معنی املاق
5 بازدید
[ اِ ] (ع مص) درویش شدن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی) (ترجمان ترتیب عادل) (آنندراج). درویش گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تباه کردن [ مال ] و درویش شدن. (تاج المصادر بیهقی). و از آنست قول خداوند:{/B وَ لاََ تَقْتُلُوا أَوْلاََدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاََقٍ ۱-۶۱۷:۳۱/} (قرآن ۱۷/۳۱). (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). بی چیز شدن بر اثر انفاق مال. و اصل آن از مَلَق به معنی نرم گردانیدن است برای اینکه فقر انسان را خوار می کند و نرم می گرداند، گویند املق الرجل ما معه؛ وقتی که خارج کند آنرا از دستش و نگه ندارد. (از اقرب الموارد). || بچه افکندن اسب ماده و ناقه. (منتهی الارب) (آنندراج). بچه افکندن مادیان و ناقه. (ناظم الاطباء). بچه افکندن مادیان. (از اقرب الموارد). || شستن جامه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بیرون کردن و بردن روزگار مال کسی را از دستش، گویند املقه الخطوب؛ وقتی که بی چیز گرداند او را. (از اقرب الموارد). || (حامص) درویشی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) (مؤید الفضلاء).[ اِمْ مِ ] (ع مص) نرم و تابان گردیدن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || گم شدن و گذشتن. (منتهی الارب) (از آنندراج). غایب و ناپدید گشتن. (ناظم الاطباء). گویند املق [ انملق ] منی؛ ای افلت. (از منتهی الارب). و رجوع به انملاق شود.[ اِ ] (اِخ) نام ولایتی است از ترکستان. (برهان قاطع) (از شعوری ج ۱ ورق ۱۳۸).
کلمات همقافیه با «املاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر