معنی اطلاء
6 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) جِ طِلا. (ناظم الاطباء) (دهار) (متن اللغة) (المنجد). رجوع به طلا شود. || جِ طَلی ََ، بمعنی شخص. (از متن اللغة) (از المنجد). رجوع به طَلی ََ شود.[ اِ ] (ع مص) به قطران و جز آن مالیدن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). قطران و جز آن مالیدن بر بدن. (آنندراج). || میل کردن بسوی خواهش نفس، یقال: مااطلی نبی قطّ؛ هرگز به هوای نفس هیچ پیغمبری میل نکرد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مااطلی نبی قطّ؛ یعنی به هوای خود نگرایید. مأخوذ است از میل عنق. (از اقرب الموارد). و حدیث مااطلی نبی قطّ، از این معنی است؛ یعنی بهوای خود نگرایید. (از متن اللغة). || کج گردیدن بمردن و جز آن. (ناظم الاطباء). کژ گردیدن گردن بمرگ و نحو آن. (منتهی الارب) (آنندراج). اطلاء کسی؛ کج شدن گردن وی از مرگ یا جز آن: ترکت اباک قد اطلی و مالت. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). چسبیدن گردن از مرگ و جز آن. (تاج المصادر بیهقی). || اطلاء جانور دشتی ماده؛ داشتن بچه ای که بدنبال وی رود. (از متن اللغة).[ اِطْ طِ ] (ع مص) بمعنی مطاوعهٔ مجرد آن است. تطلی. (از متن اللغة). رجوع به تطلی و طَلْی شود. اندوده شدن. (تاج المصادر بیهقی). || خویشتن را بقطران و جز آن مالیدن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || خویشتن به عطر اندودن. (از متن اللغة). || دارو بر خویشتن اندودن. (زوزنی). || موی زهار را به نوره بردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (زوزنی). نوره بر خود مالیدن. (از متن اللغة).
کلمات همقافیه با «اطلاء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر