معنی افاضل
4 بازدید
[ اَ ضِ ] (ع ص، اِ) جِ افضل. فاضلتران. (آنندراج) (غیاث اللغات). جِ افضل و جمع دیگر آن افضلون؛ آنان که فضیلت بیشتر دارند. (از اقرب الموارد). مأخوذ از تازی، مردمان دانا و فاضل و هنرمند و حکیم و فیلسوف. (از ناظم الاطباء). اخیار. (یادداشت بخط مؤلف): افاضل نزد تو تازنده هموار که زی فاضل بود قصد افاضل.منوچهری. از پای افاضل تو کشی (کنی) خار زمانه. منوچهری. طرفه آنکه افاضل و مردمان هنرمند از معایب و بطر ایشان در رنجند. (تاریخ بیهقی ص ۴۱۵). از بغض علی (ع) و عداوت او ایشان را از افاضل الناس خوانده است و نمیدانم که از افاضل الناس چگونه باشند. (کتاب النقض ص ۳۵۱). خانهٔ خواجهٔ من بنده قبلهٔ احرار و افاضل... و همگی ارباب هنر و بلاغت پناه و ملاذ جانب او شناختندی. (کلیله و دمنه). نور دین ای بنور رای و ضمیر بر افاضل چو مه بر انجم امیر.سوزنی. ابن فضل به بعضی از افاضل به استدعای او نوشته است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۶). ابوسعید طائی را که از افاضل کتّاب و معارف حضرت بود، در خدمت او روان کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۰). وزیر عالم و عادل به اتفاق افاضل پناه ملک بود پادشاه روی زمین را.سعدی. || نظائر. (منتهی الارب). اماثل. نظایر. اخیار. (یادداشت بخط مؤلف).
کلمات همقافیه با «افاضل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضل» برای سرودن شعر