معنی افسردگی
5 بازدید
[ اَ سُ دَ / دِ ] (حامص) انجماد و بستگی. (آنندراج). انجماد. (ناظم الاطباء). فسردگی. جمود. بستگی. خدوک. (یادداشت مؤلف): ابر که جانداروی پژمردگیست هم قدری بلغم افسردگی است.نظامی. بکار اندر آی این چه پژمردگیست که پایان بیکاری افسردگیست.نظامی. || غم و اندوه. ملال. بیحالی. حالتی واسطه میان غم و اندوه : یک حالت نشاط و شادی است و دیگر حالت غم و اندوه، اما وقتی که غم و شادی و انتعاش طبیعت نبود و غم و مکروهی هم عارض نگردیده باشد این حالت بین بین را افسردگی گویند. (از خیرالمدققین از آنندراج). - افسردگی کشیدن؛ غصه خوردن. اندوه بردن. بیحال شدن : همچو نرگس تازه دارد رنگ مخموری مرا میکشم افسردگی هرگه خمار آخر شود. ملامفید (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «افسردگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر