معنی اصفر

معنی اصفر

5 بازدید
[ اَ فَ ] (ع ص، اِ) زرد. (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث) (ناظم الاطباء) (مؤید الفضلاء) (مهذب الاسماء). آنچه رنگ صُفْرة داشته باشد یعنی همچون زعفران و زر زردرنگ باشد. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط): سر کلک او بر تن کلک او سر اسودی بر تن اصفری.منوچهری. شب را نهند حامله خاور چراست زرد کآبستنی دلیل کند روی اصفرش.خاقانی. شاید که ناورم دل مجروح در برت زیبد که ننگرم برخ اصفر آینه.خاقانی. وز بیم خوارداشت که بر زر رسید ازو در کان همی کند رخ زر اصفر آفتاب. خاقانی. بروی اطلس نازک مزاج زد آن گرز چنانکه گونهٔ والا ز ترس شد اصفر. نظام قاری (دیوان ص ۱۸). - یاقوت اصفر. رجوع به یاقوت و الجماهر بیرونی ص ۵۲ و ۷۴ -۷۶ شود. || سیاه. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (آنندراج). آنچه برنگ صُفْرة یعنی سیاه باشد. ضد است. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). ج، صُفْر. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). مؤنث: صَفْراء. (مهذب الاسماء) (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || ذهب یا زر. (نشوءاللغة ص ۱۰۳). || مرغ بسیاربانگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || کوه. ج، اصافر. (منتهی الارب). || اسب زردرنگ: فرس اصفر. (آنندراج) (ناظم الاطباء). زرده و آن قسمی اسب است. اسب زرده. (مؤید الفضلاء). اسب زرین. صاحب نفائس الفنون گوید: اسپان چهارند: ادهم، کمیت، ابیض و اصفر و نقل است که ملکی از ملوک عجم را اسبی بود زرد خالص که پیوسته برو نشستی و بجنگ رفتی تا بر همهٔ ممالک مستولی شدی. (نفایس الفنون، در علم خواص حیوانات). و بحتری در ابیاتی که دربارهٔ مدائن گفته است در توصیف کسری انوشیروان گوید: والمنایا مواثل وانوشیروان یزجی الصفوف تحت الدرفس فی اخضرار من اللباس علی اصفرتختال فی صبیغةورس و این اسب زرد که صاحب نفائس بدان اشاره می کند گویا همین باشد که بحتری ازآن نوشیروان داند. (شعر از دیوان بحتری نقل شد).
[ اَ فَ ] (ع ن تف) صفیرزن تر. صفیرزننده تر. (منتهی الارب). - امثال: اصفر من بلبل. || خالی تر از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). تهی تر: اصفر من لیلةالصدر (از صفیر بمعنی خلأ).
[ اَ فَ ] (اِخ) برحسب روایات مورخان قدیم نام یکی از نیاهای اسکندر رومی یا ذوالقرنین بود چنانکه ابن البلخی نسبت وی را بدینسان آورده است: فیلقوس بن مصریم بن هرمس بن هردس بن میطون بن رومی بن لیطی بن یونان بن نافت بن نوبه بن سرجون بن رومیةبن بریطبن نوفیل بن روم بن الاصفربن البقن... رجوع به فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۶ شود.
[ اَ فَ ] (اِخ) برحسب روایات مورخان قدیم نام یکی از نیاهای اسکندر رومی یا ذوالقرنین بود چنانکه ابن البلخی نسبت وی را بدینسان آورده است: فیلقوس بن مصریم بن هرمس بن هردس بن میطون بن رومی بن لیطی بن یونان بن نافت بن نوبه بن سرجون بن رومیةبن بریطبن نوفیل بن روم بن الاصفربن البقن... رجوع به فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۶ شود.
[ اَ فَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن ثعلبی صفری، منسوب به صفریة و از علمای آن فرقه بود که از فرق خوارج بشمار می رفتند. وی از اخوال طوق بن مالک بود و در زمرهٔ خطیبان و فقیهان و عالمان صفریه بشمار میرفت. (از البیان و التبیین ج ۱ ص ۲۷۳). و رجوع به ج ۳ ص ۱۶۵ همان کتاب شود.
[ اَ فَ ] (اِخ) (نهر...) این نام را ملتهای عربی زبان کنونی بر رود زرد یا رود هوانگ هو اطلاق می کنند که طول آن ۴۰۰۰ کیلومتر است و از فلات تبت سرچشمه می گیرد و پس از مشروب ساختن چین شمالی به خلیج چین شمالی فرومیرود. (از اعلام المنجد). نام رود هوانگ هو است. (از الموسوعة العربیة چ بیروت).
[ اَ فَ ] (اِخ) (بنو، یا بنی...) بنوالاصفر روم. ملوک روم. اولاد اصفربن روم بن عیصوبن اسحاق. یا آنکه صنفی از حبش بر ایشان غالب آمدند پس با زنان آنها جماع کردند و اولاد آنها زردرنگ پیدا شد. (منتهی الارب). رومیها که صنفی از حبش بر ایشان غالب آمده و با زنان آنها جماع کرده و اولاد زردرنگ از آنها پیدا شده است. (ناظم الاطباء). ملوک روم. (از اقرب الموارد). تازیان این نام را به رومیان و دیگر طوایف فرنگی اطلاق میکردند و علت این بود که فرنگیها نسبت به اعراب سفیدرنگ و اغلب موطلایی می باشند. (از قاموس الاعلام ترکی). نامی است که تازیان بطور کلی بر غربیان و بویژه بر یونان و روم و اسپانیا و مسکوب اطلاق کنند. (از اعلام المنجد). || نام نسل اصفر تغلبی است که پس از غلبه بر قرامطه دولتی تأسیس کرد. فرمانروایی آن خاندان ارثی بود یعنی از پدر به پسر منتقل میگردید و از اواخر قرن چهارم هجری آغاز گردید و دیرزمانی در بحرین و احسا دوام یافت. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۹۹۱). و رجوع به اصفر تغلبی و بنی اصفر شود.
[ اَ فَ ] (اِخ) (دولت بنی اصفر) نام دولت خاندان اصفر تغلبی است که در اواخر قرن چهارم هجری در بحرین و احسا تأسیس گردید. (از قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به اصفر تغلبی و بنی اصفر شود.

کلمات هم‌قافیه با «اصفر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «فر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید