معنی افتاده

معنی افتاده

8 بازدید
[ اُ دَ / دِ ] (ن مف/نف) عاجز. (برهان) (ناظم الاطباء). کنایه از عاجز و زبون گردیده باشد. (آنندراج) (انجمن آرای ناصری): یکی گفت چرا شب نماز نمیکنی؟ گفت مرا فراغت نماز نیست من گرد ملکوت می گردم و هر کجا افتاده ای است دست او میگیرم یعنی کار اندرون خود می کنم. (تذکرةالاولیاء عطار). || واقع شده. (مؤید). - کارافتاده؛ در کار واقع شده. آزموده : ز کارافتاده بشنو تا بدانی.سعدی. || کم رو. (فرهنگ فارسی معین). محجوب. (یادداشت مؤلف). || ساقطشده. (ناظم الاطباء). ساقط. محذوفِ بیاض. (یادداشت مؤلف): در وسط این کتاب یکی صفحه افتاده دارد. (یادداشت مؤلف). - افتاده داشتن؛ خرم در کتاب و مانند آن. (یادداشت مؤلف). || زبون گردیده. (برهان) (ناظم الاطباء). زبون. (فرهنگ فارسی معین). بیچاره. عاجز. (یادداشت مؤلف): چو خورد شیر شرزه در بن غار باز افتاده را چه قوت بود.سعدی. افتادهٔ تو شد دلم ای دوست دست گیر در پای مفکنش که چنین دل کم اوفتد. سعدی. || گسترده. پهن شده. انداخته شده. - امثال: سفرهٔ نیفتاده یک عیب دارد، افتاده هزار عیب؛ این کنایه است از اینکه کاری را که مرد بکمال نتواند کرد بهتر آنکه آن کار نکند. (از امثال و حکم دهخدا). || ضد خاسته. (مؤید). پرت شده. زمین خورده. (فرهنگ فارسی معین): فقیهی بر افتاده مستی گذشت بمستوری خویش مغرور گشت.سعدی. گرفتم کز افتادگان نیستی چو افتاده بینی چرا ایستی.سعدی. خبرت نیست که قومی ز غمت بیخبرند حال افتاده نداند که نیفتد باری.سعدی. صید اوفتاد و پای مسافر بگل بماند هیچ افتدت که بر سر افتاده بگذری.سعدی. ره نیکمردان آزاده گیر چه استاده ای دست افتاده گیر.سعدی. - بارافتاده؛ آنکه بارش بزمین ماند. آنکس که بار او بر مرکب بسته نشده : یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بیوفا یاران که بربستند بار خویش را. سعدی. || متواضع. (مؤید). فروتن و متواضع. (فرهنگ فارسی معین): اشباع این که اوفتاده است دلالت تمام است بر ضم یکم. یعنی متواضع. (شرفنامهٔ منیری). فروتن. خاضع : کاین دو نفس با چو تو افتاده ای خوش نبود جز بچنان باده ای.نظامی. گر در دولت زنی افتاده شود از گره کار جهان ساده شود.نظامی. اگر زیردستی بیفتد رواست زبردست افتاده مرد خداست.سعدی. || ساکت و آرام. سر بزیر. (یادداشت مؤلف). بی شرارت و شراست. سرافکنده. (یادداشت مؤلف): بچهٔ افتاده ایست. جوان افتاده ایست. (یادداشت بخط مؤلف): سعدی افتاده ایست آزاده کس نیاید بجنگ افتاده.سعدی. || سقطشده. (مؤید) (ناظم الاطباء). ازپادرآمده و سقطشده. (فرهنگ فارسی معین). سقط و خراب شده. (برهان) (ناظم الاطباء): همان خرد کودک بدان جایگاه شب و روز افتاده بد بی پناه.فردوسی. محمودیان این حدیث ها بشنودند سخت غمناک شدند و در حیلت افتادند تا افتاده برنخیزد. (تاریخ بیهقی ص ۲۳۵). مردمان زبان فرا بوسهل گشادند که زده و افتاده را توان زد و انداخت، مرد آنست که گفته اند العفو عند القدرة، بکار تواند آورد. (تاریخ بیهقی ص ۱۷۷). گر این صاحب جهان افتادهٔ تست شکاری بس شگرف افتادهٔ تست.نظامی. مروت نباشد بر افتاده زور برد مرغ دون دانه از پیش مور.سعدی. افتاده که سیل درربودش ز افسوس نظارگی چه سودش.امیرخسرو. برف افتاده. پس افتاده. پیش افتاده. بدافتاده. دل افتاده. دورافتاده. (آنندراج). و رجوع به افتاده شود. ج، افتادگان. (فرهنگ فارسی معین).

کلمات هم‌قافیه با «افتاده»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ده» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید