معنی اعراس
6 بازدید
[ اِ ] (ع مص) مهمانی عروسی نمودن و سور کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سور کردن. (آنندراج). یقال: اعرس اعراساً؛ مهمانی عروسی نمود و سور کرد. (منتهی الارب). ولیمه ساختن. (تاج المصادر بیهقی) (زمخشری). || آوردن زن را در خانهٔ خود و خلوت نمودن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). داماد شدن و عروس بخانه بردن. (آنندراج). داماد شدن مرد. (مصادر زوزنی). عروس بردن مرد. (یادداشت مؤلف). بخانه بردن زن و خلوت ساختن با او. (از اقرب الموارد). || فرودآمدن در آخر شب جهت استراحت. یقال: اعرس القوم؛ فرودآمدند در آخر... (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). در آخر شب فرودآمدن جهت استراحت. (آنندراج). || جماع نمودن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جماع کردن. (آنندراج). || عروس کردن زن. (المصادر زوزنی). عروسی گرفتن مرد. (از اقرب الموارد). || لازم گرفتن چیزی را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ملازم چیزی شدن و الفت گرفتن. (از اقرب الموارد).[ اَ ] (ع اِ) جِ عِرس، بمعنی زن باشوی و مرد بازن و شیر ماده یا نر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جِ عِرس، بمعنی زن شوهردار و شوهر زن و شیر. (از اقرب الموارد). رجوع به عِرس شود. || جِ عَرس، بمعنی ستونی که در میان خیمه است و رسن و شتربچهٔ خردسال و جز آن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به عَرس شود. || جِ عُرس، بمعنی شتربچهٔ خردسال و ستون میان خیمه و ولیمه. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به عُرس شود. || جِ عُرُس، بمعنی ولیمه و مهمانی عروسی. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). رجوع به عُرُس شود.
کلمات همقافیه با «اعراس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر