معنی الفنجیدن
6 بازدید
[ اَ فَ دَ ] (مص) کسب. (فرهنگ اوبهی). اندوختن و ذخیره کردن. گرد آوردن. بهم رسانیدن. جمع آوردن. کسب کردن. حاصل کردن. اکتساب. در شرفنامهٔ منیری بمعنی حاضر کردن و حاضر کنانیدن آمده است که ظاهراً حاصل کردن و حاصل کنانیدن است. رجوع به الفاختن و الفنج و الفنج کردن شود: میلفنج دشمن که دشمن یکی فراوان و دوست ار هزار اندکی. ابوشکور (از اسدی و اوبهی). بیلفنج و ز الفغدهٔ خویش خور گلو را ز رسی بسر برمبر. ابوشکور (از فرهنگ اسدی ذیل رس). درستی عمل گر خواهی ای یار ز الفنجیدن علم است ناچار. ابوشکور (از رشیدی و انجمن آرا و معیار جمالی). بیلفغد باید کنون چاره نیست بیلفنجم و چارهٔ من یکیست.ابوشکور. نیکی الفنج و ز پرهیز و خرد پوش سلاح که بر این راه یکی منکر و صعب اژدرهاست. ناصرخسرو. هر کس که نیلفنجد او بصیرت فرداش بمحشر بصر نباشد.ناصرخسرو. گر بدنیا در نبینی راه دین در ره دانش نیلفنجی کمال.ناصرخسرو. با قناعت کش ار کشی غم و رنج ورنه بگذر ز عقل و عشق الفنج. سنائی (از جهانگیری و رشیدی). مگر عقل تو خود با تو نگفته است قبا، گیرم بیلفنجی بقا کو.سنائی.
کلمات همقافیه با «الفنجیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر