معنی الفی
6 بازدید
[ اَ لِ ] (ص نسبی) منسوب به الف. (فرهنگ ناظم الاطباء). || افراخته شده. بلند و راست. (ناظم الاطباء). || خربنده. (یادداشت مؤلف).[ اَ فَ ] (ع عدد، ص، اِ) تثنیهٔ اَلْف. دو هزار. الفین. رجوع به الفین شود: سال سیصد سرخ می خور سال سیصد زردمی لعل می الفین شهر والعصیر الفی سنه. منوچهری.[ اَ ] (اِخ) احمد افندی. رجوع به احمدالالفی در این لغت نامه و معجم المطبوعات شود.[ ] (اِخ) سیف الدین قلاون سلطان مصر. منکو تیمور با وی محاربه کرد. رجوع به حبیب السیر چاپ سنگی تهران جزء اول از ج ۳ ص ۳۸ و همین کتاب چ خیام ج ۳ ص ۱۰۹ شود.
کلمات همقافیه با «الفی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر