معنی اصفح
5 بازدید
[ اَ فَ ] (ع ص) مرد پهن پیشانی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). فراخ پیشانی.[ اَ فَ ] (اِخ) ابراهیم. مؤذن مدینهٔ منوره بود. (ناظم الاطباء).[ اَ فَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه الشیبانی. رجوع به اصفح بن عبداللََّه کلبی شود.[ اَ فَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه کلبی. از ولات سیستان بعهد هشام بن عبدالملک مروان بود. یعقوبی در کتاب البلدان در فصل ولات سیستان آرد: هشام بن عبدالملک مروان، عراق، خالدبن عبداللََّه القسری را داد و او یزیدبن غریف الهمدانی از مردم اردن را به سیستان گسیل کرد و باز رتبیل بر او ممتنع بماند، پس خالد وی را عزل کرد و سیستان به اصفح بن عبداللََّه کلبی داد و دیری به سیستان ببود. (از حاشیهٔ تاریخ سیستان چ بهار ص ۱۲۳). و در ص ۱۲۶ تاریخ سیستان آمده است: خالدبن عبداللََّه، یزید را معزول کرد و اصفح بن [ عبداللََّه ] الشیبانی را به سیستان فرستاد در سنهٔ ثمان و مائه (۱۰۸ هـ . ق.) و محمدبن جحش سپهسالار او بود، یکچندی بسیستان بودند. باز به غزو زنبیل رفتند و عمربن نجیر با ایشان بود، اندر سنهٔ تسع و مائه (۱۰۹) به بست روزی چند ببودند، باز سوی زنبیل رفتند و حربهاء صعب کردند. آخر زنبیل بر مسلمانان راهها فروگرفت و بسیار مسلمانان کشته شد از بزرگان، و سواربن الاشعر اسیر ماند و اصفح را جراحتی بر سر آمده بود بیامد تا به سیستان آمد شهید گشت. و این مقاتلت اندر سنهٔ تسع و مائه بود. (از تاریخ سیستان ص ۱۲۶).
کلمات همقافیه با «اصفح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فح» برای سرودن شعر