معنی انباق
6 بازدید
[ اَمْ ] (اِ) دیوث. (ناظم الاطباء). سر دیوثان. رئیس دیوثان. (فرهنگ شعوری ج ۱ ورق ۱۱۳ الف): همیشه دست بخیر باشدت بوفاق بکارساز مجردان شوی انباق (کذا). عبید زاکانی (از فرهنگ شعوری ج ۱ ورق ۱۱۳ الف).[ اِمْ ] (ع مص) سست تیز دادن. (منتهی الارب) (آنندراج): انبق انباقاً؛ سست تیز داد. (ناظم الاطباء). باد رها کردن از دبر. باد بی آواز کردن. (یادداشت مؤلف). || زن را با تازیانه زدن: انبق بالمرأة؛ زد او را بتازیانه. (از اقرب الموارد).[ اَمْ ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان اهر با ۳۸۴ تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و حبوب است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «انباق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر