معنی اعناق
6 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) گردنها و بزرگان قوم. (از لطائف و منتخب از غیاث اللغات). جِ عُنُق و عُنق و عُنَق، بمعنی گردن و مهتران و پاره ای از خیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جِ عُنُق و عُنق، گردن. (آنندراج). جِ عُنُق و عُنق، بمعنی عضوی که فاصلهٔ میان سر و تن است. (از اقرب الموارد). گردنها. (یادداشت بخط مؤلف): الکلام یأخذ بعضه باعناق بعض و بعنق بعض. (از اقرب الموارد). و فی الحدیث: المؤذنون اطول الناس اعناقاً؛ ای اکثرهم اعمالاً... (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): وگر افلاک را آصف همه اعناق خود کردی خیال فرش تخت او شکستی پشت و اعناقش. منوچهری. مرکب اعناق مردم را مپای تا بیاید نقرست اندر دو پای.مولوی. - اعناق الریح؛ غبار بلندرفته. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آنچه از غبار باد بالا رفته باشد. (از اقرب الموارد).[ اِ ] (ع مص) در گردن سگ بند انداختن. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). قلاده در گردن سگ کردن. (از اقرب الموارد) (تاج المصادر بیهقی). قلاده کردن در سگ. (یادداشت بخط مؤلف). || دراز گردیدن کشت و برآمدن خوشهٔ آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). بلند شدن کشت و سنبل برآوردن آن. (از اقرب الموارد). || نهان شدن ثریا (پروین). (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). پنهان شدن ستارگان. (از اقرب الموارد). || برداشتن باد خاک را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ذره ساختن باد خاک را. (از اقرب الموارد). || گردن بند ساختن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بروش عنق رفتن ستور. برفتار عنق راندن ستور را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بشتاب رفتن اسب و فراخ و عنق رفتن آن: اعنق الفرس؛ اسرع و سار العَنَق. (از اقرب الموارد). فراخ رفتن. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || گردن بلند کرده نگریستن چیزی را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || دور شدن شهرها: اعنقت البلاد؛ بعدت. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «اعناق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر