «انبوهی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هی» برای سرودن شعر