معنی الفختن
6 بازدید
[ اَ فَ تَ ] (مص) بمعنی الفاختن. (فرهنگ جهانگیری) (شرفنامهٔ منیری) (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج) (فرهنگ میرزا ابراهیم). اندوختن. (از فرهنگ اسدی). در نسخه ای از فرهنگ اسدی ذیل الفخت آمده: الفخت چنان بود که گویی بیندوخت و گرد آورد -انتهی. کسب کردن. گرد کردن. الفغدن. الفیدن. الفنجیدن. فعل ماضی آن الفخت و بیلفخت و بلفخت بمعنی بیندوخت. (از فرهنگ اسدی) (از فرهنگ رشیدی) (از هفت قلزم): با خردومند بیوفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت بخور و بده که پر پشیمان نبود هرکه بخورد و بداد از آنک بیلفخت . رودکی (از فرهنگ اسدی). اگر قارون شوی ز الفختن مال شوی در زیر پای خاک پامال. ابوشکور (از انجمن آرا). آنکه مرادش درم الفختن است پیشهٔ او سوختن و سختن است . امیرخسرو (از جهانگیری). بجز وی کیست کاندر پادشاهی بعدل و داد نام نیک الفخت.شمس فخری.
کلمات همقافیه با «الفختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر