معنی اسوار
8 بازدید
[ اَسْ ] (ص، اِ) (در پهلوی: اسوار، اوستایی: اسبارای ، بمعنی برندهٔ اسب ) سوار. فارس. مقابل پیاده. (انجمن آرا). || نامی بوده که ایرانیان به مرد دلیر و یل مشهور میداده اند. (مفاتیح العلوم خوارزمی). - اسواران (جمع فارسی) و اساورة (جمع عربی)؛ دهقانان و شهزادگان و مرزبانان. رجوع به اسواران و اساورة شود. || بزبان گیلان جمعی باشند از لشکریان که اقل مرتبه تبری و چماقی همراه دارند که بدان حرب کنند و بر کلاه خود یکدیگر زنند و آن نوع حرب را اسواری گویند. (برهان) (جهانگیری).[ اَسْ ] (ع اِ) جِ سور. (دهار). باروها. باره ها: جوانب حصار و حواشی اسوار به افراد امراء و آحاد کبراء لشکر سپرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).[ اَسْ ] (ع اِ) جِ سور. (دهار). باروها. باره ها: جوانب حصار و حواشی اسوار به افراد امراء و آحاد کبراء لشکر سپرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی).[ اُسْ ] (ع اِ) دست ورنجن. (ربنجنی). دست برنجن. سوار. یاره. ج، اَسْوِرَة، اَساوِر، اَساوِرَة. (منتهی الارب).[ اَسْ ] (اِخ) مردی است از ملوک گیلان که پدر او شیرویه نام داشته و پسر وی را مرداویج میگفتند یعنی مردآویز. و او به «اسفار» مشهور شده چنانکه اسپهبد را اسفهبد گویند. (انجمن آرای ناصری). رجوع به اسفار شود.[ اَسْ ] (اِخ) شهری است از ولایت صعید مصر که راه ولایت نوبه بر چهارفرسخی آن شهر واقع است و کوهی است بر جنوب آن که رود نیل از پیرامن آن بیرون می آید. (جهانگیری) (برهان) (سفرنامهٔ ناصرخسرو) (انجمن آرای ناصری). این صورت ظاهراً مصحف اسوان است. رجوع به اسوان شود.[ اَسْ / اُسْ ] (اِخ) دهی است به اصفهان و از آنجاست محسن اسواری و محمدبن احمد اسواری.
کلمات همقافیه با «اسوار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر