معنی اصباح
6 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) جِ صبح، بمعنی بامداد. (منتهی الارب) (آنندراج). بامدادها. (غیاث اللغات) (تاج العروس). قال اللََّه عزوجل: {/Bفََالِقُ اَلْإِصْبََاحِ ؛۱-۲۶:۹۶/} فراء گوید اگر اصباح و امساء (بفتح) بخوانیم جمع مساء و صبح است مانند ابکار و ابکار (بفتح و کسر)، شاعر گوید: أفنی ََ ریاحاً و ذوی ریاح تناسخ الامساء و الاصباح.(از تاج العروس).[ اِ ] (ع مص) صبح کردن. (غیاث) (آنندراج). صبحگاه گشتن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۳). بامداد کردن. || درآمدن در بامداد. (منتهی الارب). داخل شدن در صبح. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || در وقت بامداد شدن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۳) (زوزنی). در صباح رفتن. (غیاث) (آنندراج). بامداد شدن. (تاج المصادر بیهقی). || از حالی به حالی گشتن. (غیاث). از جائی به جائی گشتن. (آنندراج). بمعنی صار. (منتهی الارب). گشتن. شدن. گردیدن. اصبح فلان عالماً؛ ای صار. و آن از نواسخ است، مبتدا را رفع و خبر را نصب میدهد. (قطر المحیط) (از اقرب الموارد). || اصباح حق؛ ظهور و آشکار شدن آن. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || خبردار شدن و انجام کار نگریستن، یقال أصْبِحْ؛ ای انتبه و ابصر رشدک. (منتهی الارب). آگاه گشتن. (زوزنی). أصْبِحْ یا رجل؛ ای انتبه من غفلتک. (اقرب الموارد). و العرب تقول: أصْبِحْ یا فلان؛ ای انتبه و ابصر رشدک. (قطر المحیط). || اصباح قوم؛ بیدار شدن آنان در میانهٔ شب. (از اقرب الموارد). || اصباح شب؛ صبح شدن آن، گویند: أصْبِحْ یا لیل؛ ای اقبل بالصباح یا لیل. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || چراغ افروختن و چراغ روشن کردن: اصبح لنا مصباحاً؛ ای اسرجه. (اقرب الموارد). و صاحب تاج العروس آرد: اصطبح؛ اسرج، کأصبح و هذا من الاساس و الشمع مما یصطبح به؛ ای یسرج به. (از تاج العروس). || (اِ) بامداد. (منتهی الارب) (تاج العروس). بام. (مهذب الاسماء). اول فجر و چه بسا که آنرا بطور استعاره برای انتقال از ظلمت گناه به نور زهد بکار برند چون قول حریری: و قد انار مشیب الرأس اصباحی. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «اصباح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر