معنی افکندگی
6 بازدید
[ اَ کَ دَ / دِ ] (حامص) حالت و چگونگی افکنده. فرسودگی. مذلت. حقارت. فرومایگی و بندگی و کوچکی. سقوط از بالا: بنده با افکندگی مشّاطهٔ جاه شه است سیر با آن گندگی هم ناقد مشک ختاست. خاقانی. بلندی نمودن در افکندگی فراهم شدن در پراکندگی.نظامی. از این سو همه زینت و زندگی از آن سو همه آز و افکندگی.نظامی. ره رستگاری در افکندگیست که خورشید جمع از پراکندگیست.نظامی. کاین چه زبونی و چه افکندگی است کاه و گل این پیشهٔ خربندگی است.نظامی. بوسه چو می مایهٔ افکندگی لب چو مسیحا نفس زندگی.نظامی. بندگی این باشد و دیگر هوس بندگی افکندگیست ای هیچکس. عطار (منطق الطیر ص ۱۴۱ چ گوهرین). - سرافکندگی؛ شرمندگی. شرمساری. ذلت. خواری. مقابل سربلندی. || (اِ) فضلهٔ نجاست و پلیدی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «افکندگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر