معنی اشک

معنی اشک

18 بازدید
[ اَ ] (اِ) قطره. (برهان) (غیاث) (هفت قلزم). قطرهٔ آب. (آنندراج). هر چکه. قطرهٔ باران. (سروری) (فرهنگ اسدی). قطره را گویند عموماً: چنان شد ظلم در ایام او گم که اشکی در میان بحر قلزم. عطار (از جهانگیری). || نمی که بر گیاه و به زمین نشیند. (زفان گویا) (مؤیدالفضلا). || آب چشم. (برهان) (انجمن آرا) (سروری) (غیاث). قطره ای آب چشم. به تازیش دمع خوانند: چندان گریستیم که هر کس که برگذشت در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست. حافظ (از شرفنامهٔ منیری). قطره ای آب چشم... و این لغت با سرشک مترادف است. (جهانگیری). قطرهٔ آب چشم. (مؤیدالفضلا): من همانم که مرا روی همی اشک شخود من همانم که مرا دست همی جامه درید. فرخی. وز تپانچه زدن این رخ زراندودم آسمان گون شد و اشکم شده چون پروینا. عروضی (از لغت فرس اسدی). و صاحب آنندراج آرد: از مژگان چکیده و افتنده، سینه فرسا، سرنگون، بی آرام، بی قرار، بی بهانه، بی اثر، بهانه جوی، اضطراب فروش، سبک گام، گرم رو، دشت پیما، صفراپسند، پریشان سفر، پریشان نظر، جگرخوار، جگرپرداز، جگرسوز، دلفروز، دل پرواز، دردآلود، حسرت آلود، دمادم، دریادل، عمانی، کم فرصت، رعنا، محنت کش، مژگان پرور، مژه آرای، نگاه آلود، نظرباز، تاب از صفات اوست. و لعل، یاقوت، الماس، دُر، گوهر، شیشه، آئینه، تسبیح، دانه، خوشه، تار، مضراب، تخم، تکمه، شعله، ستاره، سیم، سیماب، سیل، سیلاب، دجله، طوفان، موج، حباب، بیضه، مهتاب، زنجیر، مسافر، ناقه، کمیت، شبدیز، گلگون، گل، گلشن، گلبرگ، لاله، غنچه، شبنم، طفل، نقطه، شوربا، میخانه، از تشبیهات آن. و با لفظ چیدن، چکیدن، باریدن، افشاندن، ریختن مستعمل: به گلزاری که گل سرجوش خون بود حباب غنچه اشک سرنگون بود.زلالی. موج اشکم بی سخن اظهار مطلب می کند جنبش ریگ روان بانگ درا باشد مرا. ملاقاسم مشهدی. شد دامن الوند کنارم ز گل اشک کردیم دوا داغ فراق همدان را.کلیم. زینت حسن است از الماس اشک ما مفید گل ز شبنم تکمهٔ چاک گریبان می کند. مفید بلخی. از اشک ماست زینت موی میان ترا یاقوت خویش زیب کمر کرده ایم ما. مفید بلخی. مرا سیماب اشک از دیده هر دم کم نمی باشد بیاض دیده ام صبح است بی شبنم نمی باشد. مفید بلخی. عشق کی فارغ ز اصلاح مزاج حسن شد شوربای اشک بهر نرگس بیمار داشت. خان آرزو. ز مژگان بیاویز تسبیح اشک که ذکر تو آرد ملک را به رشک. ظهوری. نگاهت نشد شعله ار باب اشک شبی تر نکردی بمهتاب اشک.ظهوری. فریاد از این دریده چشمی فریاد جیب نگهت به تکمهٔ اشک بدوز.ظهوری. در جگر زخمی بخندیدن مگر لب کرده باز شیشهٔ اشکی فرستادم بدین احوال چیست. ظهوری. کجا بناقهٔ اشک این گریوه طی گردد اگر نه از حدی های های رانندش.ظهوری. از اشتیاق ذکر تو در دیده ها شده ست هر تار اشک سبحهٔ صد دانهٔ دگر.صائب. صائب از سیمای ما گرد کدورت را نشست خوشهٔ اشکی کزو شد طارم افلاک سبز. صائب. تاروپود دجلهٔ فردوس گردد موج اشک چشم گریان راست تشریفات الوان در لباس. صائب. هیچکس زهرهٔ نظارهٔ چشم تو نداشت نمک اشک من این تلخی بادام گرفت. صائب. چگونه بار بمنزل برد مسافر اشک که رهزنی بکمین همچو آستین دارد.دانش. چو نامه مستمع را جان خراشید نثار نامه سیم اشک پاشید.زلالی. رخش در شبنم اشک چکیده برنگ زعفران نم کشیده.زلالی. نگردد نوبر گلبرگ اشکی نچیده لاله ای از داغ رشکی.زلالی. از نسیم آه ممنونم که در گلزار عشق غنچه های اشک گلگون مرا وامی کند.عالی. بلبل شود از شوق تو ای گلشن خوبی هر بیضهٔ اشکی که ز چشم ترم افتد. ملاجامی. آرام و راحتی که ز دل ماتم تو برد چون مرغ اشک بازنیاید به آشیان. واله هروی (از آنندراج). عَبْرة. دمع. دمعة. جهشه. (منتهی الارب). ضخّ. سجم. هطل. (منتهی الارب). در لباب الالباب چ لیدن ج ۱ ص ۱۷۹ کلمهٔ اشک بدین سان آمده: بمدد نظر کلف از رخ ماه و اشکها از آفتاب دور کردی... و در چاپ اخیر آقای سعید نفیسی چنین است: بمدد نظر، کلف از رخ ماه و لکها از آفتاب دور کردی... (ص ۱۵۴). سجوم؛ راندن چشم اشک را. (منتهی الارب). رجوع به سجوم شود. سجام. سجمان، اهرماع، فیض، انهلال؛ روان شدن اشک. روان گردیدن اشک چشم. اذراء؛ اشک ریختن چشم. افاضة. اسجام. (منتهی الارب). هملان، همل، همیان، همول، انهمال، انهمار؛ روان گردیدن اشک چشم کسی. همو، همی، تهلل؛ روان شدن اشک. جشّ، تهطال، هطلان؛ اشک باریدن گرینده. مَذارِف، مَذْرَف؛ جای روان شدن اشک. ذریف؛ اشک روان. ذرف؛ روان کردن اشک چشم خود را. استعبار عبر؛ جاری گردیدن اشک. سُمْلة؛ اشک که از شدت گرسنگی برآید. عبر، عبران؛ مرد بااشک. عَبرة، عَبری؛ زن بااشک. عَبری؛ چشم پراشک. وشل؛ اشک اندک و اشک بسیار (از اضداد). جمور؛ چشم بی اشک. غَرب؛ اشک که از چشم برآید. غرب؛ مجرای اشک و جای ریزش آن. غرب؛ روانی اشک. جودة؛ بسیاراشک گردیدن. دمع؛ اشک چشم از شادی یا اندوه. توق، توقان؛ برآمدن اشک از آب راههای سر در چشم. هیدب؛ اشک پی هم ریزان. (از منتهی الارب): عاجز شود از اشک و غریو من هر ابر بهارگاه با پخنو.رودکی. و گشته زین پرند سبز شاخ بیدبن ساله چنان چون اشک مهجوران نشسته ژاله بر لاله. رودکی. کردم تهی دو دیده بر او من چنانک اِسم [ کذا ] تا شد ز اشکم آن زمی خشک چون لژن. عسجدی (از فرهنگ اسدی چ پاول هورن). اشک من چون زر که بگدازی و برریزی به زر اشک تو چون ریخته بر زر همی برگ سمن. منوچهری. و گفت یا داود تذکر دمعک و تنسی خطیئتک؛ یاد کن اشک خود را و فراموش کن گناه خویش را. (قصص ص ۱۵۴). به اشک چون نمک من که بر سه پایهٔ غم تنم ذکال و دلم آتش است و سینه کباب. خاقانی. اشک چون طفل که ناخوانده بیک تک بدود باز چون خوانمش از دیده به بر می نرسد. خاقانی. نوح اگر موجهٔ اشکم نگرد در غم تو آب چشمی شمرد واقعهٔ طوفان را.یغما. - اشک ابر؛ اشک سحاب. مجازاً، باران. - اشک باریدن؛ اشک باریدن چشم. کنایه از گریستن. بسیار گریستن : آن سگی می مُرد و گریان آن عرب اشک می بارید و می گفت از کرب.مولوی. - اشک تر: زآنکه آدم زآن عتاب از اشک رست اشک تر باشد دم توبه پرست.مولوی. - اشک تلخ؛ کنایه از می و شراب. (از ناظم الاطباء). - اشک خون یا اشک خونین : از اشک خون پیاده و از دم کنم سوار غوغا به هفت قلعهٔ مینا برآورم.خاقانی. به رویم نگه کن که بر درد عشقت بجز اشک خونین گواهی ندارم.عطار. - اشک داودی؛ کنایه از گریهٔ بسیار. (ناظم الاطباء). اشک داود نیز به همین معنی آمده است : کاین نوحهٔ نوح و اشک داود در یوسف تو نکرد تأثیر. خاقانی. - || در این شعر خاقانی کنایه از رنگ سرخ شفاف است : ساغری چون اشک داودی به رنگ از پری روی سلیمانی بخواه.خاقانی. - اشک داوری؛ کنایه از زاری و گریهٔ مظلوم در نزد حاکم. (ناظم الاطباء). - اشک در آستین داشتن و اشک در مشت داشتن؛ کنایه از بیدرنگ گریستن، در برابر هر بهانهٔ کوچک و ناملایمی. رجوع به امثال و حکم دهخدا شود. - اشک درخت؛ آبی که از بعض درختها بچکد آنگاه که چیزی از وی بشکافند یا ببرند. (از ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - اشک ریختن؛ گریستن. گریه کردن : ریزان ز دیده اشک طرب چون درخت رز کز آتش نشاط رود آبش از مسام. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۳۰۱). - اشک سحاب؛ اشک ابر. مجازاً، باران. - اشک شادی؛ اشک طرب. کنایه از گریه ای که جهت آن شادی بود. (ناظم الاطباء). - اشک شیرین؛ اشک شادی. اشک طرب. کنایه از گریهٔ شادی. (ناظم الاطباء). - اشک طرب؛ اشک شادی. کنایه از گریهٔ شادی : ریزان ز دیده اشک طرب چون درخت رز کز آتش نشاط شود آبش از مسام.خاقانی. - اشک کباب؛ قطرات چربی و خون که از آن هنگام پختن جاری شود و مجازاً به معنی گریهٔ خونین و اشک خونین : نیست در دلهای خونین مهربانی عشق را روی آتش را که می شوید بجز اشک کباب. صائب. اظهار عجز پیش ستمگر روا مدار اشک کباب باعث طغیان آتش است.صائب. - اشک گرم : اشک گرمت باد و باد سرد بس هر دو را با عقل سودائی فرست.خاقانی. - دامان دامان اشک ریختن؛ کنایه از بسیار گریستن. بیحد گریه کردن. - امثال: اشک کباب باعث طغیان آتش است. رجوع به امثال و حکم و اشک کباب شود. || سالک راه خدا. (برهان) (هفت قلزم). سالک راه خدا و پارسا و زاهد. (ناظم الاطباء).
[ اَ ] (اِ) احتمال میرود که این آیه که در زبور است اشاره به بعضی از عادات قدیمهٔ رومانیان باشد که اشک عزاداران را در شیشه جمع کرده در قبور اموات میگذاردند تا دلالت نماید بر آنکه زندگانی خویشان و اقربای میت از مرگ او بسیار تلخ است و حزن و اندوه ایشان بغایت شدید. (قاموس کتاب مقدس).
[ اَ ] (اِ) درختچه ای است در نواحی خشک و کوهستانی و در اراضی اطراف کرج میروید.
[ اِ شَ / اِشْ شَ ] (ترکی، اِ) خر که بعربی حمار گویند و این لفظ ترکیست. از لطایف و در لغات ترکی بتشدید شین معجمه نوشته است. (غیاث) (آنندراج). ایشک. الاغ : پیشِ خر، خر مهره و گوهر یکی ست آن اِشَک را در دُر و دریا شکی ست. مولوی (مثنوی چ نیکلسون دفتر ۶ بیت ۱۰۰۱). || دستوانه. (شرفنامهٔ منیری).
[ اَ ] (اِخ) نام پادشاهی بوده از اولاد بهمن و اولاد او را اشکانیان گویند و بعضی اولاد او را از کاوس دانسته اند. (انجمن آرا) (آنندراج). و رجوع به مجمل التواریخ ص ۲۷، ۸۲، ۳۱، ۳۲، ۵۸، ۵۹ و تاریخ سایکس ص ۴۱۲ و یشتها ج ۲ ص ۲۱۹ و ۲۲۶ و فهرست حبیب السیر چ خیام شود. پیرنیا آرد: در باب لفظ اشک بدواً باید گفت که دو عقیده اظهار شده، عقیده ای که بیشتر طرفدار دارد، این است که اشک مخفف ارشک است و چون بانی سلطنت پارتی ارشک بود و سایر پادشاهان این سلسله برای افتخار خود و جاویدان کردن نام ارشک این اسم را به اسم خود می افزودند، این دودمان موسوم به ارشکیان گردید، و از کثرت استعمال، ارشکیان در قرون بعد اشکانیان شد. برخی گفته اند که محل اقامت خانوادهٔ اشکانی در آساک بوده و بدین مناسبت این خانواده خود را اشکانی نامیده. معلومست که عقیدهٔ اولی به حقیقت نزدیکتر است زیرا تبدیل ارشک به اشک از تبدیل آساک به این اسم طبیعی تر بنظر می آید. اگر اشک از آساک می آمد، نویسندگان یونانی هم آساکِس مینوشتند زیرا تمامی این حروف را در الفبای خود داشتند و حال آنکه تمام نویسندگان آنها آرزاکِس نوشته اند که یونانی شدهٔ ارشک است. در الفبای یونانی حرف شین نیست و آنرا به «ز» یا «س» تبدیل میکردند. بر مسکوکات اشکانی هم بیونانی همین اسم نقش شده. اما اینکه رئیس این خانواده که ارشک نام داشت کی بوده، از چه نژادی و از کجا؟ چند روایت را باید ذکر کنیم: موافق یکی از روایات ارشک شخصی بوده باختری و چون از دعوی استقلال دیودوت در باختر ناراضی بود، از آنجا مهاجرت کرد و به پارت آمد و اهالی را بقیام بر ضد سلوکیها برانگیخت. این روایت را استرابون ذکر کرده (کتاب ۱۱ فصل ۹ بند ۳)، ولی خودش هم اعتمادی بصحت آن ندارد. برحسب روایت سوم، ارشک اول پادشاه اشکانی یک نفر سکائی بود از طایفهٔ پارنیان یا اپارنیان و این طایفه هم از قوم داه سکائی که در همسایگی گرگان سکنی داشت، بشمار میرفت. ارشک با طایفهٔ خود در وادی اترک میزیست و بعد از اینکه شنید دیودوت در باختر اعلان استقلال داده و سکه به اسم خود زده یعنی از دولت سلوکی جدا شده، او هم به پارت درآمده بر سلوکیها قیام کرد. این روایت را استرابون ترجیح داده. آنگاه پیرنیا پس از ذکر روایات دیگری مینویسد: از این روایات روایتی را که استرابون ترجیح داده، صحیح تر میدانند، و بنابر آن عقیده دارند که ارشک اول از طایفهٔ پارتیان سکائی بوده. بهر حال اگر هم ارشک اول سکائی بوده باشد، معلوم است که اعقاب او بواسطهٔ سلطنت طولانی (تقریباً پانصدساله) در ایران ایرانی شده بودند و این سلسله را نمیتوان غیرایرانی نامید زیرا در قرون بعد می بینیم که چنگیزیان و تیموریان با وجود اینکه تورانی آلتائی اند نه سکائی آریانی، پس از دو سه نسل بکلی ایرانی میشوند و حال آنکه دربارهٔ سکاهای داهی نمیتوان گفت که تورانی آلتائی بوده اند بلکه ظن قوی این است که مانند سکاهای کنار جیحون و سیحون از مردمان آریانی یا هندواروپائی باید بشمار آیند زیرا در این زمان هنوز دیوار چین را نساخته بودند و سیل مردمان تورانی آلتائی بطرف مغرب و سرحدات شمال شرقی ایران شروع نشده بود. (این نهضت در قرن دوم ق.م. شروع شد). باری اشک اول در سال ۲۵۰ ق.م. برضد سلوکیها قیام کرد و حکومت او بی منازع نبود و او در مدت تقریباً دو سال برفع منازعات داخلی و جنگها اشتغال داشت تا آنکه روزی از دست نیزه دارش زخمی برداشت و بر اثر آن درگذشت (۲۴۷ ق. م.). بنابراین سلطنت او از ۲۵۰ تا ۲۴۷ ق. م. بود. (از تاریخ ایران باستان صص ۲۱۹۷ -۲۱۹۹ و ص ۲۲۰۲ و ۲۲۰۳). و رجوع به ارشک شود.
[ اَ ] (اِخ) دوم یا تیرداد اول. پس از شکست برادرش بر تخت نشست و خود را ارشک (اشک) نامید (۲۴۸ ق. م.). در دورهٔ او دولت پارت قوت یافت و توجه خود را به امور داخلی مصروف داشت و قلاع زیادی بساخت و شهری بنام «دارا» بنیان نهاد و آنرا پایتخت خود قرار داد. وی در پیری درگذشت و سلطنت او از ۲۴۸ تا ۲۱۴ ق. م. بود. وی نخستین پادشاه از اشکانیان بود که مانند هخامنشیها عنوان شاه بزرگ را اختیار کرد. رجوع به تاریخ ایران باستان صص ۲۲۰۳ - ۲۲۰۸ و تیرداد اول شود.
[ اَ ] (اِخ) سوم یا اردوان اول. پس از پدر بتخت نشست (۲۱۴ ق. م.) و نخست به ماد تاخت و همدان را گرفت و با قشون نیرومندی که داشت پس از تصرف ماد، کلده و بین النهرین قدیم را مورد تهدید قرار داد. با آن تیوخوس مدتها نبرد کرد و سرانجام بین اردوان و پادشاه مزبور، عقد اتحاد تعرضی و دفاعی بسته شد. باری اردوان یا اشک سوم در حوالی ۱۹۶ ق. م. درگذشت و سلطنت او از ۲۱۴ تا ۱۹۶ ق. م. بود. (از ایران باستان). و رجوع به صص ۲۲۰۹ -۲۲۱۲ همان کتاب و اردوان در همین لغت نامه شود.
[ اَ ] (اِخ) چهارم یا فری یاپت. پس از پدر بتخت نشست و در مدت ۱۵ سال که سلطنت کرد، پارت را به آرامش اداره کرد. سلطنت او از ۱۹۶ تا ۱۸۱ ق. م. بود. رجوع به ایران باستان ج ۳ صص ۲۲۱۳ -۲۲۱۵ و فری یاپت شود.
[ اَ ] (اِخ) پنجم یا فرهاد اول. پس از پدر بتخت نشست و چندین سال با مادها به نبرد پرداخت و محل سکنای ایشان را که گویا میان کادوسیان و تپورها بود، تصرف کرد. آنگاه متوجه ری شد و دربند دریای گرگان را که بسیار اهمیت داشت تا قسمت شرقی کشور ری تسخیر کرد و در سال ۱۷۴ ق. م. درگذشت، ولی پیش از مرگش جانشین خود را معین کرد. در این باره باید گفت که وی با اینکه چند پسر داشت، نخواست مقدرات پارت را بدست شخصی جوان و بی تجربه بگذارد، از این رو ترجیح داد مهرداد برادر خود را برای سلطنت برگزیند. مدت سلطنت وی از ۱۸۱ تا ۱۷۴ ق. م. بود. (از تاریخ ایران باستان صص ۲۲۱۵ -۲۲۲۰ به اختصار). و رجوع به صفحات مزبور و فرهاد اول شود.
[ اَ ] (اِخ) ششم یا مهرداد اول. پس از مرگ برادر بتخت سلطنت نشست و در مدت ۳۸ سال فرمانروائی به اقدامات بزرگی دست یازید و دولت پارت را که از ولایت ماردها و ری تا هریرود امتداد مییافت مبدل به دولتی کرد که بعدها رقیب و همدوش دولت جهانی روم گردید و جریان تاریخ را در آسیای غربی تغییر داد. وی نخست دولت باختر را که متصرفات آن از سغد تا رُخّج و از هریرود تا دهنهٔ رود سند و پنجاب هند وسعت داشت بتصرف آورد و آنگاه بتسخیر ماد بزرگ و خوزستان پارس و مملکت بابل پرداخت. سلطنت او از ۱۷۴ تا ۱۳۶ ق. م. بود و هنگام مرگ او دولت پارت این ممالک را در تصرف داشت: پارت بالاخص گرگان، باختر، مرو، خوارزم، هرات، زرنگ (سیستان)، رُخّج، پنجاب هند، ولایت ماردها، ری، ماد بزرگ، خوزستان، پارس، مملکت بابل. ضمناً یادآور میشود که ماد بزرگ عبارت بود از این ولایات کنونی ایران: همدان، گروس، کرمانشاهان، نهاوند، ملایر، تویسرکان، خمسه، قزوین، عراق بالاخص (سلطان آباد)، ولایات ثلاثه (گلپایگان و کمره و خوانسار)، ری، اصفهان، یزد. مهرداد اول نخستین شاه اشکانی بود که مانند هخامنشی ها لقب شاهنشاهی را اختیار کرد. وی پادشاهی شجاع، جنگی، عاقل، معتدل و موقع شناس بود. دیودور گوید: ارشک شاه (مهرداد اول) از جهت رحم و انسانیتش مورد عنایات و اقبال مردم بود و دولت خود را توسعه داد و حدود آنرا بهند رسانید و بر ممالکی سلطنت کرد که وقتی تابع پروس بودند، با اینکه به اقتداراتی بزرگ رسید، برخلاف غالب پادشاهان نه پروردهٔ ناز و نعمت بود نه عشرت پرست و نه گستاخ. همان اندازه که در میدان جنگ در برابر دشمنان خویش شجاع بود، بهمان اندازه نسبت به اتباع خود ملایمت نشان میداد، و باری پس از اینکه جمعیت بسیاری را تابع خود گردانید، بهترین ترتیباتی را که شایان رعایت و حفظ و حراست میدانست، به آنها آموخت. (از تاریخ ایران باستان صص ۲۲۲۰ - ۲۲۳۲). و رجوع به صفحات مذکور و مهرداد اول شود.
[ اَ ] (اِخ) هفتم یا فرهاد دوم. پس از پدر بتخت نشست و نقشهٔ وی را در تسخیر سوریه تعقیب کرد ولی بعلت جنبش سکائی ها از نقشهٔ مزبور منصرف شد، با سلوکیها به نبرد پرداخت و آن تیوخوس برحسب برخی از روایات در این جنگها کشته شد و از آن پس سلوکیها در نتیجهٔ ناز شستی که از فرهاد دوم دیدند از دست اندازی مجدد به ایران بکلی نومید شدند ولی فرهاد بعلت خیانت سپاهیان یونانی وی، در جنگ با سکاها شکست خورد و خود در آن جنگ کشته شد. مدت سلطنت او نه سال بود یعنی از ۱۳۶ تا ۱۲۷ ق. م. سلطنت کرد. (از ایران باستان ج ۳ صص ۲۲۳۴ -۲۲۴۲). و رجوع به صفحات مزبور و فرهاد دوم شود.
[ اَ ] (اِخ) هشتم یا اردوان دوم. عموی فرهاد و پسر فری یاپَت بود که پس از فرهاد بتخت نشست و معلوم نیست که فرهاد از خود پسری باقی نگذاشته بود یا پسری داشته ولی در سنی بوده که نمیتوانسته در اوضاع سخت آن روز زمام امور کشور را بدست گیرد. در هر حال موقع اردوان پس از شکست پارتها از سکاها و بیم اتحاد یونانیها با سکاها بسیار سخت و باریک بود و از سوی دیگر خطر مهمتری کشور او را تهدید میکرد که عبارت از هجوم اقوام مغول یا خطر زرد بود، از این رو وی به تخارستان لشکر کشید و بر اثر زخمی که به وی رسید درگذشت. اردوان از ۱۲۷ تا ۱۲۴ ق. م. سلطنت کرد. (از تاریخ ایران باستان صص ۲۲۴۷ -۲۲۵۹). و رجوع به صفحات مزبور و اردوان دوم شود.
[ اَ ] (اِخ) نهم یا مهرداد دوم (بزرگ). بعلت کارهای مهمی که انجام داد، او را کبیر خواندند. وی به صفحات سکائی نشین لشکر کشید و نه تنها آن قوم را مستأصل کرد بلکه از همین اقوام گروهی را به اطاعت آورد و با فتوحات پرارزش خود راه جنبش مردمان شمال شرقی را که سکاها پیش آهنگان آنها بودند، مسدود کرد. محققان سلطنت وی را بین ۱۲۴ و ۷۶ ق. م. میدانند و بنابراین پادشاهی او ۴۸ سال دوام یافته است. (از تاریخ ایران باستان صص ۲۲۶۶ -۲۲۷۵). و رجوع به صفحات مزبور و مهرداد دوم شود.
[ اَ ] (اِخ) دهم یا سنتروک. نام وی برحسب نوشته های مورخان قدیم چنین است: سیناتروکس (فله گون)، سین تروکس . ولی املای روی سکه ها بیونانی سان تراکس است. نسب او محققاً معلوم نیست ولی ظن قوی این است که برادر اشک ششم مهرداد اول و اشک هفتم فرهاد دوم بوده است. (یوستی نامهای ایرانی ص ۴۱۲). هنگامی که سنتروک به تخت نشست پیرمردی هشتادساله و ناتوان بود و پارت بعلت منازعات داخلی در مقابل تیکران ولایاتی بنام کُردُوِن و آدیابِن را از دست داده بود. سلطنت وی را محققان از ۷۶ تا ۶۷ ق. م. میدانند ولی گمان قوی این است که بعد از مهرداد دوم بزرگ او بلافاصله بتخت ننشسته و بنابراین سنین سلطنتش باید چند سالی کمتر باشد، یا مهرداد بزرگ زودتر از ۷۶ ق. م. درگذشته است. (از ایران باستان ج ۳ صص ۲۲۷۶ -۲۲۸۰). و رجوع به صفحات مزبور و سنتروک شود.
[ اَ ] (اِخ) یازدهم یا فرهاد سوم. فرزند سنتروک بود و پس از مرگ پدرش بر تخت نشست. وی در آغاز میخواست مانند پدرش در جنگهای مهرداد ششم پُنت با رومیها بیطرف بماند ولی هنگامی که پومپه سردار نامی روم به آسیای صغیر آمد، جدالهای سال ۶۶ ق. م. شروع شد. در هر حال اشک یازدهم پادشاهی عاقل و شجاع بود و در مواقع مشکل، خود را نمی باخت. پومپه یکی از سرداران نامی روم بود و پس از مستأصل کردن شخصی مانند مهرداد ششم پنت میتوانست به ایران حمله آورد ولی اشک یازدهم حاضر نشد فروتنی کند و بگفتهٔ راولین سن سخنانش به پومپه «دیکتاتوریانه» بود. اشک یازدهم نخستین پادشاه پارت بود که بدست پسرش کشته شد. از این زمان پدرکشی، بعد برادرکشی در خانوادهٔ اشکانی شروع شد. سلطنت او از ۶۷ تا ۶۰ ق. م. بود. (از ایران باستان صص ۲۲۸۲ -۲۲۹۰). و رجوع به صفحات مزبور و فرهاد سوم شود.
[ اَ ] (اِخ) دوازدهم یا مهرداد سوم پدرکش. پس از نشستن بر تخت شاهی بفکر جنگ با ارمنستان افتاد تا کردون را پس بگیرد و بدین منظور به ارمنستان لشکر کشید. وی از شاهان بد ایران بود، چه در آغاز مرتکب بزرگترین جنایت شد و پدر را کشت، آنگاه بجان مردم افتاد و باعث جنگهای داخلی گردید و سرانجام حیثیت خود را از دست داد و برخلاف رویهٔ نیاکان خود که هیچگاه در برابر سلوکیها و رومیها فروتنی نشان نداده بودند، به رومیها پناه برد تا به نیروی آنها بر تخت نشیند و پیداست که اگر کامیاب میشد، دولت پارت مانند همهٔ دول دیگر آسیای صغیر تابع رومیها میشد. ممکن است دربارهٔ کارهای خوب او گفت که کردون را بازگردانید، ولی این کار خوب در جنب کارهای زشت او قابل مقایسه نیست. باری وی از ۶۰ تا ۵۶ یا ۵۵ ق. م. سلطنت کرد. (از ایران باستان صص ۲۲۹۰ -۲۲۹۴). و رجوع به صفحات مزبور و مهرداد سوم شود.
[ اَ ] (اِخ) سیزدهم یا ارد اول. پس از برادر بتخت سلطنت تمام ایران نشست. برخی تاریخ جلوس او را ۵۶ ق. م. و برخی ۵۵ ق. م. نوشته اند ولی بظن قوی سال دوم صحیح تر است. وی نخستین شاه ایران بود که در زمان سلطنتش دولت ایران مجبور گردید با دولت روم دلیرانه پنجه نرم کند. زمان سلطنت وی مهمترین قسمت دورهٔ پارتی تاریخ ایران است. در این دوران جنگ حران روی داد و هم در این روزگار جنگ تعرضی و حملهٔ دولت پارت بطرف مغرب وقوع یافت و اگرچه در بادی امر پارتی ها پیشرفتهای سریع کردند ولی بعد این جنگ را باختند. دو جنگ مزبور این مسئله را که حدود دو دولتی که عالم آن روز را در حیطهٔ اقتدار خود داشتند کجا باید باشد، حل کرد و رود فرات را حد فاصل قرار داد. در حقیقت این دو جنگ خبر داد که نتیجهٔ روابط دولت ایران و روم با یکدیگر و اوضاع و احوالی که از این روابط حاصل خواهد شد چه خواهد بود. به روم گفته شد:: در کنار فرات بایست زیرا از عهدهٔ ایران پارتی برنیائی. و به ایران پارتی: تو هم بایست، چه به حدود ایران هخامنش از طرف مغرب نرسی. سلطنت ارد یا اشک سیزدهم از ۵۶ تا ۳۷ ق. م. بود.
[ اَ ] (اِخ) چهاردهم یا فرهاد چهارم. بعض مورخان ارد را اشک سیزدهم و پاکر را اشک چهاردهم دانسته اند و این نظر بی مدرک نیست. ولی چون پاکر در ایران ولیعهد بود و بتخت ننشست، باید فرهاد چهارم را اشک چهاردهم بدانیم. اگر بخواهیم زمان فتوحات او را در سوریه و آسیای صغیر از ۳۸ تا ۳۷ ق. م. مدت سلطنت او بدانیم، این نظر هم بی مبنا نیست، ولی چون پدرش ارد در این زمان شاه بود و این جنگها بنام او میشد، باز پاکر را نمیتوان اشک چهاردهم دانست و این اشک همان فرهاد چهارم است. باری فرهاد پادشاهی پدرکش و سخت و ظالم بود ولی در جنگهای روم با ایران نشان داد که دارای عزمی راسخ و قوت قلب است زیرا وی در برابر سردار روم آنتونیوس که بر صدوسیزده هزار تن از سپاهیان فرمان میداد و در نزد لشکریانش محبوبیت داشت، ایستادگی کرد و از پای ننشست تا او را بیچاره کرد. ولی باید گفت کار خوب او به همین جا خاتمه می یابد و دیگر اعمالش مقام او را سست کرد و باعث خفت دولت پارت در مقابل رومیها گردید. گذشته از این در زمان او تخمهائی در دربار ایران کاشته شد که ثمرات بد آنها در آغاز عاید خود وی گردید و بعدها باعث فسادهای بزرگ و جنگهای داخلی در دولت اشکانی شد. بنابراین میتوان گفت: فرهاد چهارم با یک دست دولت پارت را از جهانگیری روم محفوظ داشت و با دست دیگر انحطاط و انقراض را در دولت پارت و خانوادهٔ اشکانی پایه گذاری کرد. سلطنت وی از ۳۷ تا ۲ ق. م. بود و بعضی آنرا تا ۴ ق. م. میدانند، بنابراین ۳۵ یا ۳۳ سال سلطنت کرد. (از ایران باستان ج ۳ صص ۲۳۵۱ -۲۳۸۷). و رجوع بصفحات مزبور و فرهاد چهارم شود.
[ اَ ] (اِخ) پانزدهم یا فرهادک. پس از پدرکشی با مادرش موزا بتخت نشست. در سکه هایش صورت وی و مادرش هر دو دیده میشود. از سکه های مزبور چنین استنباط میشود که سلطنت او از ۲ ق. م. تا ۴ م. بود و مورخان هم غالباً همین سنوات را یاد کرده اند. پارتیها از فرهادک ناراضی بودند و یکی از جهات نارضامندی مزبور این بود که از ارمنستان صرف نظر کرد، در صورتی که از زمان مهرداد دوم دولت پارت نظر خاصی به این کشور داشت و میخواست آن را مانند سنگری در جلو روم در تحت نفوذ خود نگاه دارد. باری بجهات گوناگون وضع فرهادک در ایران مشکل شد و سرانجام شورشی برضد وی روی داد و پس از زدوخورد مختصری او را از سلطنت خلع کردند و کشتند. وی روی هم رفته پادشاهی نالایق و شخصاً عنصری فاسد بود. از لحاظ سیاست هم نخستین شاه این دورهٔ تاریخ بود که در برابر رومیها از ابهت دولت پارت کاست و از مسئلهٔ ارمنستان نیز صرف نظر کرد. واقعهٔ مهم زمان او تولد عیسی علیه السلام بود. (از تاریخ ایران باستان صص ۲۳۷۸ -۲۲۹۱). و رجوع به صفحات مزبور و فرهادک شود.
[ اَ ] (اِخ) شانزدهم یا ارد دوم. پس از کشته شدن فرهادک، نجبای پارت شخصی ارد نام را که از خاندان سلطنت بود و از ترس فرهادک در گوشه ای پنهان و گمنام میزیست، بر تخت نشانیدند. و چون وی به هیچ روی انتظار نداشت بسلطنت برسد، هنگامی که به وی اعلام کردند، غرق حیرت گردید، ولی چیزی که نیز باعث حیرت میباشد این است که وی نظر به اوضاع زمان و جهات رسیدنش به پادشاهی میبایست رفتار نیکی داشته باشد، ولی برخلاف انتظار همین که بتخت نشست، بخشونت پرداخت و بقدری تعدی کرد که مردم از وی متنفر شدند و در نتیجه او را نابود کردند. مدت سلطنت او از ۴ تا ۸ م. بود. (از ایران باستان ج ۳ ص ۲۳۹۱). و رجوع به ارد دوم شود.
[ اَ ] (اِخ) هفدهم یا وُنن اول. یکی از پسران فرهاد چهارم بود که تحت الحمایهٔ قیصر روم بودند و در دربار وی بسر میبردند. پس از کشته شدن ارد دوم چون از شاهزادگان اشکانی کسی نبود بر تخت نشیند، مجلس مغستان کسی نزد قیصر فرستاد و خواست ونن بزرگترین پسر فرهاد چهارم را به ایران بفرستد تا بر تخت نشیند. اگوست با بشاشت این پیشنهاد را پذیرفت زیرا انتخاب وی بسلطنت بر ابهت و جلال قیصر در انظار ملل و مردمان آن روز می افزود. ولی پس از آمدن ونن به ایران دیری نگذشت که نجبا از وی ناراضی گشتند و گذشته از اینکه وی به اخلاق رومی عادت کرده بود و برخی از یونانیها را که با خود آورده بود، بر ایرانیان در انتخاب مشاغل بزرگ ترجیح میداد، پارتیان سلطنتی را که تحت الحمایهٔ قیصر بوده، لطمهٔ بزرگی به حیثیت دولت بزرگ پارت میدانستند، از این رو اردوان را بتخت سلطنت دعوت کردند و او پس از دو جنگ پیروز شد و ونن به سلوکیه گریخت و سپس پادشاه ارمنستان شد. سلطنت وی را از ۸ تا ۱۷ م. میدانند. (از ایران باستان صص ۲۳۹۱ - ۲۳۹۳). و رجوع به صفحات مزبور شود.
[ اَ ] (اِخ) هیجدهم یا اردوان سوم. از ۱۰ تا ۴۲ م. پادشاه بود ولی بعضی آنرا تا ۴۲ و برخی ... تا ۴۰ م. میدانند، اگر سلطنت او را بعد از رفتن ونن به ارمنستان بدانیم، از ۱۷ تا ۴۲ م. است. وی شخصی تندخو و شدیدالعمل بود و گمان میرود که جهت انقلابات داخلی هم عدم اطمینانی بوده که نجبا از او داشته اند. بهرحال سلطنت او به اغتشاشات و انقلابات و جنگها گذشت و ایران در زمان او ضعیف شد. اردوان استقامت رأی داشت ولی عاقل نبود. بهترین دلیل این نظر، نوشتن نامهٔ وهن آمیزی به تی بریوس قیصر روم است، در ابتدا و در آخر تمکین به اینکه از ارمنستان صرف نظر کند و به امور آن مملکت دخالتی نداشته باشد. بنابراین اردوان سوم، دوم پادشاه ایران پارتی است که ارمنستان را به رومیها واگذاشت (نخستین بار این کار را فرهادک کرد). (تاریخ ایران باستان ج ۳ ص ۲۴۱۳). و رجوع به صص ۲۳۹۴ -۲۴۱۳ و اردوان سوم شود.
[ اَ ] (اِخ) نوزدهم یا بردان . محققاً معلوم نیست که پس از اردوان کی بتخت سلطنت نشسته است. برخی از مورخان گویند: بردان پسر اردوان بتخت نشست زیرا از زمان پدرش به این امر خطیر معین شده بود و مدعی نداشت، ولی بعضی معتقدند که گودرز پسر اردوان سوم بجایش نشست و اگر شقی نبود، میتوانست بی مدعی سلطنت کند. ممکن است بگوئیم هر دو روایت صحیح است، به این معنی که گودرز قبل از بردان بتخت نشسته ولی چند روزی بیش نتوانسته بر سریر مزبور بماند. سلطنت بردان را برخی از سپتامبر (اواخر شهریور) ۴۲ تا ۴۶ م. و مورخ دیگری آنرا از ۴۰ تا ۴۵ م. نوشته است که آخرین سکهٔ او از اوت ۴۵ است. رجوع به تاریخ ایران باستان ج ۳ صص ۲۴۱۳ - ۲۴۱۷ شود.
[ اَ ] (اِخ) بیستم یا گودرز. پس از کشته شدن بردان بشاهی انتخاب شد. اگرچه عقیدهٔ بعضی بر سلطنت مهرداد نوهٔ فرهاد (یعنی فرهاد چهارم) بود، بهرحال از سکه های اشکانی پیداست که در ۴۵ -۴۶ م. بردان سلطنت داشته و گودرز هم در ۴۶ م. بتخت نشسته است. موافق آنچه دربارهٔ گودرز نوشته اند سلطنت او از ۴۲ م. شروع شد ولی از جهت سختی و تعدی و قساوتش او را از سلطنت خلع کردند و در مدت چهار سال (از ۴۲ تا ۴۶ م.) بردان سلطنت کرد. پس از آن از ۴۶ م. باز گودرز بتخت نشست و در ۵۱ م. درگذشت. وی شخصی ستمگر و باقساوت بود و حتی از دیگر شاهان اشکانی از این حیث درگذشت، ولی رفتارش با مهرداد مینماید که در مواقعی میتوانسته ملایمت نشان دهد. تدبیر و احتیاطش را میتوان بیش از شجاعتش دانست. بهر حال او کاری برای پارت نکرد که نام این دولت را بلند کند، بعکس جنگهای او با برادرزاده اش از قوت دولت اشکانی کاست و در جنگهای دیگر هم هیچگاه بهره مندی نداشت. باری دربارهٔ او باید گفت که منافع شخصی را بر منافع مملکتش ترجیح میداد. موافق عقیدهٔ یوستی او پسر ارشک گیو بود و پسرخواندهٔ اردوان سوم. ارشک گیو را یوستی از اشکانیان ارمنستان دانسته است. (از تاریخ ایران باستان ج ۳ صص ۲۴۱۸ -۲۴۲۳). و رجوع به صفحات مزبور و گودرز شود.
[ اَ ] (اِخ) بیست ویکم یا وُنُن دوم. پس از گودرز بتخت سلطنت نشست. وی والی ماد بود و پس از گودرز پارتیها او را برای سلطنت طلبیدند. سلطنت وی بسیار کوتاه بود و حادثهٔ نیک یا بد در روزگار وی روی نداد و بنابراین نامی هم از خود نگذاشت. تاریخ سکه هائی که از وی بدست آمده از سه ماه آخر ۵۱ و نه ماه اول ۵۲ م. است، برخی سلطنت او را بین ۵۰ و ۵۱ م. میدانند و مورخ دیگری تاریخ سکه های او را از سپتامبر ۵۲ تا اکتبر ۵۴ م. نوشته است ولی این نظر چندان قابل اعتماد نیست و در هر حال زمان سلطنت او محققاً معلوم نیست. (از تاریخ ایران باستان ج ۳ صص ۲۴۲۳ -۲۴۲۴). و رجوع به صفحات مزبور شود.
[ اَ ] (اِخ) بیست ودوم یا بلاش اول. فرزند ونن بود و پس از مرگ وی در ۵۱ یا ۵۲ م. به تخت نشست. وی آخرین شاه نامی اشکانی است و پس از او دولت اشکانی رو به انحطاط میرود. این انحطاط در تزاید است تا به انقراض منتهی میشود. سلطنت بلاش اول در تاریخ ایران مهم است زیرا او دورهٔ دوم جنگهای ایران و روم یا روم و ایران را با بهره مندی به آخر رسانید. اشک بیست ودوم برخلاف چند شاه اشکانی که پیش از وی سلطنت کردند نه تنها پدرکش یا برادرکش نبود بلکه وی میخواست یگانگی و وفاق در خانوادهٔ اشکانی بر پایهٔ محکمی قرار گیرد و این نیت خود را نه تنها با نطق بلکه با عمل ثابت کرد. گذشته از این وی سرداری ماهر و دارای عزمی راسخ بود و این صفت وی در مخاصمات بسیاری که با سردار نامی روم کُربولو داشت بخوبی نمایان است. وی بر پتوس سردار دیگر رومی از حیث صفات سرداری مزیت داشت و در پرتو همین مزیت بر او غالب آمد. باری وی شخص مذهبی بود و در دوران سلطنت خود به جمع آوری اوستا که در روزگار اسکندر از میان رفته بود، فرمان داد. (از تاریخ ایران باستان ج ۳ صص ۲۴۲۴ -۲۴۶۵). و رجوع به صفحات مزبور و بلاش اول شود.
[ اَ ] (اِخ) بیست وسوم یا پاکُر دوم. پس از بلاش محققاً معلوم نیست جانشین وی که بوده است. برخی پاکر نامی را شاه اشکانی میدانند و گویند وی پسر بلاش بود و این گفته را از روی سکه هائی حدس میزنند که نشان میدهد وی لااقل تا ۹۳ م. سلطنت کرده است، و برخی سلطنت او را از ۷۸ تا ۱۰۸ م. میدانند. از ۷۹ م. سکه ای یافته اند که از اردوان نامی است و نیز در اواخر سلطنت پاکر یا اوایل زمامداری خسرو یعنی سلطان پس از پاکر سکه هائی بنام مهرداد بدست آمده که از ۱۰۷ تا ۱۱۳ م. سلطنت داشته است. بنابراین معلوم نیست سلطنت این شاهان در کجا بوده و ترتیب سلطنتشان چیست. با وجود این چون از اردوان و مهرداد خبری نیست ولی از پاکر جسته و گریخته اطلاعاتی بدست آمده، لابد باید شاهی را که پس از بلاش بتخت نشسته، پاکر بدانیم و بنابراین باید سلطنت او را از ۷۸ تا ۱۰۸ م. فرض کنیم. در دورهٔ فرمانروائی پاکر مدعیان سلطنت بسیار بوده اند و اوقات او بمنازعات داخلی صرف میشد زیرا علاوه بر اردوان و مهرداد گویا کسان دیگری در قسمتهائی از ایران سلطنت داشته و هر یک خود را شاه تمامی ایران و بلکه شاهنشاه میخوانده اند. چون پاکر در مغرب سلطنت میکرده مورخان رومی تنها دربارهٔ او اطلاعاتی آورده اند. باری مدت سلطنت پاکر را در ایران یا در مغرب آن از ۷۸ تا ۱۰۸ م. ذکر کرده اند. (از ایران باستان ج ۳ صص ۲۴۶۵ -۲۴۶۹). و رجوع به صفحات مزبور و پاکر شود.
[ اَ ] (اِخ) بیست وچهارم یا خسرو. هنگامی بر تخت سلطنت نشست که از مواقع دشوار تاریخ اشکانیان بود. و سلطنت او را تقریباً از ۱۰۸ یا ۱۱۰ تا ۱۲۸ یا ۱۳۰ م. میدانند. آخرین سکهٔ او از سنهٔ ۱۲۸ م. میباشد (این سکه در موزهٔ بریتانی است). آنچه دربارهٔ این پادشاه بطور خلاصه میتوان نوشت، این است که یکی از شاهان خوب ایران در دورهٔ اشکانی بشمار میرفت و بصفات خرد و متانت و عزم و دوراندیشی آراسته بود و در آن شرایط به استحقاق بر تخت نشست و توانست کشورش را بی کم و کاست به جانشین خود تحویل دهد. (از ایران باستان ج ۳ صص ۲۴۶۹ -۲۴۸۹). و رجوع به صفحات مزبور و خسرو شود.
[ اَ ] (اِخ) بیست وپنجم یا بلاش دوم. پس از خسرو بر تخت دولت پارت نشست و ۱۹ سال سلطنت کرد. سلطنت وی را باید از ۱۳۰ تا ۱۴۸ یا ۱۴۹ م. بدانیم. دربارهٔ بلاش دوم آنچه بتوان گفت این است که عصر سلطنت او هنگام ضعف دولت پارت است. (از تاریخ ایران باستان ج ۳ صص ۲۴۹۰ - ص ۲۴۹۴). و رجوع به صفحات مزبور و بلاش دوم شود.
[ اَ ] (اِخ) بیست وششم یا بلاش سوم. وی را پسر بلاش دوم میدانند، اگرچه این نظر کاملاً روشن نیست ولی بهر حال سکه هائی که از او بدست آمده میرساند که وی در سال ۱۴۸ یا ۱۴۹ م. بر تخت نشسته و تا سال ۱۹۰ یا ۱۹۱ م. سلطنت کرده است و موافق این حساب ۴۲ سال فرمانروائی داشته و بسال ۱۹۰ یا ۱۹۱ م. درگذشته است. وی نخستین شاه پارت است که در زمان او از دولت مزبور قدری کاسته شده است. (از ایران باستان ج ۳ صص ۲۴۹۴ -۲۵۰۳). و رجوع به صفحات مزبور و بلاش سوم شود.
[ اَ ] (اِخ) بیست وهفتم یا بلاش چهارم. پس از مرگ بلاش سوم به تخت نشست و در سال ۲۰۸ یا ۲۰۹ م. درگذشت و سلطنت او از ۱۹۱ تا ۲۰۸ م. بود. آنچه دربارهٔ وی میتوان گفت این است که وی پادشاهی نبوده که بتواند بر اوضاع فائق آید. (از تاریخ ایران باستان ج ۳ صص ۲۵۰۳ -۲۵۱۶). و رجوع به صفحات مزبور و بلاش چهارم شود.
[ اَ ] (اِخ) بیست وهشتم یا بلاش پنجم یا اردوان پنجم. پس از مرگ بلاش چهارم دو پسر او بلاش و اردوان مدعی سلطنت شدند. و آنچه بنظر میرسد تاج و تخت لااقل از ۲۱۶ م. نصیب اردوان گردیده است، زیرا مذاکرات کاراکالّا امپراتور روم با اردوان بعمل آمده است، ولی از مسکوکات اشکانی چنین برمی آید که در مدت ۱۸ سال که از مرگ بلاش چهارم تا قیام پارسیها بر پارتیها گذشته هر دو برادر سلطنت داشته اند منتها برحسب حدس صحیح، از دو برادر اردوان در مغرب ایران و بلاش در مشرق ایران سلطنت کرده است و سرانجام در سنهٔ بین ۲۲۰ و ۲۲۶ م. اردشیر بابکان بر اردوان غلبه یافته و این سلسله منقرض شده است. رجوع به ایران باستان ج ۳ صص ۲۵۱۷ -۲۵۳۵ و بلاش پنجم و اردوان پنجم شود.
[ اِ ] (اِخ) مولوی هادی علی. از شاعران و عالمان متأخر لکهنوی هندوستان بود. اشعار و حواشی عربی و فارسی از وی بیادگار ماند و بسال ۱۲۷۱ هـ . ق. درگذشت. (از قاموس الاعلام).
[ اَ ] (اِخ) نام کوهی در غور. مرحوم قزوینی در حواشی لباب الالباب بنقل از طبقات ناصری آرد: تمران ولایتی است از غور در شعاب کوه اشک که یکی از جبال خمسهٔ غور است. (طب ص ۳۹). رجوع به لباب الالباب چ لیدن ج ۱ ص ۳۰۳ شود.

کلمات هم‌قافیه با «اشک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید