معنی املاک
6 بازدید
[ اِ ] (ع مص) مُلک گردانیدن چیزی کسی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مالک چیزی گردانیدن. (غیاث اللغات). || پادشاه کردن کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). پادشاه کردن. (تاج المصادر بیهقی). || خمیر سخت و نیکو کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نیکو سرشتن آرد. (تاج المصادر بیهقی). || قادر گردیدن بچه بر پیروی مادر. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || زن دادن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (آنندراج) (ناظم الاطباء). گویند املکته ایاها. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || زن خواستن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). گویند اُمْلِک، بطور مجهول. || طلاق دادن، گویند اُملکت المرأة امرها، بطور مجهول؛ طلاق داده شد آن زن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || (اِ) تزویج و عقد و نکاح. (از ناظم الاطباء). عقد و نکاح. (آنندراج). گویند شهدنا املاکه؛ حاضر آمدیم در عقد و نکاح او. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). و همچنین گویند کنا فی املاکه و جئنا من املاکه؛ ای نکاحه و تزوجه. (از ناظم الاطباء).[ اَ ] (ع اِ) جِ مَلْک و مَلِک. (از اقرب الموارد). پادشاهان. (آنندراج). || جِ مَلَک. (از اقرب الموارد). فرشتگان. (آنندراج): چون تو قوت داده ای املاک را که بدرّانند این افلاک را.مولوی (مثنوی). خاک آدم چونکه شد چالاک حق پیش خاکش سر نهد املاک حق. مولوی (مثنوی). || جِ مُلْک. (از اقرب الموارد). ملکها و دولتها. || ثروتها و مالها و اموال و اراضی متفرقه. (ناظم الاطباء): آنکه فقیه است از املاک او پاکتر آنست که از رشوت است. ناصرخسرو. بندیش که شد ملک سلیمان و سلیمان چونانکه سکندر شد با ملک سکندر امروز چه فرقست ازین ملک بدان ملک این مرده و آن مرده و املاک مبتّر. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۱۷۲). املاک هلاک شد و ضیاع بضیاع رسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). املاک بفروخت و از عهدهٔ بقایا که بر او متوجه بود بیرون آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). سلطان ضیاع و املاک ایشان بنواحی غرش از ایشان بخرید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). حاکم از گفتن او برنجید و برنجانید تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت. (گلستان). خداوند اسباب و املاک و سیم.(بوستان). گر زآنکه ببخشایی فضلست بر اصحابت ور زآنکه بسوزانی حکمست بر املاکت. سعدی. || جِ مُلْک، عالم شهادت و ناسوت : ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد آتشی از جگر جام در املاک انداز.حافظ. - ابوالاملاک؛ لقب علی بن عبدالعدبن عباس است. (از یادداشت مؤلف). - املاک مرسله؛ در صورتی است که دو نفر بر یک چیز شهادت دهند اما سبب ملک را ذکر ننمایند، آن ملک اگر کنیز باشد وطی او جائز نیست و اگر خانه باشد باید شاهدان (دو شاهد) خسارت آنرا بعهده گیرند. (از تعریفات جرجانی). - مدینةالاملاک؛ لقب شهر طُلَیْطُله. (از یادداشت مؤلف).[ ] (اِخ) دهی است از بلوک جرهٔ فارس در دوفرسنگی شمال اشفایقان. (از فارسنامهٔ ناصری).
کلمات همقافیه با «املاک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اک» برای سرودن شعر