معنی افگار

معنی افگار

6 بازدید
[ اَ ] (ص) فگار. فگال. افکار. آزرده. خسته. زخمی. مجروح. (فرهنگ فارسی معین). آزرده. (مؤید الفضلاء) (مجمع الفرس) (برهان) (آنندراج). مجروح. (رشیدی). فکار. (شرفنامهٔ منیری). اوکار. (مجمع الفرس) (غیاث اللغات). مطلق خسته و مجروح. (آنندراج): کنون خوشتر که با او بوده ام دی که بودم بی رخش افگار بسیار.فرخی. از آن سپس که جهان سربسر مر او را شد نه آنکه گشت بخون بینی کسی افگار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص ۲۷۸). خوارزمشاه اسب بخواست و بجهد برنشست اسب تندی کرد از قضای آمده بیفتاد بر جانب افگار و دستش بشکست. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۴). پیل بزرگ ازآن ما که پیش کار بود به تیر و زوبین افگار و غمین کردند. (تاریخ بیهقی ص ۴۶۶). جنین تا ز یک پایه بر چار شد دو تن کشته آمد سه افگار شد. (گرشاسب نامه). رنجه و افگار شوی زو که همی چون خار خوار و افگارت کند چون کنی افگارش. ناصرخسرو. وگرنی رنج خویش از خویشتن بین چو رویت ریش گشت و دست افگار. ناصرخسرو. از دوست بهر جوری بیزار نباید شد وز باد بهر زخمی افگار نباید شد.سنایی. همچنان گفتار که چنگ به خار سر دیوار میزند و افگار می شود و افگاریش همه از آن چنگ درزدن است به خار. (کتاب المعارف). آن ز داغ دست خود افگار گشته است هرگز کسی بدست خود این کار کرده است. امیرمعزی. ور ببخشی بوسه ای آخر بلطف مرهمی بر جان افگاری نهی.خاقانی. هم بجان خسته هم بتن رنجور هم بخون غرقه هم ز غم افگار. رشید وطواط (دیوان ص ۲۲۷). همیشه بینی او را ز فکرهای دقیق دماغ تیره و دل خیره و جگر افگار. کمال اسماعیل(دیوان ص ۳۹۲) ز صدمت فلک پیر کو مرید شه است شوند خصمان چون دلق صوفیان افگار. اخسیکتی. مرهم ریش کسانی و از این درد مرا سینه مجروح و دل افگار و جگر چاک شده. جامی. لبت از نازکی فگار شود چون سخن رو کند بر دهنت. ؟ (از شرفنامهٔ منیری). ناچیده از حدیقهٔ دوران گل مراد دستم ز خار سرزنش ناکسان فگار. قاآنی (از فرهنگ ضیاء). - دل افگار؛ دل خسته و آزرده. (ناظم الاطباء): دل افگار و سربسته و روی ریش.سعدی. شنیدستم که مجنون دل افگار چو شد از مردن لیلی خبردار.جامی. || بجامانده. (مؤید الفضلاء). زمین گیر و بجامانده. (برهان) (ناظم الاطباء) (آنندراج). زمن. (مجمع الفرس). || (اِ) جراحت پشت چاروا را گویند که بسبب سواری بسیار و گرانی بار شده باشد. (برهان) (مجمع الفرس) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (شرفنامه منیری). || ریش و زخم. (غیاث اللغات). مطلق جراحت. (مجمع الفرس).
[ اَ ] (ص) فگار. فگال. افکار. آزرده. خسته. زخمی. مجروح. (فرهنگ فارسی معین). آزرده. (مؤید الفضلاء) (مجمع الفرس) (برهان) (آنندراج). مجروح. (رشیدی). فکار. (شرفنامهٔ منیری). اوکار. (مجمع الفرس) (غیاث اللغات). مطلق خسته و مجروح. (آنندراج): کنون خوشتر که با او بوده ام دی که بودم بی رخش افگار بسیار.فرخی. از آن سپس که جهان سربسر مر او را شد نه آنکه گشت بخون بینی کسی افگار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص ۲۷۸). خوارزمشاه اسب بخواست و بجهد برنشست اسب تندی کرد از قضای آمده بیفتاد بر جانب افگار و دستش بشکست. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۴). پیل بزرگ ازآن ما که پیش کار بود به تیر و زوبین افگار و غمین کردند. (تاریخ بیهقی ص ۴۶۶). جنین تا ز یک پایه بر چار شد دو تن کشته آمد سه افگار شد. (گرشاسب نامه). رنجه و افگار شوی زو که همی چون خار خوار و افگارت کند چون کنی افگارش. ناصرخسرو. وگرنی رنج خویش از خویشتن بین چو رویت ریش گشت و دست افگار. ناصرخسرو. از دوست بهر جوری بیزار نباید شد وز باد بهر زخمی افگار نباید شد.سنایی. همچنان گفتار که چنگ به خار سر دیوار میزند و افگار می شود و افگاریش همه از آن چنگ درزدن است به خار. (کتاب المعارف). آن ز داغ دست خود افگار گشته است هرگز کسی بدست خود این کار کرده است. امیرمعزی. ور ببخشی بوسه ای آخر بلطف مرهمی بر جان افگاری نهی.خاقانی. هم بجان خسته هم بتن رنجور هم بخون غرقه هم ز غم افگار. رشید وطواط (دیوان ص ۲۲۷). همیشه بینی او را ز فکرهای دقیق دماغ تیره و دل خیره و جگر افگار. کمال اسماعیل(دیوان ص ۳۹۲) ز صدمت فلک پیر کو مرید شه است شوند خصمان چون دلق صوفیان افگار. اخسیکتی. مرهم ریش کسانی و از این درد مرا سینه مجروح و دل افگار و جگر چاک شده. جامی. لبت از نازکی فگار شود چون سخن رو کند بر دهنت. ؟ (از شرفنامهٔ منیری). ناچیده از حدیقهٔ دوران گل مراد دستم ز خار سرزنش ناکسان فگار. قاآنی (از فرهنگ ضیاء). - دل افگار؛ دل خسته و آزرده. (ناظم الاطباء): دل افگار و سربسته و روی ریش.سعدی. شنیدستم که مجنون دل افگار چو شد از مردن لیلی خبردار.جامی. || بجامانده. (مؤید الفضلاء). زمین گیر و بجامانده. (برهان) (ناظم الاطباء) (آنندراج). زمن. (مجمع الفرس). || (اِ) جراحت پشت چاروا را گویند که بسبب سواری بسیار و گرانی بار شده باشد. (برهان) (مجمع الفرس) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (شرفنامه منیری). || ریش و زخم. (غیاث اللغات). مطلق جراحت. (مجمع الفرس).

کلمات هم‌قافیه با «افگار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «گار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید