معنی الفغده
5 بازدید
[ اَ فَ دَ / دِ ] (ن مف) نعت مفعولی از الفغدن. اندوخته بود از هر جنس. (فرهنگ اسدی). اندوخته. (فرهنگ اوبهی). اندوخته. مدخر. الفنجیده. الفخته. بیلفغده. بیلفنجیده. رجوع به الفاختن و الفخته شود: بکردار نیکی همی کردمی وز الفغدهٔ خود همی خوردمی.ابوشکور. بیلفنج وز الفغدهٔ خویش خورگلو را ز رسی بسر بر مبر. ابوشکور (از فرهنگ اسدی ذیل رس). شیر غژم آورد جست از جای خویش و آمد این خرگوش را الفغده پیش.رودکی.
کلمات همقافیه با «الفغده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر