معنی اعزاز
5 بازدید
[ اِ ] (ع مص) عزیز کردن. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی) (مؤید الفضلاء) (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). ارجمند کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). عزت دادن. (غیاث اللغات). گرامی داشتن. (آنندراج). || قوی کردن. (مؤید الفضلاء) (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (آنندراج). قوی گردانیدن. || عزیز گردانیدن. (منتهی الارب). || تنگ پستان گردیدن ناقه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تنگ شدن سوراخ پستان شتر ماده. (آنندراج). تنگ شدن سوراخ پستان اشتر و گوسفند. (مصادر زوزنی). تنگ سوراخ پستان شدن اشتر. (تاج المصادر بیهقی). تنگ سوراخ شدن پستان ماده شتر. (از اقرب الموارد). || بر زمین درشت رسیدن. (آنندراج). در زمین درشت افتادن. (تاج المصادر بیهقی). بر زمین درشت افتادن کسی. (از اقرب الموارد). || دوست داشتن کسی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کسی را دوست داشتن. (از اقرب الموارد). || نمایان شدن حمل گوسپند. (آنندراج). نمایان شدن حمل گوسپند و بزرگ شدن پستان آن. (از اقرب الموارد). نمایان شدن حمل گوسپند. گران گردیدن پستان آن. (ناظم الاطباء). || دشوار برداشتن گاو بار را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). دشوار شدن حمل گاو، یعنی وضع کردن آن. یقال: اَعَزَّت البقرة؛ عسر حملها، ای وضعه. (از اقرب الموارد). || بزرگ آمدن غم بر کسی. یقال: اعز علیّ بما اُصبتُ به و اُعززتُ بما اصابک (مجهولاً)؛ ای عظم علیّ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بزرگ آمدن غم بر کسی. (آنندراج). دشوار و بزرگ آمدن اندوه بر کسی: اُعززتُ بما اصابک (مجهولاً)؛ عظم علیّ و صعب. (از اقرب الموارد). سخت آمدن چیزی بر کسی. (تاج المصادر بیهقی). || در زمین درشت سیر کردن. (از اقرب الموارد). رفتن در آن (زمین درشت). (تاج المصادر بیهقی). || گرامی داشتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِمص) تعظیم. تکریم. (ناظم الاطباء). بزرگ داشت. اکرام. (یادداشت بخط مؤلف): آن دیار تا روم... به برادر یله کنیم... تا خلیفت ما باشد و به اعزاز بزرگتر داریم. (تاریخ بیهقی). و امیرالمؤمنین اعزازها ارزانی داشتی مکاتبت پیوسته. (تاریخ بیهقی). بسی دیدم اعزاز و اجلالها ز خواجهٔ جلیل و امیر اجل.ناصرخسرو. ملک این برمک با چندان اعزاز و اکرام از بلخ بفرمود آوردن. (تاریخ برامکه). دل بپرداز از این خرابه جهان پای درکش بدامن اعزاز.سنائی. شیر... در اعزاز ... او [گاو] مبالغت نمود. (کلیله و دمنه). بنزد تو همه اعزاز اهل دانش راست که اهل دانشی و مستحق اعزازی.سوزنی. او را به اعزاز درگرفت و رقم نسیان بر سر سوابق وحشت کشید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۰۵). چون امام ابوالطیب بدیار ترک رسید بمورد او اهتزاز و ارتیاح نمودند و در اعزاز و اکرام قدر او بهمه عنایت برسیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۸). گورخان نیز رسل او را زیادت اعزازی نکرد و التفاتی ننمود. (جهانگشای جوینی). به اعزاز دین آب عزی ببرد.(بوستان). گر تو بازآیی و بر دیدهٔ سعدی بروی هیچ شک نیست که منظور به اعزاز آید. سعدی. و بمعنی گرامی داشتن و با لفظ کردن و دادن مستعمل. (آنندراج). - اعزاز کردن؛ تعظیم کردن. محترم داشتن. (ناظم الاطباء). رجوع به این کلمه شود. - اعزاز و احترام؛ ارجمندی و گرامی و بزرگی. (ناظم الاطباء). - اعزاز و اکرام؛ عزیز و گرامی داشتن : ملک، این برمک را با چندان اعزاز و اکرام از بلخ بفرمود آوردن. (تاریخ برامکه). - اکرام و اعزاز؛ گرامی و عزیز داشتن : لئیمان را مکن اکرام و اعزاز کریمان را مدار از پیش خود باز. ناصرخسرو.[ ] (اِخ) نام قصبهٔ کوچکی است در قضای کلیس از سنجاق و ولایت حلب و در هجده هزارگزی جنوب غربی کلیس واقع گشته است. یک قلعهٔ ویران هم دارد و در زمانهای سابق شهر بزرگی بود، چه در فتوح شام و چه در وقایع صلیبی نام این شهر با کمال اهمیت یاد می شود. بعدها تیمور لنگ این بلد را به ویرانه ای مبدل ساخت. گویا سکنه اش به کلیس هجرت کرده باشند. (از قاموس الاعلام ترکی).[ ] (اِخ) نام قصبهٔ کوچکی است در قضای کلیس از سنجاق و ولایت حلب و در هجده هزارگزی جنوب غربی کلیس واقع گشته است. یک قلعهٔ ویران هم دارد و در زمانهای سابق شهر بزرگی بود، چه در فتوح شام و چه در وقایع صلیبی نام این شهر با کمال اهمیت یاد می شود. بعدها تیمور لنگ این بلد را به ویرانه ای مبدل ساخت. گویا سکنه اش به کلیس هجرت کرده باشند. (از قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «اعزاز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر