معنی افکنده شدن
6 بازدید
[ اَ کَ دَ / دِ شُ دَ ] (مص مرکب) فکنده شدن. افتاده شدن. از پای درآمدن : فکندش بیک زخم گردن ز کفت چو افکنده شد دست عذرا گرفت.عنصری.
کلمات همقافیه با «افکنده شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر