معنی اصبح
5 بازدید
[ اَ بَ ] (ع ن تف) صبیح تر. زیباروی تر: انا املح منه و اخی یوسف اصبح منی. (حدیث). || (اِ) اسد. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). شیر بیشه، بدان جهت که فورمو است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || (ص) مرد فورموی . مؤنث: صَبْحاء. (منتهی الارب). مرد فورموی. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مویی که خلقةً سپیدی آن به سرخی درآمیزد. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). موی سرخ و سپید. (مهذب الاسماء): شَعر اصبح؛ موی سپید مایل به سرخی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). موی اشهب. موی که به سرخی زند. || ذوالصُّبْحة. مؤنث: صَبحاء. ج، صُبح. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به صبحة شود. || (اِخ) ذواصبح؛ نام ملکی است از ملوک یمن از اجداد امام مالک بن انس و نامش حارث بن زید. (منتهی الارب) (آنندراج). و رجوع به ذواصبح شود.[ اَ بَ ] (اِخ) حارث بن عوف بن مالک بن زیدبن شداد ذرعة (کذا)... نیای مالک بن اَنَس یکی از ائمهٔ اربعه بود. و رجوع به انساب سمعانی، و حارث و امام مالک بن انس و مالک بن انس شود.[ اَ بَ ] (اِخ) دهی است از دهستان میان آب بخش مرکزی شهرستان اهواز که در ۲۸ هزارگزی شمال خاوری اهواز و ۱۲ هزارگزی خاور راه آهن واقع است. منطقهٔ دشت گرمسیر مالاریائی و سکنهٔ آن ۱۸۰ تن است که شیعه اند و به عربی و فارسی سخن میگویند. آب آن از چاه تأمین میشود و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و حشم داری و صنایع دستی زنان قالیچه بافی است. راه آن در تابستان اتومبیل رو است... زیارتگاهی بنام عباس در این آبادی وجود دارد. ساکنان از طایفهٔ سرخه هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «اصبح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بح» برای سرودن شعر