معنی اعجمی

معنی اعجمی

4 بازدید
[ اَ جَ می ی ] (ع ص نسبی، اِ) یکیِ اَعجَم. (منتهی الارب). یک تن اعجم. یک اعجم. (یادداشت بخط مؤلف). || گنگ. ناتوان از سخن گفتن بزبانی بیگانه نسبت به زبان موضوعی : نشنود نغمه یْ پری را آدمی کو بود زاسرار پریان اعجمی.مولوی. چون ز حس بیرون نیاید آدمی باشد از تصویر غیبی اعجمی.مولوی. || منسوب به عجم. خلاف عربی. (از اقرب الموارد). ایرانی. فارسی. هرکس غیر از عرب. (ناظم الاطباء). آنکه تازی زبان نباشد. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی) (آنندراج): {/Bوَ لَوْ جَعَلْنََاهُ قُرْآناً أَعْجَمِیًّا؛۱-۵۴۱:۴۴/} ای منسوباً الیهم بلسانهم. (ناظم الاطباء). میرود سباح ساکن چون عمد اعجمی زد دست و پا و غرق شد.مولوی. اعجمی چون گشته ای اندر قضا می گریزانی ز داور مال را.مولوی. || آنکه تجاهل کند. کسی که خود را بنادانی میزند و در فارسی با کردن و ساختن بکار میرود: و عجب تر آنکه میدانی و خود را اعجمی میسازی و کیفیت حال از من میپرسی. (ترجمهٔ اعثم کوفی). خویشتن را اعجمی کرد آن نگار گفت ای شیخ از چه گشتی بی قرار.عطار. ما هم از وی اعجمی سازیم خویش پاسخش آریم چون بیگانه پیش.مولوی. من شما را خود ندیدم ای دو یار اعجمی سازید خود را زاعتذار.مولوی. || مراد از نادان و غیرفصیح. (از شرح تحفةالعراقین از غیاث اللغات) (آنندراج). بی زبان. گنگ. لال. زبان ندان. ناتوان از بیان و جز آن. || بی سررشته. ناوارد. بیگانه نسبت به چیزی : دیلم تازی میان اوست من از چشم و سر هندوک اعجمی بندهٔ فرمان او.خاقانی. - اعجمی تن؛ که تن اعجمی دارد: تیغ سنان گفت که ما اعجمی تنیم در معرکه زبان ظفر ترجمان ماست.خاقانی. - اعجمی زاد؛ زادهٔ عجم. اعجمی زاده. - اعجمی زاده؛ آنکه از نژاد عرب نباشد، یا کسی که از نژاد ایرانی باشد. - اعجمی زبان؛ آنکه سخن فصیح نتواند گفت. آنکه بزبان غیر عرب سخن گوید و آنکه بزبان غیر عربی متکلم باشد: آنت مفسر ظفر خاطب اعجمی زبان زاعجمیان عجب بود خاطبی و مفسری. خاقانی. - اعجمی سار؛ اعجمی زاد. رجوع به این کلمه شود. - اعجمی صفت؛ که صفت عجمان داشته باشد: بربط اعجمی صفت هشت زبانش در دهن از سر زخمه ترجمان کرده به تازی و دری. خاقانی. - اعجمی نسب؛ اعجمی زاد. اعجمی نژاد.

کلمات هم‌قافیه با «اعجمی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «می» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید