معنی اعمش
7 بازدید
[ اَ مَ ] (ع ص) سست بینایی که چشمش بعلتی آب راند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آنکه آب چشم او میریزد بجهت بیماری. (آنندراج). آنکه ببیند و از چشمش آب میریزد. (بحر الجواهر). آنک بد بیند و آب همی ریزد. (تاج المصادر بیهقی). خوچیده چشم. (المصادر زوزنی چ تقی بینش حاشیهٔ ص ۳۳۸). آنکه بد بیند و از چشم آب همی ریزد، یقال: اعمش و ارمش (اتباع). (مهذب الاسماء نسخهٔ خطی). آنکه آب از چشمش بسبب مرض جاری باشد. (از منتخب و لطائف از غیاث اللغات). آنکه ضعف باصره با ریزش آب از چشم دارد. آب ریزنده چشم و ضعیف بینا. آنکه از چشم وی آب رود. آنکه آب از چشمش رود و نیک نتواند دید. سست بینایی که چشمش به علتی آب راند. آنکه ببیند و از چشمش آب همی ریزد. (یادداشتهای مؤلف): از تبش گشته غدیرش همچو چشم اعمشان وز عطش گشته مسیلش چون گلوی اهرمن. منوچهری. هرکه بر تو گشاد تیر دعا اگر اعمی بود اگر اعمش به نشانه رسد درست و صواب همچو از شست و قبضهٔ آرش.سوزنی. نرگس چشم خماری همچو جان آخر اعمش بین و آب از وی چکان. مولوی.[ اَ مَ ] (اِخ) لقب سلیمان بن مهران قاری تابعی مولای بنی کاهل از بنی اسد. (منتهی الارب) (آنندراج). سلیمان بن مهران اسدی مکنی به ابومحمد از تابعین مشهور و اصل وی از بلاد ری بود. وی در کوفه زندگی کرد و به همان جا بسال ۱۴۸ هـ . ق. درگذشت. او به علوم قرآن و حدیث و فرایض دانا بود و در حدود ۱۳۰۰ حدیث روایت کرد. ذهبی گوید: او در دانشهای مفید و عملهای نیک سرآمد بود. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به ابومحمد سلیمان بن مهران... در همین لغت نامه و عیون الاخبار و الموشح ص ۴۲ و المصاحف و فهرست آن و معجم الادباء ج ۱ ص ۲۸۳ و عقدالفرید و قاموس الاعلام ترکی و ضحی الاسلام ج ۳ ص ۱۱۵ و تاریخ علم کلام شبلی نعمانی ص ۱۴۶ و تاریخ بیهق ص ۱۵۹ و ۱۶۸ و تاریخ الخلفا ص ۱۸۰ و روضات الجنات ص ۳۲۰ شود.
کلمات همقافیه با «اعمش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مش» برای سرودن شعر