معنی اشجع

معنی اشجع

9 بازدید
[ اَ جَ ] (ع ن تف) دلیرتر. شجاعتر. پردل تر. دلاورتر: احوص از مردمان روزگار اشجع و دلاورتر بود. (تاریخ قم ص ۲۴۵).اسم تفضیل است و منه المثل: اشجع من اسامة. (اقرب الموارد) . || (ص) مرد سبک سر گول. || (اِ) شیر بیشه. || زمانه. (منتهی الارب). روزگار. دهر. || درازبالا و نیک دراز. (منتهی الارب). طویل. (قطر المحیط) (اقرب الموارد). || نوعی از مار. (منتهی الارب). ج، شُجُع. (قطر المحیط). || پیوند بن انگشتان متصل به پی پشت دست و پا، یا پی پشت دست از بند دست تا بن انگشتان، یا استخوان انگشت زیر پی پشت دست ملتصق به بند دست. ج، اَشاجع. (منتهی الارب).
[ اِ جَ ] (ع اِ) مرادف اَشجع است در معنی اخیر. ج، اشاجع. رجوع به اَشجع شود. (از منتهی الارب).
[ اَ جَ ] (اِخ) یکی از بطون غطفان اشجع است و ایشان را بنی اشجع بن ریث بن غطفان نیز خوانند. ابن خلدون در کتاب العبر آرد: ایشان از اعراب مدینهٔ نبوی بشمار میرفتند و بزرگ آنان معقل بن سنان صحابی بود. و در نجد از آن گروه بجز بقایائی در گرداگرد مدینه باقی نمانده است و حی (تیرهٔ) بزرگی از آن در مغرب اقصی بسر میبرد که با عرب معقل در جهات و اطراف سجلماسه در حالت تحرک و بادیه نشینی زندگی میکنند. و دارای جمعیت و شهرت میباشند. (از صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۴۴). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی و ص ۲۲۶ فهرست ابن الندیم و اشجع بن ریث شود. و صاحب حبیب السیر آرد: طایفه ای از عرب بودند که مقتدای ایشان مرةبن طریف در سال پنجم هجرت به قریش پیوست و به هوی خواهی ابوسفیان برخاست. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۳۵۹ شود. و هم صاحب حبیب السیر در ص ۴۳۷ ذیل عنوان: «ذکر عنوان سید کائنات بر صدقات» آرد که: در زمان حضرت رسالت مآب... مسعودبن رجیل اشجعی بر صدقات قوم اشجع عامل بود. و رجوع به اشجعی شود.
[ اَ جَ ] (اِخ) ابن ریث بن غطفان. پدر قبیله ای است از اجداد عرب در روزگار جاهلیت و نسبت بدان اشجعی است. (از الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۸). و رجوع به حلل السندسیه ج ۱ ص ۲۹۴ شود.
[ اَ جَ ] (اِخ) ابن عمرو. رجوع به اشجع السلمی شود.
[ اَ جَ ] (اِخ) ابوسعید اشجع عبداللََّه بن سعید. محدث است. (منتهی الارب).
[ اَ جَ ] (اِخ) تمیمی. کسی است که دختری بنام قطام داشت و ابن ملجم عاشق او شد و برحسب برخی از روایات چون قبیلهٔ وی بنام تیم الرباب همه از خوارج بودند و جمعی کثیر از ایشان در نهروان کشته شده بودند، قطام شرط مزاوجت با ابن ملجم را سر حضرت امیر علیه السلام قرار داد. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۵۷۶ شود.
[ اَ جَ ] (اِخ) سُلَمی. ابوالولید، اشجع بن عمرو السلمی. از قبیلهٔ بنی سُلیم و از شاعران بزرگ معاصر بشار بود. وی در یمامه متولد شده و در بصره پرورش یافت و در زمرهٔ مداحان برامکه قرار گرفت و به همنشینی و دوستی جعفربن یحیی نائل آمد و جعفر او را به رشید معرفی کرد و مورد عنایت رشید واقع شد. در نتیجه بخت به وی روی آورد و کار وی رونق یافت و تا پس از مرگ رشید بسر برد و او را رثا گفت و بسال ۱۹۵ هـ . ق. (۸۱۱ م.) درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۸). و رجوع به اغانی ج ۱۷ صص ۳۰ - ۴۴ و تهذیب ابن عساکر ج ۳ صص ۵۹ -۶۳ و الموشح ص ۲۲۲ و صص ۲۵۹ -۲۹۵ و عیون الاخبار ج ۱ -۲۲: ۱۲، ۳۱ : ۶، ۹۰ : ۱۲ و البیان و التبیین ج ۳ ص ۱۹۴ و الوزراء و الکتاب ص ۲۴۷، ۱۶۹، ۲۱۶ و قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۹۷۳ و عقدالفرید ج ۳: ۲۳۸ و ج ۷ : ۱۵۳ شود.
[ اَ جَ ] (اِخ) (بنی...) و (بنو...) رجوع به اشجع (یکی از بطون غطفان) شود.

کلمات هم‌قافیه با «اشجع»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جع» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید