معنی الفنج
6 بازدید
[ اَ فَ ] (اِمص) اسم مصدر از الفنجیدن اندوختن. (فرهنگ اوبهی) (فرهنگ اسدی) (فرهنگ خطی). الفغده نیز گویند. (فرهنگ اسدی). جمع کردن. (شرفنامهٔ منیری) (از فرهنگ رشیدی) (واژه نامهٔ معیار جمالی). جمع کردن و اندوختن. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (از هفت قلزم). الفنج مشترک است میان مصدر و اسم فاعل و امر. (از مؤید الفضلاء). رجوع به الفنجیدن و الفاختن شود: ز الفنج دانش دلش گنج بود جهاندیده و دانش الفنج بود. ابوشکور (از رشیدی). زین بند چو گشتی رها از آن پس مر کوشش و الفنج را رجا نیست. ناصرخسرو. جنان جای الفنج و ملک بقاست بقائی و ملکی که نااسپریست.ناصرخسرو. || (فعل امر) فعل امر از الفنجیدن، بمعنی گرد کن. (از شرفنامهٔ منیری) (انجمن آرا) (از هفت قلزم). جمع کن و بیندوز. (برهان قاطع) (از فرهنگ رشیدی). رجوع به الفنجیدن شود. || (نف مرخم) اسم فاعل مرخم از الفنجیدن یعنی جمع کننده. (از هفت قلزم) (از برهان قاطع). اندوزنده. (فرهنگ رشیدی): ز الفنج دانش دلش گنج بود جهاندیده و دانش الفنج بود. ابوشکور (از رشیدی). || (ن مف مرخم) جمع کرده شده. (شرفنامهٔ منیری) (انجمن آرا) (برهان قاطع).
کلمات همقافیه با «الفنج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نج» برای سرودن شعر