معنی اسماعیل

معنی واژه اسماعیل

8 بازدید
[ اِ ] (اِخ) اسمعیل نیز رسم الخطی است از آن. جوالیقی گوید: و قالوا: «سراویل» و «اسماعیل» و اصلهما «شروال» و «اِشماویل» و ذلک لقرب السین من الشین فی الهَمْس». (المعرب چ احمد محمد شاکر ص ۷). و نیز گوید: اسماءُ الانبیاء صلوات اللََّه علیهم کلها اعجمیة نحو «ابرهیم» و«اسماعیل». (ایضاً ص ۱۳). و هم او آرد: و «اسماعیل» فیه لغتان: «اسماعیل» و «اسمعین» بالنون. قال الراجز: قال جواری الحیّ لما جینا هذا و رَبّ البیت اسماعینا.(ایضاً ص ۱۴). این نام لغةً بمعنی «مسموع از خدا» است. (سفر پیدایش ۱۶: ۱ و۱۷: ۲۰ و۲۱: ۱۷) (قاموس کتاب مقدس).
[ اِ ] (اِخ) نام انگشتری زمردین مشهور. رجوع باسماعیلی شود.
[ اِ ] (اِخ) عاملی در موصل از دست ممالیک بحریهٔ مصریه. (کتاب النقود ص ۱۲۹).
[ اِ ] (اِخ) یکی از نبیرگان سلطان محمود غزنوی که در قلعهٔ دهک محبوس شد. (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۴۰۳).
[ اِ ] (اِخ) نام مردی صاحب مذهب اباحت که در دین وی نرهٔ اسب پرستیدندی و اسماعیلی بدو منسوب است (؟). (شرفنامهٔ منیری) (مؤیدالفضلاء).
[ اِ ] (اِخ) ششمین از نظامشاهیان (در احمدنگر) که از ۹۹۷ تا ۹۹۹ هـ . ق. حکومت داشت. (طبقات سلاطین اسلام لین پول ص ۲۹۰).
[ اِ ] (اِخ) صاحب عیون الاخبار بوسایطی از او، و وی بوسایطی از رسول (ص) روایت کرده: «یحمل هذا العلم من کلّ خلف عدوله (؟) ینفون عنه تحریف الغالین و انتحال المبطلین، و تأویل الجاهلین». (عیون الانباء ج ۵ ص ۱۱۹).
[ اِ ] (اِخ) نام پدر شهاب الدّین ادیب صابر ترمذی است. رجوع به ادیب صابر شود.
[ اِ ] (اِخ) یکی از ملوک بنی احمر که در کشور اندلس فرمانروایی داشتند. پس از گذشته شدن پدر، برادر وی محمد بحکومت رسید و زمام مَهامّ بدست حاجب او رضوان افتاد. پدرزن اسماعیل ابویحیی رضوان را بکشت و اسماعیل را بتخت حکمرانی نشانید. برادر او محمد بنزد ابوسالم مرینی فرار کرد و در نتیجه اسماعیل بسال ۷۶۰ هـ . ق. در غرناطه جلوس کرد اما زمام امور کشور در دست ابویحیی باقی ماند و بعدها کار باختلاف کشید و عاقبت ابویحیی داماد خود را بکشت و خود مالک تخت و تاج گردید. (از قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) موضعی بمغرب دریاچهٔ ارمیه.
[ اِ ] (اِخ) اصل آن اسمئیل و بمعنی اژدهاست. شهریست در خطهٔ بسارابیا، در انتهای جنوب غربی روسیه، در ۱۹۰هزارگزی جنوب کیشه نیف، بساحل شمالی ترین امتداد دانوب در ۴۵ درجه و ۲۰ دقیقه و ۸ ثانیهٔ عرض شمالی و ۲۶ درجه و ۳۰ دقیقه و ۱ ثانیهٔ طول شرقی. این شهر یکی از بلاد بسیار مستحکم دولت عثمانی بود که همیشه عرصهٔ گیرودار و معرکهٔ منازعهٔ دولتین روس و ترک بود و در جنگ سال ۱۲۰۵ هـ . ق. مدت مدیدی مقابل عساکر روسیه مقاومت کرد. وقتی که روسها این شهر را گرفتند بقتل عام اهالی آن پرداختند، آنگاه دوباره بطرز جدیدی شهر را در مسافت دوهزارگزی قلعه ای از نو ساختند و بر طبق عهدنامهٔ پاریس میبایست روسها این شهر را ببغدان واگذار کنند، روسها قبل از عمل باین معاهده تمام استحکامات شهر را با خاک یکسان کردند. عهدنامهٔ برلن این شهر را با آن قسمت از بسارابیا که در دست دولت رومانی بود بروسها برگردانید، و در عوض دوبریجه را بدولت مزبور بخشید. اکثر اهالی اسماعیل از رومانها تشکیل شده است. در گرداگرد این شهر باغها و باغچه های باصفای بسیار و میوه جات فراوان هست و تجارت رایجی دارد مخصوصاً تجارت کلی آرد رونق دارد. سالی یک بار بازار مکارهٔ پانزده روزه نیز در این شهر دائر بود.
[ اِ ] (اِخ) نام منصور باللََّه و ظافر باللََّه دو خلیفهٔ فاطمی است. (از قاموس الاعلام ترکی). رجوع بمنصور باللََّه و ظافر باللََّه شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن آدم بن عبداللََّه بن سعد اشعری. نجاشی در رجال خود گوید: از وجوه قمیان و ثقت بود. او راست کتابی، و آنرا علی بن احمد از محمدبن حسن بوسایطی از او روایت کند. شرح حال وی در قسمت اول خلاصةالاقوال و رجال ابن داود و دیگر کتب رجال یاد شده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابان. نجاشی کتاب «المؤمن والکافر» او را روایت کرده است. شیخ طوسی در کتاب رجال، اسماعیل بن ابان حناط را در شمارهٔ اصحاب صادق (ع) آورده، و در کتاب فهرست دو تن بنام اسماعیل بن ابان با دو طریق روایت مختلف یاد کرده است. و اسماعیل بن ابان وراق در مختصر ذهبی و تقریب ابن حجر یاد شده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابان غنوی. امام بیهقی بوسایطی از او و او بوسایطی از رسول اکرم (ص) روایت کرده که آن حضرت فرمود: لاتسبّوا الدّنیا فنعم مطیة المؤمن هی، علیها یبلغ الخیر و بها ینجو من الشر. (تاریخ بیهق چ بهمنیار ص ۱۶۸).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابان لاحقی. وی برادر محمدبن ابان لاحقی است. (عیون الاخبار چ مصر جزء ۱ ص ۴۲ و جزء ۷ ص ۱۰۸).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابان وراق. در مختصر ذهبی گوید: وی از مسعر و دیگران روایت کند و بخاری و ابوحاتم از او روایت کنند. وی بسال ۲۱۶ هـ . ق. وفات یافت. ابن حجر او را ملقب به اودی و مکنی به ابن اسحاق یا ابن ابراهیم دانسته گوید: تشیع دارد و بسال ۲۱۶ وفات کرد. شرح حال او در کتب رجال یاد شده. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم. در کافی باب الدعاء للاخوان روایتی از محمدبن سلیمان از این اسماعیل و او از جعفربن محمدبن تمیمی از حسین بن علوان از ابوعبداللََّه آورده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم. محدث است. رجوع بنقودالعربیة و علم النمیات چ قاهره ۱۹۳۹م. ص ۱۶ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن بزه. در ایضاح الاشتباه علامه «بَزه»، در برخی نسخ نجاشی «بَزّ»، بی هاء و بقول شهید ثانی «بَزّه» و بقول ابن داود «بُرّه» با راء. شیخ طوسی در رجال خود او را در شمار اصحاب صادق (ع) آورده گوید: قصیر کوفی است. نجاشی نیز او را یاد و شیخ در فهرست، کتاب وی را روایت کرده است. و شرح احوال او در کتب رجال متأخر نیز یاد شده. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن صبیح الثقفی، مکنی به ابواسحاق. وی از سعدویه و سهل بن عثمان و شاذکونی روایت دارد. ابوعبداللََّه الغزّال ذکر او آورده و تخریج وی نکرده، وی را پسری بود بنام ابویعقوب الحذّاء. او در جوانی براه مکه درگذشت. و بسیار مینوشت و آخرین کس که ازو حدیث نقل کرده، ابوعثمان اسحاق بن ابراهیم بن زید است. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۱۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن مهاجر. صاحب کتاب کافی درباب آداب زکاةدهنده روایتی از او نقل کرده است. ابوالحسن عرفی از وی روایت کند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم تیمی، مکنی به ابویحیی. محدث است و از اعمش روایت کند.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم خلیل (ع). مؤلف تاریخ گزیده گوید: ساره (زوجهٔ ابراهیم) هاجر را با ابراهیم بخشید، ابراهیم را ازو پسری آمد در هشتادوشش سالگی، او را اسماعیل نام نهاد، ساره را بدان رشک خاست، اسماعیل را ختنه کرد و بر همهٔ مسلمانان واجب شد. چون اسماعیل دوساله شد ساره با هاجر شکیبا نبود، ابراهیم (ع) هاجر و اسماعیل را بزمین مکه برد، آنجا بگذاشت، ببرکت اسماعیل آب زمزم پیدا شد و چون قوم بنی جُرْهُم بواسطهٔ آب آنجا آمدند اسماعیل در میان ایشان پرورش یافت، چون اسماعیل چهارساله شد امر قربان رسید، و آن چنان بود که ابراهیم (ع) نذر کرده بود که اگر او را پسری بود قربان کند، درین وقت فرمان آمد که بوعده وفا نماید. ابراهیم (ع) اسماعیل را قربان خواست کرد، چون از پدر و پسر در آن کار گرانی طبع نبود حق تعالی نیت پذیرفت و از بهشت گوسفندی بکوه ثیب بحدود مکه فرستاد تا بعوض اسماعیل قربان کرد. بعد ازین به یک سال اسحاق از ساره بسن هفتادسالگی متولد شد. چون اسماعیل بحدّ مردی رسید، از بنی جرهم زن خواست، ابراهیم بدیدن اسماعیل رفت، اسماعیل بشکار بود، زن اسماعیل ابراهیم را (ع) خدمتی نکرد، ابراهیم (ع) گفت اسماعیل را بگو که آستانهٔ خانه بدل کن، اسماعیل زن را طلاق داد و دیگری بخواست. چون خانهٔ کعبه که شیث ساخته بود خراب گشته بود، ابراهیم و اسماعیل بفرمان خدای تعالی باز بنا کردند، حق تعالی حجرالاسود را بفرستاد تا در رکن خانه نشاندند و حج فرض شد. (تاریخ گزیده چ براون ج ۱ ص ۳۳-۳۴). و هم حمداللََّه مستوفی گوید: اسماعیل علیه السلام را حق تعالی پیغمبری داد، بعمالقهٔ یمن و حضرموت فرستاد، پنجاه سال ایشان را دعوت دین ابراهیم میکرد که ایمان آوردند، چون عمرش بصدوسی سال رسید درگذشت. او را در جنب مادرش هاجر در حرم کعبه دفن کردند. (تاریخ گزیده ج ۱ ص ۳۶). و رجوع بهمان کتاب ص ۹، ۲۱، ۱۲۶، ۱۳۰، ۱۳۱ و ۸۴۹ شود. لقب او ذبیح اللََّه است. مؤلف قاموس کتاب مقدس آرد: اسماعیل (مسموع از خدا) (سفر پیدایش ۱۶: ۱ و ۱۷: ۲۰ و ۲۱: ۱۷)، و او پسر ابراهیم بود که هاجر برای او تولید کرد و بدان لحاظ بنظر حقارت بخاتون خود سارا نگاه میکرد. و این مطلب سبب آن شد که هاجر و پسر وی در تنگی و تلخ جانی افتند، لکن ابراهیم با وجود نبوتی که در سفر پیدایش ۱۶:۱۲ مکتوب است اسماعیل را فرزند موعود می پنداشت تا زمانی که سارا حامله شده اسحاق را آورد. از آن پس هاجر و پسر او از حضور خاتون خود رانده شدند و چون هاجر کنیزک مصریه بود بملاحظهٔ حب وطن پسر خود را برداشته راه مصر گرفت و در اثنای راه حرارت و تشنگی بر ایشان غلبه کرد، بطوریکه مشرف بهلاکت بودند، لکن اعجازاً رهایی یافته در بیابان پاران زیست کردند. اسماعیل صیادی قوی بازو گردید و زوجهٔ مصریه ای برای خود نکاح کرد و دوازده پسر که هر یک رأس و رئیس یکی از طوایف اعراب بودند تولید کرد (سفر پیدایش ۲۵: ۱۳-۱۶) و او را دختری نیز بود که بحبالهٔ نکاح عیصو درآمد (سفر پیدایش ۲۸:۹) و چون ابراهیم از دارفانی بسرای باقی شتافت اسماعیل با اسحاق برادر خود همدست شده وی را بخاک سپردند. و اسماعیل در ۱۳۷ سالگی جهان را بدرود گفت. (سفر پیدایش ۲۵: ۱۷). اما مسکن اولاد او یعنی اسماعیلیان از حویلا تا شور که مقابل مصر است امتداد داشت (سفر پیدایش ۲۵: ۱۸) یعنی فیمابین بحر قلزم و سر خلیج فارس . بعدها آنها با نسل یقطان بن ابراهیم که سلسلهٔ چهارمین سام و نَسَب به یقشان بن ابراهیم میرسانند (سفر پیدایش ۲۵:۳) و گویا با بعضی از برادران یقطان و یقشان علاوه بر طوایف کوشی که در جنوب بودند (سفر پیدایش ۱۰: ۷) در تمام شبه جزیرهٔ عربستان ساکن گردیدند. ذریهٔ اسماعیل برحسب وعدهٔ الهی که در سفر پیدایش (۱۷: ۲۰) مکتوب است بسیار و بی شمار شد و مقصد نبوت در حق او و ذریهٔ او واضح و مبرهن گشت، زانرو که او خود مرد صحرائی بوده اکثر ذریّهٔ او در مشرق بدوی و صحرانشین میباشد و قصد از این گفته که «در میان برادران خود ساکن خواهند شد»، زندگانی در میان طوایف و خویشان میباشد و دست هر کس بضد آنها و دست آنها بضد هر کس بوده، همواره آتش نزاع و جدال در میان ایشان افروخته بود و صحرانشین و غارتگر بودند. طوایف اعراب بدوی که اسماعیل را رأس سلسلهٔ خود میدانند با وجودی که اسماً رعیت دولتند تا حال هم وحشی و گردنکش مانده اند -انتهی. اسماعیل ملقب بذبیح است، گویند او نخستین کسی بود که بعربی نوشت و بدان تکلم کرد. اصل سریانی این نام بی الف وسط تلفظ میشود و از این روی در عربی بی الف نوشته میشود. مادر وی هاجر کنیزی قبطی مصری از قریه ای بود بنام ام العرب که نزدیک فرط است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۶). و رجوع باز قاموس الاعلام ترکی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی الحسن عبادبن العباس بن عبادبن احمدبن ادریس الطالقانی. رجوع به صاحب بن عباد شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی الحسین عبدالغافربن محمد فارسی نیشابوری. متوفی ۵۰۴ هـ . ق. از معاصرین غزالی. وی پدر امام عبدالغافر نویسندهٔ ترجمهٔ احوال غزالی (بنقل از خود او) میباشد. (غزالی نامه تألیف همایی ص ۲۷۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی الحکم، مولی زبیر. وی کاتب عمربن عبدالعزیز بود. (عقدالفرید مصحح محمد سعید العریان ج ۴ ص ۲۴۹). رجوع به اسماعیل بن ابی الحکیم شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی الفتح، مکنی به ابوالقاسم المقری. از مردم قلعهٔ ایوب باندلس. ابن بشکوال گوید وی فقیه و از اهل علم و مقدم در فتوی بود و در حدود سنهٔ ۵۰۰ هـ . ق. درگذشت. (حلل السندسیة ج ۲ ص ۹۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی القاسم بن سوید، ملقب به ابوالعتاهیة و مکنی به ابواسحاق. رجوع به ابوالعتاهیه شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی القاسم جعفربن ناصر الحق (ناصر کبیر) نبیرهٔ دختری ماکان کاکی، معاصر ابوجعفر حسن بن ابی الحسین احمد صاحب القلنسوة. وی مازندران را تحت تصرف آورد، اما هم در آن نزدیکی مادر ابوجعفر دو نفر کنیزک اسماعیل را بفریفت تا زهر در طعام او کردند و او را از پای درآورند. (حبیب السیر چ تهران جزو ۴ از ج ۲ ص ۱۵۰). و رجوع بسفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۴۰ بخش انگلیسی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی الوقار، مکنی به ابوالفضل. اصل او از معره است و در دمشق اقامت گزید و ببغداد سفر کرد و نزد افاضل اطباء آن شهر علم آموخت و بتلمذ گروهی از علماء بغداد درآمد و از ایشان نیز دانش فراگرفت. سپس بدمشق بازگشت و در صناعت طب علماً و عملاً متمیز گردید. مردی بسیارخیر، نیکوطریقت، خوب سیرت و بسیارذکاء بود و در خدمت سلطان ملک العادل نورالدین محمودبن زنگی بود و این پادشاه در طب بدو اعتماد داشت و در سفر و حضر از وی دور نمیشد و اسماعیل را از وی بهرهٔ بسیار و انعام فراوان بود و او و ملک العادل نورالدین در حلب در دههٔ اول ربیع الاول سال ۵۵۴ هـ . ق. درگذشتند. (عیون الانباء ج ۲ صص ۱۶۱-۱۶۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی اویس، مکنی به ابوعبداللََّه. رجوع بعیون الانباء ج ۲ ص ۲۲۰ و عیون الاخبار جزء ۷ ص ۸۵ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی بکر. رجوع باسماعیل بن المقری شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی بکر محمدبن الربیع بن ابی سمال. رجوع به اسماعیل بن ابی سمال شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی حُکَیم، مولی زبیر. یکی از کتّاب عمربن عبدالعزیز خلیفهٔ اموی. رجوع بکتاب الوزراء و الکتّاب ص ۳۳ و فهرست کتاب سیرة عمربن عبدالعزیز و رجوع به اسماعیل بن ابی الحکم شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی حُکَیم، مولی زبیر. یکی از کتّاب عمربن عبدالعزیز خلیفهٔ اموی. رجوع بکتاب الوزراء و الکتّاب ص ۳۳ و فهرست کتاب سیرة عمربن عبدالعزیز و رجوع به اسماعیل بن ابی الحکم شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی خالد سعد الکوفی تابعی است. و بکوفه درگذشت در سنهٔ ست و اربعین(۴۶ هـ . ق.). (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۲۴۴) و رجوع بفهرست عیون الاخبار و المصاحف ص ۳۶ و ۱۷۸ و البیان والتبیین چ حسن السندوبی ج ۳ ص ۸۷ و تاریخ بیهق چ بهمنیار ص ۲۰۶ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی خالد. شیخ طوسی در رجال خود وی را از اصحاب صادق (ع) شمرده گوید: نام او محمدبن مهاجربن عبید ازدی کوفی است. و نجاشی نیز او را چنین معرفی کرده و گوید: پدرش از ابوجعفر باقر(ع) و خود او از ابوعبداللََّه صادق (ع) روایت کند. و هر دو کوفی وثقة بودند. برخی نوشته اند کتابی مرتب و مبوب از اسماعیل در قضایا باقی مانده است. شیخ طوسی در فهرست و ابن شهرآشوب در معالم العلماء نیز از کتاب قضایای او نام برده اند. شرح احوال وی در کتب رجال متأخر مانند خلاصه و ابن داود و وجیزه و بلغه و حاوی و المشترکات و غیره نیز آمده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی خلد. شیخ طوسی او را درعداد اصحاب باقر شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی زیاد. او راست: کتاب تفسیر قرآن، کتاب ناسخ القرآن و منسوخه. (ابن الندیم).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی زیاد سَکونی شعیری. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده گوید: همان اسماعیل بن مسلم کوفی است. و در فهرست گوید: نام ابوزیاد مسلم بود. او راست کتابی بزرگ (ظ: در حدیث) و کتاب النوادر. ابن ابی جید از محمدبن حسن از کتب او روایت کرده است. نجاشی گوید: کتب او را بر ابوالعباس احمدبن علی خواندم. در کتب رجال متأخر نیز شرح احوال او آمده است. ذهبی در مختصر خود و ابن حجر در تقریب گفته اند قاضی موصل و کذاب بود. و برخی او را اسماعیل بن زیاد خوانده اند. شیخ عبداللََّه ممقانی اقوال مختلف را دربارهٔ شیعی یا سنی بودن او نقل کرده سپس گوید: بهر حال شیخ طوسی میگوید صحت اخبار او اجماعی است خواه شیعه باشد و خواه سنی. صاحب ترجمه همان سَکونی معروف است که اهل حدیث و اخباریین شیعه او را از اصحاب اجماع میشمرند. و روایتهای او را در اکثر موارد و مسائل فقه نقل میکنند و لیکن عده ای از ناقدین احادیث و اصولیون او را ضعیف شمرده اند و در میان ایشان مثلی دربارهٔ اخبار ضعیف السند مشهور شده بدین عبارت «الروایة سَکونیة» و روایات سَکونی را بهترین نمونهٔ ضعف قلمداد کرده اند. برای اطلاع بیشتر بر مطالب فوق بکتاب تنقیح المقال ج ۱ صص ۱۲۷ -۱۲۹ و دیگر کتب رجال مراجعه شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی زیاد سُلَّمی کوفی. شیخ طوسی او را در شمار اصحاب صادق (ع) آورده، لیکن او را اسماعیل بن زیاد خوانده است، ولی نجاشی ابن ابی زیاد گفته. شرح احوال او در کتب رجال متأخر مانند خلاصة و حاوی و بلغة و وجیزه نیز آمده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی زید الابوی. مافروخی وی را در شمار متقدمین اهل ادب اصفهان یاد میکند. (محاسن اصفهان چ طهران ص ۳۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی سارة. وحید بهبهانی محمد باقر در تعلیقهٔ رجالیهٔ خود روایتی از کتاب کافی از او استخراج کرده گوید: گویا او برادر حسن بن ابی سارة باشد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی سعد تونی الصوفی، از مردم تون خراسان. وی از نصراللََّه خشنامی روایت دارد و عمربن احمد العلیمی از وی روایت کند. (تاج العروس).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی سِمال یا سَمّال. وی و برادر او ابراهیم پسران ابوبکر محمدبن الربیع ابی السمال سمعان بن هُبَیرةبن مساحق بن بُحَیربن عمیربن اسامةبن نصربن قُعَین بن حرث بن ثعلبة دَوْدان بن اسدبن خزیمه اند. نجاشی نسب او را چنین آورده، و متأخرین مانند صاحب وجیزة و بلغة و مشترکات طریحی و مشترکات کاظمی و خلاصة گویند اگرچه او واقفی مذهب است لیکن موثق است. شیخ طوسی در رجال خود او را در شمار اصحاب کاظم (ع) آورده، و او و برادرش را واقفی خوانده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۰: عنوان ابراهیم بن ابی بکر محمد، و ص ۱۲: ابراهیم بن ابی سمال، و ص ۱۲۹: اسماعیل بن ابی سمال).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی سهل بن نوبخت. وی مشهورترینِ پسران ابوسهل است که اخبار او با ابونواس مشهور شده و این شاعر تیززبان او را هجوهای رکیک گفته است، چهار قطعه شعر در هجو اسماعیل در دیوان او دیده میشود که معروفترین آنها دو قطعه ایست که در آنها ابونواس اسماعیل را ببخل و لئامت منسوب داشته و آن دو قطعه این است: خبز اسماعیل کالوش -ی اذا ما شق یرفا عجبا من اثر الصّن عة فیهِ کیفَ یخفی اِنّ رفّاءَک هذا اَلطفُ الأمةِ کفا فاذا قابل بالنص ف من الجردق نصفا اَلطفُ الصنعة حتی لایُری ََ مطعن اِشفا مِثلَ ما جاءَ من التنْ نور ما غادَرَ حرفا و له فی الماء ایضاً عَمل اَبدعُ ظَرفا مَزحهُ العذب بماءِ ال بئرکیْ یزدادَ ضِعفا فَهْوَ لایسقیک منه مثل ما یشرب صرفا. ایضاً: علی خبز اسماعیل واقیة النحل فقد حلّ فی دارالامان من الاکل و ما خبزه الاّ کآوی یُری ََ ابنه و لم یر آوی فی حزون و لا سهل و ما خبزه الاّ کعنقاءَ مُغرِب تصوّر فی بسطِ الملوکِ و فی المثل یُحدّث عنه الناس من غیر رؤیةٍ سوی صورَةٍ ما ان تمرّ و لاتحلی و ما خبزه الاّ کلیب بن وائل و من کان یحمی عزّه منبت البقل و اِذ هو لایستبّ خصمان عنده ولا الصوت مرفوع بجدّ و لا هزل فان خبز اسماعیل حلّ به الذی اصاب کلیباً لم یکن ذاک من ذلّ و لکن قضاء لیس یسطاع ردّه بحیلة ذی مکر و لا فکر ذی عقل. این دو قطعه شعر، مخصوصاً قطعهٔ دوم در میان ادبای تازی زبان بسیار مشهور است و آنها را بر سبیل تمثل نقل و انشاد میکرده اند چنانکه ابوزید مروزی موقعی که با ابوحیان علی بن محمد توحیدی بمنزل ذوالکفایتین علی بن محمدبن العمید رفته بود و حاجب وزیر ایشان را باین عذر که ذوالکفایتین مشغول نان خوردن است بار نداد بقطعهٔ دوم تمثل جسته است ، و مارگلیوث طابع معجم الادباء بتصور اینکه این قطعه از ابوزید مروزی است در ذیل صفحه بمناسبت اسم اسماعیل آنها را در حق صاحب اسماعیل بن عباد گرفته است، در صورتی که قطعهٔ فوق از ابونواس است در ذمّ اسماعیل بن ابی سهل. و ابوزید مروزی بتصریح یاقوت آنها را بر سبیل تمثل خوانده است. هجوی که ابونواس از اسماعیل گفته و او را با وجود اکرام و مهمان نوازی در حق خود ببخل منسوب داشته مورد ملامت ادبای بعد قرار گرفته است، چنانکه جاحظ از مذمت رفتار حق شکنانهٔ ابونواس خودداری نتوانسته است ، اتفاقاً میان پسران ابوسهل کسی که بیش از همه بابونواس خدمت کرده و اخبار و اشعار او را ضبط و برای دیگران روایت کرده است همین اسماعیل است، و حمزهٔ اصفهانی و دیگران بچند واسطه از او اخبار ابونواس را نقل کرده اند و ابونواس خود نیز در مدایحی که از اسماعیل گفته مجد و حلم او را ستوده است . اسماعیل بن ابی سهل مدتها بعد از مرگ ابونواس (بقول اصح سال ۱۹۹ هـ . ق.) حیات داشته و در حق این شاعر گفته است: من از ابونواس داناتر و باحافظه تر هرگز ندیده ام، پس از فوت او خانه اش را فحص کردیم جز صندوقچه ای که متضمن چند پاره نوشته بود مشتمل بر نحو و لغات غریبه چیز دیگر نیافتیم». اسماعیل لااقل تا سال ۲۳۲ هـ . ق. که سال فوت واثق خلیفه باشد میزیست و در دستگاه مأمون جزء ندما و ادبای محضر او بوده است و یکی از شاگردان او یعنی ابوالحسن یوسف بن ابراهیم کاتب از خدمتگزاران ابواسحاق ابراهیم بن مهدی (۱۶۳-۲۲۴) که در سال ۲۲۵ در دمشق بود از اسماعیل بن ابی سهل بن نوبخت روایت میکرد، بنا بشهادت طبری در سال ۲۳۲ موقعی که واثق خلیفه در حال احتضار بود از جماعتی از اطباء و منجمین درباب حالت خلیفه استشاره شد، از آن جمله بودند حسن بن سهل برادر ذوالریاستین فضل بن سهل سرخسی و اسماعیل بن [ ابی سهل ]بن نوبخت . ابوالفرج بن العبری بین حسن بن سهل سرخسی برادر فضل بن سهل و اسماعیل بن ابی سهل بن نوبخت که نام هر دو در روایت طبری هست خلط کرده و گفته است که حسن بن سهل بن نوبخت نیز از جملهٔ منجمینی بود که بر بالین واثق خلیفه حضور داشت، در صورتی که مقصود از حسن منجم چنانکه طبری آورده و در ابن الاثیر هم حسن بن سهل المنجم قید شده همان برادر فضل ذوالریاستین است که چهار سال بعد از فوت واثق یعنی در سال ۲۳۶ درگذشت و او در حال بیماری واثق غالباً باحوال پرسی آن خلیفه می آمد و با او از اقسام اغذیه و انواع امراض گفتگو میکرد. تقریباً عین همین اشتباه برای کلر ناشر قسمتی از تاریخ بغداد تألیف احمدبن ابی طاهر طیفور دست داده، موقعی که خواسته است فهرستی الفبائی جهت آن کتاب ترتیب دهد، با اینکه مؤلف کتاب در عموم موارد غرضش از حسن بن سهل برادر ذوالریاستین است چون یک بار هم او را بعنوان منجم ذکر میکند ناشر در فهرست آخر کتاب حسن بن سهل را هم از خاندان نوبختی گرفته و بعضی دیگر نیز دچار این خبط شده اند. (خاندان نوبختی صص ۱۵- ۱۸). و رجوع بهمان کتاب ص ۱۲، ۱۲۵، ۱۸۵ و ۱۹۳ و عیون الانباء ج ۱ ص ۱۵۲ و الموشح ص ۲۷۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی صالح کرمانی، مکنی به ابوسعد مؤدن. او راست: کتاب اربعین.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی صباح. رجوع به اسماعیل بن صباح شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی طاهربن عبدالرحیم. مافروخی قطعه ای عربی از او در وصف اصفهان آورده است. (محاسن اصفهان چ سیدجلال طهرانی ص ۱۱۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی عبداللََّه. نجاشی در رجال خود او را با اسماعیل بن علی نام برده گوید کتابی در خطب داشتند. محمدبن عیسی أشعری و ابومحمد رازی از وی روایت کنند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی فُدَیک یا فُرَیک یا فُریَک یا بُرَیک یا قَدید، و صحیح همان اول است، چه اهل لغت آنرا در حرف «ف» و «ک» آورده اند. مؤلف تاج العروس گوید: ابواسماعیل محمدبن اسماعیل بن مسلم بن ابی فدیک. و نام ابوفدیک دینار بود. صاغانی او را یاد کرده و از ثقات اصحاب حدیث شمرده است. ابن سعد نیز او را نام برده و مدنی دانسته است. ابن حجر نیز در تقریب نام پدر اسماعیل را مسلم گفته و ابوفدیک را جدّ وی شمرده است. شیخ صدوق متوفی ۳۸۱ هـ . ق. در کتاب من لایحضره الفقیه از وی روایت آورده و از این روی رجال نویسان متأخر شیعه او را ممدوح شمرده اند. و لیکن معلوم نیست این مرد همان اسماعیل بن دینار باشد که ممدوح بودن وی ثابت است. (تنقیح المقال ج ۱ صص ۱۲۹-۱۳۰).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی کثیر مدنی. او راست: کتاب عددالمدنی الآخر. (در آیات قرآن). (ابن الندیم).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی محمد یحیی بن المبارک الیزیدی. یکی از ادبا و روات فضلا و شاعری مصنف. وی کتاب طبقات الشعراء را تصنیف کرد و عمربن محمدبن سیف کاتب گوید: محمدبن عباس بن محمدبن ابی محمد از اشعار عمّ خویش اسماعیل بر ما انشاد کرد: کلما رابنی من الدهر ریب فاتکالی علیک یا رب فیه انّ من کان لیس یدری افی المح بوب صنعٌ له او المکروه لحری بان یفوض ما یع جز عنه الی الذی یکفیه الاله البر الذی هو فی الرأ - فة احنی من امه و ابیه قعدت بی الذنوب استغفراللََّ ه مخلصاً و استوفیه کم یوالی لها الکرامة والنع مة من فضله و کم نعصیه. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ صص ۳۵۹-۳۶۰). ابن الندیم گوید: او را پنجاه ورقه شعر است. و رجوع بالموشح ص ۲۹ و ۱۴۰ و ۲۸۵ و الفهرست ابن الندیم و رجوع به یزیدیین شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی مسعود. یکی از کبار محدثین. مأمون عباسی باسحاق بن ابراهیم نامه نوشت و ازو خواست که هفت تن از بزرگان محدثین را نزد او بفرستد و اسماعیل یکی از آنان بود. (ضحی الاسلام جزء ۳ صص ۱۶۹-۱۷۰). و رجوع به مناقب الامام احمدبن حنبل ص ۳۸۶ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی ویس المدنی. یکی از بزرگان محدثین معاصر احمدبن حنبل که اجابت محنت نکردند. (مناقب الامام احمدبن حنبل ص ۳۹۴). و رجوع بهمان کتاب ص ۱۰۸ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی یحیی هاشمی کوفی صیرفی. در منهج المقال و جامع الرواة از رجال شیخ طوسی نقل کرده اند که وی از اصحاب صادق (ع) شمرده شده ولی در نسخهٔ رجال، اسماعیل بن یحیی ضبط شده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۰).
[ اِ ] (اِخ) ابن ابی یونس مدنی. حمداللََّه مستوفی او را در زمرهٔ «رواة ارباب الصحاح البخاری» آورده است. (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۸۰۰).
[ اِ ] (اِخ) ابن اثیرحلبی، ملقب بعمادالدین. رجوع باسماعیل بن احمدبن سعید... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن احمد. ابن الجوزی در سیرة عمربن عبدالعزیز بوسایطی از او و او نیز بوسایطی روایتی راجع بعمربن عبدالعزیز آورده است. (سیرة عمربن عبدالعزیز چ ۱۳۳۱ هـ . ق. ص ۴۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن احمد. مؤلف عقدالفرید از او روایتی آورده است. (عقدالفرید چ محمد سعید العریان جزء ۷ ص ۱۴۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن احمد متولی. شرطهٔ بغداد. رجوع باخبار الراضی باللََّه و المتقی باللََّه چ لندن ص ۱۳۵، ۱۳۶، ۱۳۹، ۱۴۰ و ۲۳۱ شود.
[ اِ ] (اخ) ابن احمد آخری دهستانی. از روات است.
[ اِ ] (اِخ) ابن احمد آنقروی. رجوع باسماعیل آنقروی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن اثیر حلبی. رجوع باسماعیل بن احمدبن سعید... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن اسید ثقفی، مکنی بابی اسحاق. او راست تفسیر و مسند. وی برادر عبداللََّه است و از مکیین و بصریین و کوفیین (ابی کریب و طبقهٔ او) حدیث فراگرفت. و بربیع الآخر سنهٔ۲۸۲ هـ . ق. درگذشت. رجوع بذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۱۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن حسین بن علی بن موسی بن عبداللََّه بیهقی. وی از پدر و برادران خویش ابوسعید و ابوعبداللََّه سماع دارد و این دو نیز از پدر خود سماع دارند و مؤلف تاج العروس گوید من این را در نسخهٔ سنن الکبیر که بر پدر آنان حافظ قرائت شده بود، دیده ام. (تاج العروس: ب هـ ق). امام بیهقی در تاریخ خود او را شیخ القضاة ابوعلی اسماعیل بن الامام المحدث احمدبن الحسین البیهقی یاد کرده و گوید با عبدالجباربن الحسن الجمحی البیهقی اختلاف داشته است و من شیخ القضاة را دیده ام و از وی احادیث سماع دارم. (تاریخ بیهق ص ۱۷۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن عبداللََّه الحیری الضریر، مکنی به ابوعبداللََّه. یاقوت گوید او مفسر و مقری و واعظ و فقیه و محدث و زاهد و یکی از ائمهٔ مسلمین است. و حیره محلی بوده است به نیشابور که اکنون خراب است. بنا بگفتهٔ عبدالغافربن اسماعیل مولد وی سنهٔ۳۱۱ هـ . ق. و وفات او بعد از سنهٔ ۴۳۰ است. و او را در علوم قرآن و قراآت و حدیث و وعظ و تذکیر تصانیف مشهور است. صحیح بخاری را از ابوالهیثم ببغداد، سماع دارد و زاهر سرخسی از او روایت کند. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۲۵۶). او راست: تفسیر.
[ اِ ] (اِخ) ابن احمد اسلامبولی مصری حنفی. او راست: شرح الخلاصةالوافیة، و آن منظومه ایست در عروض و در مطبعهٔ تمدن بسال ۱۳۱۸هـ . ق. بطبع رسیده است. معونةالرحمن فی مذهب ابی حنیفه النعمان و منظومه ای در فقه حنفی که در مصر بسال ۱۳۲۳ هـ . ق. چاپ شده است. (معجم المطبوعات).
[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد حسینی جرجانی ملقب بزین الدین. رجوع باسماعیل جرجانی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن احمد حجاری. از مردم وادی الحجارة (اندلس). وی از اهل فضل و محدث بود. (حلل السندسیة ج ۲ ص ۷۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن احمد سرخسی رجوع به اسماعیل بن احمد هروی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن احمد وراق. رجوع به ابن الزجاجی اسماعیل... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن احمد هروی سرخسی مکنی به ابومحمد و معروف به ابن فرات. او راست: کتاب مناقب امام شافعی. کافی فی القراآت السبع. ابن الصلاح گوید من این کتاب را دیدم و آن در چند مجلد است و کتابی معتبر مشتمل بر علم بسیار. درجات التائبین و مقامات الصدیقین. وفات وی بسال ۴۱۴ هـ . ق. است. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن سعید معروف به ابن الاثیر حلبی شافعی و ملقب به عمادالدین. او راست: عبرة اولی الابصار فی ملوک الامصار در دو مجلد، در این کتاب بذکر ملوک و خلفاء بلاد اقتصار کرده ولی وفیات را نیاورده است. احکام الاحکام فی شرح احادیث سیدالانام. کنز البلاغة، شرحی نیکو بر قصیدهٔ ابن عبدون و اسماعیل ذیلی نیز بر آن افزوده است. وی بسال ۶۹۹ هـ . ق. درگذشت. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن عمربن الاشعث السمرقندی مکنی به ابوالقاسم. محدث است و مهذب الدین بن هِبِل در بغداد از وی سماع دارد. (عیون الانباء ج ۱ صص ۳۰۴-۳۰۵).
[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن فرات سرخسی شافعی مکنی به ابومحمد. رجوع به اسماعیل بن احمد هروی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد بدری اردبیلی. او راست: انیس القلوب و غایةالمطلوب در دعوات و اذکار که بسال ۷۶۳ هـ . ق. از تألیف آن فراغت یافته است.
[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن یوسف سلمی. او راست جزئی در حدیث.
[ اِ ] (اِخ) ابن احمد سمرقندی مکنی به ابوالقاسم. او راست کتابی در مناقب عباس بن عبدالمطلب عم نبی (ص). (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن حسن شاشی شافعی ملقب به نقاض و مکنی به ابوشریح. فقیهی ثقة و صدوق است و از ابوالحسن محمدبن عبدالرحمن دباس روایت دارد و ابوعبداللََّه فراوی و ابوالقاسم سحامی از او روایت کنند. وی بسال ۴۰۷ هـ . ق. یا پیش از آن درگذشت. (تاج العروس: ن ق ض).
[ اِ ] (اِخ) ابن ارسالنجلق. یکی از امرای ملوک سلجوقی. وی از سال ۴۹۱ تا ۴۹۹ هـ . ق. والی بصره بود و در وقایع بسیار شرکت داشت. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) ابن ارقط. مادر وی امّ سلمه خواهر امام صادق (ع) است. مؤلف جامع الرواة گوید: عبداللََّه بن وضاح و علی بن حمزه از وی و او از ابوعبداللََّه صادق (ع) روایت کند، و داستانی از بیماری وی آورده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۰).
[ اِ ] (اِخ) ابن اَزْرَق. شیخ طوسی در رجال خود او را در عداد اصحاب باقر (ع) شمرده گوید: اسماعیل بن سلیمان [ یا سلمان ] ازرق مکنی به ابوخالد. مؤلف جامع الرّواة گوید: عمروبن اذینة از وی و او از امام صادق (ع) روایت کند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۰).
[ اِ ] (اِخ) ابن اسحاق. او راست: کتاب الصلاة. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) ابن اسحاق. صدوق در من لایحضره الفقیه در باب طلاق زن حامله روایتی از او آورده است. وحید بهبهانی آقا باقر احتمال داده است وی همان اسماعیل بن علی بن اسحاق نوبختی باشد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۰).
[ اِ ] (اِخ) ابن اسحاق بن ابراهیم بن عبداللََّه بن صباح. رجوع به ابوالقاسم اسماعیل... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن اسحاق بن ابی سهل نوبختی مکنی به ابوسهل. صاحب روضات گوید: وی شیخ متکلمین اصحاب ما در بغداد، مقدم بنی نوبخت بزمان خویش بود و در دین و دنیا صاحب جلالت بود و مانند وزراء رفتار میکرد و در امامت و رد بر ملاحده و غلاة و مبطلین دیگر و تواریخ ائمه و غیر ذلک مصنفات دارد که تعداد آنها بر سی مجلد بالغ می شود و اصحاب رجال در فهارس خود اسامی آنها را یاد کرده اند و در کتاب علی بن یونس عاملی در امامت نیز ذکر آنها آمده و شیخ طوسی از سید اجل علم الهدی ابوالقاسم علی بن حسین علم آموخت و او از شیخ ابی عبداللََّه المفید و مفید از ابی الجیش مظفربن محمد بلخی و او از شیخ متکلمین ابی سهل اسماعیل بن علی نوبختی خال حسن بن موسی و او به خدمت ابومحمد حسن عسکری رسیده است. فتأمل. (روضات الجنات ص ۳۱). و ظاهراً نسب صحیح صاحب ترجمه اسماعیل بن علی بن اسحاق... است. رجوع به همین نام و رجوع به ابوسهل اسماعیل... در همین لغت نامه شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن اسحاق بن اسماعیل بن حمّادبن زیدبن درهم مکنی به ابواسحاق ازدی جهضمی. مولای آل جریربن حازم. از مردم بصره. خطیب گوید: مولد وی سال ۲۰۰ و وفات بسال ۲۸۲ هـ . ق. بمرگ فجأة بود. تنوخی گوید: ابوالفرج اصفهانی مرا حدیث کرد که قاضی اسماعیل (جامهٔ) سیاه خویش بپوشید تا برای حکم به جامع رود و موزه بپای کرد و میخواست که موزهٔ دیگر بپوشد که درگذشت. وی بر دو جانب بغداد قاضی بود، و از محمدبن عبداللََّه انصاری و مسدّدبن مسرهد و علی بن مدینی و جز آنان سماع دارد و از او موسی بن هارون حافظ و عبداللََّه بن احمدبن حنبل و یحیی بن صاعد و بسیاری دیگر روایت کنند. اسماعیل فاضل و عالم و متقن و فقیه بر مذهب مالک بن انس بود و مذهب مالک را شرح و تلخیص کرد و بر آن احتجاج آورد و مسند را تصنیف کرد و در علوم قرآن کتبی متعدد نوشت و کتاب حدیث مالک و کتاب یحیی بن سعیدبن سعید انصاری و کتاب ایوب سختیانی را گرد آورد، و در بغداد قدیم وطن گرفت، و بقضای آنجا منصوب شد و تا هنگام مرگ بر این شغل ببود. خطیب از طلحةبن محمدبن جعفر الشاهد آرد که: اسماعیل بن اسحاق در بصره پرورش یافت و فقه مذهب مالک را از احمدبن معدل فراگرفت و در این مذهب تقدم یافت چندانکه در آن علم گردید و وی از مذهب مالک و فضل آنقدر منتشر کرد که هیچگاه در عراق مانند آن نبود و در احتجاج بر مذهب مالک و شرح آن چنان تصنیف کرد که پیروان این مذهب را مثالی گشت که بدان اقتدا کنند، و راهی که آنرا بپیمایند. سپس علم قرآن را بدین جمله افزود و کتابهایی در این علم تصنیف کرد که از بسیاری کتب که در این باب نوشته اند تجاوز کند، از آنجمله است کتابی در احکام قرآن که هیچکس از اصحاب وی در مانند آن بر او سبقت نگرفته و کتابی در قراآت که جلیل القدر و عظیم الخطر است. و کتابی در معنی قرآن دارد که ابوالعباس مبرد یگانهٔ زمان و کسی که علم نحو و لغت در آن اوان بدو منتهی گشت بتفضیل وی در این دو کتاب گواهی می دهد و گوید ابوبکربن مجاهد را دیدم که این دو کتاب را وصف میکرد و بسیار از وی شنیدم که می گفت از ابوالعباس بن مبرد شنیدم که قاضی اسماعیل در تصریف از من داناتر است . اسماعیل چندان بزیست که در علو اسناد یگانهٔ زمان خویش گشت، چه مولد او بسال ۱۹۹ هـ . ق. است و مردمان از حدیث حسن چندان از وی نقل کردند که هیچکس از عدهٔ بسیار آن مقدار حمل نکرده است (؟؟) و مردمان بسوی او میشدند و هر کس از علم وی چندان اقتباس میکرد که دیگری در آن شرکت نداشت. بعضی ازو حدیث فرامیگرفتند و برخی علم قرآن و قراآت و فقه و جز آن. اما استواری وی در قضاء و حسن مذهب او در آن و آسانی امر در آنچه که تمیز وی بر دیگران دشوار بود چندان مشهور است که بی نیاز از ذکر باشد. قاضی در بیشتر اوقات خویش و پس از فراغت از کار خصمان به علم اشتغال میورزید، چه وی به کاتب خویش ابوعمر محمدبن یوسف اعتماد کرده بود و او بیشتر کارهای اسماعیل را متکفل میگشت و به کارهای وی از ملاقات سلطان و جز آن میپرداخت و قاضی بر حدیث و علم اقبال میکرد. ابوالعباس محمدبن یعقوب اصم گوید: اسماعیل بن اسحاق پنجاه واند سال شغل قضا داشت جز دو سال که از آن شغل معزول گشت. و خطیب گوید در این گفتار تسامحی است، چه ولایت اسماعیل بر قضاء از آغاز تا پایان به پنجاه سال نرسید و آغاز ولایت او در خلافت متوکل بود. چون سواربن عبداللََّه بن سواربن عبداللََّه بمرد متوکل جعفربن عبدالواحد هاشمی قاضی القضات را که در سرمن رأی بود فرمود تا اسماعیل را بر قضاء جانب شرقی بغداد بگمارد (۲۴۶ هـ . ق.) و کسی او را معزول نساخت، جز مهتدی که بر برادر وی حمدبن اسحاق خشم آورد و او را تازیانه بزد و اسماعیل معزول گشت و چون مهتدی بمرد و معتمد به خلافت نشست او را به قضاوت بازگردانید. و پیوسته بر قضاوت دو جانب بغداد بود تا بمرد و اسماعیل قاضی القضاتی نیافت چه قاضی القضات حسن بن ابی الشوارب بود و این هنگام در سامرا میزیست. و خطیب حدیث کند که مبرد گفت چون مادر قاضی اسماعیل بمرد در چهرهٔ وی علامتی دیدم که بر پوشاندن آن قادر نبود و همه او را تعزیت میگفتند و او آرام نمیگشت، من وی را سلام دادم، آنگاه این اشعار بخواندم: لعمری لئن غال ریب الزما- ن فساءَ لقد غال نفساً حبیبه ولکن علمی بما فی الثوا- ب عندالمصیبة ینسی المصیبه. پس گفتار من اندک اندک دریافت، و بپسندید و دوات و کاغذ خواست و آنرا بنوشت، آنگاه خاطر وی خرسند گشت و آن اندوه و جزع از وی برفت. ابراهیم بن حماد گوید عموی من اسماعیل قاضی مرا انشاد کرد: همم الموت عالیات فمن ثم م تخطی الی لباب اللباب و لهذا قیل الفراق اخوالمو- ت لاقدامه علی الاحباب. و هم او گوید: عبدون بن صاعد وزیر که نصرانی بود بر قاضی اسماعیل درآمد قاضی برخاست و او را ترحیب گفت و دریافت که حاضران کار او را ناخوش داشتند، چون وزیر برفت اسماعیل آنانرا گفت من انکار شما بر کار خویش بدانستم ولی خدا گوید:{/B لاََ یَنْهََاکُمُ اَللََّهُ عَنِ اَلَّذِینَ لَمْ یُقََاتِلُوکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیََارِکُمْ ۱-۱۴۶۰:۸/}. و این مرد حاجت مسلمانان روا میکند و سفیر میان ما و خلیفهٔ ماست و این رفتار من نیکو کاری بود، آنگاه حاضران خاموش شدند. و بخط ابوسعد که به اسناد آنرا به ابوالعباس بن هادی رساند دیدم که گوید در خانهٔ اسماعیل بن اسحاق قاضی بودم و او برای نماز عصر بیرون شد و دست من در دست وی بود، و ابن بری که غلامی جمیل بود بگذشت و قاضی بر او نگریست و شعر ابراهیم بن مهدی بخواند: لولا الحیاء و اننی مشهور و العیب یعلق بالکبیر کبیر لحللت منزلها التی تحتله و لکان منزلها هو المهجور. و بمسجدی که بر در خانهٔ او بود برفت و تکبیر، آنگاه اذان گفت. ابوحیان این حکایت آورده و بر آن چنین افزوده است که او را گفتند اذان را با شعر خواندن آغاز کردی! گفت مرا بگذارید، بخدا سوگند اگر آنچه را من دیدم امیرالمؤمنین میدید وی را از تدبیر ملک خویش بازمیداشت. گفتند چیزی دیگر دربارهٔ او گفتی؟ گفت بلی هنگامی که در محراب بودم ابیاتی، بی اراده بخاطرم گذشت و هنوز خواندن حمد را بپایان نرسانده بودم که از آن فراغت جستم و ابیات این است: الحاظه ترجمان منطقه و وجهه نزهة لعاشقه هذبه الظرف و الکمال فما یمر عیب علی طرائقه قد کثرت قالةالعباد فما تسمع الا سبحان خالقه. و در کتاب قضات ابن سمکه آمده که چون اسماعیل بن اسحاق درگذشت، سه روز بغداد بدون قاضی ماند تا نالهٔ مردمان برخاست و قصه به معتضد برداشتند، آن گاه عبیداللََّه بن سلیمان سه تن قاضی برگزید، اباحازم و علی بن ابی الشوارب و یوسف که پسر عم اسماعیل بن اسحاق بود، و ابوحازم را بر کرخ گمارد و ابن ابی الشوارب را بر مدینةالمنصور و یوسف را بر جانب شرقی. و گوید (مردی) ثقه مرا خبر داد که اسماعیل بر موفق درآمد. وی او را گفت در نبید چه گویی؟ گفت: امیرا! اگر کسی بامداد کند و در سر او چیزی از نبید بماند او را چه میگویند؟ گفت: گویند مخمور است. اسماعیل گفت پس نبید مانند اسم آن میباشد. و محسن حدیث کرد که از پدرم شنیدم و او از ابی عمر قاضی حکایت می کرد، که قاضی اسماعیل رقعه ای در حوائج مردم بر عبیداللََّه بن سلیمان وزیر معتضد عرضه کرد و عریضهٔ دیگر داد و گفت اگر وزیر را ممکن باشد توقیع کند، و دیگری بداد و چیزی بدینگونه بگفت، عبیداللََّه وی را گفت ای ابااسحاق چند گوئی: «اگر ممکن بشود و اگر روا باشد و اگر آسان بود». هرکه تو را گفت کسی در اینجا بنشیند امری از امور زمین بر او دشوار است دروغ گفته همه رقعه های خود در جایی بگذار. پس اسماعیل همهٔ آن رقعه ها از آستین بیرون کرد و پیش روی وزیر ریخت و وی در آن مجلس شصت رقعه توقیع کرد رحمه اللََّه. فما اصدق ما کانت رغبته الی اللََّه عز و جل. (معجم الادباء ج ۲ صص ۲۵۷-۲۶۱). و رجوع به اعلام زرکلی در کلمهٔ جهضمی شود. ابن الندیم گوید: او فقیهی بمذهب مالکی است. وی فقه مالک بن انس را بسط و نشر داد و در آن کتب تصنیف کرد. وفات او بسال ۲۸۲ هـ . ق. بود. کتاب احکام القرآن و کتاب احوال القیامة و کتاب حجاج القرآن (؟) و کتاب شواهدالموطأ. کتاب المغازی و کتاب الرّد علی محمدبن الحسن از اوست - انتهی. و نیز او راست: فضل الصلاة علی النبی و مسندالقراآت. (کشف الظنون). حاجی خلیفه گوید: قاضی اسماعیل بن اسحاق مالکی صاحب قالون، کتابی در قراآت نوشته و با قراء سبعه بیست امام ذکر میکند. وفات وی بسال ۲۸۲ است. (کشف الظنون چ ۱ ج ۲ ص ۲۹۴). ابن الندیم در ذکر فتح بن خاقان آورده است که: «ابوحفان گوید: ندیده و نشنیده ام کسی در دوستی کتاب و علم بپایهٔ جاحظ و فتح بن خاقان و اسماعیل بن اسحاق قاضی رسیده باشد». (فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ سپهسالار ج ۲ ص ۷۸). و رجوع به عیون الانباء ج ۲ ص ۲۲۰ و کتاب المصاحف ص ۸۶ و ۱۸۳ شود. او راست جزئی در حدیث که از حدیث ایوب سختیانی گرد کرده است. (کشف الظنون). و رجوع به اخبار الراضی باللََّه من کتاب الاوراق چ مصر ص ۶۱ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن اسحاق السراج. ابن جوزی در مناقب الامام احمدبن حنبل در «ذکر اعیان اصحاب و اتباع احمدبن حنبل» ذکر اسماعیل آورده و گوید وی از یحیی بن یحیی و اسحاق بن راهویه سماع دارد و از احمد نقل کند. (مناقب احمد حنبل ص ۵۰۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن اسحاق الانصاری. محدث است. رجوع به عیون الاخبار جزء۱ ص ۶۰ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل رازی ملقب به مجدالدین قاضی. او راست: القرائن الرکنیة فی فروع الشافعیة. وفات وی به سال ۷۵۰ هـ . ق. بود. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل نعالی. به قول مؤلف مجمل التواریخ خال برکیارق سلجوقی بود. (مجمل التواریخ و القصص ص ۴۰۹). و در راحة الصدور (صص ۱۴۱-۱۴۲) نام و نسب وی اسماعیل بن یاقوتی بن چغری بیک برادر زبیده خاتون مادر برکیارق. (مجمل التواریخ و القصص ص ۴۰۹ حاشیهٔ ۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن اسود ملقب به تبان. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن اشعث. وی پسر اشعث بن قیس کندی است و مادر او امّ فروة خواهر ابوبکر صدیق است. (حبیب السیر چ تهران ج ۱ جزو۴ ص ۱۵۸). و رجوع به البیان و التبیین جاحظ چ حسن السندوبی ج ۳ ص ۱۶۱ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن اشعث. او راست: کتاب تعبیر.
[ اِ ] (اِخ) ابن اعمش. رجوع به اسماعیل بن عبداللََّه اعمش شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن افضل علی ایوبی معروف بصاحب حماة و ملقب بعمادالدین و ملک المؤید. او راست: شرحی بر کافیة فی النحو ابن حاجب. وفات بسال ۷۳۲ هـ . ق. (کشف الظنون). و رجوع به ابوالفداء شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن امیة. شیخ طوسی در رجال خود او را از اصحاب سجاد (ع) شمرده. ابن حجر در تقریب وی را بنام اسماعیل بن امیةبن عمروبن سعیدبن العاص بن امیة اموی خوانده و گوید: ثقت است و بسال چهل وچهار یا پیش از آن درگذشت. ذهبی در مختصر گوید: سفیانی و بشربن مفضل از وی روایت کنند. شصت حدیث دارد. و بسال ۱۲۹ هـ . ق. درگذشت. و میان این دو تاریخ تفاوت بسیار است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۰).
[ اِ ] (اِخ) ابن انماطی حافظ مکنی به ابوالطاهر. وی پدر ابوبکربن ابی الطاهر اسماعیل بن انماطی است. (حسن المحاضرة ج ۱ ص ۱۷۵).
[ اِ ] (اِخ) ابن باطیش موصلی مکنی به ابوالمجد و ملقب بعمادالدین. معاصر ابن خلکان است و او راست: کتاب التمییز و الفضل.
[ اِ ] (اِخ) ابن بَزیع. ابن داود در رجال خود او را یاد کرده و از رجال کشی نقل کند که وی او را از اصحاب رضا (ع) و جواد (ع) شمرده است. ولی در رجال کشی چنین نامی دیده نشد. و گویا ابن داود از نام محمدبن احمدبن اسماعیل بن بزیع که کشی او را از صحابهٔ رضا (ع) و جواد (ع) شمرده است، بدین اشتباه دچار شده. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۰).
[ اِ ] (اِخ) ابن بَشّار بصری. شیخ طوسی در رجال او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده ولی در نسخه ای از آن رجال، یسار بجای بشار آمده. و در جامع الرواة نیز چنین است. و در روضهٔ کافی از ابان بن عثمان و او از اسماعیل بصری (بدون ذکر نام پدر وی) و او از امام صادق (ع) روایتی آورده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۰).
[ اِ ] (اِخ) ابن بکر کوفی. ثقة است. نجاشی گوید: کتابی دارد که ما آنرا بوسیلهٔ ابراهیم بن سلیمان از وی روایت کنیم در خلاصهٔ علامه و رجال ابن داود و حاوی وجیزه و بلغه نیز ذکر او آمده است. شیخ طوسی در فهرست، و ابن شهرآشوب، او و اسماعیل بن دینار را یاد کرده گویند هر کدام یک «کتاب اصل» دارند، و در برخی مواضع بُکَیر بجای بکر آمده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۰).
[ اِ ] (اِخ) ابن بُکَیر. رجوع به اسماعیل بن بکر شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن بلبل مکنی به ابوالصقر. کاتب موفق باللََّه و از خلفای عباسی. بعدها بدستور معتمد خلیفه، او و فرزندان وی را بقتل رسانیده و مکنت و ثروت او را مصادره کرده اند. (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به ابوالصقر اسماعیل... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن بوری. یکی از ملوک بنی طغتگین که در دمشق حکمرانی داشتند. وی در سال ۵۲۶ هـ . ق. پس از پدر خویش تاج الملوک بوری بر مسند فرمانفرمایی جلوس کرد و بانباس را از دست اهل صلیب بیرون کرد ولی بعدها بنای ظلم و تعدی را گذاشت و اموال و ثروت و سامان رجال و اتباع خود را مصادره میکرد و در نتیجه بتوطئهٔ مادر خویش بقتل رسید و برادر او شهاب الدین محمود را جانشین وی کردند. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) ابن ثعلب امیر کبیر شریف فخرالدین. یکی از امرای عهد ملک عادل سیف الدین ایوبی به مصر. وی بانی مدرسهٔ شریفه است. (قاموس الاعلام ترکی، در کلمهٔ ابن ثعلب).
[ اِ ] (اِخ) ابن جابر. نجاشی او را جُعفی و شیخ طوسی در رجال خود او را خَثْعَمی خوانده و متأخرین هر کدام از یکی ازین دو مدرک پیروی کرده اند و هر دو او را از صحابهٔ امامین باقر و صادق (ع) شمرده اند و در رجال شیخ طوسی در باب اصحاب کاظم (ع) مردی بنام اسماعیل بن جابر بدون لقب آمده و شاید همین شخص باشد. بهر حال شیخ و نجاشی کتابی بدو نسبت داده اند که یحیی و صفوان از وی روایت کرده اند. برخی خثعمی را غیر از جعفی دانسته اند لیکن متحد بودن ایشان صحیح تر است. (تنقیح المقال ج ۱ صص ۱۳۰-۱۳۱).
[ اِ ] (اِخ) ابن الجدر الحریری مملوک. شاعری قلیل الشعر است. (ابن الندیم).
[ اِ ] (اِخ) ابن جعفربن ابی کُثَیر مدنی. شیخ طوسی در رجال او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده و در برخی نسخه ها لفظ «ابی» ساقط است. در تقریب ابن حجر آمده: اسماعیل بن جعفربن اثیر انصاری زُرَقی مکنی به ابواسحاق قاری. بسال ۱۸۰ هـ . ق. درگذشت، و در مختصر ابن ذهبی نیز همین گونه آمده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۱).
[ اِ ] (اِخ) ابن جعفربن ابی کثیر الانصاری. یکی از روات قراءة نافع بن عبدالرحمن. (ابن الندیم).
[ اِ ] (اِخ) ابن جعفربن عیسی عامری. محاسن برقی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۱).
[ اِ ] (اِخ) ابن جعفربن ناصرالحق. رجوع به اسماعیل بن ابی القاسم جعفر شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن جفینه. او یا اسماعیل بن عبدالرحمن است و یا اسماعیل بن عبداللََّه. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن حازم سلمی کوفی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده. و در باب حج از کافی روایت محمدبن سنان از وی آمده است. و برخی بجای حازم، خازِم آورده اند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن حازِم کوفی جعفی. شیخ طوسی در رجال خود او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده گوید مولای نُهُم بود. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن الحافظ. رجوع به اسماعیل الظافر... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن حرّ. در باب روزه از کتاب من لایحضره الفقیه، حمادبن عیسی از وی و او از ابی عبداللََّه روایت میکند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۲ و ۱۳۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن حسن. شیخ طوسی در رجال خود او را در عداد اصحاب کاظم (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن حسن بن علی (ع). وی یکی از ده پسر امام حسن (ع) است. (مجمل التواریخ و القصص ص ۴۵۵).
[ اِ ] (اِخ) ابن حسن بن علی بن عتاس. محدث است. (تاج العروس) (منتهی الارب).
[ اِ ] (اِخ) ابن جعفر صادق بن محمدبن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب هاشمی مدنی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) آورده و صاحب تکملهٔ امل الآمل گوید: چون مردی پارسا بود ابوبصیر گمان کرد که پس از امام صادق پسر وی اسماعیل امام خواهد بود. و چون اسماعیل پیش از امام صادق جهان را بدرود گفت، امام صادق فرمود «ما بداللََّه فی شی ء کما بداللََّه فی اسماعیل ابنی». مؤلف اعلام الوری گوید: اسماعیل بزرگترین پسران امام صادق بود و پدر به او علاقهٔ خاص داشت و دسته ای از شیعه او را وصی و قائم پس از صادق میشمردند. ولی وی در شهر عریض در زمان حیات پدر درگذشت و مردم جنازهٔ او را بر دوش تا مدینه آورده در بقیع بخاک سپردند. و امام صادق با پای برهنه او را تشییع کرد. و پس از مرگ امام صادق مردم دو دسته شدند یک دسته گفتند پس از صادق امامت از آن موسی کاظم (ع) است و دستهٔ دیگر اسماعیلی شدند و اسماعیلیان نیز بدو فرقه تقسیم شدند: یک فرقه گفتند اسماعیل خود زنده است و فرقهٔ دیگر گفتند او مرده و فرزند وی محمدبن اسماعیل جانشین اوست. شیخ مفید (متوفی ۴۱۳ هـ . ق.) در ارشاد گوید: و اسماعیلیان امروز اندک هستند و کسی از ایشان مشارالیه نیست. کشی (متوفی ۴۵۰ هـ . ق.) در رجال خود اسماعیل را مستقلاً یاد نکرده و برخی این را دلیل مذموم بودن اسماعیل دانسته اند ولی صحیح نیست. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۱ و ۱۳۲). سپس صاحب تنقیح المقال روایات بسیار که دلیل بر ضعف و ذم اسماعیل است آورده و یک بیک را رد میکند و اخبار دیگر که دال بر مدح اوست می آورد و میپذیرد. رجوع به اسماعیلیه و رجوع به خاندان نوبختی صص ۴۸-۲۵۰ و روضات الجنات ص ۲۸ و لغات جغرافیه و تاریخیهٔ ترکی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن حسن بن علی غازی بیهقی مکنی به ابوالقاسم و ملقب به شمس الائمة. بیهقی در کتاب الوشاح آرد که این اسماعیل به شمس بیهقی معروف است. وی فنون آداب را جامع و مفاتیح حکمت و فصل الخطاب را حائز بود. بمرو اقامت گزید و در آنجا توطن کرد. طریقهٔ وی در فقه مستقیم و اکثر مصنفات او سلیم است. او راست: کُتّاب حضرتنا دامت سلامتهم یهیئون من الالقاب اسبابا و ینصبون من الاطماع الویةً و یفتحون من الالقاب ابوابا و یبخلون بما جاد الکریم به و ینفقون علی الاقوام القابا تجشأوا فی نوادیهم بلاشبع کأنهم اکلوا الحتیت و الربا (؟). و این معنی را از گفتهٔ خوارزمی: قل الدراهم فی کیسی (؟) خلیفتنا فصارینفق فی الاقوام القابا گرفته است. او راست: کتاب نقض الاصطلام. کتاب سمطالثریا در معانی غریب حدیث. کتاب فی اللغة. کتاب فی الخلاف. (معجم الادبا چ مارگلیوث ج ۲ صص ۲۶۱-۲۶۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن حسن بن محمدبن محمود جرجانی. رجوع به اسماعیل جرجانی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن حسن بن محمد حسینی نقیب نیشابور مکنی به ابوالمعالی. شیخ منتجب الدین در الفهرست (که همراه جلد ۲۵ بحارالانوار بچاپ رسیده) او را یاد کرده گوید: او راست کتابی در انساب طالبیان. و کتاب «شجون الاحادیث» و زهرةالحکایات و من آنرا از ابوالفتوح خزاعی از پدر از جدش از او روایت میکنم. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۳ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن حسن حسینی گرگانی. رجوع به اسماعیل جرجانی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن حسن متطبب. اردبیلی در جامع الرواة گوید: در کتاب روضهٔ کافی روایتی از محمدبن یحیی از برادرش علاء از اسماعیل از ابی عبداللََّه آمده است و شرح حال وی در کتب رجال نیامده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن الحسین بن محمدبن الحسین بن احمدبن محمدبن عزیزبن الحسین بن ابی جعفر محمد الاطروش بن علی بن الحسین بن علی بن محمد الدیباج بن جعفر الصادق (ع) (عزیزالدین، ابوطالب) العلوی المروزی النسابة. یاقوت در معجم الادباء گوید: وی بحق عزیز دین باشد و نخستین کس از اجداد او که از قم به مرو منتقل گشت ابوعلی احمدبن محمدبن عزیز است و علی بن محمد دیباج (یکی از اجداد او) معروف به حارص از مدینه به بغداد آمد و پسر وی حسین به قم رفت آنگاه در مرو اقامت کردند و تا این زمان در آنجا مقیم اند. اسماعیل که خدایش پاداش نیک دهاد، مرا خبر داد که مولد وی شب دوشنبه بیست ودوم جمادی الآخر سال ۵۷۲ هـ . ق. بوده است. و بسال ۵۹۲ در صحبت حاجیان به بغداد رفت ولیکن حج نگذاشت. وی ادب را بر امام منتخب الدین ابوالفتح محمدبن سعدبن محمدبن محمدبن ابی الفضل دیباجی و امام برهان الدین ابی الفتح ناصربن ابی المکارم عبدالسیدبن علی المطرزی الخوارزمی و برادر وی امام مجدالدین ابی الرضی طاهر و فقه را بر امام فخرالدین محمدبن محمدبن محمدبن حسین طیان ماهروی حنفی و قاضی القضاة منتخب الدین ابوالفتح محمدبن سلیمان بن اسحاق فقیهی خواند و صاحب ترجمه گوید نیک سیرت تر از منتخب الدین به مرو قاضیی نشناسم و حدیث بر امام فخرالدین اسماعیل بن محمدبن یوسف کاشانی و ابوبکر محمدبن صائغی سنجی و امام شرف الدین محمدبن مسعود مسعودی و امام فخرالدین ابی المظفر عبدالرحیم بن امام تاج الاسلام عبدالکریم بن محمدبن منصور سمعانی و عبدالرشیدبن محمدبن ابی بکر زرقی مؤدب قرائت کرد و در نیشابور بر قاضی رکن الدین ابراهیم بن علی بن محمد معینی و امام مجدالدین ابی سعد عبداللََّه بن عمر صفار و امام نورالدین فضل اللََّه بن محمدبن محمد الجلیل التوقانی و عبدالرحیم بن عبدالرحمن شعری و در ری بر مجدالدین یحیی بن ربیع واسطی و در بغداد هم بر وی و هم بر عبدالوهاب بن علی بن سکینه و بر دیگران در شیراز و هرات و شوشتر و یزد قرائت کرد و او راست از تصانیف: کتاب حظیرةالقدس قریب به شصت مجلد (و شاید بعد از این زیاده تر شود) و کتاب بستان الشرف، مختصر کتاب حظیرة در بیست مجلد. کتاب غنیةالطالب فی نسب آل ابی طالب یک مجلد. کتاب الموجز در نسب، مجلدی لطیف است. کتاب الفخری که برای فخر رازی تصنیف کرده. کتاب زبدةالطالبیة مجلدی است لطیف. کتاب خلاصةالعترة النبویة فی انساب الموسویة. کتاب المثلث در نسب و چند کتاب را مشجر کرده است که از آن جمله است: کتاب ابی الغنائم دمشقی، کتاب من اتصل عقبه از ابوالحسن محمدبن قاسم تمیمی اصفهانی (مشجر). کتاب المعارف تألیف سیدابوطالب زنجانی موسوی. کتاب طبقات تألیف فقیه زکریابن احمد بزار نیشابوری کتاب نسب شافعی خاصه. کتاب وفق الاعداد فی النسب. و من بسال ۶۱۴ هـ . ق. در مرو این سید را که خدا فضل وی را پیوسته داراد، دیدار کردم و او را چنان دیدم که گفته اند: قد زرته فوجدت الناس فی رجل و الدهر فی ساعة و الفضل فی دار. و یاقوت گوید: قد طبع من حسن الاخلاق و سماحةالاعراق و حسن البشر و کرم الطبع و حیاءالوجه و حب الغرباء علی ما لانراه متفرقاً فی خلق کثیر. و او با این صفات پسندیده بیقین داناترین مردم در علم نسب و نحو و لغت و شعر و اصول و نجوم بود و در این شهر به تصدر در اقراء علوم متفرد بود و مردمان برای تحصیل علوم مختلف قصد او میکردند از آنکس که لغت میخواند تا متعلم در نحو و مصحح لغت و ناظر در نجوم و باحث در اصول و علوم دیگر و او با وسعت علمی که داشت متواضع و خوش خوی بود و غریبان جز بر او وارد نمیشدند و طالبان فائده جز از وی استفاده نمیکردند. و او- ادام اللََّه علوه -از اشعار خویش بر من انشاد کرد: قولوا لمن لبی فی حبّه قد صار مغلوباً و مسلوبا و فی صمیم القلب منّی اری هواه والایمان مکتوبا و صحتی فی عشقه صیرت جسمی معلولاً و معیوبا و مدمعی منهمر ماؤه منهمل فی الخد مسکوبا و نیز: والعین یحجبها لالاء وجنته من التأمل فی ذا المنظر الحسن بل عبرتی منعت لو نظرتی عبرت الیه من مقلتی الاّ علی الشفن لولا تجشّمه بالابتسام و ما امدّه اللََّه عند النطق باللسن لماعرفت عقیقاً شقه درر و لم یبن فوه نطقاً وَ هْوَ لم یبن. و مرا حدیث کرد که فخر رازی به مرو درآمد و از جلالت قدر و عظم ذکر و ضخامت هیبت چنان بود که کسی سخن او بازگرداندن نتوانست و بجهت بزرگداشت وی برابر او نفس کشیدن نیارست و من بسرای او درآمدم و نزد وی قرائت میکردم. روزی مرا گفت دوست دارم کتابی لطیف در انساب طالبین برای من تصنیف کنی تا در آن بنگرم چه دوست ندارم بدان جاهل باشم. گفتم آنرا مشجر خواهی یا منثور؟ گفت مشجر را نتوان در حفظ آورد و من چیزی خواهم که آنرا از بر سازم. گفتم السمع والطاعة و برفتم و کتابی که آنرا الفخری نامیدم برای وی تصنیف کرده و نزد او بردم. چون بر آن واقف گشت از وسادهٔ خویش فرودآمد و بر حصیر نشست و مرا گفت بر این وساده بنشین! من این کار بزرگ شمردم و خدمت کردم. وی مرا سخت سرزنش کرد و بانگ بر من زد و گفت آنجا که بتو میگویم، بنشین! خدا میداند چنان هیبت او مرا گرفت که خویشتن داری نتوانستم و همانجا که مرا فرموده بود بنشستم. آنگاه آن کتاب بر من خواندن گرفت و در پیش رویم نشسته بود و مشکلات آن از من میپرسید و چون فارغ شد گفت اکنون هر کجا خواهی بنشین زیرا این علمی بود که تو در آن استاد من بودی و من از تو استفاده میکردم و شاگرد تو بودم و از ادب دور است که شاگرد جز در پیش روی استاد بنشیند. پس من از جایی که نشسته بودم برخاستم و او در منصب خود نشست آنگاه بر وی قرائت آغاز کردم چنانکه از نخست بود. (معجم الادباء ج ۲ صص ۲۶۱ - ۲۶۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن الحسین بن محمدبن الحسین بن احمدبن محمدبن عزیزبن الحسین بن ابی جعفر محمد الاطروش بن علی بن الحسین بن علی بن محمد الدیباج بن جعفر الصادق (ع) (عزیزالدین، ابوطالب) العلوی المروزی النسابة. یاقوت در معجم الادباء گوید: وی بحق عزیز دین باشد و نخستین کس از اجداد او که از قم به مرو منتقل گشت ابوعلی احمدبن محمدبن عزیز است و علی بن محمد دیباج (یکی از اجداد او) معروف به حارص از مدینه به بغداد آمد و پسر وی حسین به قم رفت آنگاه در مرو اقامت کردند و تا این زمان در آنجا مقیم اند. اسماعیل که خدایش پاداش نیک دهاد، مرا خبر داد که مولد وی شب دوشنبه بیست ودوم جمادی الآخر سال ۵۷۲ هـ . ق. بوده است. و بسال ۵۹۲ در صحبت حاجیان به بغداد رفت ولیکن حج نگذاشت. وی ادب را بر امام منتخب الدین ابوالفتح محمدبن سعدبن محمدبن محمدبن ابی الفضل دیباجی و امام برهان الدین ابی الفتح ناصربن ابی المکارم عبدالسیدبن علی المطرزی الخوارزمی و برادر وی امام مجدالدین ابی الرضی طاهر و فقه را بر امام فخرالدین محمدبن محمدبن محمدبن حسین طیان ماهروی حنفی و قاضی القضاة منتخب الدین ابوالفتح محمدبن سلیمان بن اسحاق فقیهی خواند و صاحب ترجمه گوید نیک سیرت تر از منتخب الدین به مرو قاضیی نشناسم و حدیث بر امام فخرالدین اسماعیل بن محمدبن یوسف کاشانی و ابوبکر محمدبن صائغی سنجی و امام شرف الدین محمدبن مسعود مسعودی و امام فخرالدین ابی المظفر عبدالرحیم بن امام تاج الاسلام عبدالکریم بن محمدبن منصور سمعانی و عبدالرشیدبن محمدبن ابی بکر زرقی مؤدب قرائت کرد و در نیشابور بر قاضی رکن الدین ابراهیم بن علی بن محمد معینی و امام مجدالدین ابی سعد عبداللََّه بن عمر صفار و امام نورالدین فضل اللََّه بن محمدبن محمد الجلیل التوقانی و عبدالرحیم بن عبدالرحمن شعری و در ری بر مجدالدین یحیی بن ربیع واسطی و در بغداد هم بر وی و هم بر عبدالوهاب بن علی بن سکینه و بر دیگران در شیراز و هرات و شوشتر و یزد قرائت کرد و او راست از تصانیف: کتاب حظیرةالقدس قریب به شصت مجلد (و شاید بعد از این زیاده تر شود) و کتاب بستان الشرف، مختصر کتاب حظیرة در بیست مجلد. کتاب غنیةالطالب فی نسب آل ابی طالب یک مجلد. کتاب الموجز در نسب، مجلدی لطیف است. کتاب الفخری که برای فخر رازی تصنیف کرده. کتاب زبدةالطالبیة مجلدی است لطیف. کتاب خلاصةالعترة النبویة فی انساب الموسویة. کتاب المثلث در نسب و چند کتاب را مشجر کرده است که از آن جمله است: کتاب ابی الغنائم دمشقی، کتاب من اتصل عقبه از ابوالحسن محمدبن قاسم تمیمی اصفهانی (مشجر). کتاب المعارف تألیف سیدابوطالب زنجانی موسوی. کتاب طبقات تألیف فقیه زکریابن احمد بزار نیشابوری کتاب نسب شافعی خاصه. کتاب وفق الاعداد فی النسب. و من بسال ۶۱۴ هـ . ق. در مرو این سید را که خدا فضل وی را پیوسته داراد، دیدار کردم و او را چنان دیدم که گفته اند: قد زرته فوجدت الناس فی رجل و الدهر فی ساعة و الفضل فی دار. و یاقوت گوید: قد طبع من حسن الاخلاق و سماحةالاعراق و حسن البشر و کرم الطبع و حیاءالوجه و حب الغرباء علی ما لانراه متفرقاً فی خلق کثیر. و او با این صفات پسندیده بیقین داناترین مردم در علم نسب و نحو و لغت و شعر و اصول و نجوم بود و در این شهر به تصدر در اقراء علوم متفرد بود و مردمان برای تحصیل علوم مختلف قصد او میکردند از آنکس که لغت میخواند تا متعلم در نحو و مصحح لغت و ناظر در نجوم و باحث در اصول و علوم دیگر و او با وسعت علمی که داشت متواضع و خوش خوی بود و غریبان جز بر او وارد نمیشدند و طالبان فائده جز از وی استفاده نمیکردند. و او- ادام اللََّه علوه -از اشعار خویش بر من انشاد کرد: قولوا لمن لبی فی حبّه قد صار مغلوباً و مسلوبا و فی صمیم القلب منّی اری هواه والایمان مکتوبا و صحتی فی عشقه صیرت جسمی معلولاً و معیوبا و مدمعی منهمر ماؤه منهمل فی الخد مسکوبا و نیز: والعین یحجبها لالاء وجنته من التأمل فی ذا المنظر الحسن بل عبرتی منعت لو نظرتی عبرت الیه من مقلتی الاّ علی الشفن لولا تجشّمه بالابتسام و ما امدّه اللََّه عند النطق باللسن لماعرفت عقیقاً شقه درر و لم یبن فوه نطقاً وَ هْوَ لم یبن. و مرا حدیث کرد که فخر رازی به مرو درآمد و از جلالت قدر و عظم ذکر و ضخامت هیبت چنان بود که کسی سخن او بازگرداندن نتوانست و بجهت بزرگداشت وی برابر او نفس کشیدن نیارست و من بسرای او درآمدم و نزد وی قرائت میکردم. روزی مرا گفت دوست دارم کتابی لطیف در انساب طالبین برای من تصنیف کنی تا در آن بنگرم چه دوست ندارم بدان جاهل باشم. گفتم آنرا مشجر خواهی یا منثور؟ گفت مشجر را نتوان در حفظ آورد و من چیزی خواهم که آنرا از بر سازم. گفتم السمع والطاعة و برفتم و کتابی که آنرا الفخری نامیدم برای وی تصنیف کرده و نزد او بردم. چون بر آن واقف گشت از وسادهٔ خویش فرودآمد و بر حصیر نشست و مرا گفت بر این وساده بنشین! من این کار بزرگ شمردم و خدمت کردم. وی مرا سخت سرزنش کرد و بانگ بر من زد و گفت آنجا که بتو میگویم، بنشین! خدا میداند چنان هیبت او مرا گرفت که خویشتن داری نتوانستم و همانجا که مرا فرموده بود بنشستم. آنگاه آن کتاب بر من خواندن گرفت و در پیش رویم نشسته بود و مشکلات آن از من میپرسید و چون فارغ شد گفت اکنون هر کجا خواهی بنشین زیرا این علمی بود که تو در آن استاد من بودی و من از تو استفاده میکردم و شاگرد تو بودم و از ادب دور است که شاگرد جز در پیش روی استاد بنشیند. پس من از جایی که نشسته بودم برخاستم و او در منصب خود نشست آنگاه بر وی قرائت آغاز کردم چنانکه از نخست بود. (معجم الادباء ج ۲ صص ۲۶۱ - ۲۶۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن حکم رافعی. از آل ابی رافع مولی رسول اللََّه (ص) نجاشی در رجال خود وی را یاد کرده گوید کتابی دارد که اسماعیل بن محمدبن عبداللََّه از وی روایت کند. شیخ طوسی در فهرست نیز چنین آورده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن حمادبن (امام اعظم) ابی حنیفه نعمان بن ثابت بن زوطی بن ماه. قاضی بصره از جانب مأمون خلیفه متوفی بسال ۲۱۲ هـ . ق. او میگفت ما از ابناء فارسیم یعنی آزادگانی که هیچ گاه تن به بندگی نداده اند. او راست: الرّد علی القدریة و کتاب الارجاء. (کشف الظنون). و رجوع به تاریخ سیستان ص ۲۴۸ حاشیهٔ ۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن حمادبن ابی مغیرة مکنی به ابی الیسع. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن حماد الجوهری مکنی به ابونصر الفارابی. یاقوت گوید: وی خواهرزادهٔ ابواسحاق فارابی صاحب دیوان ادب است. جوهری در ذکاء و زیرکی و علم از اعاجیب زمان بود. اصل او از فاراب از بلاد ترک و امام در لغت و ادب است و خط او در جودت چنان بود که بدان مثل زنند و بین خط وی و ابوعبداللََّه بن مقله تمیز نمیتوان داد. وی زیاده بر این مقدار از فرسان کلام در اصول است. جوهری سفر را بر حضر اختیار میکرد و در آفاق میگشت و در غربت با سختیی که داشت توطن کرد. وی بعراق رفت و علم عربیت بر دو شیخ زمان ابوعلی فارسی و ابوسعید سیرافی قرائت کرد و بسفر حجاز رفت و بلغت عرب عاربه بمشافهه سخن گفت. جوهری در مقدمهٔ صحاح شرح سفر خویش و گردش در بلاد ربیعه و مُضَر را ذکر کرده و در طلب، تحمل سختی میکرد و چون از این سفرها حاجت روا ساخت بخراسان بازگشت. و چون از دامغان عبور کرد ابوعلی الحسین بن علی که از اعیان کتاب و افراد فضلا بود او را بخانهٔ خویش برد و از او فرا گرفت و سماع کرد، آنگاه وی را به نیشابور روانه کرد و جوهری پیوسته در آنجا بکار تدریس و تألیف و کتابت مصاحف و دفاتر اشتغال داشت تا آنکه پس از گذاشتن آثاری نیکو درگذشت. ابوالحسین باخرزی ذکر وی آورده گوید: هو صاحب صحاح اللغة لم یتأخر فیها عن شرط اقرانه و لاانحدر عن درجة ابناء زمانه. ادیب یعقوب بن احمد این اشعار از جوهری بر من بخواند و گفت: شیخ ابواسحاق بن صالح وراق، تلمیذ جوهری، از او بر من انشاد کرده است: یا ضائع العمر بالامانی ا ماتری رونق الزمان فقم بنا یا اخاالملاهی نخرج الی نهر نشتقان لعلنا نجتنی سروراً حیث جنی الجنتین دان کأننا و القصور فیها بخافتی کوثر الجنان (؟) والطیر فوق الغصون تحکی بحسن اصواتها الاغانی و راسل الورق عندلیب کالزیر و البم و المثانی و برکة حولها اناخت عشر من الدلب و اثنتان فرصتک الیوم فاغتنمها فکل وقت سواه فان. او راست از تصانیف: کتاب فی العروض موسوم به عروض الورقة. کتاب الصحاح فی اللغة. کتاب المقدمة فی النحو، و هذا الکتاب هو الذی بایدی الناس الیوم و علیه اعتمادهم، احسن تصنیفه و جود تألیفه و قرب متناوله و اثر من ترتیبه علی من تقدمه، یدل وضعه علی قریحة سالمة و نفس عالمة، فهو احسن من الجمهرة و اوقع من تهذیب اللغة و اقرب متناولاً من مجمل اللغة. شیخ ابواسماعیل بن محمدبن عبدوس نیشابوری دربارهٔ صحاح گوید: هذا کتاب الصحاح احسن ما صُنِّفَ قبل الصحاح فی الادب یشمل ابوابه و یجمع ما فرق فی غیره من الکتب. هرچند که در مواردی در آن تصحیفی راه یافته و محققین بر آن خرده گرفته اند و علما آنرا تتبع کرده اند «و من ماساء قط. و من له الحسنی فقط؟». اخطأ فانه رحمه اللََّه غلط و اصاب و اخطأالمرمی و اصاب کسائرالعلماء الذین تقدّموه و تأخروا عنه فانی لااعلم کتاباً سلمَ الی مؤلفه فیه و لم یتبعه بالتتبع من یلیه. ابوالحسن علی بن فضال مجاشعی در کتاب خویش که آنرا شجرةالذهب فی معرفة ائمةالادب نامیده ذکر وی آورده گوید: جوهری کتاب صحاح را برای استاد ابومنصور عبدالرحیم بن محمد بیشکی تصنیف کرد و تا باب ضاد معجمه عبدالرحیم آنرا از وی سماع کرد و در این هنگام او را وسوسه ای فرا گرفت و به جامع قدیم نیشابور رفت و بر فراز بام شد و گفت: مردم! من در دنیا کاری کردم که پیشینیان من نکرده اند و خواهم که برای آخرت کاری کنم که دیگران نکرده باشند. آنگاه دو لنگه درب را با طنابی به پهلوی خود بست و بر نقطهٔ بلندی از مسجد برشد، و چنانکه گویی میخواهد بپرد خویش را بیفکند و بمرد، و بقیت کتاب مسوده باقی گذاشت. آن گاه ابواسحاق ابراهیم بن صالح وراق تلمیذ وی پس از مرگ او آنرا مبیضه ساخت و در بسیاری از مواضع خطاهای او آشکار کرد. جوهری شعر نیکو میگفت و از آنجمله است: رأیت فتی اشقراً ازرقاً قلیل الدّماغ کثیرالفضول یفضل من حمقه دائباً یزیدبن هند علی ابن البتول. مؤلف کتاب گوید: بسال ۶۱۱ هـ . ق. بحلب در منزل قاضی اکرم و صاحب اعظم ابوالحسن علی بن یوسف بن ابراهیم شیبانی بودیم و در باب جوهری و تصنیف نیکویی که بدان توفیق یافت سخن میگفتیم. گفتم شگفت است که من از مولد و وفات وی فحص شافی کردم و از واردین نیشابوری بپرسیدم و خبری نیافتم. وی مرا گفت من پیش از تو به بحث پرداختم و چیزی نیافتم. چون فردای آن روز شد گفت تو را از حکایتی ظریف خبر دهم، دوش بخواب دیدم که کسی میگفت اسماعیل بن حماد جوهری بسال ۳۸۶ هـ . ق. درگذشت و بجان من سوگند که هرچند خواب را اطمینانی نیست و بدان عمل کردن نشاید بدون شک این زمان مرگ اوست، چه دو شیخ او ابوعلی و ابوسعید اندکی پیش از این تاریخ بچند سال درگذشته اند. آنگاه در دیوان الادب در تبریز نسخه ای بخط جوهری یافتم که در سال ۳۸۳ نوشته بود آن گاه بر نسخه ای از صحاح بخط جوهری در دمشق نزد ملک معظم بن عادل بن ایوب صاحب دمشق وقوف یافتم که تاریخ آن ۳۹۶ بود. ابومنصور ثعالبی ذکر وی در کتاب یتیمه آورده و از شعر او این ابیات انشاد کرده است: لو کان لی بدّ من الناس قطعت حبل الناس بالیاس العز فی العزلة لکنّه لابدّ للناس من الناس. و نیز از او آورده است: و ها انا یونس فی بطن حوت بنیسابور فی ظل الغمام فبیتی و الفؤاد و یوم دجن ظلام فی ظلام فی ظلام. و هم از وی آورده: زعم المدامة شاربوها انها تنفی الهموم و تذهب الغما صدقوا سرت بعقولهم فتوهّموا ان السرور بها لهم تما سلبتهم ادیانهم و عقولهم ارأیت عادم ذین مغتماً؟ و از شعر اوست: یا صاحب الدعوة لاتجزعن فکلنا ازهد من کرز فالماء کالعنبر فی قومس من عزه یجعل فی الحرز فسقنا ماءً بلامنة و انت فی حل من الخبز. مؤلف گوید: محمودبن ابی المعالی حواری در کتاب ضالةالادیب من الصحاح و التهذیب پس از آنکه داستان جوهری را چنانکه مجاشعی ذکر کرده است بیاورده گوید: امام سعیدبن امام احمدبن محمد میدانی را از خللی که در این کتاب واقع است، پرسیدم. وی گفت: این کتاب فقط تا باب ضاد، بر وی خوانده شد و بیشتر کتاب بر سواد بماند و وی را تنقیح و تهذیب آن مقدر نبود، از اینرو در باب سین گوید: «قیس ابوقبیلة من مضر و اسمه الیاس بنقطتین تحتها» آنگاه در فصل نون از همین باب گوید: «الناس بالنون اسم قیس عیلان» و قول اول سهو است و دوم درست. آنگاه گفت: کسی که بگوید، از جوهری چیزی از کتاب را زیاده از اول آن تا باب ضاد شنیده است دروغ بر وی بسته. و صاحب کتاب ضالةالادیب گفت من نسخه ای که جوهری آنرا تا باب ضاد شنیده و خط وی بر آنست دیده ام و هم اکنون در بلاد ما موجود میباشد، واللََّه اعلم بحقیقته و گفت: کتاب بخط مؤلف نزد ابومحمد اسماعیل بن محمدبن عبدوس نیشابوری است که دو بیت گذشته را در توصیف آن گفته است و گوید: ثعالبی در یتیمةالدهر آرد که این نسخه بصد دینار فروش رفت و بجرجان برده شد. والعلم عنداللََّه فی ذلک. مؤلف (یاقوت) گوید: اما ذکر بیشکی را که جوهری کتاب مزبور را برای وی تصنیف کرده، عبدالغافر فارسی در سیاق آورده و گوید: وی عبدالرحیم بن محمد بیشکی استاد امام ابومنصوربن ابی القاسم ادیب واعظ اصولی است که از ارکان اصحاب ابوعبداللََّه حاکم بن عبداللََّه بن بیع است. وی را مدرسه و اصحاب و اوقاف و اسباب و تدریس و مناظره و نثر و نظم بود و در جمادی الاولی سال ۴۵۳ درگذشت و بر پشت کتاب صحاح که مجلدی کامل و بخط حسن بن یعقوب بن احمد نیشابوری لغوی ادیب بود چنین یافتم: قرأ علیّ هذا الکتاب من اوّله الی آخره بما علیه من حواشیه من الفوائد معارضاً بنسختی مصححاً ایّاها صاحبه الفقیه الفاضل السدید الحسین بن مسعود الصرام بارک اللََّه له فیه و هو اجازه لی عن الاستاذ ابی منصور عبدالرحیم بن محمدالبیشکی عن المصنف و کتبه الحسن بن یعقوب بن احمد فی شهراللََّه الاصم سنة ۴۷۱. و چنانکه مشاهده میشود این مطلب مخالف با اینست که میگویند جوهری کتاب را جز تا باب ضاد مرتب نساخته و از کتاب صحاح است که: النخیس؛ البکرة یتسع ثقبها الذی یجری فیه المحور مما یأکله المحور فیعمدون الی خشیبة فیثقبون وسطها ثم یلقمونها ذلک النقب المتسع و یقال لتلک الخشیبة النخاس و سألت اعرابیاً بنجد من بنی تمیم و هو یستقی و بکرته نخیس فوضعت اصبعی علی النخاس فقلت ما هذا و اردت اَن اتعرف منه الخاء من الحاء فقال نخاس بخاء معجمة فقلت ألیس قال الشاعر و بکرة نحاسها نحاس فقال ماسمعنا بهذا فی آبائنا الاولین. و از کتاب اوست در باب بقم و ابوعلی فارسی را پرسیدم این کلام عربی است؟ گفت: معرب است و در کلام عرب جز پنج اسم بر وزن فعّل نیامده خضّم بن عمروبن تمیم که تسمیه به فعل است و بقّم که نام این رنگ باشد و شلّم که موضعی است در شام و این دو عجمی اند و بذّر اسم آبی است از آبهای عرب و عشّر موضعی است و محتمل است که این دو تسمیه به فعل باشند پس ثابت گشت که فّعل از اصول اسماء عرب نیست و به فعل مختص است و هرگاه مردی را نامی بدین وزن گذارند در حالت معرفه بسبب تعریف و وزن فعل منصرف نگردد لکن در حالت نکره منصرف شود. (معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۲ صص ۲۶۶-۲۷۳). و رجوع به تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۸۰۵ و اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۰۵ و تتمهٔ صوان الحکمة حاشیهٔ ص ۱۵۹ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن حُمَید ازرق. روایت او از امام کاظم (ع) در کتاب تهذیب شیخ طوسی آمده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن جَوزی. علی بن منصور از وی روایت کند و او از ابوعبداللََّه صادق. و این روایت در باب ثواب تعزیت از کتاب کافی آمده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن حیدر (شاه...). رجوع به اسماعیل صفوی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن حیدربن حمزة علوی عباسی. شیخ منتجب الدین در الفهرست خود گوید: ثقة است و عبدالرحمن نیشابوری از وی روایت کند. نسبت عباسی به ابی الفضل العباس بن علی است و حمزة پسر قاسم بن علی بن حمزةبن حسن بن عبیداللََّه بن عباس بن علی بن ابی طالب است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن خطاب سلمی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده. علامه در خلاصةالاقوال نیز روایتی از کشی در مدح او آورده که دلالت بر معاصرت او با امام رضا (ع) دارد و رجال نویسان متأخر در میان این دو قول بحثها کرده اند. برای تفصیل به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۳ رجوع شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن خلف بن سعیدبن عمران الانصاری المقری النحوی الاندلسی السرقسطی الصقلی مکنی به ابوالطاهر. وی در علوم آداب امام و در فن قراآت متقن بود و او راست: کتاب العنوان فی القراآت و مردمان را در اشتغال بدین دانش اعتماد به این کتاب باشد و اختصار کتاب الحجة ابی علی فارسی. ابوالقاسم بن بشکوال در کتاب الصلة ذکر او آورده و وی را ستوده و فضائل او برشمرده است. سرقسطی پیوسته بعمل قرائت سرگرم و مردم از او بهره مند بودند تا به یکشنبه مستهل محرم سال ۴۵۵ هـ . ق. درگذشت. یاقوت گوید: اسماعیل بن خلف ابوطاهر صقلی مقری. وی صاحب علی بن ابراهیم بن عید حوفی از حوف مصر است. کتاب اعراب القراآت را در نه مجلد بزرگ و در قراآت، کتاب الاکتفاء و کتاب العیون را تصنیف کرد و چنان دانم که او بعد از سال ۵۱۰ بوده است. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۲۷۳). در کشف الظنون کتب او بنام «اعراب القرآن» و «اکتفاء فی القراآت» یاد شده. رجوع به اعلام زرکلی (در کلمهٔ سرقسطی) شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن خلیفه قاضی مکنی به ابوهانی کوفی. وی از موالی سعدبن عبادة است. منصور قضاء اصفهان بدو داد و او در ولایت مهدی درگذشت. وی از اسماعیل بن ابی خالد و مجالد و ثوری و مبارک بن فضالة روایت دارد. و حسین بن حفص و عامربن ابراهیم و ابراهیم بن ایوب و ابوسفیان و پسر وی سعیدبن ابی هانی ازو روایت کنند. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن ۱۹۳۱ ج ۱ ص ۲۰۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن خلیل. محدث است و از علی بن مسهر روایت دارد. (المصاحف چ لیدن ص ۳۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن خلیل. ابن الجوزی در مناقب الامام احمدبن حنبل بوسایطی از او آرد که میگفت: لو کان احمدبن حنبل فی بنی اسرائیل لکان آیة. (مناقب احمدبن حنبل چ مصر صص ۱۳۵-۱۳۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن خلیل مکنی به ابوجعفر. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن خلیل مکنی به ابوعبداللََّه کوفی. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن داودبن وردان بزاز مصری. وی از ابوطالب عبداللََّه بن صلت بوسایطی از رسول (ص) روایت کرده که آن حضرت فرمود: من ولی عشرةً من المسلمین فلم یعدل بینهم جاء یوم القیامة و یداه و رجلاه و رأسه فی مثل نقب الفأس. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۱۲). و نیز از زکریا کاتب العمری و محمدبن رمح روایت کند. وی در ربیع الآخر سنهٔ ۳۱۸ هـ . ق. بسن ۹۲سالگی درگذشت. (حسن المحاضره چ مصر ج ۱ ص ۱۶۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن داود الحوری. ابن الجوزی در فصل «ذکر جماعة من کبارالذین اجابوا فی المحنة» او را یاد کرده است. (مناقب احمدبن حنبل چ مصر ص ۳۸۶). و رجوع به ضحی الاسلام تألیف احمد امین ج ۳ ص ۱۷۰ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن دراس مکنی به ابودراس. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن دینار کوفی. شیخ طوسی در فهرست و ابن شهرآشوب در معالم العلماء و نجاشی در رجال خود او را یاد کرده و کتابی بدو نسبت داده اند و ابراهیم بن سلیمان از وی روایت کند. علمای رجال متأخر او را توثیق کرده اند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن ذوّادبن علیة. محدث است و ابوکریب از او روایت کند.
[ اِ ] (اِخ) ابن ذی النون ملقب بظافر. رجوع به ظافر و فهرست حلل السندسیة ج ۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ذی النون. چون اتابک نورالدین و ذوالنون دانشمندی به اندک زمانی درگذشتند، قلج ارسلان باز آن بلاد در تصرف آورد و امراء دانشمندیّه را بفریفت تا اسماعیل بن ذوالنون را هلاک کردند و آن ملک تمام با قلیج ارسلان افتاد و عرصهٔ ملک او اتساع یافت. (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۴۸۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن رافع مکنی به ابورافع. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن رافع مدنی. شیخ طوسی در رجال خود او را در عداد اصحاب سجاد (ع) شمرده. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۳)
[ اِ ] (اِخ) ابن رجاء. محدث است. ابن قتیبة بوسائطی از اعمش نقل کند که گفت: کان اسماعیل بن رجاء یجمع صبیان الکتاب فیحدثهم کی لاینسی حدیثه. (عیون الاخبار چ قاهره جزء خامس ص ۱۳۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن رجاء الزبیدی مکنی به ابواسحاق. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن رزین بن عثمان خزاعی مکنی به ابوالقاسم. وی پسر برادر دعبل شاعر خزاعی است و در واسط منزل داشت. ابن غضائری در کتاب الضعفاء گوید: مردی کذاب و حدیث ساز بود و از پدر خود از امام رضا (ع) روایت میکرد و مصنفاتی داشت. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن رشید. ابن ابی اصیبعه بوسایطی از او روایت کند. (عیون الانباء ج ۱ ص ۲۶۱).
[ اِ ] (اِخ) ابن ریاح بن عبیدهٔ سلمی کوفی. آقا باقر بهبهانی در تعلیقهٔ رجالیه و علامهٔ حلّی در توضیح الاشتباه رباح را از مادهٔ «ربح» آورده اند ولی فیروزآبادی در قاموس و نیز مؤلف تاج العروس او را در مادهٔ «روح» یاد کرده اند و در تقریب ابن حجر نیز چنین آمده است. شیخ طوسی در رجال خود او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده و در کتب رجال متأخر نیز ذکر او آمده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن زکریا. ابن قتیبه بوسائطی از او نقل کند. (عیون الاخبار جزء هفتم ص ۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن زکریا الخلقانی مکنی به ابوزیاد. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن زیاد. از مشایخ شیعه و راوی فقه از ائمه. (ابن الندیم).
[ اِ ] (اِخ) ابن زیادبن عبید الخزاعی معروف به ابن زراة. متوفی در ۲۷۳ هـ . ق. وی از کتبهٔ رجاله و از حفظه بود و در جوانی درگذشت و حدیث او تخریج نشده. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۱۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن زیاد بزاز کوفی اسدی. شیخ طوسی او را یک بار در عداد اصحاب باقر (ع) و دیگربار در اصحاب صادق (ع) آورده گوید تابعی است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن زیاد سلمی کوفی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرد و گویا همان اسماعیل بن ابی زیاد باشد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن زید. مولای عبداللََّه بن یحیی کاهلی بود. در باب فضل مسجد کوفه از کافی روایتی از ابویوسف یعقوب بن عبداللََّه از اسماعیل از ابی عبداللََّه آمده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن زید طحان کوفی. نجاشی گوید: ثقة است و از محمدبن مروان و معاویةبن عمار و یعقوب بن شعیب روایت کند و اینان از ابی عبداللََّه روایت دارند. رجال نویسان متأخر همه شرح حال او را از یکدیگر نقل کرده اند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن سالم. وی از ابی سعید الازدی آرد که گفت از عبداللََّه بن مسعود شنیدم که میگفت: اقرأنی رسول اللََّه صلی اللََّه علیه و سلم سبعین سورة احکمتها قبل اَن یسلم زیدبن ثابت. (المصاحف چ لیدن ص ۱۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن سالم. آقا باقر در تعلیقه گوید: ابن ابی عمیر از ابن اسماعیل روایت کرده. و گویا همان اسماعیل بن سلام باشد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن سبکتگین (ناصرالدولة). پس از وفات سبکتگین (۳۷۸ هـ . ق.) بنا بر وصیت سبکتگین امرای غزنوی اسماعیل پسر کوچک سبکتگین را به امارت برداشتند و او در غزنین به تخت نشست ولی برادر وی محمود او را در حوالی غزنین شکست داد و پس از شکست او را امان داده و در امارت با خود شریک ساخت. چون پس از چندی به او سوءظن برد اسماعیل را بزندان انداخت و اسماعیل در زندان بمرد و مدت امارت اسماعیل هفت ماه بود. رجوع به ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۰ و تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۳ و تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ صص ۳۹۳-۳۹۴ و تاریخ بیهق ص ۱۳۰ و قاموس الاعلام ترکی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن سدوس مکنی به ابوالمقدام. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن سدی. رجوع به اسماعیل بن عبدالرحمان سدی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن سعد احوص اشعری قمی. شیخ طوسی در رجال وی را در عداد اصحاب رضا (ع) شمرده و ثقة دانسته. علامهٔ حلّی در خلاصةالاقوال و صاحبان کتاب الحاوی و بلغة و وجیزة و جز ایشان نیز وی را یاد کرده اند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن سعد الوهبی ملقب به خشاب. رجوع به خشاب و اعلام زرکلی و معجم المطبوعات شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن سعید حسینی حویزی. شیخ حرّ در امل الآمل او را یاد کرده گوید فاضل و متکلم و شاعر و معاصر صاحب کافی (یعنی کلینی متوفی ۳۲۹ هـ . ق.) بوده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۴). و رجوع به روضات الجنات ص ۳۱ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن سعید طبری مکنی به ابواسحاق. وی از اصحاب امام محمد معروف به شالنجی و متوفی بسال ۲۳۰ هـ . ق. است. او راست: البیان فی الفروع. فضائل الشیخین.
[ اِ ] (اِخ) ابن سلام. وی معجزاتی از امام کاظم (ع) نقل کرده و مدعی شده است که رابط میان علی بن یقطین در کوفه و امام موسی کاظم (ع) در مدینه بوده است . و این داستان را کشی آورده و آقا باقر بهبهانی در تعلیقهٔ رجالیه از او نقل کرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن سلطان بن مقلدبن نصربن منقذ ملقب بشرف الدوله (امیر). او راست: و مهفهف کتب الجمال بخده سطراً یحیّر ناظرالمتأمل بالغت فی استخراجه فوجدته لا رأی الاّ رأی اهل الموصل. (فوات الوفیات ج ۱ ص ۱۵).
[ اِ ] (اِخ) ابن سلمان (یا سلیمان) ازرق. رجوع به اسماعیل بن ازرق شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن سلمان ازرق مکنی به ابوخالد. شیخ طوسی در رجال خود وی را از صحابهٔ امام باقر (ع) شمرده و بهبهانی در تعلیقهٔ رجالیه او را یاد کرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن سلیمان ازرق. رجوع به اسماعیل بن ازرق شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن سَمَکَةبن عبداللََّه پدر احمدبن اسماعیل بن سمکة. نجاشی احمد سمکة را یاد کرده گوید: وی از اعراب ساکن قم بود و مردی ادیب و صاحب تصانیف بسیار مانند «العباسی» در تاریخ بنی عباس در ده هزار ورق و کتاب الامثال. وی از اساتید ابوالفضل بن عمید بوده و رساله ای برای وی تصنیف کرده است و شیخ طوسی در رجال و الفهرست نام احمد را برای سمکة نیاورده بلکه نام جدّ او و پدر او اسماعیل دانسته است. نجاشی گوید: اسماعیل از غلامان احمدبن ابی عبداللََّه برقی معروف و تلمیذ او بوده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۵۰ و ۵۱ و ۱۳۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن سمیع مکنی به ابومحمد. محدث است و شعبه از وی روایت کند.
[ اِ ] (اِخ) ابن سنان العصفری مکنی به ابوعبیدة. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن سود کین بن عبداللََّه نوری حنفی ملقب بشمس الدین مکنی به ابوطاهر مکی. او راست: شرح عمدةالعقائد احمد نسفی. لواقح الاسرار و لوائح الانوار. کتاب الصلاة. کافی. متوفی بسال ۶۴۶ هـ . ق. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) ابن سهل مکنی به ابوحاتم. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن سهل دهقان. نجاشی او را ضعیف دانسته گوید: کتابی دارد و ما آنرا روایت کرده ایم. شرح احوال او در کتب متأخر رجال نیز آمده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۴). شیخ طوسی در فهرست لقب دهقان را نیاورده و رجال نویسان متأخر ایشان را دو شخص دانسته اند.
[ اِ ] (اِخ) ابن سُهَیل. مؤلف تعلیقهٔ رجالیه گوید: وی از فضل بن شاذان روایت کند. و چون اسماعیل بن سهل دهقان نیز از فضل بن شاذان روایت کند احتمال داده شده که صاحب ترجمه همان دهقان باشد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۵).
[ اِ ] (اِخ) ابن سیار. برخی او را چنین یاد کرده اند ولی گویا اسماعیل بن یسار صحیح باشد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۵). رجوع به اسماعیل بن یسار شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن شرف الدین عودی عاملی ملقب بشیخ شهاب الدین. وی از ادبا و شعرای جبل عامل که قبل از ۱۰۹۷ هـ . ق. (سال تألیف کتاب امل الآمل) میزیسته. در ارجوزه ای کتاب الیاقوت را به نظم درآورده . (خاندان نوبختی ص ۱۷۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن شعیب بن میثم سمان اسدی کوفی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۵). میرزا در منهج المقال و رجال وسیط از رجال شیخ نقل کرده که وی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده، لیکن در رجال شیخ چنین چیزی نیست. (تنقیح المقال همان صفحه).
[ اِ ] (اِخ) ابن شعیب عَریشی. شیخ طوسی در رجال خود او را در باب «من لم یرو عنهم» آورده گوید: عبداللََّه بن جعفر از او روایت کند. و در فهرست گوید: ثقة و قلیل الحدیث بود. تصانیفی دارد از آنهاست: رسالة فی الطب. نجاشی و ابن شهرآشوب نیز این کتاب را و کتاب طب او را از او یاد کرده اند. و در کتب متأخرین نیز چنین آمده. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۵).
[ اِ ] (اِخ) ابن صاعد مکنی به ابوالحسن قاضی القضاة. برادر ابوسعید محمدبن صاعد قاضی القضاة. معاصر ابومحمد المعلی بن احمد بیهقی. رجوع به تاریخ بیهق ص ۱۷۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن صالح بن البناء القفطی، فقیه. خطیب عیذاب. (عیون الانباء ج ۲ صص ۱۷۶-۱۷۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن صالح بن علی بن عبداللََّه بن عباس. یکی از خویشاوندان خلفای عباسی. وی در سنهٔ ۱۸۳ هـ . ق. از طرف هارون الرشید بولایت مصر منصوب گردید و دیار مصر هشت ماه در تحت ادارهٔ او در رفاه بود. مردی ادیب و فصیح اللسان بوده و نظم و نثر بلیغ و بعض خطب از وی بیادگار مانده است. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) ابن صباح. در باب ضمان الصانع از کتاب کافی و من لایحضره الفقیه، روایتی از علی بن حکم از صاحب ترجمه از ابی عبداللََّه آمده است. و در برخی نسخ اسماعیل بن ابی صباح یاد شده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۵).
[ اِ ] (اِخ) ابن صبیح. یکی از بلغای زبان عرب. (ابن الندیم). وی کاتب محمد امین بن هارون الرشید بود. (حبیب السیر ج ۲ جزو۳ ص ۸۹). و رجوع بفهرست الوزراء و الکتاب، و تاریخ سیستان ص ۱۶۴ و عیون الاخبار ج ۱ ص ۵۸ و عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۲ ص ۵ و ۲۷۳ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن صدقه قَراطیسی کوفی. شیخ طوسی در رجال او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۵).
[ اِ ] (اِخ) ابن صدیق ملقب به ذرّاع. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن صدیق مکنی به ابوالصباح. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن الطبری. یکی از رؤسای طایفهٔ بنی الطبری است. این قوم در اوائل قرن چهارم هـ . ق. نفوذ و اقتداری در صقلیه داشتند. اسماعیل، عطاف را که از جانب ملوک فاطمیه در صقلیه حکومت میکرد، مغلوب کرد و از این رو منصور عبیدی، ابوالغنائم حسن بن علی عسکر جدّ بزرگ بنی ابی الحسن را با یک دسته کشتی مأمور سرکوبی وی کرد و در سال ۳۳۵ هـ . ق. او و اعوان وی را گرفتار و اموالش را مصادره کردند. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) ابن الطبری. یکی از رؤسای طایفهٔ بنی الطبری است. این قوم در اوائل قرن چهارم هـ . ق. نفوذ و اقتداری در صقلیه داشتند. اسماعیل، عطاف را که از جانب ملوک فاطمیه در صقلیه حکومت میکرد، مغلوب کرد و از این رو منصور عبیدی، ابوالغنائم حسن بن علی عسکر جدّ بزرگ بنی ابی الحسن را با یک دسته کشتی مأمور سرکوبی وی کرد و در سال ۳۳۵ هـ . ق. او و اعوان وی را گرفتار و اموالش را مصادره کردند. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) ابن طلحة. وی یکی از ده پسر طلحةبن عبیداللََّه ابوقحافةبن عثمان بود. (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۲۰۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن عامر. بهبهانی در تعلیقهٔ رجالیه گوید: ابن ابی عمیر از حماد از صاحب ترجمه روایت دارد. و او پدر علی بن اسماعیل بن عامر است که از امام کاظم (ع) روایت کند. و شاید عمار بجای عامر صحیح تر باشد. حائری گوید: بنابراین وی برادر اسحاق بن عمار است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبادبن العباس بن عبادبن احمدبن ادریس الطالقانی مکنی به ابوالقاسم و ملقب به صاحب. رجوع به صاحب بن عباد... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عباد قصری. شیخ در رجال خود او را در عداد اصحاب رضا (ع) شمرده و از مردم قصر بنی هبیرة دانسته. رجال نویسان متأخر نیز او را یاد کرده اند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن عباس. اسماعیل بن عبدالرحمن صابونی بوسائطی از او و وی بوسایطی از رسول (ص) نقل کرده که فرمود: للمؤمن عند افطاره دعوة مستجابة (تاریخ بیهق ص ۲۱۰).
[ اِ ] (اِخ) ابن عباس الحمصی مکنی به ابوعتبة. محدث است. رجوع به سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۶۷ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عباس العیشی. محدث شام متوفی بسال ۱۸۱ هـ . ق. (حبیب السیر ج ۲ جزو۳ ص ۸۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالجباربن محمدبن عبدالعزیزبن ماک ملقب به سدیدالدین نبیرهٔ ماکان کاکی دیلم بود. وی تحصیل کرد (؟) و به منصب قضا رسید و مستوفی گوید: قضای قزوین تا غایت در نسل اوست. (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۸۴۸).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالحمید ظافر. رجوع به ظافر... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالحمید کوفی. شیخ طوسی در رجال خود او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده و دو برادر بنام ابراهیم و صباح بن عبدالحمید داشته است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۶). و شرح حال برادر او ابراهیم بن عبدالحمید اسدی الولاء کوفی بزاز در ص ۲۲ همان جلد آمده است.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالخالق بن عبدربه بن ابی میمونة بن یسار، مولی بنی اسد کوفی. نجاشی او را از وجوه شیعه شمرده گوید: فقیه و از خاندان شیعی بوده. اعمام وی شهاب و عبدالرحیم و پدر او عبدالخالق همه ثقت بوده اند. اسماعیل از ابوعبداللََّه صادق و ابوجعفر باقر (ع) روایت کند. کتابی دارد که عده ای از او روایت کرده اند. شیخ طوسی نیز در کتب خود او را یاد کرده ولیکن گاهی جعفی و گاهی اسدی خوانده است. مامقانی در تنقیح المقال اقوال مختلف در توثیق و عدم توثیق او از متأخران آورده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۶ و۱۳۷شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن مکنی به ابوابراهیم الاعرج. وی از خالدبن یزید از حسن از انس بن مالک روایت کرده که رسول (ص) فرمود: ما من امرأة تخرج بغیر اذن زوجها من بیتها الاّ لعنتها الملائکة حتی تعود الی بیتها. (تاریخ بیهق چ بهمنیار ص ۲۰۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن ابی ذؤیب السدی الاعور مکنی به ابومحمد. وی در کوفه سکونت جست و بسال ۱۲۷ هـ . ق. بروزگار بنی امیه و در حکومت مروان بن محمد درگذشت. او از انس بن مالک و عبدخیر و ابوصالح روایت کند و ابن عمر را دیده است. اسماعیل به سدی کبیر معروف است. مردی ثقه و مأمون بود. از وی سفیان ثوری و شعبه و زائدة و سماک بن حرب و اسماعیل بن ابی جذیمة و سلیمان تیمی روایت کنند. ابن ابی خالد میگفت سدی در قرآن اعلم از شعبی است. ابوبکربن مردویه (حافظ) گوید: اسماعیل بن عبدالرحمن سدی مکنی به ابومحمد. صاحب تفسیر را از آن رو سدی گویند که در سدة منزل گزید. پدر وی از بزرگان مردم اصفهان بود و جماعتی از اصحاب رسول اللََّه (ص) را دریافت که از آنجمله است: سعدبن ابی وقاص و ابوسعید خدری و ابن عمر و ابوهریرة و ابن عباس. و بعضی گفته اند که نسبت سدی از آن جهت است که وی در سدّهٔ جامع (باب الجامع) مقنعه میفروخت. فلکی گوید: وی را از آن جهت سدی گفتند که در مدینه در موضعی که آنرا سد میگفتند، می نشست. شریک گفت: تنها از این پشیمانم که چرا در دیدار با سدی آنچه را گفت ننوشتم و در ملاقات با دیگران این پشیمانی را ندارم. یحیی بن سعید گفت کسی را ندیدم که سدی را جز به نیکی یاد کند. حافظ ابونعیم در تاریخ اصفهان گوید: اسماعیل بن عبدالرحمن اعور معروف به سدی صاحب تفسیر است. پدر وی عبدالرحمن ابوکریمة کنیت داشت و از بزرگان اصفهان بود. وی بسال ۱۲۷ در ولایت مروان بن محمد بمرد. ریشی پهن داشت چنانکه وقت نشستن سینهٔ او را میپوشانید. گفته اند او سعدبن ابی وقاص را دید. ابونعیم به اسناد خویش آرد که سدی گفت من این تفسیر از ابن عباس گرفتم، اگر درست و یا خطاست او گفته است. ابونعیم در مرفوعهٔ خویش به سدی از او حدیث کند که چند تن از اصحاب رسول خدا را دیدم که از آنجمله است: ابوسعید خدری و ابوهریرة و ابن عمر، و مردم بر آن بودند که هیچیک از آنان بدان حالت که پیامبر (ص) از ایشان مفارقت جست باقی نماندند، جز ابن عمر. (معجم الادباء ج ۲ صص ۳۴۶-۳۴۸). مؤلف تنقیح المقال گوید: اسماعیل بن عبدالرحمن ابی کریمهٔ سدّی. وی در سدهٔ مسجد کوفه روبند و مقنعه می فروخت. این نسبت را طریحی بنقل از جوهری چنین تفسیر کرده است. شیخ طوسی او را کوفی خوانده، یک بار وی را در عداد اصحاب سجاد(ع) و یک بار از اصحاب باقر (ع) و بار دیگر در عداد یاران صادق (ع) شمرده و در اینجا او را ابومحمد اسماعیل بن عبدالرحمان کوفی مفسر خوانده است. ابن حجر در تقریب گوید: صدوق و متهم به تشیع است. بسال صدوبیست و هفت درگذشت. مقدسی، هاشمی اعور را بر القاب او افزوده گوید: اصل او از حجاز است و مولای زینب بنت قیس بن مخرمه از بنی عبدالمطلب بود و وفات او را نیز در همان تاریخ گوید. از میزان الاعتدال نقل است که وی همان سدّی کبیر است که ابوبکر و عمر را ناسزا می گفته و سدّی صغیر محمدبن مروان است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۷). و رجوع به ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۰۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن احمدبن اسماعیل بن ابراهیم بن عامربن عابد مکنی به ابوعثمان صابونی. متوفی در سوم محرم سال ۴۴۹ هـ . ق. عبدالغافر گوید: استاد امام شیخ الاسلام ابوعثمان صابونی خطیب، مفسر، محدث، واعظ و در طریقهٔ خود یگانهٔ عصر خویش بود و در حفظ و نشر مسموعات و جمع و تصنیف و تحریض بر سماع و اقامهٔ مجالس حدیث، بر مشایخ اهل عصر پیشی داشت. در نیشابور از ابوالعباس تابوتی و ابوسعید سمسار و در هرات از ابوبکر احمدبن ابراهیم فرات و ابومعاذ شاه بن عبدالرحمن و در شام و حجاز حدیث شنید. و به معرةالنعمان داخل گشت و در آنجا ابوالعلاء احمدبن سلیمان را دیدار کرد و در جبال و شهرهای دیگر حدیث شنید و در نیشابور و خراسان تا غزنه و بلاد هند و جرجان و آمل و طبرستان و شام و بیت المقدس و حجاز حدیث گفت. از او ابوعبداللََّه قاری و ابوصالح مؤذن روایت کنند. در تاریخ دمشق مذکور است که صابونی هفتاد سال مردم را موعظت کرد و او را شعری است، از آنجمله است: ما لی اری الدهر لایسخو بذی کرم و لایجود بمعوان و مفضال و لااری احداً فی الناس مشتریاً حسن الثناء بانعام و افضال صاروا سواسیة فی لؤمهم شرعا کأنما نسجوا فیه بمنوال. و از فضل وی بسیار آورده آنگاه گوید: مولد او در نیمهٔ جمادی الآخر سال ۳۷۳ در بوشنج بود و وفات او را در تاریخی که گذشت (۴۴۹ هـ . ق.) ذکر کرده است. (معجم الادباء ج ۳ صص ۳۴۸-۳۴۹). و رجوع به تاریخ بیهق ص ۱۰۴ و ۲۱۰ و ۲۱۵ و اعلام زرکلی شود. ابوالفضل بیهقی آرد: و روز آدینه دهم این ماه [شعبان ] خطابت نشابور را امیر [مسعود] فرمود تا مفوض کردند به استاد ابوعثمان اسماعیل عبدالرحمن صابونی رحمه اللََّه، و این مرد در همهٔ انواع هنر یگانهٔ روزگار بود خصوصاً در مجلس ذکر و فصاحت، و مشاهدت او بر این جمله دیدند که همهٔ فصحا پیش او سپر بیفکندند و این روز خطبه ای کرد سخت نیکو، و قاضی ابوالعلاء صاعد تغمده اللََّه برحمته از این حدیث بیازرد و پیغامها داد که قانونِ نهاده بگردانیدن ناستوده باشد، جواب رفت که چنین روی داشت تا دل بد داشته نیاید. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۴۸۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن اسماعیل. رجوع به ظافر اسماعیل شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن ذی النون ملقب به الظافر. اولین از بنی ذی النون در طلیطله از ۴۲۷ تا ۴۲۹ هـ . ق.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن جَرمی . شیخ طوسی در رجال او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن جعفی. شیخ طوسی در رجال یک بار او را در عداد اصحاب باقر (ع) شمرده گوید تابعی است و از ابوطفیل عامر نقل کند، و یک بار در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده و چنین افزوده که فقیه بود و در حیات امام ابوعبداللََّه درگذشت. نجاشی در ترجمهٔ بسطام بن حصین بن عبدالرحمان جعفی او را یاد کرده است. رجال نویسان متأخر نیز یک بیک عبارات قدما را نقل و بحثها کرده اند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن حَقیبة یا جَفینة کوفی. این تردید در کتب رجال قدیمه نیز موجود است. ساروی در کتاب توضیح الاشتباه این لقب را ازآن پسر دانسته نه پدر، و این سخن از کلام کشی (متوفی ۴۵۰ هـ . ق.) نیز مستفاد میگردد، لیکن شیخ طوسی (متوفی ۴۶۰ هـ . ق.) آنرا لقب جد اسماعیل دانسته. شیخ طوسی وی را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده. رجال نویسان متأخر نیز او را یاد کرده اند. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۷ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن دمشقی معروف به ابوشامه. او راست: کشف ماکان علیه بنوعبید من الکفر و الکذب و الکید. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالرزاق شاعر. رجوع به کمال الدین اسماعیل شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالصادق بیاری. تلمیذ ابومحمد عبدالکریم (متوفی ۳۹۰ هـ . ق.) و استاد صدرالاسلام ابوالیسر محمدبن محمدبن حسین بن عبدالکریم بن موسی البزدوی. (تعلیقات فیه مافیه صص ۳۳۵ - ۳۳۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز ملائی مکنی به ابواسرائیل کوفی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۷ و ۱۳۸).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز. شیخ طوسی در رجال او را بی هیچگونه توصیف دیگر از اصحاب باقر (ع) شمرده، و رجال نویسان متأخر احتمال داده اند همان اموی باشد. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۸ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز اموی کوفی. شیخ طوسی در رجال او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۸ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز سکلونی شافعی مکنی به ابوبکر. او راست: اللمح العارضة فیما وقع بین الرافعی و النووی من المعارضة.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالغافر. راوی صحیح مسلم. او راست کتابی جلیل الفائدة در یک مجلد مرتب بر حروف. وفات وی بسال ۴۴۵ هـ . ق. است. (کشف الظنون: غریب الحدیث).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالغنی بن اسماعیل بن احمد. رجوع به نابلسی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالکریم صنعانی مکنی به ابوهشام. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. ابن قتیبة در عیون الاخبار (جزء ۷ ص ۱۰۴) ازو نقل قولی کرده است.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. رجوع به اسماعیل بن سمکةبن عبداللََّه شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ابی المهاجر. یکی از روات قراءة ابن عامر است. (ابن الندیم). و رجوع به فهرست عقدالفرید شود. مؤلف قاموس الاعلام ترکی گوید: اسماعیل بن عبداللََّه یا اسماعیل بن عبیداللََّه بن ابی المهاجر. وی شخصی عدالت پرور و خوش طبع بود و در سنهٔ ۱۰۰ هـ . ق. عمربن عبدالعزیز وی را والی افریقا کرد. بیشتر بربریان در زمان این والی ربقهٔ دین اسلام را به گردن نهادند و او بعد از یک سال از این منصب معزول گشت و یزیدبن ابی المسلم کاتب حجاج را بجای او نصب کردند.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن جعفر طیاربن ابی طالب. ملقب به زاهد. شیخ طوسی در رجال او را یک مرتبه از اصحاب سجاد (ع) و تابعی شمرده گوید از پدر خویش روایت میکرد، و یک بار از اصحاب باقر (ع) و مدنی خوانده، بار سوم او را از اصحاب صادق (ع) شمرده است. هنگامی که محمدبن عبداللََّه بن حسن مثنی ضدّ عباسیان بسال ۱۴۵ هـ . ق. با همکاری فرزندان امام حسن قیام کرد و بنی الحسین با وی مخالفت کردند، صاحب ترجمه از همکاری با بنی الحسن خودداری کرد و بهمین سبب بنی الحسن او را به زندان افکندند و در حال پیری که از یک چشم نابینا و از دو پا مفلوج بود او را بکشتند. و در حدیثی که بنی الحسین بنفع خود و ضدّ بنی الحسن نقل کرده اند از اسماعیل ستایش بسیار شده و او را مظلوم و قتیل بنی اخیه لقب داده اند و این کلمهٔ «بنی اخیه» در نسخهٔ چاپی عمدةالطالب (تألیف قرن نهم هجری) به کلمهٔ «بنی امیه» تصحیف شده است. در کتب انساب برای عبداللََّه بن جعفر فرزندی جز این اسماعیل یاد نشده ولیکن در زیارتنامه های «ناحیهٔ مقدسه» و «زیارت اول رجب» دو تن از کشتگان روز عاشورا بنام محمد و عون بن عبداللََّه بن جعفر آمده و بنابراین این دو تن برادران اسماعیل خواهند بود، ولی این صحیح نیست، چه صاحب عمدةالطالب عون و محمد اصغر را دو فرزند جعفر دانسته که در رکاب پسر عم خود حسین (ع) شهید شدند. ولیکن مقاتل نویسان این دو تن را فرزندان زینب بنت علی (ع) و عبداللََّه بن جعفر طیار شمرده اند. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۸ و ۱۳۹ و رجوع به فهرست عیون الاخبار و فهرست عقدالفرید شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن حقیبة. همان اسماعیل بن عبدالرحمان بن حقیبة است و جامع الرواة چنین نقل کرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن رَمّاح کوفی. شیخ طوسی (متوفی ۴۶۰ هـ . ق.) او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده گوید ابان بن عثمان از وی روایت کند. و در کتب متأخر بغلط او را در عداد اصحاب جواد (ع) شمرده اند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن علی نقاش ملقب به منتخب الدین. رجوع به نقاش شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عمر، ملقب بشرف الدین و معروف به ابن قاضی الیمن. ابن ابی اصیبعة قصیدهٔ او را که به صاحب امین الدولة نوشته، در عیون الانباء (ج ۲ ص ۲۳۸) آورده است.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن قسطنطین. مولی میسرة مولی العاص بن هشام. از روات قرائت ابن کثیر است. (ابن الندیم). و رجوع به المصاحف ص ۱۲۵ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمدبن عبدةبن زیاد ضبی مکنی به ابوالحسن. متوفی در رجب سنهٔ ۲۹۹ هـ . ق. قاضی و جماعتی از او روایت دارند و وی از اسحاق الحظمی و زنیج رازی و سهل بن زیاد رازی روایت دارد و جد وی محمدبن عبده از زحّاف از ابن جریح روایت کند. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۱۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمدبن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب (ع). شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۹ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمدبن میکال. رجوع به ابوالعباس اسماعیل بن عبداللََّه... در همین لغت نامه و رجوع به معجم الادباء ج ۲ ص ۳۴۳ و اعلام زرکلی (میکالی) شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن مسعود عبدی اصفهانی مکنی به ابوبشر.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه اعمش. شیخ طوسی در رجال او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده گوید: ابن ابی عمیر از وی روایت کند. رجال نویسان متأخر نیز او را یاد کرده اند. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۸ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بجلی قمی. رجوع به اسماعیل بن سمکة شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه حارثی کوفی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده گوید: از وی روایت شده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه سمویه.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه صَلْعی . شیخ ورام در آغاز جزء دوم کتاب خود که پر است از اخبار غلاة، روایتی از اسماعیل مشتمل بر معجزی از علی (ع) نقل کرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۹ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه ضبی. رجوع به اسماعیل بن عبداللََّه بن محمد... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه غفاری اشجعی. عسقلانی در اصابة او را از صحابه شمرده گوید: آیهٔ {/B«وَ اَلْمُطَلَّقََاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاََثَةَ قُرُوءٍ...»۱-۶۲:۲۲۸/} در حق زوجهٔ او آمده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۹ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه قسری. یکی از خطبای زبان عرب است. (ابن الندیم). و رجوع به حبیب السیر ج ۲ جزو۲ ص ۷۰ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه کردفانی. رجوع به کردفانی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه یحصبی مکنی به ابومروان تطیلی از علمای تطیله . (حلل السندسیة ج ۲ ص ۱۶۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالمجیدبن محمد علوی فاطمی. رجوع به ظافر علوی و اعلام زرکلی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالملک بن علی مکنی به ابوالقاسم حاکمی طوسی. وی از شاگردان امام الحرمین و مردی اهل تقوی و ورع بود و در فقه مهارتی بسزا داشت. وی همدرس غزالی و از دوستان مخلص و وفادار او بود و غزالی او را محترم و بزرگ میداشت. مولد وی ظاهراً در حدود سال ۴۴۸ هـ . ق. و وفات مسلماً در سنهٔ ۵۲۹ است و او را جنب غزالی دفن کردند. ابوالقاسم حاکمی در مهاجرت از بغداد با غزالی هم سفر و بنوشتهٔ ابن سمعانی هم کجاوه بود. در مرگ غزالی بی اندازه افسرده و دلتنگ گردید، و پس از وی تنها ماند و الفت پابرجای با کسی نگرفت. (غزالی نامه تألیف همائی ص ۲۶۸ و ۲۶۹). و رجوع به ص ۱۴۸ و ۱۹۸ همان کتاب شود).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالواحد ربعی مقدسی مکنی به ابوهاشم. ذهبی گوید وی از کبار شافعیه و متولی قضاء مصر در سنهٔ ۳۲۱ هـ . ق. بود و سپس معزول و دچار فالج شد و برمله رفت و بدانجا در سال ۳۲۵ درگذشت. (نشوارالمحاضره ج ۱ ص ۱۸۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالواحدبن اسماعیل بوشنجی شافعی. او راست: مستدرک فی فروع الشافعیة. وفات وی بسال ۵۳۶ هـ . ق. است. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالواحدبن اسماعیل بوشنجی شافعی. او راست: مستدرک فی فروع الشافعیة. وفات وی بسال ۵۳۶ هـ . ق. است. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه. مؤلف سیرة عمربن عبدالعزیز روایتی ازو در نقل قول عمربن عبدالعزیز آورده است. (سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۲۰۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه مکنی به ابوسفیان. تابعی است.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن ابی عبیداللََّه مکنی به ابوسفیان. تابعی است.
[ اِ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن ابی عبیداللََّه. مؤلف الموشح ازو نقل کرده است. (الموشح ص ۷۳ و ۱۷۶ و ۱۹۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن ابی المهاجر. رجوع به اسماعیل بن عبیداللََّه... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عثمان بن ابان. شیخ طوسی او را در رجال خود در عداد محدثین که از ائمهٔ اثناعشر نقل روایت نکرده اند یاد کرده و در فهرست نیز او را ذکر کرده گوید: اصلی تألیف کرده و آنرا احمدبن عبدون از ابوطالب انباری از حمید زیاد از احمدبن میثم از او روایت کرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۹ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علبه. علبه نام مادر اوست و پدر وی ابراهیم از موالی بنی اسد است. کنیت او ابوبشر و مولد وی بسال ۱۱۶ هـ . ق. و وفات به بغداد در ۱۹۳ و از اوست: کتاب التفسیر. کتاب الطهارة. کتاب الصلوة. کتاب المناسک. (ابن الندیم).
[ اِ ] (اِخ) ابن علی. نجاشی گوید: اسماعیل بن علی و اسماعیل بن ابی عبداللََّه کتابی در خطب جمع کرده اند و محمدبن عیسی اشعری آنرا از ایشان روایت کند. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۹ و ۱۴۰ و الذریعة ج ۷ ص ۱۸۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی. پیشوای فرقهٔ اسماعیلیه از «غالیه». (بیان الادیان ص ۳۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن علی. وی ابیات شواهد شرح کافیهٔ متوسط رکن الدین را شرح و به کشف الوافیة موسوم کرده است. (کشف الظنون). رجوع به فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ عالی سپهسالار ج ۲ ص ۳۶۵ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن احمدبن حسین بن ابراهیم شواء، کوفی الاصل حلبی المولد و المنشأ و المدفن. وی پدر ابوالمحاسن یوسف بن اسماعیل بن علی ملقب بشهاب الدین از مشاهیر ادبا و فضلاست. رجوع به تاریخ حلب ج ۴ ص ۳۹۷ و ریحانة الادب ج ۲ ص ۳۵۲ شود. در کشف الظنون آمده: او راست: قصیدة فیما یقال بالیاء والواو. مؤلف تاریخ حلب (ج ۴ ص ۴۰۰) گوید: در کتاب کشف قصیده ای آمده است به قافیهٔ یاء و واو بنام ادیب ابی المحاسن اسماعیل، و صواب یوسف بن اسماعیل است.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی شاعر. بیرونی در الجماهر (ص ۷۴) قطعه ای از او نقل کرده است.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن اسحاق بن ابی سهل بن نوبخت مکنی به ابوسهل (۲۳۷-۳۱۱ هـ . ق.). نجاشی در رجال او را یاد کرده گوید: شیخ المتکلمین و جاری مجرای وزراء بود. تألیفات بسیار دارد و فهرست آنرا آورده. شیخ طوسی در فهرست گوید: شیخ متکلمان بغداد و پیشوای خاندان نوبختی و دارای تألیفات بسیار است. ابن ندیم نیز او را از بزرگان شیعه شمرده گوید او دربارهٔ امام دوازدهم میگفت: به دنیا آمد و در حال غیبت بمرد -انتهی. گویا رجال نویسان متأخر شیعه بهمین سبب و بسبب افکار و عقاید فلسفی که داشته او را ضعیف دانسته اند ولیکن این سخن او دلیل بر ضعف وی نمی باشد. و او را با شلمغانی ابوالعزاقر و حلاج مباحثات بوده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۹ شود. ابوسهل اسماعیل بن علی بن اسحاق بن سهل بن نوبخت (۲۳۷-۳۱۱ هـ . ق.) از بزرگترین علما و وجهای شیعهٔ امامیه و از مبرزین متکلمین این طایفه و صاحب تصانیف مهمه در تأیید این مذهب است و بواسطهٔ مقام علمی و شئون دنیاوی مشهورترین آل نوبخت بشمار می آید و خواهرزادهٔ او ابومحمد حسن بن موسی نوبختی (متوفی بین سنوات ۳۰۰ و ۳۱۰ هـ . ق.) مؤلف کتاب فرق الشیعة و کتاب الآراء والدیانات از اولین کسانی است که در باب ملل و نحل بتألیف کتاب پرداخته و این دو نفر بواسطهٔ تبعیت از معتزله در بعض مسائل اصولی و تقریر و تدوین قطعی مسئلهٔ امامت مطابق عقاید شیعیان امامی بوسیلهٔ ادلهٔ عقلیه بر گردن این طایفه منتی بزرگ دارند. (خاندان نوبختی ص ۲). وی در زمان خود که مقارن ایام غیبت صغری است از بزرگان رؤسای شیعه و از مشاهیر متکلمین فرقهٔ امامیه و از شعرا و مصنفین و مشوقین ادب و شعر و مصدر مشاغل اداری بوده و در دیوان خلافت مقامی قریب به مقام وزارت داشته و در تأیید مذهب شیعهٔ امامیه و رد مؤلفات مخالفین این فرقه کتب بسیار تألیف کرده است. ابوسهل اسماعیل یکی از آل نوبخت است که نسبةً از احوال او اطلاعات مفصلتری در دست است، چه بهمین مناسبت اهمیت مقام و کثرت تألیفات مورخین قدیم و علمای اخبار و رجال به ضبط احوال و اسامی تألیفات و نقل اقوال او بیشتر توجه کرده اند. اگرچه ابوسهل کاتبی بلیغ و شاعر نیز بوده و در دستگاه خلافت مقامات اداری مهم داشته ولی اعتبار و اشتهار عمدهٔ او بهمان اشتغال به علم کلام و احتجاج با مخالفین امامیه و سعی در وارد کردن مسئلهٔ امامت است در جزء اصول و بیشتر کتب او نیز راجع بهمین موضوع هاست بخصوص که اگر گفتهٔ بحتری شاعر، مقرون بغرض نباشد شعر او لطفی نداشته و مطابق حکمیت این گوینده در حکم مضغ آب و خالی از طعم و معنی بوده و در مشاغل اداری نیز از او اثری نمانده است که موجب بلندنامی او شده باشد. {aزندگانی اداری ابوسهل نوبختی:a} آنچه از زندگانی اداری او اطلاع داریم وقایعی است که در ششماه آخر از دورهٔ حیات هفتادوچهارسالهٔ او اتفاق افتاده و مسلم است که ابوسهل قبل از این تاریخ نیز در دستگاه خلافت مصدر مشاغلی و یا در بعض ولایات از طرف رؤسای دواوین مأمور و عامل بوده بخصوص در ایام خلافت مقتدر (۲۹۵-۳۲۰ هـ . ق.) و انقلابات عهد او، چه از طرفی این خلیفه و آل فرات که در دورهٔ او مدتی وزارت و مهمات دیگر اداری را در دست داشتند حامی شیعیان و متمایل به ایشان بودند و ابوسهل در آن اوان ریاست فرقهٔ شیعه را در بغداد داشت و از طرفی دیگر بعضی از مؤلفین مقام او را در امور دنیائی و در میان کتاب تالی تلو مقام وزراء نوشته اند و این جمله میفهماند که ابوسهل لااقل در قسمت اول از خلافت مقتدر و وزارتهای ابن الفرات در دربار نفوذی فوق العاده داشته و فرقهٔ امامیه در آن دوره یعنی ایام غیبت صغری که از آل نوبخت مردمانی مثل ابوالحسین علی بن عباس (۲۴۴-۳۲۴ هـ . ق.) و ابوالقاسم حسین بن روح (متوفی سال ۳۲۶ هـ . ق.) در بغداد صاحب ریاست و قدرت بوده اند در تحت توجه و هدایت ابوسهل اسماعیل بن علی به عزّت و شوکت بسیار زیست میکرده اند. دورهٔ خلافت مقتدر یکی از ادوار نکبت آمیز ایام حکمداری بنی عباس است، چه در عهد این خلیفه که مردی ضعیف النفس و شهوت ران و بی تصمیم و متردد بود اختیار عموم کارها در دست نسوان حرم سرا و عمال دیوانی و منشیان و غلامان و رؤسای لشکری قرار داشت و ایشان که جماعتی مغرض و طماع و جاه طلب بودند پیوسته در شکست کار یکدیگر می کوشیدند و یکی از جمله مسائلی که رقابت بین آنان را شدّت میداد موضوع اختلاف بین شیعه و سنی بود، چه مقتدر مثل مأمون به بنی هاشم و آل علی تمایل داشت و آل فرات که چند بار در عهد او وزارت و مشاغل مهمهٔ دیگر دیوانی را در دست گرفتند جداً از این فرقه طرفداری میکردند. بنی عباس و آل ابیطالب را وظایف مرتب یعنی رئیس فرقهٔ امامیه را در بغداد که در دیوان نیز مقامی داشت مأمور نمود که به واسط رفته حساب مالی را که حامد به دیوان مدیون است از او بخواهند. ابوسهل با حامدبن العباس در این عمل بطریقهٔ منشیان و اصحاب دفتر رفتار کرد و از طریق رفق و مدارا خارج نشد ولی بزوفری بعکس با او بسختی معامله کرد و با خطاب درشت و عتاب تمام از او مطالبهٔ مال کرد و با وجود تمام این کیفیات باز بمناسبت قدرتی که حامد در واسط پیدا کرده بود نتوانست از او مال باقی را بگیرد. خلیفه مجبور شد که برای تقویت او و ابوسهل نوبختی عده ای از غلامان و لشکریان خود را بکمک بفرستد اما حامد به امید زنهار خلیفه با لباس مستعار از واسط فرار کرده ببغداد آمد ولی خلیفه او را گرفته بدست ابوالحسن بن الفرات سپرد و پسر ابوالحسن یعنی محسن که مردی قسی و ظالم و بدکردار و به خبیث بن طیب معروف بود حامد را سخت عذاب کرد و همراه بعضی از یاران خود به واسط فرستاد تا حساب او را بکشند و ضمناً دستور داد تا او را در رمضان سال ۳۱۱ مسموم کردند. چون دورهٔ مأموریت محمدبن علی البزوفری بواسط تا تاریخ مرگ حامدبن العباس هنوز خاتمه نیافته و به اقرب احتمالات ابوسهل نوبختی نیز کمافی السابق با او همراه بوده است احتمال میرود که ابوسهل تا تاریخ فوت حامد (رمضان ۳۱۱) هنوز در واسط بمأموریت سرمیکرد و اندکی بعد از این تاریخ در شوال همین سال بسن هفتادوچهار وفات یافته است اما رفق و مدارای ابوسهل نوبختی با حامدبن العباس که مردی متعصب و به اقرار خود دشمن رافضه و ابن الفرات (دوست و حامی ابوسهل و امامیه) محسوب میشده شاید جهات سیاسی داشته، چه ابوسهل به شرحی که خواهیم دید در قضیهٔ دعوت حسین بن منصور حلاج چه در عهد وزارت ابن الفرات و چه در ایام حامدبن العباس با این داعی جدید که اساس تشکیلات دینی فرقهٔ امامیه را تهدید میکرده و نزدیک بوده است که ریشهٔ نفوذ ایشان را در دستگاه خلافت از بیخ برکند بسختی درافتاده و نگذاشته است که دعوت حلاج در بغداد و دربار قوام بگیرد و همین کیفیات یکی از اسباب دستگیری حلاج و قتل او بدست حامدبن العباس در سال ۳۰۹ بوده است. احتمال کلی میرود که در قضیهٔ قتل حلاج ابوسهل نوبختی با حامدبن العباس موافق و شاید از محرکین او بوده و همین سابقهٔ اتحاد مسلک سیاسی ابوسهل را در مأموریت بواسط برعایت حقوق دیرین واداشته باشد. {aزندگانی علمی و ادبی او:a} دورهٔ زندگانی ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی از یک طرف مقارن است با قسمت عمدهٔ ایام غیبت صغری و از طرفی دیگر با زمانی که فرقهٔ امامیه بر اثر مجاهدات طبقهٔ اول متکلمین امامی و مساعی طرفداران این فرقه در دستگاه خلافت نضج گرفته و با وجود جمیع مخالفتهای سیاسی و دینی فرق دیگر و احتجاجات و رد و نقضهای معتزله، بر اساسی مستحکم استوار شده و اصول و مبانی مذهبی و کلامی آن مدون و بر قواعدی که تقریباً پیش جمیع شیعیان امامی متفق علیها بشمار میرفت پایدار گردیده بود. اما مخالفین امامیه در این تاریخ هنوز قدرت کامل داشتند و از انتقاد و نقض عقاید و مقالات فرقهٔ امامی دست نکشیده بودند، بعلاوه در دورهٔ غیبت صغری بواسطهٔ بروز اختلافات کثیر و ظهور فرق چند در میان شیعیان قطعیة، فرقهٔ امامیه دوچار بحران بزرگی شد و ابوسهل که در این عصر ریاست فرقهٔ مزبور را در بغداد یافته و شوکت دنیائی و مقام علمی او نیز محرز بود بکمک سایر افراد خاندان نوبختی و بعضی از خاندانهای دیگر از یک طرف از مجاری سیاسی به رفع تفرقهٔ فرقهٔ امامیه و دفع مخالفین ایشان پرداخت و از طرفی دیگر بوسیلهٔ استعمال حربهٔ کلام و بذل مجاهدات علمی در این مرحله به أخذ نتایج بسیار موفق آمد و خدمات شایان [ تقدیر ] به حفظ و تأیید و تثبیت اصول دیانتی مذهب شیعهٔ اثنی عشریه کرد که ذکر او را در تاریخ این مذهب مخلد و او را در این فرقه شایستهٔ لقب «شیخ المتکلمین» کرده است. اگر چه ابوسهل نوبختی در علم کلام شاگردان متکلمین اولیهٔ شیعه است و مسائلی را که دفاع کرده پیش از او دیگران مطرح و پس از مباحثات بسیار در تألیفات خود مدون ساخته بودند ولی ابوسهل چنانکه از ملاحظهٔ فهرست مؤلفات او و بعضی اشارات دیگر برمی آید در تکمیل علم کلام مطابق مذهب امامیه دو کار کرده است که از اهم مسائل و از هر جهت قابل توجه و یادداشت است: ۱- در اصول یعنی اعتقادیات، ابوسهل علاوه بر دفاع از عقایدی که یک عده از متکلمین امامی قبل از او آنها را بنابر تصویب ائمهٔ هدی و قبول جمهور امامیه مدوّن کرده بودند، پیروی از اصول اعتزال را بیش از پیش در تقریر مسائل کلامی مطابق عقیدهٔ امامیه پذیرفته مخصوصاً فرقهٔ قطعیه را از بعضی تهمتها که در باب رؤیت و تشبیه و تجسیم و غیره دامنگیر یک عدّه از متکلمین اولیهٔ فرقهٔ امامیه شده بود خلاص کرده و صریحاً مثل معتزله خود را طرفدار محال بودن رؤیت خدای تعالی و «حدوث عالم» و مخالف با جبریه در باب «مخلوق» و «استطاعت» اعلان نموده است و در باب «انسان» و رد «اصحاب صفات» نیز مسلک معتزله را پیش گرفته و از این تاریخ دو مذهب معتزلی و امامی بیش از سابق بهم نزدیک شد و شاگردان ابوسهل هم بعد از او همان عقاید را تقریباً بدون تغییرات زیاده ای در میان امامیه منتشر ساختند. ۲- در باب مسئلهٔ امامت که از اهم مسائل مختلف فیها بین فرق اسلامی بود متکلمین امامی قبل از ابوسهل بشرحی که دیدیم هر یک مقالاتی یا کتبی پرداخته و بیشتر با ادلهٔ سمعیه و نقلیه موضوع نص جلی و خفی و اثبات خلافت بلافصل حضرت علی بن ابی طالب و حقانیت امامت فرزندان آن حضرت را پیش کشیده بودند ولی ابوسهل نوبختی و دو تن از معاصرین او یعنی خواهرزاده اش ابومحمد حسن بن موسی نوبختی و ابوالاحوص داودبن اسد بصری اولین کسانی هستند که به تبعیت از ابوعیسی ورّاق و ابن الراوندی در اثبات وجوب امامت و بیان اوصاف امام ادلهٔ عقلیه را بکار برده و اگر هم به ادلّهٔ سمعیه استظهار جسته اند فقط برای تأیید ادلهٔ عقلیه و تصرف (؟) در استدلال بوده است و سیدمرتضی که کتب ابوسهل و ابومحمد نوبختی را در دست داشته در رد بر قاضی عبدالجبار معتزلی مینویسد که مؤلفات ابوسهل و ابومحمد در باب امامت بر مطلبی که در فوق نقل کردیم شاهد است و مطالب آنها نه تنها مؤید شروحی است که ابوعیسی ورّاق و ابن الراوندی در خصوص امامت نوشته اند بلکه بیشتر اعتماد ابومحمد و ابوسهل بر ادلّه ایست که وراق و ابن الراوندی آورده و ایشان در طی طریق امامت همان راهی را رفته اند که وراق و ابن الراوندی رفته بودند همین احتجاج وراق و ابن الراوندی و ابوالاحوص و ابومحمد و ابوسهل در اثبات وجوب امامت و تقریر صفات امام با ادلّهٔ عقلیه بتدریج مسئلهٔ امامت را هم پیش امامیه مثل توحید و عدل و نبوت در جزء اصول وارد و در مباحث کلامی داخل کرده است و کسی که به مطلب مزبور صورت قطعیت داده و ادلّة و احتجاجات پیشقدمان خود را در این خصوص جمع آوری کرده و بدست او مسئلهٔ امامت در ذیل موضوع نبوت از مسائل کلامی مذهب امامیه شده است، ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی است و ابو سهل در موضوع امامت کتب متعدد نوشته و عمر خود را در دفاع از عقاید امامیه در این باب و ردّ غلاة و واقفه و اصحاب سنت صرف کرده است و میتوان گفت که کتب و آراء او در باب امامت جمیع مؤلفات متکلمین سابق را تحت الشعاع قرار داده است و همانها هم برای متکلمین امامی بعد از او مقتدی و مرجع قرار گرفته و این علاوه بر مقام علمی و نفوذ و اعتبار و شوکت شخصی ابوسهل تا حدی نیز از برکت شاگردان متعددی است که در زیر دست او تربیت یافته و مؤلفات و عقاید شیخ و استاد خود را منتشر کرده اند. گذشته از مقامات سیاسی و علمی، ابوسهل از ادبا و شعرا نیز بوده و با دو نفر از بزرگان گویندگان عرب یعنی بحتری (۲۰۶-۲۸۳ هـ . ق.) و ابن الرومی (۲۲۱-۲۸۳ هـ . ق.) حشر داشته است. حکمیت بحتری را در باب درجهٔ شاعری ابوسهل سابقاً نقل کردیم و بحتری که مداح ابوسهل و پسرش ابویعقوب اسحاق (مقتول در ۳۲۲ هـ . ق.) و بعضی دیگر از افراد خاندان نوبختی است در مدح ایشان قصاید چند دارد که ما پیش از این چند شعر از آنها را شاهد آورده ایم. علی بن العباس بن الرومی شاعر شیعی مشهور، پروردهٔ خوان بنی نوبخت مخصوصاً ابوسهل و برادرش ابوجعفر محمد، داستانهایی داشته است که مسعودی فقط به آنها مختصری اشاره میکند و از جملهٔ این اخبار یکی آنکه وقتی ابن الرومی در قطعه ای آل نوبخت را ستوده و ایشان را در نجوم اعلم ناس گفته بود، ابوسهل بن علی در قطعه ای از این ثناخوانی ابن الرّومی سپاسگزاری کرده و گفته است که آل نوبخت از نظم جواب گفته های آبدار ابن الرّومی عاجزند بعلاوه ابوسهل با بسیاری از علما و متکلمین و شعرا و ادبای عصر خود معاشرت و مکاتبات شعری داشته و جماعتی از ادبا و رواة شعر از او اخذ ادب کرده اند. ذکر مجالس او با ابوعلی جبائی در اهواز و با حکیم ریاضی معروف ثابت بن قرّه و مدیحهٔ ابوالحسین علی بن العباس نوبختی (متوفی ۳۲۴ هـ . ق.) از او در کتب رجال و تواریخ هست. گذشته از این مراتب، ابوسهل خود از رواة اشعار است و قسمتی از اخبار ابونواس از او مروی است و او شاگردان متعدد داشته که همه از کُتّاب و شعرا و متکلمین معروفند و ایشان از ابوسهل ادب و شعر و کلام اخذ و در تعلیم این فنون پیش او شاگردی میکرده اند. (خاندان نوبختی صص ۹۶-۱۰۶). و رجوع بفهرست همان کتاب شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن اسماعیل بن الیحیی بن بنان الخطبی مکنی به ابومحمد. وی از حارث بن ابی اسامة و کریمی و عبداللََّه بن احمد و جز آنان سماع دارد و از او دارقطنی و ابن شاهین و ابن رزقویه روایت کنند. او ثقة و فاضل و نبیل و فهیم و عارف به ایام عرب و اخبار خلفا بود و تاریخی بزرگ بترتیب سنوات تصنیف کرد. تولد وی در محرم سال ۲۹۹ هـ . ق. و وفات در جمای الآخرهٔ سال ۳۵۰ در خلافت المطیع للََّه است. (معجم الأدباء ج ۲ ص ۳۴۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن حسین بن زنجویه رازی بصری مکنی به ابوسعد. سمّان حافظ متقن معتزلی. وی شیخ معتزله و عالم و محدث ایشان در عصر خویش است. وفات وی بسال ۴۴۵ هـ . ق. بود. او راست «الموافقة بین اهل البیت و الصحابة و ما رواه کل فریق فی حق الآخر». (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۰۸). حاجی خلیفه کنیهٔ او را ابوسعد یا ابوسعید نوشته و گوید کتاب الموافقهٔ او را جاراللََّه محمود زمخشری با حذف اسانید و تکرار مختصر کرده است. (کشف الظنون در: الموافقة). و رجوع بروضات الجنات ص ۳۱ س ۲۷ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن حسین سمان مکنی به ابوسعید. شیخ حرّ عاملی در کتاب امل الآمل و شیخ منتجب الدین در الفهرست نقل کرده اند که او راست: البستان فی تفسیرالقرآن در ده مجلد. و الرشاد در فقه. و المدخل در نحو. و الرّیاض در حدیث. و سفینةالنجاة در امامت. و کتاب صلاة و حج و المصباح در عبادات. و النور در وعظ. و همه را سید مرتضی و مجتبی دو پسر داعی حسینی رازی از شیخ حافظ مفید ابومحمد عبدالرحمان بن احمد نیشابوری از وی روایت کرده اند. صاحب ذریعه گوید وی معاصر سید مرتضی متوفی ۴۳۶ هـ . ق. و شیخ طوسی متوفی ۴۶۰ است و کسانی که از ایشان روایت کرده اند از او نیز روایت دارند. رجوع به الذریعة ج ۳ ص ۱۰۵ و تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۰ و روضات الجنات ص ۳۱ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن رَزین بن عثمان بن عبدالرحمان بن عبداللََّه بن بُدیَل بن وَرقاء خزاعی مکنی بابوالقاسم. شیخ طوسی او را در عداد محدثین که از امامان نقل نکرده اند (یعنی در باب من لم یرو عنهم علیهم السلام) یاد کرده است. نجاشی نیز در رجال خود ذکر او آورده گوید: برادرزادهٔ دعبل خزاعی شاعر است و در واسط عهده دار امور حسبة بوده است. او راست: کتاب تاریخ الائمة و کتاب النکاح. ابن غضائری او را کذاب دانسته است. در کتب رجال متأخر شیعه نیز بر له و علیه مطالبی نوشته اند. رجوع به الذریعة ج ۳ ص ۲۱۴ و تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۰ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن زنجویة الرازی السمان حافظ، مکنی به ابوسعید یا ابوسعد. رجوع به اسماعیل بن علی بن حسن بن زنجویه شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن سعدان مکنی به ابوالفضل واسطی مقری. او راست: دررالافکار فی القراآت العشر.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن شاهنشاه صاحب حماة، ملقب به عمادالدین. وی اللطائف السنیة عدولی را مختصر کرده است. رجوع به ابوالفداء اسماعیل... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن صالح فلجی عراقی مولد، جزائری مسکن. محدث است. رجوع بروضات الجنات ص ۳۷۷ س ۲-۳ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن عبداللََّه بن عباس. عم ابوالعباس سفاح اولین خلیفهٔ عباسی است. در تاریخ ۱۳۲ هـ . ق. در اثر تعقیب مروان حماد بهمراهی برادر خود در کوفه پنهان شده بود و وقتی که برادرزادهٔ او بمسند خلافت نشست وی را بولایت فارس، اهواز و موصل منصوب کردند و چون نوبت خلافت بمنصور رسید مدتی از وی روگردان بود ولی بعدها والیگری کوفه را بعهدهٔ او واگذار کرد و آخر مهدی خلیفه او را معزول کرد. (قاموس الاعلام ترکی). نام وی بر مسکوکات عهد ابوالعباس عبداللََّه السفاح خلیفه ثبت است. (النقود العربیة ص ۱۲۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن طیب بن محمدبن علی عنبری مکنی به ابوالعباس (شیخ رئیس وزیر). منشأ و مولد او قصبهٔ سبزوار بوده است، و او را تصانیف بسیار است یکی از آن کتاب الفرح بعدالترح. و او وزارت ایلک خان کرد بماوراءالنهر سالهای بسیار، آن گاه استعفا خواست. چون با خراسان آمد سلطان محمود وزارت خویش بر وی عرض کرد، قبول نکرد، سلطان فرمود تا او را حبس کردند، و در آن حبس او را در تباهه زهر دادند. و از منظوم او اشعار بسیار است، زیادت از پنج مجلد، و تجنیس بر سخن او غالب باشد، قال: اذاما دعا اللََّه عبد له و اخلص ایمانه مانه و من لزم الصدق فی قوله و ثقل میزانه زانه و من شأنه ضیم جیرانه یری عاجلاً شأنه شانه. و از رسایل او این فصل یاد کردم: مثل الدنیا کمثل غادة فیها رعونة و لها عادة ملعونة، تقتل بعلها و نخطبها و تهلک ابناءها و نطلبها. و من رسالة اخری له: وصل لفلان کتاب اتقن کتب الود و خطاب تضمن خطب العهد و کفی خطوب الجوی و فلّ غروب النوی و ذکر ایام ترفیع الکوی بمحاجرالدمی و عهد تیماء باللوی. و الروض نضر و الغمام سجام و العیش غض و الزمان غلام. شمائله شمول شوبها صوب مشمول. و العقب من ابی الطیب محمد العنبری، علی بن الطیب العنبری و العزیزبن الطیب، و العقب من علی بن الطیب العنبری عبدالحمیدبن علی بن الطیب، و العالم الوزیر الفاضل ابوالعباس اسماعیل بن علی بن الطیب و ابوجعفر محمدبن علی بن الطیب و من اولاد محمد مستوفی الناحیة، ابوسعد محمدبن ابراهیم بن محمدبن علی العنبری، و پسر او عمید تاج الافاضل شاه بود. (تاریخ بیهق چ بهمنیار صص ۱۸۲-۱۸۳). و رجوع به همان کتاب ص ۱۱۹ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن علی دعبل خزاعی. محدث است. رجوع بروضات الجنات ص ۲۷۸ س ۱ و ۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن محمودبن عمربن شاهنشاه بن ایوب. رجوع به ابوالفداء و ایران باستان ج ۱ ص ۱۰۵ و اسماعیل بن علی بن شاهنشاه شود. در اعلام زرکلی (ذیل: ابوالفداء) نسب او چنین آمده: اسماعیل بن علی بن محمودبن محمدبن عمربن شاهنشاه بن ایوب.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی ایوبی. رجوع به ابوالفداء اسماعیل بن علی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی حنبلی بغدادی. فقیه حنابله و مقدم ایشان در بغداد بود. (روضات الجنات ص ۵۴ س ۳-۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن علی خضیری. از مردم اعمال دجیل و از ناحیهٔ نهر تاب. وی فاضلی متمیز و سخنگویی بلیغ و بارع بود و او را در فن بلاغت تصانیفی است معروف و متداول لیکن گمنام میزیست. او ببغداد آمد و نزد ابومحمد اسماعیل بن ابی منصور موهوب بن خضر جوالیقی و ابوالبرکات عبدالرحمن بن انباری و علی بن عبدالرحیم سلمی بن عصار علوم ادبی بخواند و ابن خشاب ابومحمد را دریافت و از وی علمی وافر فراگرفت و بر ابوالغنائم بن حبشی قرائت کرد. اسماعیل مردی پارسا و زاهد و پاکدامن بود. وی بموصل رفت و در دارالحدیث چندین سال اقامت کرد، آنگاه آرزوی وطن کرد و به بغداد بازگشت و در صفر ۶۰۳ هـ . ق. بدانجا درگذشت. او را تصانیف و رسائلی است مدوّن و خطبه ها و دیوان شعر و کتابی نیکو در علم قرائت دارد که آنرا دیده ام. از شعر اوست: لا عالم یبقی و لاجاهل و لا نبیه لا و لا خامل علی سبیل مهیع لاجب یودی اخوالیقظة و الغافل. (معجم الادباء ج ۲ ص ۳۵۰). و رجوع به اعلام زرکلی، کلمهٔ خضیری شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی خطیبی. او راست: کتاب تاریخ.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی عباسی. رجوع به اسماعیل بن علی بن عبداللََّه عباس و البیان و التبیین چ حسن السندوبی ج ۱ ص ۲۱۰ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی عجلی حنفی فقیه. وفات وی در روز سه شنبهٔ مستهل شهر رجب سال ۹۱۲ هـ . ق. در مدینهٔ زبید. (النور السافر صص ۶۱-۶۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن علی عمی مکنی به ابوعلی یا ابوعبداللََّه بصری. شیخ در الفهرست هر دو کنیت را به او داده گوید: او راست کتاب «ما اتفقت علیه العامة للشیعة» در اصول فرایض و احمدبن عبدون آنرا از وی نقل کند، و نجاشی این کتاب را بنام «ما اتفقت علیه العامة بخلاف الشیعة» یاد کرده است. در کتب متأخرین نیز شرح احوال او آمده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۰ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی عین زربی منسوب به عین زربة، سرحد قرب مصیصة. شاعر است. او راست: و حقکم لازرتکم فی دجنة من اللیل تخفینی کأنّی سارق و لازرت الاّ و السیوف شواهر علی و اطراف الرّماح لواحق. رجوع به فوات الوفیات ج ۱ ص ۱۶ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی مسلی مکنی به ابوعبدالرحمن. شیخ طوسی در رجال خود او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۰ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی مفتی مکنی به ابوسعد. او راست: الداعی الی وداع الدنیا. (در کشف الظنون چ ۱ استانبول «ابن سعد» چاپ شده).
[ اِ ] (اِخ) ابن علیه مکنی به ابوبشر. محدث است. رجوع بسیرهٔ عمربن عبدالعزیز ص ۶۷ و البیان و التبیین چ سندوبی ج ۲ ص ۲۷۰ و ضحی الاسلام ج ۳ ص ۱۷۰ (هامش) شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن علی همدانی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۰ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عماربن عیینةبن الطفیل الاسدی. یکی از مشاهیر شعرای عرب. وی دولت اموی و عباسی را درک کرده و در کوفه نزول کرد و بمدّاحی و هجاء و عیش و عشرت و ساز و آواز مایل و شیفته بود. او دوستی صادق موسوم به ابن رامین در کوفه داشته که خانهٔ وی بکثرت کنیزان خوش آواز ممتاز بود و از این رو شاعر از آن جا دل کندن نمیخواست زیرا لعبتی ربیحه نام که مغنیه و از کنیزان عرب بود دل از وی ربوده بود. امیر کوفه وی را متهم به تبعیت از شراة (فرقه ای از خوارج) کرد و گفت که آنان در منزل او اجتماع کنند و وی از دعاة مختار باشد، پس او را بزندان افکند و بعدها حکم بن صلت او را آزاد کرد. وی هَجّائی تندزبان بود. رجوع به اعلام زرکلی (در کلمهٔ ابن عمار) و قاموس الاعلام ترکی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عمار صیرفی. شیخ طوسی در رجال خود او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده. و نجاشی وی را در ضمن شرح احوال برادر وی اسحاق بن عمار یاد کرده است. یکی از متأخرین او را فطحی مذهب و ضعیف شمرده و گویا گمان کرده است که برادر اسحاق بن عمار ساباطی است و خاندان ساباطیان عموماً فطحی مذهب بوده اند. ولیکن این سخن نادرست است و بزرگان، حدیث وی را صحیح دانند. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ صص ۱۴۰-۱۴۱ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عمربن کثیر البصری ملقب به عمادالدین و مکنی به ابوالفداء. او راست: رسالة الاجتهاد فی طلب الجهاد و آنرا آنگاه که افرنجه قلعهٔ ایاس را محاصره کردند به امیر منجک نوشته است. و الاحکام الصغری فی الحدیث. و طبقات عمادالدین. و الکواکب الدراری در تاریخ. منتخبی از تاریخ کبیر وی. و الواضح النفیس فی مناقب الامام بن ادریس. و نیز علوم الحدیث ابن صلاح را مختصر کرده است. (کشف الظنون). و رجوع به ابن کثیر در همین لغت نامه و اعلام زرکلی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عمر بونتی مکنی به ابوالطاهر، از مردم بُوَنْت شهری بمغرب در اندلس. مؤلف تاج العروس گوید: علق عنه السلفی و ابومحمد عبداللََّه بن فتوح بن موسی بن عبدالواحد الفهری البونتی مؤلف کتاب الشروط و الوثائق.
[ اِ ] (اِخ) ابن عمر دمشقی. رجوع به ابن کثیر و اسماعیل بن عمربن کثیر شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عمروبن ابان کلبی. نجاشی گوید: واقفی است و پدر او از ابوعبداللََّه و ابوالحسن روایت کند و خود وی از پدر و از خالدبن نجیح روایت آرد. در خلاصة و ابن داود و دیگر کتب متأخرین نیز همین گونه نقل شده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۱ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عمروبن سعیدبن العاصی. وی ساکن اعوص، در ده واندمیلی مشرق مدینه بود و او را فضل کبیر بود. (سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۲۷۸).
[ اِ ] (اِخ) ابن عمروبن نجیح مکنی به ابواسحاق بجلی (بالولاء) کوفی. وی به اصفهان رفت و سکونت گزید و در سنهٔ ۲۲۷ هـ . ق. درگذشت. او از مسعر و ثوری و شیبان و حسن و علی پسران صالح بن حی و عثمان بن غالب حدیث شنید و از او اسیدبن عاصم حدیث فرا گرفت. و عبیداللََّه بن محمدبن عائشه و ابوالربیع الزهرانی و احمدبن محمدبن عمربن یونس یمامی از او روایت کنند و عبدان بن احمد، اسماعیل صاحب ترجمه را موازی اسماعیل بن ابان دانسته و گوید: وی به اصفهان رفت و ناشناس ماند و ابراهیم بن اورمه گوید: شیخ مثل اسماعیل بن عمرو ضیعوه باصبهان. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۰۸).
[ اِ ] (اِخ) ابن عون بحیری. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن عیّاش. محدث است. رجوع به المصاحف ص ۴۳ و فهرست سیرة عمربن عبدالعزیز و فهرست مجلدات عیون الاخبار شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عیسی. آقا باقر بهبهانی در تعلیقهٔ رجالیه گوید: صدوق از وی روایتی استخراج کرده و گویا همو است که سندی لقب داشته و در حرف سین کتب رجال بعنوان سندی بن عیسی یاد شده. و در باب نوادر کتاب حدود و دیات از کتاب کافی دربارهٔ مسائل اسماعیل بن عیسی روایتی آمده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۱ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن عیسی. یکی از خویشاوندان خلفای عباسی است. در سنهٔ ۱۸۳ هـ . ق. پس از اسماعیل بن صالح، هارون الرشید وی را به والیگری دیار مصر منصوب کرد. مدت سه ماه متصدی این مقام بود آنگاه به بغداد احضار شد و در معیت خلیفه بحج بیت اللََّه مشرف گردید و از آنوقت باز از وی جدا نگشت. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) ابن عیسی بن دولة الاوغانی المکی ملقب به امام شرف الدین. او راست: اختیار اعتمادالمسانید فی اختصار اسماء بعض رجال الاسانید. وفات بسال ۸۹۲ هـ . ق. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) ابن عیسی بن محمدبن بقی. مکنی به ابوالحسن حجاری. از علماء وادی الحجارهٔ اندلس. وی از ابوالعیش معمربن عبداللََّه بن معذل باهلی حدیث فراگرفت. (حلل السندسیه ج ۲ صص ۷۴-۷۵).
[ اِ ] (اِخ) ابن عیسی عطار بغدادی مکنی به ابواسحاق. ابن ندیم او را در فهرست یاد کرده گوید: از اهل سیر است و حسن بن علویهٔ عطار از وی روایت کند. او راست: کتاب المبتدأ. کتاب حفر زمزم. الردة. الفتوح. الجمل. صفین. الالویة. الفتن. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۱ و رجوع به ابواسحاق اسماعیل بن عیسی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن غزوان. محدث است. رجوع به عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۲۸ و ج ۴ ص ۱۰۸ و البیان و التبیین چ حسن السندوبی ج ۲ ص ۲۵۱ و ج ۳ ص ۱۰۷ و ۱۳۷ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن غصن. استاد ابوالحسن علی بهرامی سرَخسی. او پیوسته در مصاحبت اسماعیل بن غصن بود و این دو بیت تازی در مدح او گفته است: سقانی تحت غصن الورد وِرداً یکسبک الصنائع ابنُ غصن غزال لو یباری البدر أربی علی البدر المنیر بالفِ حسن. (لباب الالباب عوفی ج ۲ ص ۶۸).
[ اِ ] (اِخ) ابن فرج بن اسماعیل یوسف بن نصربن الاحمر مکنی به ابوالولید الانصاری (۶۷۷-۷۲۵ هـ . ق.). وی از ملوک دولت بنی نصربن احمر در اندلس است. پدر او ولایت مالقة و سبتة داشت و اسماعیل بعد از او ولایت آن دو شهر یافت. و خلیفه در غرناطه ابوالجیوش نصربن محمد فقیه بود و او موصوف بضعف بود، پس اسماعیل بر او طغیان کرد و از مالقة تا غرناطه را در سنهٔ ۷۱۳ مورد هجوم قرار داد و در غرناطه با او بیعت کردند و نصر به وادی آش شد و بطرس اول ابن الفونس یازدهم (از ملوک اسپانیا) بر آن شد که از فرصت فتنهٔ غرناطه استفاده کند، پس بحرب اسماعیل شد و بین عساکر فریقین وقایع هائله رخ داد تا در سنهٔ ۷۱۷ هـ . ق. بقتل بطرس منتهی گردید. و در سنهٔ ۷۲۴ هـ . ق. اسماعیل به جهاد رفت و حصن أشکر را به تملک درآورد و شهر مرتنش را در سال ۷۲۵ اشغال کرد. وی مردی حازم و مقدام و نیکوطلعت و جهیرالصوت و پرآزرم بود و پسرعم او موسوم به محمدبن اسماعیل با ضرب خنجر در غرناطه او را از پا درآورد. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۰). و رجوع به فهرست حلل السندسیة ج ۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن فضل بن بحر السقاء مکنی به ابوسلیم. تابعی است.
[ اِ ] (اِخ) ابن فضل بن بحر السقاء مکنی به ابوسلیم. تابعی است.
[ اِ ] (اِخ) ابن قائم بامراللََّه اسماعیلی. رجوع به المنصور بقوةاللََّه اسماعیل... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن قاسم. رجوع به ابوعلی قالی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن قاسم بن سویدبن کیسان العنزی بالولاء. مکنی به ابواسحاق و معروف به ابوالعتاهیهٔ شاعر. رجوع به ابوالعتاهیه اسماعیل... و فهرست عقدالفرید و فهرست الموشح و اعلام زرکلی (کلمهٔ ابوالعتاهیة) شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن قاسم بن محمد. رجوع به متوکل علی اللََّه و اعلام زرکلی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن قاسم بغدادی مکنی به ابوعلی. وی صاحب تصنیف است و وفات او بسال ۳۵۵ هـ . ق. بوده است. (حبیب السیر ج ۲ جزو۳ ص ۱۱۱).
[ اِ ] (اِخ) ابن قتیبة. گویا برادر ابراهیم بن قتیبة باشد. شیخ طوسی (متوفی ۴۶۰ هـ . ق.) او را در عداد اصحاب رضا (ع) شمرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۱ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن قُدامَةبن حَماطَة ضبی کوفی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۱ و ۱۴۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن قسطنطین معروف به قسط. مقری و مکی است.
[ اِ ] (اِخ) ابن قیس بن سعدبن زیدبن ثابت مکنی به ابومصعب. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن کُثَیر یا کُثَیِّر بکری قیسی کوفی مکنی به ابوالولید. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن کثیر مکنی به ابوهاشم. محدث است و یحیی بن سُلیم از او روایت کند.
[ اِ ] (اِخ) ابن کثیر سلمی کوفی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن کثیر عِجْلی کوفی مکنی به ابومعمر. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن لؤلؤ. یازدهمین از اتابکان موصل از ۶۵۷ تا ۶۶۰ هـ . ق.
[ اِ ] (اِخ) ابن مبارک بن شباک. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن متوکل. وی برادر معتز است. رجوع به عیون الانباء ج ۱ ص ۱۷۰ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن مجمع الاخباری. محمدبن اسحاق ندیم ذکر وی آورده گوید: او یکی از اصحاب سیر و اخبار و معروف بصحبت واقدی و مختص به اوست و در سال ۲۲۷ هـ . ق. درگذشت. وی راست: کتاب اخبارالنبی (ص) و مغازیه و سرایاه. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۳۵۸). و رجوع به کتاب الاوراق ص ۲۱۷ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد مکنی به ابوعمر (شیخ...). از مشایخ بزرگ. متوفی در سنهٔ ۳۶۰ هـ . ق. بزمان طائع خلیفه. از سخنان اوست: تصوف ایستادنست بر کتاب و سنت و امر و نهی آفت آنست که به هر حال که بود راضی نشود بر آنچه در آنست. (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۷۸۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد یا یحیی بن غالب. رجوع به خیاط ابوعلی... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد مکنی به ابوالولید. نهمین از ملوک بنی نصر غرناطه از ۷۵۵ تا ۷۶۰ هـ . ق.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم کنانی ملقب به مجدالدین و مکنی به ابوالفداء. متوفی در ۸۰۲ هـ . ق. او راست: شرح تلقین ابوالبقاء در نحو.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد اصفهانی مکنی به ابوعثمان. او راست امالی.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد الوثابی مکنی به ابوطاهر. از مردم اصفهان. وی به ادب معرفتی تمام داشت و در شعر طبعی نیکو و بسال ۵۳۳ هـ . ق. درگذشت. یاقوت بنقل از خط سمعانی آرد: در اصفهان در صنعت شعر و ترسل فاضل تر از وی ندیدم. در پایان زندگی تنگدست گردید و احوال او دیگرگون شد چندانکه نزدیک گشت که شوریده خرد و تباه عقل شود. من در اصفهان به خانهٔ وی رفتم و در بداهت نظم و نثر سریع تر از او ندیدم. رساله ای بر وی اقتراح کردم. مرا گفت قلم بگیر و بنویس و فی الحال بی آنکه بیندیشد به نیکوتر وجه بر من املا کرد. لیکن میگفتند وی در نمازهای واجب اخلال کند. واللََّه اعلم بحاله. سمعانی از اشعار وی آرد: اشاعوا فقالوا وقفة و وداع و زمت مطایا للرحیل سراع فقلت وداع لااطیق عیانه کفانی من البین المشِتّ سماع و لم یملک الکتمان قلب ملکته و عندالنوی سرالکتوم مذاع. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۳۵۵).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن اسحاق بن جعفربن محمدبن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب (ع). نجاشی گوید ثقة است و از جد خود اسحاق بن جعفر و او از برادر خود علی بن جعفر صاحب «مسائل جعفریات» روایت دارد. و کتابی داشته که محمدبن علی کاتب آنرا روایت کرده و رجال نویسان متأخر نیز همه او را یاد کرده اند. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن اسلم قاضی سمرقندی. وی معاصر رودکی بود و رودکی ازو حکایتی روایت کرده و از رودکی آنرا ابوعبداللََّه بن ابی حمزهٔ سمرقندی روایت دارد. رجوع بشرح احوال رودکی تألیف نفیسی ص ۹۲۰ و ۱۱۱۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل بن صالح بن عبدالرحمن الصفار مکنی به ابوعلی (۲۴۷-۳۴۱ هـ . ق.). عالم نحو و غریب اللغة. از مردم بغداد. او را شعریست. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۲). و رجوع به صفار... و معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۳۵۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل بن عبدالملک بن عمر معروف به اشرف فقاعی حموی مکنی به ابوعبداللََّه. او راست شرحی بر مصابیح السنة بغوی و نیز نونیهٔ سخاوی را شرح کرده و هم او راست شرح عمدةالمفید و عدةالمجید فی معرفة لفظ التجوید.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل الحضرمی مکنی به ابوالخیر. فاضلی از اهل حضرموت. او راست: عمدةالقوی و الضعیف الکاشف لما وقع فی وسیطالواحدی من التبدیل و التحریف. متوفی به ۶۷۸ هـ . ق. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۱).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل بن هلال مخزومی مکنی به ابومحمد مکی. نجاشی در رجال گوید ملقب به قنبره بود و ثقة است. او بعراق آمد و ایوب بن نوح و حسن بن معاویة و محمدبن حسین و علی بن حسن فضال از وی روایت کردند. او راست: کتاب التوحید. کتاب المعرفة. کتاب الصلاة. کتاب الامامة. کتاب التجمل و المروة. و ابن جنید همهٔ کتابهای او را روایت کرده. شیخ طوسی در فهرست گوید: وی به عراق آمد و به حجاز بازگشت و سپس کتب او را برشمرده است ولیکن همین شیخ طوسی در رجال خود پس از ذکر اسماعیل بن محمدبن اسماعیل مکی مخزومی شخصی را بنام اسماعیل بن محمد قمی ملقب به قنبره آورده است و بنابراین اسماعیل قنبرهٔ قمی غیر از اسماعیل مخزومی مکی است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۲ و الذریعة ج ۲ ص ۳۲۱ و رجوع به قنبره اسماعیل... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن اعرابی بن ابومحمد قاسم بن ابوالقاسم حمزةبن امام موسی کاظم (ع). وی پدر جعفربن محمد است و نسب شاه اسماعیل صفوی را بدو پیوسته اند. (حبیب السیر ج ۳ جزو۴ ص ۳۲۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن بابویه. شیخ منتجب الدین متوفی ۵۸۵ هـ . ق. او را در فهرست خود (مطبوع در آخر مجلد اجازات بحارالانوار) یاد کرده. رجوع به اسحاق بن محمدبن بابویه و تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن بردس بعلبکی مکنی به ابن بردس (۷۲۰-۷۸۶ هـ . ق.). وی از علماء حدیث و حافظ بعلبک در عصر خویش و مولد و وفات وی بدانجاست. او راست: نظم نهایة ابن الاثیر موسوم به «الکفایة فی اختصار النهایة» در دو جزء. و «نظم تذکرةالحافظ للذهبی». (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن حاجب بن حمان دهقان کسانی حاجبی مکنی به ابوعلی. از مردم کسانه و منسوب به جد خود. وی الجامع الصحیح محمدبن اسماعیل بخاری را که با پدر خود در سال ۳۱۶ هـ . ق. بغریر (؟) سماع کرده بود، از ابوعبداللََّه الغریری (؟) روایت کرده است و در این هنگام از راویان صحیح کسی که از غریری روایت کند برجای نبود. وی مردی ثقه و صالح بود و دانشمندانی چون ابوالعباس مستغفری و ابوسهل احمدبن علی ابیوردی و ابوعبداللََّه حسین بن محمد الهلال (؟) بغدادی سوی وی شتافتند و از او سماع دارند. حاجبی از ابونعیم عبدالملک بن محمدبن عدی استرآبادی و ابوحسان مصیب بن سلیم، و جز آنان، نیز سماع دارد. و یک یا دو روز پس از مراجعت از بخارا، در سنهٔ ۳۹۱، به کسانه، وفات کرد. رجوع به انساب سمعانی ورق ۱۴۹ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن بن حسین بن بابویه مکنی به ابوابراهیم. او و برادر وی ابوطالب اسحاق را شیخ منتجب الدین (متوفی ۵۸۵ هـ . ق.). در فهرست خود یاد کرده گوید: هر دو شاگرد شیخ موفق ابوجعفر بودند و کتب او را روایت کنند. و رساله های مختصر و مفصل بفارسی و عربی در اعتقادات دارند که پدرم [ پدر شیخ منتجب الدین ] موفق الدین عبیداللََّه بن حسن بن حسین بن بابویه آنها را روایت کند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن بن قاسم حسنی طالبی (متوفی ۱۰۷۸ هـ . ق.). از ابناء ائمهٔ یمن. وی ادیب و شاعر و در دیار یمن مشهور بود و کتابی تصنیف کرد بنام سمطاللآل باشعارالآل. وی پیش از چهل سالگی در مذیخرة (از اعمال سعدین در یمن) درگذشت. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن الحسین. رجوع به اسماعیل جرجانی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن حسین مازندرانی خاجویی. رجوع به مازندرانی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن خداداد ملقب به مجدالدین. قاضی شیراز است که در نزد افراد خاندان اینجو بعزت تام میزیسته و مدرسه ای در شیراز بنا کرده بنام مدرسهٔ مجدیه که در آنجا تدریس میکرد. ابن بطوطه که بقصد زیارت مجدالدین از اصفهان بشیراز رفت او را به لقب قطب الاولیاء فریدالدهر ذی الکرامات الظاهرة میخواند و گوید: «من بمدرسهٔ مجدیه منسوب بدو (یعنی مجدالدین) رسیدم و سکنای او در همانجا بود. با چهار تن از دوستان بر او وارد شدم. فقها و بزرگان اهل شهر را در انتظار وی دیدم. پس برای نماز عصر بیرون شد و محب الدین و علاءالدین (پسران برادر ابی و امی وی موسوم بروح الدین) با او بودند یکی بر راست و دیگری بر چپ، و ایشان بعلت ضعف بصر و کبر سن مجدالدین در قضا نیابت او میکردند. بر وی سلام کردم معانقة فرمود و دست من بگرفت و به مصلی برد سپس دستم را رها کرد و اشارت فرمود تا پهلوی او نماز بگزارم، چنین کردم نماز عصر را بگزارد و از کتاب «المصابیح» و «شوارق الانوار» تألیف صاغانی قرائت کرد، و آنگاه نائبان وی تفصیل قضایا را بعرض وی رسانیدند. پس بزرگان شهر برای سلام آمدند، و عادت ایشان نسبت به او هر روز صبح و عصر چنین بود. سپس از حال و کیفیت ورود من پرسید و از ممالک مغرب و مصر و شام و حجاز سؤال فرمود، پاسخ دادم. بعد از آن به خدمتکاران دستور داد مرا به حجره ای فرودآوردند و فردای آن روز رسول پادشاه عراق سلطان ابوسعید وارد شد، و او ناصرالدین درقندی از بزرگان امرای خراسان بود، چون نزدیک شیخ رسید کلاه از سر برداشت و قاضی را ببوسید و مؤدب بنشست و امراء تاتار نزد پادشاهان خود چنین کنند، و این امیر با گروهی در حدود پانصد سوار از بندگان و خدمتکاران و همراهان بخارج شیراز نزول کرده بود، و فقط با پنج تن بنزد قاضی شد و حتی در مجلس، ادب را تنها فرودآمد». و نیز ابن بطوطه گوید بعلت عدم قبول مردم بغداد و شیراز و اصفهان امر سلطان را در مورد تشیع «سلطان امر داد که قضاة بغداد و شیراز و اصفهان را به حضور او بیاورند و مأمورین نیز چنان کردند و آن سه نفر را که یکی از ایشان قاضی مجدالدین قاضی شیراز بود به قراباغ (یعنی ارّان) بخدمت سلطان بردند و خدابنده گفت که قضاة را پیش سگان درندهٔ درشت پیکر بیندازند و این سگان که آنها را برای این کار آماده داشتند در زنجیر بودند و هرگاه که میخواستند تنی چند از مردم را پیش آنها بیندازند ایشان را آزاد در گودالی وسیع می افکندند و سگان را بر ایشان مسلط میکردند. محکومین بیچاره از مقابل حیوانات درنده میگریختند ولی چون مفری نداشتند بالاخره طعمهٔ درندگان میشدند. قاضی مجدالدین را پیش سگان انداختند ولی آن حیوانات بر خلاف معتاد بر قاضی حمله نبردند بلکه دم خود را در پای او مالیدند و از هجوم به او خودداری کردند. چون خبر به خدابنده رسید شتابان پیش قاضی آمد و خود را بپای او انداخت و بر آن بوسه داد و لباس خود را بیرون کرده بر قاضی پوشاند و رسم مغول چنین بود که اگر سلطان جامهٔ خاص خود را به کسی می بخشید مردم آنرا عظیم ترین تشریفات میشمردند و آنرا بعنوان افتخار خانوادگی به ارث در خاندان خویش حفظ میکردند و در میان جامه های سلطانی شریفترین آنها شلوار بود. سلطان سپس قاضی مجدالدین را به اردو برد و امر داد که زنان حرم بتعظیم و تکریم او قیام کنند و بهمین علت از مذهب تشیع برگشت و ببلاد خود نوشت که مردم را همچنان بر مذهب اهل سنت و جماعت باقی گذارند و قاضی را عطا داد و بسرزمین خویش برگردانید». ابن بطوطه از جملهٔ عطایای سلطان بدو، صد قریه از قراء «جمکان» از مواضع شیراز را نام میبرد و سپس گوید: «بار دیگر مرا با قاضی مجدالدین بهنگام بازگشت از هند ملاقات دست داد. از جزیرهٔ هرمز تبرکاً قصد زیارت او کردم و این در سال ۷۴۸ هـ . ق. بود و بین هرمز و شیراز سی وپنج روزه راه است. چون نزد او رفتم، وی از حرکت عاجز بود، سلام کردم بشناخت و برای معانقه برخاست، دستان من با مرفق وی تماس یافت، پوست او به استخوان چسبیده بود و گوشتی نداشت. مرا به مدرسه ای فرودآورد همانجا که اول بار وی را زیارت کرده بودم. روزی بدیدار او شتافتم پادشاه شیراز سلطان ابواسحاق را در آنجا دیدم که مؤدب نشسته است. وفات مجدالدین بتاریخ سه شنبه ۱۲ رجب سال ۷۵۶ بود. حافظ، بدو اعتقادی نیکو داشته است و در این قطعه از او یاد میکند: بعهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد نخست پادشهی همچو او ولایت بخش که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد دگر مربی اسلام، شیخ مجدالدین که قاضیی به ازو آسمان ندارد یاد... و نیز تاریخ ذیل را در وفات او گفته: مجددین سرور سلطان قضا، اسماعیل که زدی کلک زبان آورش از شرع نطق ناف هفته به دو از ماه رجب ثانی عشر که برون رفت ازین عالم بی نظم و نسق کنف رحمت حق منزل وی دان، آنگه سال تاریخ وفاتش طلب از «رحمت حق». و «رحمت حق» ۷۵۶ است. (حافظ شیرین سخن ج ۱ صص ۱۷۹-۱۸۱).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن ربیع بن ابی سمال. رجوع به اسماعیل بن ابی سمال شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن سعدبن ابی وقاص. محدث است. (المصاحف ص ۱۸۴). و در تاریخ الحکماء قفطی ص ۱۶۲ بنقل محمدبن اسحاق از وی روایتی نقل شده است.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن عامربن حبیب مکنی به ابوعبدالحمید. وی در اشبیلیه کاتب بود و او را ابوالولید میگفتند. اسماعیل و پدر او را در ادب تقدمی است و وی را شعر بسیار است و او را کتابی است در فصل ربیع. ابوالولیدبن محمدبن عامر نزدیک بسال ۴۴۰ هـ . ق. در اشبیلیه درگذشت. از شعر اوست در بهار: ابشر فقد سفر الثری عن بشره و اتاک ینشر ماطوی من نشره متحصناً من حسنه فی معقل غفل العیون علی رعایة زهره فض الربیع ختامه فَبَدا لَنا ما کان من سرائه فی سره من بعدما سحب السحاب ذیوله فیه و در علیه انفس درّه شهر کأنَّ الحاجب ابن محمد القی علیه مسحة من بشره. (معجم الادباء ج ۲ صص ۳۵۷-۳۵۸).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن علی بن حسین. در کتاب کافی باب اشارت بر امامت ابوجعفر باقر (ع) روایتی از ابراهیم بن ابوالبلاد از صاحب ترجمه از ابوجعفر باقر (ع) نقل شده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه مستملی. او راست: شرح تعرف لمذهب التصوف.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن عبدوس الدهان مکنی به ابومحمد نیشابوری. وی مال خویش در راه ادب انفاق کرد و در ادب تقدم یافت و در علم لغت و نحو و عروض بارع گشت. از اسماعیل بن حماد جوهری طرفی کامل بست و کتاب صحاح وی را که بخط او بود تحصیل کرد و به امیر ابن الفضل میکالی اختصاص یافت و او را بشعرهای بسیار بستود آنگاه زهد پیشه گرفت و از دنیا روی بتافت. از اشعار اوست، آنگاه که قصد حج و زیارت کرد: اتیتک راجلاً و وددت انی ملکت سواد عینی امتطیه و مالی لااسیر علی المآقی الی قبر رسول اللََّه فیه. و نیز او راست: یا خیر مبعوث الی امته نصحت و بلغت الرسالة و الوحیا فلو کان فی الامکان سعی بمقلتی الیک رسول اللََّه افنیتها سعیاً. (معجم الادباء ج ۲ صص ۳۵۶-۳۵۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن عبیداللََّه المهدی. امیرالمؤمنین (۳۰۲-۳۴۱ هـ . ق.). ملقب به منصور فاطمی. رجوع به منصور و رجوع به اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن عصام بن زید مکنی به ابومالک. وی از پدر و عم و جد خویش غرائب حدیث ثوری را روایت دارد. ابونعیم اصفهانی ذکر او آورده است. رجوع به ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۱۰ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن علی. شیخ طوسی در رجال او را از اصحاب حسن عسکری (ع) شمرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن فضل مکنی به ابوالحسن. از اولاد فضل بن محمد الشعرانی. مؤلف تاریخ بیهق گوید: وی چون به نیشابور رفتی کتاب مغازی عن موسی بن عقبة از وی سماع کردندی. و سپس مؤلف مزبور حدیثی بنقل از او روایت کند. (تاریخ بیهق ص ۱۴۱).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن فضل بن علی بن احمدبن طاهر قرشی طلحی تیمی اصفهانی مکنی به ابوالقاسم و ملقب به قوام السنة. متوفی ۵۳۵ هـ . ق. از اعلام حفاظ و امام تفسیر و حدیث و لغت و از شیوخ سمعانی در حدیث. او راست: تفاسیر، از جمله تفسیر کبیر موسوم به جامع و دیگر معتمد در ده مجلّد و ایضاح فی التفسیر و سیرالسلف، در تراجم صحابة و تابعین. و الترغیب و الترهیب. و شرح الصحیحین. و دلائل النبوة. و اعراب القرآن. و الحجة فی بیان المحجة در کلام و بعضی گویند این کتاب از ابوالفتح نصربن ابراهیم شافعی نزیل دمشق است. و تفسیری بزبان اصفهانی بنام موضح در سه مجلد و او اصفهانی جدید است در مقابل ابومسلم محمدبن علی. رجوع به اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۲ و روضات الجنات ص ۲۶۵ و کشف الظنون و حبیب السیر ج ۲ جزو۳ ص ۱۱۱ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن علی بن هانی اللخمی الغرناطی. رجوع به ابوالولید اسماعیل... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن المستنصر. رجوع به اسماعیل الظافر... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن مصطفی قونوی مکنی به ابوالفدا. وی مفسر است و مولد او قونیه و وفات وی در دمشق بسال ۱۱۶۵ هـ . ق. بود. او راست: حاشیةٌ علی تفسیرالبیضاوی در هفت مجلد. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن موسی بن سلام. علامة در خلاصةالاقوال گوید: کشی از صاحب ترجمه روایتی استخراج کرده. شهید ثانی بر این موضع از خلاصه حاشیه ای نوشته است که این اسماعیل مجهول است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن یزیدبن ربیعة ملقب به سید حمیری شامی اسلامی امامی (۱۰۵-۱۷۳ هـ . ق.). صاحب روضات آرد: وی از بزرگان شعراء عرب و از ارکان فضلاء ادب است، نظیر وی از جهت احاطهٔ بفنون اشعار و مهارت در نظم قصص و اخبار شنیده نشده، چنانکه گویند که اشعار میمیهٔ وی تنها بار شتری است، و چون از مکاری (یکی از شعراء مشهور) در حق او سؤال میکردند بر سبیل تعظیم میگفت: هی میمیات السید، و همین لفظ برای اسماعیل علم گردید و نباید پنداشت که او از قریش یا از بنی هاشم است، چه از تذکرهٔ ابن المعتز نقل شده که پدر و مادر وی از نواصب معاندین بودند، لذا سید در بعض اشعار خویش انکار ایشان کرد و از اخبار مستفاد میشود که والدین او نزد سلطان از او سعایت کردند و وی بکرامت دعوت مولانا صادق (ع) برست. ازو می پرسیدند که با وجود انتساب به حمیر که از انصار معاویه بودند و با آنکه از مردم شام هستی و ایشان یاغی و طاغی باشند، چگونه تسنن را ترک گفتی و به مذهب شیعه گراییدی؟ جواب میداد که: صبَّت علیَّ الرحمة کما صبَّت علی مؤمن آل فرعون، و در این باب گفته: انی امرؤ حمیری حین تنسبنی رعین و اخوانی ذوی یزن ثم الولاء الذی ارجو النجاة به یوم القیامة الهادی ابی الحسن. و گویند که «سید» از اعلام ابتدائی او بود، چنانکه کشی در رجال خویش از صادق (ع) آورده که آن حضرت چون اسماعیل را دیدار کرد، اکرام کرد و فرمود: سمتک امک سیّداً و وفقت فی ذلک فانت سیّدالشعراء، و سید در افتخار بدین کلام گفته: و لقد عجبت لقائل لی مرّة علاّمة فَهِمٌ من الفهماء سماک قومک سیّداً صدقوا به انت الموفق سیدالشعراء ما انت حین تحض آل محمد بالمدح منک و شاعر بسواء مدحی الملوک ذوی الغنی لعطائهم و المدح منک لهم لغیر عطاء فابشر فانک فائز من حبهم لو قد غدوت علیهم بجزاء ماتعدل الدنیا جمیعاً کلها من حوض احمد شربة من ماء. اسماعیل بمذهب کیسانیه گروید و به امامت محمدبن الحنفیة قائل شد و از شرب خمر باک نداشت. آنگاه توفیق الهی شامل حال وی شد و راه هدایت پیش گرفت. (روضات الجنات صص ۲۸-۳۱). اخبار او بسیار است و گروهی آنها را گرد آورده اند از جمله باربیه دُ مِنار مستشرق فرانسوی است که در صد صفحه اخبار مزبور را در پاریس بطبع رسانیده است. رجوع به اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۲ شود. مؤلف تنقیح المقال آرد: اسماعیل بن محمد حمیری ملقب به سید و مکنی به ابی عامر شاعری معروف است. شیخ طوسی در رجال او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده. شیخ بهائی در حواشی خود بر خلاصةالاقوال علامهٔ حلّی گوید: کیسانی مذهب و شارب الخمر بوده و داستانی از معجزهٔ امام صادق (ع) نسبت به او نقل کرده و در اخبار آمده است که هنگام مرگ روی او سیاه گشت و سپس سفید گردید و همین معنی را برخی دلیل بر خوبی و برخی بر بدی او دانسته اند. در روایات آمده است وی سابقاً خارجی و سنی بوده و سپس کیسانی و پس از آن شیعی مذهب شده و امام صادق (ع) لقب سیدالشعراء به وی داده. و در برخی از اخبار آمده است که علم امامان به چهار تن منتقل گردید: سلمان فارسی، جابر، سیّد حمیری، یونس بن عبدالرحمان. رجال نویسان متأخر دربارهٔ نیکی و بدی عقیدهٔ وی بحثهای بسیار کرده اند، برای تفصیل رجوع به تنقیح المقال ج ۱ صص ۱۴۱-۱۴۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد اسکاف شاگرد عیاشی. شیخ طوسی او را در باب «من لم یرو عنهم» و کسانی که از امامان دوازده گانه روایت نکرده اند یاد کرده. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد اسکندرانی مکنی به ابن مکنسة. شاعر است. وفات وی بسال ۵۰۰ هـ . ق. است. (قاموس الاعلام ترکی در کلمهٔ ابن مکنسة).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد اصفهانی. وی در بغداد حدیث گفت. از جمله بوسایطی از ابی هریره روایت کرده که رسول صلی اللََّه علیه فرمود: کل صلاة لایُقرأ فیها باُمّ القرآن فهی خِداج. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۱۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد افضل مکنی به ابوالقاسم اصفهانی. او را تصانیف مشهوره است. (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۸۰۲).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد جرباذقانی (جرفادقانی) مکنی به ابوالفضل. یکی از شعرای اصفهان و از جملهٔ ابیات اوست در وصف اصفهان: یا اصفهان سقیت الخمر صافیةً اذ قلت قلت لها سقیاً غوادیها لاحبذا جبل الریان من جبل و حبذا لی مصلاها و وادیها بزندروذ دیون قد مطلت بها و ان اعش فزمانی سوف یقضیها یا بقعة هی دارالخلد او خلقت انموذجاً لنعیم دائم فیها و زادها بهجةً فیما یعدّ لها ان نصرةالدین فخرالملک داعیها. (محاسن اصفهان مافروخی ص ۱۱۸). و رجوع بترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۱۲۵ و ۱۲۸ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمدحسین بن محمدرضابن علاءالدین محمد مازندرانی مشهور به خاجوئی. مؤلف روضات گوید: وجه نسبت اخیر چنانکه ما در مصنفات مشهورهٔ وی دیده ایم، توطن اوست در محلهٔ خواجو که از محلات اصفهان است. وی عالم بارع و حکیم جامع و ناقد بصیر و محقق نحریر و از بزرگان متکلمین و متتبعین و فقها بود. ظریف فکرت و شریف فطرت، سلیم الجیبة و بزرگ هیبت قوی نفس، پاک دل، پاکیزه جان و پاکیزه خرد، بسیارزهد، نیکوخوی، خوش رفتار، مستجاب الدّعا، بی ادعاء، در نظر ملوک و اعیان معظم و مفخم بود، چنانکه نادرشاه با سطوت و صولتی که داشت بعلماء زمان جز وی اعتنائی نداشت و جز برای او اقامهٔ ادب نمیکرد و جز قول وی نمی پذیرفت، و این بجهت استغنای طبع او و اکتفاء به اکل و شرب و لباس اندک و قطع نظر از سوی اللََّه و قصد قربت وی بود، اما چون این شیخ جلیل در زمانی فاسد و عصری میزیست که کسی بیاری علم و دین راهی نداشت، چه افاغنه بر ممالک ایران استیلا داشتند و اعراض شیعه و خون و اموال ایشان را در همه جا مخصوصاً اصفهان حلال میدانستند، ویرا ذکری بزرگ و اشتهاری لایق در تصنیف کتاب و رساله نمانده، و استادی معروف برای او یا اسنادی متصل بدو یا ازو بر وجه مکشوف شناخته نیست، گویی که چنین کاری بر او دشوار بود والا آنرا نقل میکرد و لامحاله از او در مبادی کتاب اربعین وی نقل میکردند چنانکه دأب مؤلف اربعینیات است. وی خود در خواتیم کتاب اربعین گوید: هذا الذی جمع فیه اربعین حدیثاً اغلبها فی العبادات... و پس از آنکه حق سخن را ادا کرده گفته: جمعتها فی زمان و الفتها فی مکان کانت عیون البصائر و الضمائر فیه کدرة و دماءالمؤمنین المحرم سفکها بالکتاب و السنة فیه هدرة و فروج المؤمنات مغصوبة فیه مملوکة بایمان الکفرة الفجرة قاتلهم اللََّه بنبیه و اله الکرام البررة و کانت الاموال و الاولاد منهوبة فیه مسبیة مأسورة و بحار انواع الظلم مواجة فیه متلاطمة و سحائب الهموم و الغموم فیه متلاصقة متراکمة زمان هرج مرج مخرّب الآثار مضطرب الاخبار محتوی الاخطار مشوش الافکار مختلف اللیل ملون النهار لایسیر فیه ذهن ثاقب و لایطیر فیه فکر صائب نمقتها و هذه حالی و ذلک قالی فان عثرتم فیه بخلل او وقفتم فیه علی زلل فاصلحوه رحمکم اللََّه انّ اللََّه لایضیع اجرالمصلحین -انتهی. او راست: شرح الاربعین، شرحی مبسوط بر مدارک در دو مجلد. فوائدالرجالیة. جامع الشتات فی النوادر المتفرقات. تعلیقات وی که بالغ بر هفت هزار بیت است مشحون بتحقیقات لطیفة و تدقیقات شریفة، در شرح کتاب شرح الاحادیث الاربعین لمولانا الشیخ بهاءالدین العاملی. و تعلیقات وی بر کتاب آیات الاحکام لمولانا المقدس الاردبیلی. و هدایةالفؤاد الی احوال المعاد. و رسالة فی الامامة و رسالة فی تحقیق الغناء و عظم ائمة، و آن ردیست بر صاحب کفایة. رسالة فی الرّد علی الصوفیة الملعونة بالفارسیة. و رسالة فی تحقیق ما لایتمّ فیه الصلوة. و رسالة فی ابطال الزّمان الموهوم مع انکاره استدلال السید الداماد علیه. رسالة فی فضل الفاطمیین و کون المنتسب الیها بالامّ منهم شرح مبسوط علی دعاءالصباح المنسوب الی امیرالمؤمنین (ع) و آن بالغ بر سه هزار بیت و تعلیقات لطیفة مدونة بر اجوبهٔ مسائل سید مهنّابن سنان المدنی از علامه است و صاحب روضات گوید: از این کتاب در نزد ما بخط شریف وی نسخه ایست. وی در یازدهم شعبان سنهٔ ۱۱۷۳ هـ . ق. درگذشت و در مزار تخت فولاد اصفهان نزدیک درب جنوبی آن که بسوی فارس مفتوح میگردد در جوار قبر فاضل هندی مدفون گردید. (روضات الجنات چ ۱ صص ۳۱-۳۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد حضرمی یمنی مکنی به ابوالذبیح. او راست: اساس التصریف. و شرح مهذب ابواسحاق شیرازی. وفات وی بسال ۶۷۶ هـ . ق. است.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد حضرمی یمنی مکنی به ابوالذبیح. او راست: اساس التصریف. و شرح مهذب ابواسحاق شیرازی. وفات وی بسال ۶۷۶ هـ . ق. است.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد شریف بن علی شریف مراکشی حسنی علوی طالبی مکنی به ابوالنصر و ملقب به مظفّرباللََّه. رجوع به مظفرباللََّه... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد صفار. مؤلف الموشح ازو نقل کرده است. (الموشح ص ۱۲۱).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد طلحی اصفهانی مکنی به ابوالقاسم. رجوع به اسماعیل بن محمدبن فضل بن علی... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد غرناطی. مکنی به ابوالولید. رجوع به ابوالولید اسماعیل... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد قمی نحوی. ابن الندیم ذکر او آورده و گوید او راست از تصانیف: کتاب الهمز. کتاب العلل. (معجم الادباء ج ۲ ص ۳۵۷). و رجوع بروضات ص ۱۱۳ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد قمی قنبره. شیخ طوسی در فهرست او را غیر از اسماعیل بن محمد مخزومی مکی دانسته است. رجوع به اسماعیل بن محمدبن اسماعیل بن هلال و رجوع به قنبره شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد منصور. سومین از خلفای فاطمی در مغرب مکنی به ابوطاهر (۳۳۴-۳۴۱ هـ . ق.).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد مِنْقَری بن زیادبن ابی زیاد. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب کاظم (ع) شمرده. بهبهانی در تعلیقهٔ رجالیه افزاید: ابن ابی عمیر از وی روایت دارد. اردبیلی در جامع الرواة گوید: علی بن حکم از وی روایت کرده و او از جد خود زیادبن ابی زیاد و او از ابوجعفر باقر (ع) روایت کند. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد مِنْقَری بن زیادبن ابی زیاد. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب کاظم (ع) شمرده. بهبهانی در تعلیقهٔ رجالیه افزاید: ابن ابی عمیر از وی روایت دارد. اردبیلی در جامع الرواة گوید: علی بن حکم از وی روایت کرده و او از جد خود زیادبن ابی زیاد و او از ابوجعفر باقر (ع) روایت کند. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد نوحی. خطیب و محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمد نیشابوری مکنی به ابومحمد. وی نسخه ای از صحاح اللغة بخط مؤلف در دست داشت. و او راست دربارهٔ صحاح: هذا کتاب الصحاح سید ما صنف قبل الصحاح فی الادب یشمل انواعه و یجمع ما فرق فی غیره من الکتب. (فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ سپهسالار ج ۲ ص ۱۹۴).
[ اِ ] (اِخ) ابن محمود بالیچه ملقب به وجیه الدین سمنانی وزیر میرزا بابر. رجوع به حبیب السیر چ بمبئی ج ۳ جزو۳ ص ۱۷۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن محمودبن اسماعیل جبلی. شیخ منتجب الدین در فهرست خود گوید: وی فقیه و ادیب است و بر شیخ ابوعلی (ظ: ابن الطوسی) قرائت کرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن مخالدبن سعید مکنی به ابوعمر. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن مخلد سراج. در آغاز کتاب روضهٔ کافی روایتی از قاسم بن ربیع صحاف از صاحب ترجمه از ابوعبداللََّه صادق (ع) آمده است و نام او در هیچ کتاب رجال نیامده و بنابراین مهمل است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن مَرّار. شیخ طوسی در رجال او را در عداد کسانی که روایتی از امامان نداشته اند برشمرده گوید: ابراهیم بن هاشم از وی روایت کند و او از یونس بن عبدالرحمان روایت دارد. بهبهانی در تعلیقهٔ رجالیه و حائری در منتهی المقال و همچنین دیگر رجال نویسان متأخر در وثوق وی و عدم آن بحثها کرده اند. برای تفصیل رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۴ و ۱۴۵ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن مسرور. وی از جعفربن محمد روایت کند که گفت: ان اللََّه خلق خلقاً من رحمة برحمة لرحمة، و هم الذین یقضون الحوائج للناس، فمن استطاع منکم ان یکون منهم فلیکن. (عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۱ ص ۱۷۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن مسلم. محدث است. رجو ع به المصاحف ص ۱۰۱ و ۱۹۳ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن مسلم بن ابی فدیک. رجوع به اسماعیل بن ابی فدیک شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن مسلم یا اسماعیل بن ابی زیاد سکونی. رجوع به اسماعیل بن ابی زیاد شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن مسلم عبدی مکنی به ابومحمد. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن مسلم کوفی. شیخ طوسی در رجال خود وی را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۵ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن مسلم مکی. ابن قتیبهٔ دینوری ازو نقل کرده. (عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۴۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن مسلمةبن قعنب قعنبی مدنی مکنی به ابوبشر. نزیل مصر. محدث است. وی از شعبة و حمادین روایت دارد و ابوزرعة و ابوحاتم ازو روایت کنند. و او صدوق بود و حاکم او را توثیق کرده است. (حسن المحاضرة ص ۱۲۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن مغیرة القاص مکنی به ابومغیرة. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن مقری ابومحمدبن ابی بکربن عبداللََّه بن علی بن عطیة الشاوری یمنی شافعی ملقب بشرف الدین (قاضی). و نام و نسب او در کتاب عنوان الشرف وی طبع هند چنین آمده: شرف الدین اسماعیل بن ابی کمران المقری الیمنی الشاوری عالم البلاد الیمنیة. ابن حجر گوید مولد وی سنهٔ ۷۶۵ هـ . ق. است و او در فقه و عربیت و ادب مهارت یافت و متولی امارت بعض بلاد شد و خود بولایت قضا شایق بود ولی موفق نشد. او را مؤلفات بسیار است از آنجمله: الروضة و الارشاد. مختصرالحاوی و غیر ذلک. و این کتاب در مصر بسال ۱۳۲۰ هـ . ق. طبع شده، دیوان ابن المقری که مؤلف کتاب سلک الذهب فی فصحاء اعیان العرب آنرا از قصائد ابن المقری تا آنجا که توانسته تدوین کرده. این کتاب نیز در بمبئی بسال ۱۳۰۵ چاپ شده. روض الطالب، مختصرالروضة تألیف نووی در فقه شافعی. عنوان الشرف الوافی فی اللغة و التاریخ و النحو و العروض و القوافی و آنرا بملک ناصر تقدیم کرده. این کتاب در حیدرآباد بسال ۱۲۷۲ و در مطبعة العزیزیة حلب بسال ۱۲۹۴ و در مطبعهٔ محمدمصطفی ۱۳۰۹ و در مطبعةالمقتطف بسال ۱۳۱۸ هـ . ق. / ۱۹۰۰ م. بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات). وی بسال ۸۳۷ در زبید درگذشت. و نیز او راست: القصیدة التائیة فی التذکیر. (کشف الظنون). و رجوع به اعلام زرکلی (شرف الدین المقری) شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن مکنسة. رجوع به اسماعیل بن محمد اسکندرانی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن مکی بن اسماعیل بن عوف مالکی اسکندرانی. مکنی به ابوطاهر. متوفی بسال ۵۸۱ هـ . ق. او راست: تذکرة فی اصول الدین.
[ اِ ] (اِخ) ابن منذر واسطی مکنی به ابوالمنذر. محدث است و زیدبن حباب از او روایت کند.
[ اِ ] (اِخ) ابن موسی. یعقوب لیث چون به بم رسید اسماعیل بن موسی که ملجأ همهٔ خوارجی بود که از عرب آمده بودند با یعقوب حرب کرد و او را اسیر کرد یعقوب، و هرچه از یاران او به کارزار کشته شده بودند یا نه اسیر کرد، و از آنجا بکرمان شد. (تاریخ سیستان ص ۲۱۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن موسی. یکی از والیان اندلس. وی بسال ۲۶۸ هـ . ق. با محمدبن عبدالرحمن فرمانفرمای اندلس بنای محاربه و خصومت گذاشت ولی بعد عرض اطاعت کرد. شهر لاردهٔ اسپانیا از بناهای اوست که در سال ۲۷۰ این بلد را بنا کرده است. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) ابن موسی بن بنت السدی. وی از مالک بن انس و شریک و از عمربن شاکر از انس روایت دارد. وفات وی بسال ۴۵ هـ . ق. در کوفه است. عقیلی او را در جملهٔ اصفهانیان در کتاب اصبهان یاد کرده. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۰۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن موسی (کاظم)بن جعفربن محمدبن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب (ع). نجاشی در رجال گوید: وی بمصر سکونت گزید و بدانجا فرزندان آورد و کتابها دارد که همه را از گفتهٔ پدران خویش روایت کرده از آنجمله است: الطهارة. الصلاة. الزکاة. الصوم. الحج. الجنائز. الطلاق. النکاح. الحدود. الدعاء. السنن و الآداب. الرؤیا. و سپس نجاشی سند روایت خود را تا وی نقل کرده، و شیخ طوسی در فهرست و ابن شهرآشوب در معالم العلماء نیز با اندک تفاوت بدینگونه روایت کرده اند. و در ترجمهٔ صفوان بن یحیی آورده اند که چون بسال ۲۱۰ هـ . ق. وفات یافت امام رضا (ع) به اسماعیل دستور داد بر وی نماز گزارد. رجوع شود به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۵. مؤلف روضات الجنات آرد (ص ۲۸): اسماعیل بن امام موسی بن جعفر کاظم از اجلاء صالحین و فضلاء طاهرین است. وی ساکن مصر محروسه شد و بدانجا فرزندان آورد و در فقه کتب مبوبة تصنیف کرد، در باب عبادات و نکاح و طلاق و حدود و دیات و دعاء و سنن و آداب و همهٔ آنها را از پدر خود از اجداد خویش روایت کند و از او ابوعلی محمدبن محمدبن اشعث کوفی بمصر روایت دارد، چنانکه در کتب رجال آمده، و صاحب ترجمه جز عم وی سید اسماعیل بن جعفر است که معروف و به خیر و کرامت مذکور می باشد. و رجوع به روضات ص ۵۵۴ و مجمل التواریخ و القصص ص ۴۵۷ و نزهةالقلوب ج ۳ ص ۱۲۴ و تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۲۰۶ شود. مؤلف قاموس الاعلام ترکی آرد: اسماعیل بن موسی الکاظم. پسر امام موسی کاظم بن جعفر صادق است. وی از طرف ابوالسرایا به والیگری فارس تعیین شده بود. سلالهٔ عبیدیون که در قیروان و بعداً در مصر حکمرانی داشته اند از نسل این اسماعیل میباشند.
[ اِ ] (اِخ) ابن موسی بن عازار طبیب. وی پس از مرگ برادر خود اسحاق بن موسی در دربار معزّ جانشین وی گردید. (عیون الانباء ابن ابی اصیبعة ج ۲ ص ۸۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن موسی فزاری نسیب السُّدّی. محدث است. رجوع به امتاع الاسماع ج ۱ ص ۳۱۵ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن موسی هادی. وی پسر هادی خلیفهٔ عباسی است. رجوع به عیون الانباء ابن ابی اصیبعة ج ۱ ص ۱۵۰ و ۱۵۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن موهوب بن احمدبن محمدبن خضربن جوالیقی مکنی به ابومحمد. وی پس از پدر خویش ابومنصور امام اهل ادب در عراق بود و به تأدیب فرزندان خلفا مخصوص گشت و در شوال ۵۷۵ هـ . ق. درگذشت. خطی زیبا داشت که به خط پدر وی شبیه بود و ضبطی نیکو و معرفتی تمام به لغت و ادب دارا بود. وی را در جامع قصر حلقه ای بود که هر جمعه در آن ادب خوانده میشد. از وی ابن اخضر و ابن حمدون حسن تاج الدین و جز این دو شنیده و روایت کرده اند. مولد وی در شعبان سال ۵۱۲ است و میان مولد اسماعیل و برادر او اسحاق یک سال و نیم فاصله گشت و میان وفات آنان سه ماه. مرا حدیث کردند که ابوالحسن جعفربن محمدبن فطیرا ناظر واسط و بصره و توابع این دو شهر که به مزاح معروف بود در ایام المستضی ء باللََّه روزی بر یکی از وزرا درآمد و مردی ناشناس را دید در جایی که محل جلوس او بود نشسته است، پس از وی بشکوهید و پیش روی وزیر نشست و پیش رفت و در گوش وی گفت این شخص که در جای من نشسته کیست؟ وزیر پاسخ داد او شیخ امام ابومحمدبن جوالیقی میباشد. پرسید چه منصبی دارد؟ گفت وی از ارباب مناصب نیست مردی است که امیرالمؤمنین در نماز بدو اقتدا می کند. در این هنگام ابن فطیرا برخاست و دست جوالیقی بگرفت و او را از جائی که نشسته بود برکنار کرد و خود بدانجا بنشست و گفت ای شیخ! ترا سزد گر بر وزیر و زیردستان وی تقدم جوئی، چه مقام تو بالاتر ازوست، و اما بر من که ناظر واسط و بصره و مابین آندو هستم تقدم تو سزاوار نیست. و اهل مجلس از خنده خودداری نتوانستند. (معجم الأدباء چ مارگلیوث ج ۲ صص ۳۵۸-۳۵۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن مهران بن محمدبن ابی نصر زید سکونی. برادر عیسی بن مهران. از فقهای شیعه و کتاب الملاحم از اوست. (ابن الندیم). مؤلف تنقیح المقال گوید: اسماعیل بن مهران بن محمدبن ابی نصر زید سکونی. نجاشی در رجال گوید: از موالی کوفه و مکنی به ابویعقوب و ثقت بود. ابوعمرو کشی و شیخ طوسی در رجال و فهرست او را در عداد اصحاب رضا (ع) یاد کرده گویند او را کتابهاست و از آن جمله: الملاحم. ثواب القرآن. الاهلیلجة. صفةالمؤمن و الفاجر. خطب امیرالمؤمنین. کتاب النوادر. ابن غضائری در کتاب الضعفاء و علی بن فضال بنقل از کشی او را تضعیف کرده اند و میرداماد در حواشی اصول کافی ایشانرا رد کرده و او را ثقة شمرده است. رجال نویسان متأخر در جرح و تعدیل او اقوال مختلف دارند. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۵ و ۱۴۶ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن ناصرالدین سبکتگین. رجوع به اسماعیل بن سبکتگین و حبیب السیر ج ۲ جزو۴ ص ۱۳۵ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن نُجَیع رُماحی. در کتاب کافی باب النفر من منی، روایتی از معویةبن وهب از این شخص از ابی عبداللََّه صادق (ع) نقل شده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۶ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن نجید مکنی به ابوعمرو. وی از بزرگان عرفا و فضلای مائهٔ چهارم هجریه و از طبقهٔ خامسه و نسبش بدین شرح است: ابوعمرو اسماعیل بن نجیدبن احمد السلمی و او جد شیخ ابوعبدالرحمن سلمی است از جانب مادری و از کبار اصحاب ابوعثمان حیری است. ادراک زمان شیخ جنید کرد و در میان مشایخ متفرد بود و وی را طریقی خاص و مخصوص بود از تلبیس حال و نگاه داشت وقت و حدیث بسیار یاد داشت و در میان محدثین ثقة بود. نقل است که در بدایت حال که به مجلس ابوعثمان میرفت، روزی وی چیزی از برای خرج ثغور مسلمانان طلبید. هیچکس خواهش ابوعثمان را اجابت نکرد. ابوعثمان بقسمی تنگدل شد که در مجلس بگریست. چون شب درآمد ابوعمرو بعد از نماز خفتن کیسه ای که دوهزار درم داشت با خود برده بنزد ابوعثمان نهاد و گفت این درمها در آن کار که میخواستی صرف کن و وی از حسن ارادت وی خرم شد. روز دیگر چون بمجلس بنشست گفت ای مردمان ما را به ابوعمرو امیدواری بسیار حاصل گردید که دوشینه دوهزار درم برای خرج ثغر مسلمانان آورد که بمصارف خود برسانند جزاه اللََّه خیراً. ابوعمرو چون این سخن از وی بشنید برخاست و گفت یا شیخ آن دراهم از مال مادر من بود بجهت مخارج ثغر بنزد تو آوردم امروز معلوم شد که به آن راضی نیست، بمن بازپس ده که به وی دهم. ابوعثمان فرمود تا کیسه را آورده به وی دادند. چون شب درآمد آن وجه را بنزد ابوعثمان آورد و گفت چه شود که این دراهم را چنان بدان کار صرف کنی که جز من و تو کس نداند که شایبهٔ ریا در آن نبود. ابوعثمان را گریه دست داده و تمنای وی قبول کرد. از این حکایت ارشاد میشود مرید بر آنکه اگر خیری خواهد از کسی صادر شود بجهت رضای حق تعالی آنگونه کند که در نظر مردمان نیاید و غرض وی نه بی ادبی نسبت بمراد خویش بود بلکه آن بود چنان دهد که کس را غیر از خدای تعالی بر آن وقوف نباشد و او آخرین کس است از اصحاب ابوعثمان که از دنیا برفت و سال فوت او در سنهٔ ۳۶۵ هـ . ق. در نیشابور بود در سال وفات منصوربن نوح بن نصر سامانی سلطان خراسان و ترکستان. تا اینجا بود آنچه از ترجمهٔ وی از نفحات الانس نقل شد. یافعی در کتاب مرآت الجنان در متوفیات سنهٔ ۳۶۵ هـ . ق. نگاشته: و فیها توفی الشیخ الکبیر ابوعمرو اسماعیل بن نجید الامام النیشابوری شیخ الصوفیة بخراسان انفق امواله علی الزهاد و العلماء و صحب الجنید و اباعثمان الحیری و سمع ابراهیم بن محمد البوشنجی و ابامسلم الکمی و طبقتهما و کان صاحب احوال و مناقب. و موافق روایت شیخ شهاب الدین سهروردی در نیشابور قبر وی مشهور و بنای عالی داشته است و بسیاری از این طبقه در اطراف قبر وی مدفون بوده اند و هم او گوید روزی که جنازهٔ او را برمیداشتند از هر طبقه از اهل ظاهر و باطن او را تشییع کردند و بر فوت وی افسوس میخوردند. یکی از علمای اهل ظاهر بعد از دفن، او را بخواب دید. پرسید یا شیخ در آن سرای بر تو چه گذشت؟ گفت از پرسش مال و حساب اموال فارغ نگشته ام تا ببینم اعمال مرا بنزد او قدری خواهد بود یا نه. شخصی از مریدانش او را بخواب دید. پرسید یا شیخ چون ترا در قبر گذاشتند بر تو چه گذشت؟ گفت از هول آن مپرس که هرچه گفته اند صد چندانست. و او را کلماتی است بس عالی، آنچه از کتب این طبقه بدست آمد در این مقام نگاشته میشود از آنجمله است که گفته: رب سکوت ابلغ من کلام؛ یعنی بسا خاموشی است که تأثیر آن اقوی و محکمتر است از تأثیر سخن گفتن. و هم از کلمات حکمت آیات اوست که گفته: من کرمت علیه نفسه هان علیه دینه؛ یعنی کسی که نفس وی بر وی گرامی بود و عزیز، دین وی بر وی خوار بود. و هم او گفته: تربیة الاحسان خیر من الاحسان. وقتی از او پرسیدند که آن چیست که بنده را از آن چاره نیست؟ گفت: ملازمةالعبودیة علی السنة و دوام المراقبة. و هم از کلمات اوست که گفته: الأنس بغیراللََّه تعالی وحشة؛ یعنی آرام گرفتن بغیر حق سبحانه و تعالی نفور است از حق تعالی شأنه. نجید بضم نون و فتح جیم و سکون یاء و دال مهمله، سلمی بضم سین مهمله و فتح لام مخفف منسوب است بسلیم که قبیله ایست مشهور از قبائل عرب. (نقل بمعنی از ج ۲ نامهٔ دانشوران صص ۲۲۹ - ۲۳۱). و رجوع بتاریخ بیهق ص ۱۷۵ و ۱۹۱ و ۲۱۵ و تتمهٔ صوان الحکمة چ لاهور ص ۱۸۰ و اعلام زرکلی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن نزاربن مستنصر. که حسن صباح او را به ایران آورد. رجوع بتاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۵۲۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن نشیط مکنی به ابوعلی. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن نصربن احمد. امیر نصر در ایام دولت و اقبال منصب ولایت عهد به پسر بزرگ خود اسماعیل تفویض کرد اما اسماعیل پیش از پدر بعالم آخرت انتقال کرد و چون نصر درگذشت امرا و ارکان دولت، پسر دیگر وی نوح را که امیر حمید لقب داشت بر مسند ایالت نشاندند. رجوع به حبیب السیر چ تهران ج ۲ جزو۴ ص ۱۳۰، ۱۳۴، ۱۳۶، ۱۳۹، ۱۴۹ و شرح احوال رودکی بقلم سعید نفیسی ج ۱ صص ۳۲۲-۳۲۳ و کتاب الاوراق صولی ص ۲۳۷ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن نظام الملک ابرقوهی قاضی. او راست: کتاب تعبیر سلطانی که بنام ابوالفوارس شاه شجاع در سال ۷۶۳ هـ . ق. مرتب بحروف فارسی کرده است.
[ اِ ] (اِخ) ابن نوبخت. رجوع به اسماعیل بن ابی سهل بن نوبخت و ابن خلّکان چ تهران ج ۱ ص ۱۴۷ س ۲۸ و عیون الاخبار ج ۳ ص ۲۴۸ س ۵ و ۱۸ و عقدالفرید چ عریان ج ۷ ص ۲۱۴ و ضحی الاسلام ج ۳ ص ۱۲۰ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن نوح (ثانی) سامانی مکنی به ابوابراهیم و ملقب به منتصر. وی برادر عبدالملک سلطان اخیر از آل سامانست. ایلک خان بسال ۳۸۹ هـ . ق. عبدالملک ابوالحارث را مکحول و ابوابراهیم منتصر و ابویعقوب فرزندان نوح بن منصور و اعمام ایشان ابوزکریا و ابوصالح غازی و ابوسلیمان را بگرفت و در اوزکند زندانی کرد. از این میان اسماعیل به هیئت زنی از محبس فرار کرد و مخفی شد و به خوارزم رفت و بقیهٔ اولیای دولت آل سامان بدو روی نهادند و از آنجا به بخارا شد و ملقب بمنتصر گردید و تا سنهٔ ۳۹۵ در جهات خراسان با ایلک خان و قابوس و محمودبن سبکتگین محاربه کرد و به امداد و همکاری قبائل غزه دوبار ایلک خان را مغلوب کرد و عاقبت قبائل مزبور از دور او پراکنده شدند پس محمود سبکتگین در سال ۳۹۵ هـ . ق. ویرا مغلوب و مقتول ساخت. عوفی در لباب الالباب ج ۱ ص ۲۲ آرد: الامیر منصوربن نوح بن منصور [صحیح: المنتصر اسماعیل بن نوح ] و آخرین دولت بر امیر منصور اسماعیل بن نوح بن منصور السامانی ختم شد، اگرچه جوان بود اما دولت پیر گشته بود، در امور ملک آل سامان سامان نمانده و جان ملک به رمق رسیده و در اول عهد سلطان یمین الدوله محمود بود بارها بر دست خصمان گرفتار شد و باز خلاص یافت، بسیار بکوشید تا ملک پدر بدست آورد، اما با قضای آسمانی و تقدیر یزدانی کوشش انسانی مفید نیست، قوله تعالی: لارادّ لقضائه و لا معقب لحکمه یفعل اللََّه ما یشاء و یحکم ما یرید. و از ملوک آل سامان از هیچ کس شعر روایت نکرده اند، جز از وی و اشعار او مطبوع است و پادشاهانه، و در آن وقت که در بخارا بر تخت ملک نشست از اطراف خصمان برخاسته بودند، و ارکان دولت او تمام نفور شده، شب و روز در بر اسپ بودی و لباس او قبای زندنیجی بود و اکثر عمر او در گریختن و آویختن بسر شد. روزی جماعتی از ندما او را گفتند که ای پادشاه چرا ملابس خوب نسازی و اسباب ملاهی که یکی از امارات پادشاهی است نبرداری. او این قطعه که آثار مردمی از معانی آن ظاهر و لایح است انشاد کرد: گویند مرا چون سلب خوب نسازی مأوی ََگه آراسته و فرش ملون با نعرهٔ گردان چه کنم لحن مغنی با پویهٔ اسپان چه کنم مجلس گلشن جوش می و نوش لب ساقی بچه کارست جوشیدن خون باید بر عیبهٔ جوشن اسپ است و سلاح است مرا بزمگه و باغ تیرست و کمانست مرا لاله و سوسن. و در شکایت فلک غدار و سپهر مکار این دو بیت از نهان خانهٔ قریحت به عرصهٔ بیاض فرستاد و این نفثةالمصدور بپرداخت: ای بدیدن کبود و خود نه کبود آتش از طبع و در نمایش دود وی دو گوش تو کرّ مادرزاد با تواَم گرمی و عتاب چه سود. و رجوع به اعلام زرکلی (منتصر سامانی) و کامل ابن اثیر ج ۹ ص ۶۵ و تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ صص ۳۹۱-۳۹۳ و لباب الالباب ج ۱ ص ۲۹۳ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن نیکروز. وی جد قاضی مجدالدین اسماعیل است. (تاریخ عصر حافظ تألیف غنی ج ۱ حاشیهٔ ص ۷۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن وردان مکنی به ابوعمر. محدث است. رجوع به المصاحف ص ۱۷۵ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن هبةاللََّه بن ابی الرضاء موصلی مکنی به ابوالمجد. او راست: غایةالوسائل الی معرفة الاوائل. و مزیل الارتیاب عن مشیمةالانتساب در تقویم بلدان. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) ابن هبةاللََّه بن جمیع ملقب به موفق الدین. او راست: کتاب ارشاد لمصالح الانفس و الاجساد.
[ اِ ] (اِخ) ابن هبةاللََّه بن سعد مکنی به ابن باطیش و ملقب به عمادالدین فقیه شافعی. او راست: المغنی فی غریب المهذب. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۵). و تاریخ موصل. و رجوع به ابن باطیش شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن هبةاللََّه بن علی حمیری اسنائی ملقب به عزالدین. رجوع به حمیری و اعلام زرکلی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن هبةاللََّه حموی. او راست: رسالة ذات الشعبتین. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) ابن الهربذ. یکی از مغنیان مشهور دورهٔ اموی و عباسی. وی در مجالس هارون الرشید تغنی میکرد و الطاف و عنایتها دید. اصل وی از مکه و از موالی آل زبیربن عوام است. بعضی نوادر دربارهٔ وی نقل کرده اند.
[ اِ ] (اِخ) ابن هشام. بعضی او را در زمرهٔ صحابه آورده اند. بخاری و ابوحاتم گویند: حدیثه عن النبی (ص) مرسل. (اصابة ج ۱ ص ۱۲۵). و رجوع به عقدالفرید چ عریان ج ۳ ص ۲۶۵ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن هشام بن ابی یوسف. مرزبانی در الموشح ص ۳۷۵ ذکر او آورده است.
[ اِ ] (اِخ) ابن هَمّام بن عبدالرحمن بن ابی عبداللََّه میمون بصری. نجاشی در رجال خود گوید: مولای بنی کنده و مکنی به ابوهمام بود و از امام رضا (ع) روایت کند. خود و پدر و جد او ثقة باشند. شیخ طوسی نیز در رجال او را در عداد اصحاب رضا (ع) برشمرده. رجال نویسان متأخر هم از این دو نقل کرده اند. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۶ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یاقوتی ملقب بقطب الدوله. پسرعم ملکشاه و خال برکیارق از ملوک سلجوقی. وی سمت امارت آذربایجان داشت. ترکان خاتون زوجهٔ ملکشاه و نامادری برکیارق به وعده های شیرین تقبل ازدواج با وی، او را بر ضد برکیارق شورانید، از این رو وی عساکر بسیار از قبایل ترکمان و غیره گردآورد و لشکرهای امدادی که خود ترکان خاتون مجهز و مسلح کرده بود بنای محاربه با خواهرزادهٔ خود گذاشت ولی کاری از پیش نبرد و به اصفهان نزد ترکان خاتون رفت. ترکان خاتون به امر ازدواج موافقت کرد و ضمناً میخواست نام اسماعیل را با نام پسر خود محمدبن ملکشاه در سکه و خطبه توأم ثبت کنند اما امرا با این کار موافقت نکردند و در نتیجه اسماعیل اقامت نزد ترکان خاتون را مقرون بصرفه و صلاح خود ندید و بطرف برکیارق متمایل گردید و با خواهر خود زبیده مذاکره کرد و در نتیجه بمراد خود نایل گشت. وی خیال قتل برکیارق و گرفتن جای وی را در مخیله میپرورانید و این راز را با یکی از امراء در میان نهاد و در نتیجه کار به کشتن خود او خاتمه پیدا کرد چنانکه در سنهٔ ۴۸۶ هـ . ق. امرا اتفاق کرده وی را از میان برداشتند. (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به کامل ابن اثیر ج ۱۰ ص ۹۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی ملقب به مجدالدین. رجوع به اسماعیل بن رکن الدین... و تاریخ عصر حافظ تألیف غنی ج ۱ ص ۷۶ و تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۶۳۰ و حبیب السیر چ تهران ج ۳ جزو۲ ص ۹۱ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی بن اسماعیل بن عمروبن اسحاق المزنی مکنی به ابوابراهیم. صاحب امام شافعی مصری. او زاهد و عالم و مجتهد و محجاج و غوّاص بحار معانی دقیقه بود و امام شافعیان و شناسنده ترین طرق و فتاوی شافعی است. و او را تآلیف کثیره است، از جمله: الجامع الکبیر و الجامع الصغیر و مختصرالمختصر و المنثور و المسائل المعتبرة و الترغیب فی العلم و کتاب الوثائق و غیر آن. و شافعی در حق او گفت که او ناصر مذهب من باشد و اسماعیل هر گاه از مسئله ای فارغ شدی و آنرا در کتاب المختصر بیاوردی به محراب شدی و بشکرانهٔ آن دو رکعت نماز کردی. و ابوالعباس احمدبن سریج گوید مختصر المزنی از عالم، عذراء و بمهر بیرون شود و این کتاب اصل و اساس کتب مصنفهٔ در مذهب شافعی است، چه دیگران بر مثال او ترتیب کتب خود کردند و همگی مفسرین و شارحین آنند و آنگاه که بکار بن قتیبهٔ حنفی را برای تولیت قضاء مصر از بغداد بطلبیدند و او به مصر شد آرزوی دیدار مزنی داشت و این میسر نمیشد تا آنکه در نماز جنازه ای هردو گرد آمدند و قاضی بکار به یکی از اصحاب خویش گفت از مزنی سؤالی کن تا کلام او بشنوم و آن کس گفت ای اباابراهیم در احادیث تحلیل نبیذ و تحریم آن هردو آمده است شمایان از چه رو تحریم را بر تحلیل ترجیح نهید؟ گفت هیچیک از علماء بر این نیستند که نبیذ در جاهلیت حرام بوده و سپس در اسلام حلال شده است بلکه اتفاق و اجماع همگی آنست که نبیذ در جاهلیت حلال بوده است و همین امر صحت احادیث واردهٔ در تحریم را تقویت کند. قاضی را این جواب پسند آمد و ابن خلّکان گوید این از ادلهٔ قاطعه است و اسماعیل بن یحیی در غایت ورع بود و کار احتیاط او تا بدانجا کشید که در همهٔ فصول سال آب از کوزهٔ مسین آشامیدی، از وی علت پرسیدند گفت شنیده ام که در گل کوزه سرگین آمیزند و آتش مطهر آن نباشد. و گویند هر وقت نماز جماعت بر وی فوت شدی منفرداً بیست وپنج نماز بجای فائت بگزاشتی مستند به حدیث رسول صلی اللََّه علیه و سلم که فرمودند: صلوةالجماعة افضل من صلوة احدکم وحده بخمس و عشرین درجة. و کار زهد او به حدّ شدت و صعوبت رسیده بود و گویند مستجاب الدعوة بوده است و هیچیک از اصحاب شافعی در هیچ امر از امور خود را برتر از وی نشمردند و غسل امام او داد و گفته اند در کار غسل ربیع نیز با شافعی همدستی کرد و ابن یونس در تاریخ خود ذکر مزنی آورده و بجای نام جد او که اسحاق است مسلم گفته است. و هم ابن یونس گوید: کانت له عبادة و فضل ثقة فی الحدیث لایختلف فیه حاذق من اهل الفقه و کان احد الزّهاد فی الدّنیا و کان من خیر خلق اللََّه عز و جل و مناقبه کثیرة. و وفات او شش روز از رمضان ماندهٔ سال ۲۶۴ هـ . ق. بمصر بود و تن وی بقرافهٔ صغری بر سفح المقطم نزدیک قبر شافعی بخاک سپردند. و ابن خلّکان گوید من بدانجا قبر او زیارت کردم و ابن زولاق در تاریخ صغیر خود گوید که عمر او هشتادونه سال بود و ربیع بن سلیمان المؤذن المرادی بر وی نماز گذاشت. او راست: ترغیب العلم. مختصرالمزنی در فروع شافعیه. وثائق. و رجوع به مزنی ابوابراهیم اسماعیل و رجوع به حبیب السیر چ تهران ج ۲ جزو۳ ص ۱۰۲ و تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۷۹۸ و اعلام زرکلی و مناقب الامام احمدبن حنبل ص ۱۲۳ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی بن اسماعیل رسولی. رجوع به ملک الاشرف و اعلام زرکلی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی بن عمارة بکری کوفی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۶ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی (ابی محمد) بن مبارک یزیدی. فاضل، ادیب، شاعر. او راست: کتاب طبقات الشعراء. (روضات الجنات ص ۱۰۳).
[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی عیسی مکنی به ابومحمد. آقا باقر بهبهانی در تعلیقهٔ رجالیه او را یاد کرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۶ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی کوفی صیرفی مولای بنی هاشم. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۶ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی مغافری مصری. محدث است و از سهل بن معاذ روایت دارد و عبداللََّه بن سلیمان طویل ازو روایت کند. (حسن المحاضرة ص ۱۱۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن یزیدبن حریث بن مَردانبِه القطان مکنی به ابواحمد. متوفی بسال ۲۶۰ هـ . ق. یا اندکی پیش از آن. و در آخر ایام عمر وی بعض احادیث او در حافظهٔ وی بهم آمیخت و وی مذکور بزهد و عبادت و نیکوحدیث است و غرائب و فوائد او بسیار است. او راست: المسند. و تفسیر. محمدبن حُمَید الرازی ازو روایت دارد و وی از سفیان بن عیینه و بِشْربن السری و وکیع و انس بن عیاض و معن و یحیی بن سُلَیم و ولیدبن مسلم و عبدالرحمن بن مهدی و ابی داود و ابی جابر روایت کند. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۰۹).
[ اِ ] (اِخ) ابن یزید الرازی مکنی به ابویزید. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابن یسار ملقب به نسائی. متوفی ۱۳۰ هـ . ق. شاعر است. اصل او از اسرای ایرانی است و بشعوبیت و شدت تعصب به ایرانیت شهرت دارد. وی در شعر خویش به ایرانیت افتخار میکرد و ایرانیان را بر عرب رجحان میداد. وی از موالی بنی تیم بن مرة (تیم قریش) بود و به آل الزبیر پیوست و چون خلافت به عبدالملک بن روان رسید، اسماعیل با عروةبن الزبیر بوفد نزد او شد و او را مدح گفت و خلفای بعد ازو را که نیز از فرزندان وی بودند بستود و عمری طویل یافت و آخر ایام بنی امیه را درک کرد ولی دولت عباسی را ادراک نکرد و اصواتی از او در اغانی آمده است. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۶). و رجوع بقاموس الاعلام ترکی شود. و از اشعار ذیل مستفاد میشود که وی ایرانی الاصل است: رب خال متوج لی و عم ماجد مجتدی کریم النصاب انما سمی الفوارس بالفر- س مضاهاة رفعةالانساب فاترکی الفخر یا امام علینا و اترکی الجور و انطقی بالصواب و اسألی ان جهلت عنا و عنکم کیف کنا فی سالف الاحقاب اذ نُرَبّی بناتنا و تُدَسّو- ن سفاهاً بناتکم فی التراب. و نیز او راست: اصلی کریم و مجدی لایقاس به و لی لسان کحدالسیف مسموم احمی به مجد اقوام ذوی حسب من کل قوم بتاج الملک معموم جحاجح سادة بلج مرازبة جرد عتاق مسامیح مطاعیم من مثل کسری و سابورالجنود معا و الهرمزان لفخر او لتعظیم اسدالکتائب یوم الروع ان زحفوا و هم اذلوا ملوک الترک و الروم یمشون فی حلق الماذی سابغة مشی الضراغمة الاسد اللهامیم هناک ان تسألی تنبی بأنّ لنا جرثومة قهرت عزالجراثیم. (از جزء رابع اغانی). و رجوع به امثال و حکم دهخدا صص ۱۵۴۶-۱۵۴۷ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یَسار. رجوع به اسماعیل بن بَشّار شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یَسار. رجوع به اسماعیل بن عبدالخالق بن عبدربه شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یسار نضری. شیخ طوسی در رجال او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده. و در برخی نسخ بشار بجای یسار آمده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۶ و رجوع به اسماعیل بن بشار بصری شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یسار هاشمی. نجاشی گوید: وی مولای اسماعیل بن علی بن عبداللََّه بن عباس بود، و کتابی داشته که محمدبن حسین بن ابی الخطاب از وی روایت کرده است. و گویا همین اسماعیل است که شیخ طوسی در رجال خود او را در اصحاب عسکری (ع) بنام اسماعیل هاشمی عباسی نام برده است. و رجال نویسان متأخر نیز نام او آورده اند. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۴۶ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یعقوب اعلم. محدث است. رجوع به الموشح ص ۱۲۹ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یعقوب انباری. او راست: شرح بر کافی فی فروع الحنفیة. وفات وی بسال ۳۳۱ هـ . ق. است. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) ابن یوسف بن اسماعیل بن فرج بن نصر معروف به ابن نصر (۷۴۰-۷۶۱ هـ . ق.). از ملوک بنی نصربن الاحمر، در اندلس. مولد وی غرناطه. او چون بجوانی رسید سلطنت در دست برادر او محمد (الغنی باللََّه) بود، پس گروهی گرد او جمع شدند و او عصیان کرد و غرناطه را برای او تصرف کردند و الغنی باللََّه بوادی آش فرار کرد (سال ۷۶۰) و امر ملک به اسماعیل تعلق گرفت و وی یک سال حکومت کرد و بغیله کشته شد. وی بدتدبیر و نرم خو بود و عجمه بر الفاظ وی غلبه داشت. (اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۱۶). و رجوع به حلل السندسیة ج ۲ ص ۲۵۳ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یوسف دیلمی مکنی به ابوعلی. وی علم و عبادت و حدیث را جمع کرد و با احمدبن حنبل مجالست داشت و از مجاهدبن موسی حدیث روایت میکرد. از ابوالحسین بن المنادی روایت شده که گفت: اسماعیل دیلمی از نیکان بود و مرا گفت که چهل هزار حدیث از بر دارد. وی نزد محمدبن اشکاب حافظ میرفت و مسند را با او مذاکره میکرد و اسماعیل از مشهورترین مردم بزهد و ورع و تمیز در تصوف است و از مزد مساهره در آسیا روزگار میگذرانید. رجوع به صفةالصفوة ج ۲ ص ۲۳۳ و مناقب الامام احمدبن حنبل ص ۵ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابن یوسف بن محمد زاهد معروف به سمویه. وی مصاحب عبدالرحمن بن یوسف معدانی بود و از یحیی قطان و عبدالرحمن بن مهدی و نائل بن نجیح حدیث فراگرفت و پسر وی ابوابراهیم مقری بود و او را فضل و عبادت بود. ابومحمدبن حیان گوید: من او را ادراک کردم. ابونعیم بوسایطی از اسماعیل و او بوسایطی از نافع بن جبیربن مطعم از پدر خویش آرد که گفت: سمعت النبی (ص) یقول فی التطوع اللََّه اکبر کبیراً و سبحان اللََّه بکرةً و اصیلاً. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۱۰).
[ اِ ] (اِخ) ابن یوسف علوی بن ابراهیم بن عبداللََّه بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب (ع) وی در سنهٔ ۲۵۱ هـ . ق. در مکهٔ مکرمه خروج و اموال اهالی را غصب و نهب کرد و آنگاه برای همین کار بمدینهٔ منوره عازم شد. بهنگام بازگشت او اهالی مکه متحصن گشتند و ایام دربندان طولانی و خواربار بسیار گران شد مردم از گرسنگی به هلاکت نزدیک شدند، آنگاه وی بجده و مواضع دیگر نیز رفت و مدتی مشغول نهب و غارت گردید و بالاخره در سنهٔ ۲۵۲ درگذشت. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) ابن یوسف قزوینی ملقب به رضی الدین و مکنی به ابوالخیر. او راست: کتاب اربعین در فضائل علی (ع) و کتاب اربعین در فضائل عثمان.
[ اِ ] (اِخ) ابن یوسف کاتب مکنی به ابوابراهیم معروف به ابن غزال. خادم امیر بادیس بن حیوس صنهاجی (پادشاه غرناطه) از علمای یهود. متوفی بسال ۴۴۸ هـ . ق. (قاضی صاعد اندلسی).
[ اِ ] (اِخ) ابن یونس. محدث است. (سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۶۶).
[ اِ ] (اِخ) ابن یونس الموری مکنی به ابوالقاسم المقری از مردم قلعهٔ ایوب (اندلس). وی از ابی محمد عبداللََّه بن محمدبن قاسم ثغری و غیره حدیث فراگرفت و از او ابوعمرو مقری و ابوحفص بن کریب و جز آنان حدیث کنند. (حلل السندسیة ج ۲ ص ۹۷).
[ اِ ] (اِخ) ابن یونس طبیب یهودی. از شکاکین است. (ضحی الاسلام جزء ۳ ص ۳۴۸).
[ اِ ] (اِخ) ابواحمد کوفی کاتب. شیخ طوسی او را در رجال خود در شمار اصحاب باقر (ع) آورده، و در منهج المقال احمد را به حامد تبدیل کرده است و اول صحیح تر است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۷).
[ اِ ] (اِخ) ابواسحاق. رجوع به اسماعیل بن احمدبن اسید ثقفی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابواسحاق بن عمر عبقی. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) ابوشریح. رجوع به اسماعیل بن احمدبن حسن... شود.
[ اِ ] (اِخ) ابوالظاهر. رجوع به اسماعیل منصوربن القائم شود.
[ اِ ] (اِخ) ابوالعلاء از بنی قیس بن ثعلبه. شیخ طوسی در رجال او را در عداد اصحاب باقر (ع) آورده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۷).
[ اِ ] (اِخ) ابوالفدا. رجوع به ابوالفدا اسماعیل مؤید شود.
[ اِ ] (اِخ) ابوامیةبن یعلی الثقفی البصری. تابعی است.
[ اِ ] (اِخ) ابوبکر. رجوع به اسماعیل سنکلونی شافعی شود.
[ اِ ] (اِخ) ابوعبداللََّه بخاری. و محمدبن عبداللََّه بن ابی الثلج شیخ اوست.
[ اِ ] (اِخ) ابومحمد عبداللََّه بن اسماعیل. یکی از افراد خاندان آل میکال است.
[ اِ ] (اِخ) ابومنصور. رجوع به اسماعیل الظافر شود.
[ اِ ] (اِخ) ابومنصور اصفهانی. در محاسن اصفهان نام وی در عنوان «از جملهٔ متقدمان عصر و متأخران» آمده است. رجوع به ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۱۲۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) ابومنصور اصفهانی. در محاسن اصفهان نام وی در عنوان «از جملهٔ متقدمان عصر و متأخران» آمده است. رجوع به ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۱۲۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) اتالی. رجوع به اسماعیل اتا شود.
[ اِ ] (اِخ) ادرعی (شیخ). او راست: تعیین العباد و معین العباد.
[ اِ ] (اِخ) ادیب. نظامی عروضی در چهارمقاله گوید: در عهد ملکشاه و بعضی از عهد سنجر فیلسوفی بود بهرات و او را ادیب اسماعیل گفتندی، مردی سخت بزرگ و فاضل و کامل، اما اسباب او و معاش او از دخل طبیبی بودی و او را ازین جنس معالجات نادره بسیار است. مگر وقتی ببازار کشتاران برمیگذشت. قصابی گوسفندی را سلخ میکرد و گاه گاه دست در شکم گوسفند کردی و پیه گرم بیرون کردی و همی خورد. خواجه اسماعیل چون آن حالت بدید در برابر او بقالی را گفت که اگر وقتی این قصاب بمرد پیش از آنکه او را بگور کنند مرا خبر کن. بقال گفت: سپاس دارم. چون این حدیث را ماهی پنج شش برآمد یکی روز بامدادی خبر افتاد که دوش فلان قصاب بمرد به مفاجا بی هیچ علت و بیماری که کشید، و این بقال بتعزیت شد، خلقی دید جامه دریده، و جماعتی در حسرت او همی سوختند که جوان بود و فرزندان خرد داشت. پس آن بقال را سخن خواجه اسماعیل یاد آمد. بدوید و وی را خبر کرد. خواجه اسماعیل گفت: دیر مرد. پس عصا برگرفت و بدان سرای شد، و چادر از روی مرده برداشت و [ نبض او در دست بگرفت و یکی را فرمود تا عصا بر پشت پای او همی زد. پس از ساعتی ویرا گفت بسنده است ] پس علاج سکته آغاز کرد و روز سوم مرده برخاست، و اگرچه مفلوج شد، سالها بزیست. پس از آن مردمان عجب داشتند و آن بزرگ از پیش دیده بود که او را سکته خواهد بود. (چهارمقاله چ لیدن ص ۸۴). مرحوم قزوینی در تعلیقات چهارمقاله در این باب نوشته اند: این حکایت با اندک تغییری در تاریخ الحکماء للقفطی و عیون الانباء لابن ابی اصیبعه در ترجمهٔ ثابت بن قره مذکور است، و چون واضح بود که در عبارت چهارمقاله سقطی از نساخ است، لهذا ما از روی دو کتاب مذکور جملهٔ ساقطه را علی اقرب الاحتمالات در بین دو قلاب [ ] درج نمودیم. (تعلیقات چهارمقاله ص ۲۵۵).
[ اِ ] (اِخ) استاد. وزیر ملک مسعود که به امر سلطان محمودبن محمدبن ملکشاه سیاست شد. (۵۱۳ هـ . ق.).
[ اِ ] (اِخ) اسکداری مکنی به ابوالیمن و ملقب به نورالدین. یکی از مشایخ نقشبندی از فرقهٔ صوفیه. وی در علوم فقه و حدیث و دیگر دانشهای عصر یدی طولی داشت و صحیح مسلم را اختصار کرد و آثار دیگری نیز دارد. مولد وی اسکدار در ۱۱۱۹ هـ . ق. و وفات بسال ۱۱۸۲ در مدینهٔ منوره. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) اسود. یکی از درباریان هادی خلیفهٔ عباسی. رجوع به الجماهر بیرونی ص ۶۲ شود.
[ اِ ] (اِخ) اشجعی. رجوع به اسماعیل بن عبداللََّه غفاری اشجعی شود.
[ اِ ] (اِخ) اشرف پادشاه یمن. فیروزآبادی مؤلف قاموس المحیط در رمضان سال ۷۹۶ هـ . ق. وارد زبید یمن گردید و در آنجا مورد عنایت اسماعیل مشهور به اشرف پادشاه یمن شد و بیست سال در آن شهر ببود و وی کتاب الجلیس الانیس فی اسماء الخندریس را بنام او کرده است. (فهرست کتابخانهٔ مدرسهٔ سپهسالار ج ۲ ص ۲۳۴ و ۲۳۶ حاشیه).
[ اِ ] (اِخ) اصفهانی. رجوع به کمال الدین اسماعیل شود.
[ اِ ] (اِخ) اصفهانی (میرزا...). از همطرحان (؟) شفیعا اثر بوده در سنهٔ ۱۱۳۲ هـ . ق. از این جهان رحلت نموده. او راست: چاره زمی کن دل افسرده را گرم نگه دار هواخورده را. بی وعده آمد امشب آن مرهم دل ریش همچون گلی که آید در غیر موسم خویش. (صبح گلشن ص ۲۴).
[ اِ ] (اِخ) اموی. ابن الجوزی از وی نقل کرده است. (سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۲۸۸).
[ اِ ] (اِخ) انصاری. رجوع به اسماعیل بن خلف بن سعید... شود.
[ اِ ] (اِخ) اول ایوبی. رجوع به صالح و رجوع به کتاب النقود ص ۱۳۷ شود.
[ اِ ] (اِخ) باخرزی (امام). رجوع به باخرزی شود.
[ اِ ] (اِخ) بجلی. رجوع به اسماعیل جبلی شود.
[ اِ ] (اِخ) بلیغ. رجوع به بلیغ شود.
[ اِ ] (اِخ) تبان. رجوع به اسماعیل بن اسود شود.
[ اِ ] (اِخ) توفیق. مدرس مدرسهٔ محمدیةالامیریة. او راست: علم تدبیرالصحة که آنرا بمعاونت سعودی ابراهیم تألیف کرد و در مصر بسال ۱۳۳۱ هـ . ق. بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اِ ] (اِخ) جبلی. در جامع الرواة اردبیلی آمده است که در باب نماز عید از کتاب استبصار ابان بن عثمان از وی روایت کند و او از ابوجعفر باقر (ع). و در برخی نسخ بجلی بجای جبلی آمده، و گویا همان اسماعیل بن عبدالرحمان بجلی باشد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۳۱).
[ اِ ] (اِخ) جوهری. رجوع به اسماعیل بن حماد الجوهری شود.
[ اِ ] (اِخ) چشتی. رجوع به ترجمهٔ احمد چشتی در همین لغت نامه شود.
[ اِ ] (اِخ) الحداد. او راست: بغیةالادباء فی الاملاء که در مصر بطبع رسیده. (معجم المطبوعات).
[ اِ ] (اِخ) (باشا) حسنین. مدرس شیمی و طبیعیات در مدرسهٔ مهندسخانهٔ خدیویه و استاد علوم طبیعی در جامعهٔ مصریه و ناظر مدرسة المعلمین الخدیویة. او راست: ۱- خلاصةالطبیعة یا اصول الطبیعة در دو جزو که در مصر بسال ۱۹۱۲-۱۹۱۳ م. بطبع رسیده. ۲- خواص المادة، محاضراتی در جامعهٔ مصریه شامل قوانین حرکات اجسام و قیاس قوی در دو جزو در مصر بسال ۱۹۱۰-۱۹۱۲ چاپ شده و جزو سوم آن در مطبعةالمعارف بسال ۱۹۲۲ /۱۹۴۰ هـ . ق. و جزوهای اول و دوم مجدداً در سنهٔ ۱۳۲۸-۱۳۲۹ هـ . ق. چاپ و منتشر شده. ۳- کتاب الطبیعة، در چهار جزو: جزو اول مشتمل بر نقل و خواص سوائل. جزو دوم مشتمل بر حرارت و جزو سوم شامل کهربائیت و مغناطیسیت و جزو چهارم دربارهٔ صوت و نور. در بولاق بسال ۱۸۹۴-۱۸۹۶ م. بطبع رسیده. (معجم المطبوعات).
[ اِ ] (اِخ) حقی مولی مکنی به ابی الفداء. یکی از عرفای طریقت خلوتیه است. وی از مسقط رأس خود آیدوس بقسطنطنیه آمد و در اسکدار در جامع شریف احمدیه مدتی به وعظ و نصیحت اشتغال ورزید و آنگاه به بروسه مهاجرت کرد و در آنجا از وحدت وجود بحث میکرد و در اثر شکایت علمای ظاهر به کوه تکفور تبعید شد. اسماعیل حقی در طریقت خلوتیه خلیفهٔ شیخ عثمان افندی پازاری بود و او نیز جانشین ذاکرزاده و او خلیفهٔ دیزدارزاده و وی جانشین هدائی محمودافندی بود. مطالعهٔ کتب روح البیان، اصول حدیث، شرح محمدیه، و شرح مثنوی از آثار او برای فهم درجهٔ علم و کمال وی کافی است. تاریخ وفات خویش را از پیش در مصراعی گفته: کبش روحم حقه قربان ایدم (MMM ۱۱۲۷ هـ . ق. / ۱۷۱۴ م.). (لغات تاریخی و جغرافیائی ترکی). مؤلف قاموس الاعلام ترکی آرد: اسماعیل حقی از کبار مشایخ خلوتیه است. مردی بسیار دانشمند بود و تفسیری موسوم به روح البیان و شرحی بر مثنوی نگاشته و بعضی آثار دیگر هم دارد که هر یک برهان ناطق بکمالات اوست. وی اصلاً از اهالی آیدوس بود و در جامع سلطانی استانبول مدتی بوعظ و نصیحت اشتغال داشت، بعداً بشهر بروسه مهاجرت کرد و در تاریخ ۱۱۲۷ هـ . ق. در همانجا درگذشت - انتهی. در معجم المطبوعات آمده: او راست: ۱- الاربعون حدیثاً، با شرح آن از منلی علی حافظ قسطمونی که در آستانه بسال ۱۲۵۴ بطبع رسیده است . ۲- کتاب الخطاب (در تصوف)، در آستانه بسال ۱۲۵۶ بطبع رسیده است. ۳- الرسالة الخلیلیة (در تصوف)، در آستانه بسال ۱۲۵۶ چاپ شده. ۴- روح البیان فی تفسیرالقرآن یا تفسیرالقرآن المسمی بروح البیان. اسماعیل بسال ۱۱۱۷ از تألیف آن فراغت یافت و آن در چهار جزو در بولاق بسال ۱۲۵۵ و در سه جزء در بولاق بسال ۱۲۶۴ و ۱۲۷۶ و در دو جزء در بولاق بسال ۱۲۸۷ و در چهار جزو در آستانه بسال ۱۳۰۶ طبع و منتشر شده. ۵- شرح الکبائر ای الآثام و الجرائم العظیمة در آستانه بسال ۱۲۵۷ طبع شده. (معجم المطبوعات ج ۱ ستون ۴۴۱ و ۴۴۲).
[ اِ ] (اِخ) حقی (بک). متصرف جبل لبنان. در سنهٔ ۱۹۱۷ م. انجمنی از ادبا به همت اسماعیل مزبور کتاب لبنان را که شامل مباحث علمیه و اجتماعیه است انتشار داد و تصویر او در آغاز کتاب ثبت است و همچنین تصاویر متصرفین دیگر لبنان با صور عدیده از مناظر کوه و فواید بسیار دیگر در کتاب مزبور هست و آن در مطبعهٔ ادبیهٔ بیروت بسال ۱۳۳۴ هـ . ق. طبع شده است. (معجم المطبوعات).
[ اِ ] (اِخ) حقی (بک) المیلاسی. او راست: الخط الجدید، و آن رساله ایست در اصلاح خط عربی بزعم مؤلف با کتابت بحروف متصله. (معجم المطبوعات ج ۱ ستون ۴۴۲).
[ اِ ] (اِخ) حقیبة. رجوع به اسماعیل بن عبدالرحمان حقیبه شود.
[ اِ ] (اِخ) حلبی. رجوع به اسماعیل بن احمدبن سعید... شود.
[ اِ ] (اِخ) حیرت. رجوع به حیرت شود.
[ اِ ] (اِخ) خدیو مصر ابن ابراهیم بن محمدعلی. پادشاه مصر از ۱۲۸۰ تا ۱۳۰۰ هـ . ق. (ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام ص ۷۶). و رجوع به کتاب النقود ص ۱۴۱ شود.
[ اِ ] (اِخ) الخطبی. او راست: کتاب التاریخ. (ابن الندیم).
[ اِ ] (اِخ) دانشمندی. به روایت ابن اثیر، وی در اواخر قرن پنجم هجری حکمرانی داشت و از سلالهٔ دانشمندیّه است. فرنگیان وی را در یکی از قلاع روم محبوس کردند و عاقبت گمشتکین بن دانشمند وی را نجات داد. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) دانشمندی. یکی از ملوک سلالهٔ دانشمندیه. پدر وی ابراهیم نام داشت و اسماعیل در اواخر قرن ششم هجری فرمانفرمایی داشت. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) دهقان. رجوع به اسماعیل بن سهل دهقان شود.
[ اِ ] (اِخ) (بک) رأفت. استاد جغرافیا و علم شعوب در جامعهٔ مصریه و مدرس تاریخ عمومی و جغرافیا در دارالعلوم. او راست: التبیان فی تخطیط البلدان، و آن شامل محاضراتی است در جامعهٔ مصریه، و مخصوص به قارهٔ افریقاست و به اختصار وصف مراکش و الجزائر و تونس و طرابلس و برقة با شهرها و انهار و جبال و حیوان و نبات آمده است، و در مطبعهٔ محمد مطر بسال ۱۳۲۹ هـ . ق. بطبع رسیده. (معجم المطبوعات).
[ اِ ] (اِخ) (بک) رشدی. مفتش صحت در اسیوط. او راست: السر المکنون فی ابحاث الطاعون، در مطبعةالشعب بسال ۱۳۲۲ هـ . ق. / ۱۹۰۴ م. بطبع رسیده. (معجم المطبوعات).
[ اِ ] (اِخ) (افندی) رشدی الحکیم. حکیم باشی شهر حلوان. او راست: الجوهر الثمین باسعاف المسمومین، در بولاق بسال ۱۳۱۵ هـ . ق. طبع شده. (معجم المطبوعات).
[ اِ ] (اِخ) رشیدی. شاعر. رجوع به رشیدی شود.
[ اِ ] (اِخ) رومی (شیخ...) یکی از کبار مشایخ قادریه. مولد وی طوسیه. او پس از فراغت از تحصیل علوم در قسطمونی بسائقهٔ دعوت معنوی شیخ عبدالقادر گیلانی عزیمت بغداد کرد و به تصفیه و تزکیهٔ باطن پرداخت و با لقب «پیر ثانی» به ارشاد ساکنان آناطولی و روم ایلی مأمور شد. آنگاه طبق مأموریت به گردش و سیاحت شهرها و قصبه ها پرداخت و در چهل جا بنام وی تکیه ها بنا کردند. آنگاه به قسطنطنیه بازگشت و خانقاه معروف به «قادریخانه» را در توپخانه بنا کرد و او نخستین کس است که در این دیار به ارشاد طریقت قادریه پرداخت. در موقع اجرای مراسم افتتاح در مسجد آدینهٔ سلطان احمد، عزیز محمود هدائی وظیفهٔ ایراد خطبه و عبدالاحد نوری از رجال طریقت شمسیه تصدی امر موعظه و نصیحت در بالای منبر و صاحب ترجمه اجرای ذکر «اللََّه» طبق طریقت قادریه را متعهد شدند. اسماعیل در سنهٔ ۱۰۴۱ هـ . ق. درگذشت و در آرامگاه مخصوص متصل به زاویهٔ خویش مدفون شد. وی صاحب کمالات و مقامات بود. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) زاهد فقیه. استاد ابن سینا. (تتمهٔ صوان الحکمة چ لاهور ص ۴۰ و ۲۲۰).
[ اِ ] (اِخ) زمانی بن عباد. محدث است.
[ اِ ] (اِخ) زیدی، ابن قاسم. یکی از شرفای زیدیّه که در یمن اقامت کرده اند. نسب از علی (ع) دارد. مولد وی سال ۱۰۱۹ هـ . ق. است و در سنهٔ ۱۰۵۵ پس از برادر خود امام احمد به مسند امامت نشست. مردی عالم و ادیب و عاقل و عادل بود و دیار یمن و حضرموت را بخوبی و رفاه اداره کرد و تابع مذهب زیدیّه بود و برخلاف میل شیخ خود جملهٔ «حیّ علی خیرالعمل» را بر اذان افزود. و در سنهٔ ۱۰۸۷ درگذشت. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) زین الدین. رجوع به اسماعیل جرجانی شود.
[ اِ ] (اِخ) سدی. رجوع به اسماعیل بن عبدالرحمان سدی و المصاحف ص ۳۵ شود.
[ اِ ] (اِخ) (پاشا) سری. وی مفتش ادارهٔ نظارت اشغال عمومیه سپس ناظر اشغال عمومیه در مصر بود و آنگاه عضو مجلس شیوخ شد (سال ۱۹۲۸ م.). او راست: ۱- الدرر البهیة فی التجارب الکیماویة، مرتب بر شش باب: اول تعریفات اولیه، دوم در هواء و آب و آتش، سوم در زمین، چهارم در نباتات، پنجم در حیوانات، ششم در صنایع خانگی (معرب) بتصحیح ابی النعمان افندی عمران، و آن در پاریس بسال ۱۳۰۱ هـ . ق. بطبع رسید. ۲- ریاض الانفس فی تذکارالمهندس، کتابی است جامع فنون ریاضی علماً و عملاً، در بولاق بسال ۱۳۰۴-۱۳۰۸ هـ . ق. طبع شده. ۳- العلم النفیس بالفیوم و بحیرة موریس، تألیف میجر بردان که اسماعیل پاشا سری آنرا از انگلیسی ترجمه کرده و شامل رسوم و اشکال بسیار است، در بولاق بسال ۱۸۹۵ م. چاپ شده. (معجم المطبوعات ج ۱ ستون ۴۴۳ و ۴۴۴).
[ اِ ] (اِخ) سکونی. رجوع به اسماعیل بن ابی زیاد سکونی شود.
[ اِ ] (اِخ) سلطان مراکش (مولوی...) او راست: کتاب لجاک الثانی ملک الانکلیز، متن کتاب و ترجمهٔ آن به فرانسوی در ۱۱۰۹ هـ . ق. نوشته شده و در پاریس بسال ۱۹۱۳ م. بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).
[ اِ ] (اِخ) سنکلونی شافعی مکنی به ابوبکر و ملقب به مجدالدین. متوفی بسال ۷۴۰ هـ . ق. او راست: شرحی بر مختصر التبریزی. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) شرف الدین. رجوع به اسماعیل جرجانی شود.
[ اِ ] (اِخ) شرف الدین. رجوع به اسماعیل بن المقری شود.
[ اِ ] (اِخ) شمس الملوک. رجوع بشمس الملوک اسماعیل شود.
[ اِ ] (اِخ) شواء. رجوع به اسماعیل بن علی بن احمد... شود.
[ اِ ] (اِخ) شهاب الدین. شیخ الاسلام جام بزمان اولجایتو. (حبیب السیر ج ۳ جزو۱ ص ۷).
[ اِ ] (اِخ) صاحب بن عباد. رجوع به صاحب بن عباد شود.
[ اِ ] (اِخ) صالح (ملک الـ ...). رجوع به صالح شود.
[ اِ ] (اِخ) صفوی. شاه اسماعیل دوم (۹۸۴-۹۸۵ هـ . ق.). پسر شاه طهماسب اول و نوهٔ شاه اسماعیل اول و سومین پادشاه سلاطین صفویه است. وی در زمان وفات پدر در قلعهٔ قهقهه زندانی و ۲۵ ساله بود. خواهر او پری خان، حیدر، برادر دیگر او را بقتل رسانید و او را از زندان نجات داد و در ۲۷ جمادی الاولی سال ۹۸۴ هـ . ق. بتخت سلطنت نشاند. این پادشاه منکر مذهب شیعی بود و مذهب اهل سنت را اختیار و اعلان کرد و شخصی ظالم و خونخوار بود. خواهری را که باعث سلطنت و منجی وی بود با هشت برادر دیگر خود بقتل رسانید، از رجال پدر و اطرافیان خود هم قریب سی هزار تن را بدیار عدم فرستاد. در نتیجه دورهٔ کامرانی او طولی نکشید. نظر به روایتی خواهر دیگر او وی را مسموم ساخت و بروایت دیگری سپاهیان قزل باش او را بکیفر اعمال خود رسانیده کشتند (۱۳ رمضان ۹۸۵). برادر او، محمد خدابنده که بتصادف زنده مانده بود جانشین وی گردید. در روی سکهٔ او این بیت منقوش است: ز مشرق تا به مغرب گر امام است علی و آل او ما را تمام است. و القاب و نسب او روی مسکوکات چنین است: السلطان العادل ابوالمظفر شاه اسماعیل بن طهماسب شاه الصفوی خلد اللََّه ملکه. (مسکوکات، نشانها و مهرهای شاهان ایران تألیف رابینو صص ۳۰-۳۱). و رجوع به حبیب السیر ج ۳ جزو۴ ص ۳۲۲ ببعد و رجوع به نمونهٔ خطوط خوش کتابخانهٔ شاهنشاهی ایران ص ۱۳۶ و ۱۴۰ شود.
[ اِ ] (اِخ) صفوی. (شاه اسماعیل سوم). پسر سیدمرتضی و مادر او دختر سلطان حسین اول صفوی است. علی مردان خان وی را در اصفهان بسال ۱۱۶۳ هـ . ق. بر تخت سلطنت نشانید و تحت حمایت او در بهار و تابستان سال مزبور سلطنت کرد و بهار و تابستان سال ۱۱۶۵ را تحت حمایت کریم خان و تابستان و پائیز سال ۱۱۶۵ را تحت حمایت محمد حسن خان نام سلطنت داشت. راجع به مسکوکات او رجوع به کتاب مسکوکات، نشانها و مهرهای شاهان ایران تألیف رابینو صص ۴۷-۴۸ شود.
[ اِ ] (اِخ) صوفی ترخان (امیر...). یکی از ملازمان میرزا عبداللطیف تیموری که به امر او بقتل رسید. (حبیب السیر ج ۳ جزو ۳ ص ۲۲۱).
[ اِ ] (اِخ) ضریر نحوی مکنی به ابوعلی. یاقوت گوید: از احوال او جز این ندانم که گفته اند مردی اسماعیل ضریر نحوی را از ابوالقاسم علی بن احمدبن فرج بن حسین بن مسلمه ملقب به رئیس الرؤسا وزیر قائم پرسید که در نحو چگونه است. گفت: در آن بکلام اهل صنعت تکلم کند. و رئیس الرؤسا را از اسماعیل پرسید. گفت: مردی را گشاده دل در نحو ندیدم جز این دو چشم بسته را. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۲۶۶) او راست: اسماء من نزل فیهم القرآن.
[ اِ ] (اِخ) طبسی ملقب به شهاب الدین. وی پدر امیر کمال الدین حسین است. (حبیب السیر چ هند ج ۳ جزو۳ ص ۳۳۰).
[ اِ ] (اِخ) طبیب جرجانی رجوع به اسماعیل جرجانی شود.
[ اِ ] (اِخ) طغریلی. از امرای سلطان محمود سلجوقی. (اخبارالدولة السلجوقیه تألیف صدرالدین حسینی ص ۸۸). در حاشیهٔ همین صفحه مصحح بجای طغریلی، طغرائی (؟) نوشته است.
[ اِ ] (اِخ) ظافر. رجوع به ظافر اسماعیل بن الحافظبن محمد... مکنی به ابومنصور شود.
[ اِ ] (اِخ) ظافر. رجوع به ظافر اسماعیل بن عبدالرحمن... شود.
[ اِ ] (اِخ) عادل شاه. یکی از سلاطین بیچاپور هندوستان. وی در سنهٔ ۹۱۵ هـ . ق. بر تخت سلطنت جلوس کرد و بعد از ۲۵ سال فرمانفرمایی در سنهٔ ۹۴۱ درگذشت. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) عباد (صاحب). رجوع به صاحب بن عباد شود.
[ اِ ] (اِخ) عبدالرحمن صابونی. رجوع به اسماعیل بن عبدالرحمن... صابونی شود.
[ اِ ] (اِخ) عجلونی. یکی از علماء متأخر شام. مولد وی سنهٔ ۱۰۸۷ هـ . ق. در عجلون است. و او نزد مشاهیر عصر خود مانند عبدالغنی نابلسی و غیره تلمذ کرد و در سال ۱۱۶۲ درگذشت. شرحی بر صحیح بخاری نگاشته ولی به اتمام آن موفق نیامده است. نسب او به ابوعبیدةبن جراح فاتح شام میرسد و از این رو به لقب جراحی ملقب است. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) عقدایی یزدی. استاد سلیمان حسنی حسینی طباطبایی نایینی الاصل یزدی المسکن. رجوع به روضات ص ۳۰۶ شود.
[ اِ ] (اِخ) (افندی) علی. موظف نیابت استیناف اهلیه در مصر. او راست: النخبة الازهریة فی الجغرافیة العمومیة، در مطبعهٔ کاستیلیولا بسال ۱۳۱۹ هـ . ق. طبع شده. النخبة الازهریة فی تخطیطالکرة الارضیة، در چهار جزء در مطبعهٔ کاستیلیولا بسال ۱۹۰۳ چاپ شده. (معجم المطبوعات ج ۱ ستون ۴۴۴).
[ اِ ] (اِخ) علی هندی (مولوی...). کاتبی هندی که نسخه ای از دیوان خطی نزاری قهستانی متعلق به موزهٔ بریتانیا را استنساخ کرد. (از سعدی تا جامی ترجمهٔ حکمت ص ۱۶۷).
[ اِ ] (اِخ) عمادالدین بخاری (ملک...). بقول مستوفی وی اشعار خوب دارد و شعر او بهتر از شعر بدر است. (تاریخ گزیده ج ۱ ص ۸۲۴).
[ اِ ] (اِخ) عمادالدین صالح. رجوع به عمادالدین اسماعیل صالح... شود.
[ اِ ] (اِخ) عمادالدین. رجوع به اسماعیل بن احمدبن سعید... شود.
[ اِ ] (اِخ) عمادالدین. رجوع به اسماعیل بن افضل شود.
[ اِ ] (اِخ) غرناطی. رجوع به اسماعیل بن محمد... شود.
[ اِ ] (اِخ) غزنوی. رجوع به اسماعیل بن سبکتکین شود.
[ اِ ] (اِخ) غفاری. رجوع به اسماعیل بن عبداللََّه شود.
[ اِ ] (اِخ) فالی ملقب به مجدالدین. از معاصرین رشیدالدین فضل اللََّه وزیر معروف که مکتوبی از رشیدالدین خطاب به وی در نسخهٔ خطی مجموعهٔ منشآت رشیدالدین موجود است. رجوع به از سعدی تا جامی ص ۹۸ شود.
[ اِ ] (اِخ) فتح الدین ملقب به ملک معزّ. متوفی در سنهٔ ۵۹۵ هـ . ق. در مصر. مدت حیات او را بیست وهفت سال و سه ماه و هفت روز گویند و گفته اند که او جوانی بود بغایت حلم و حیا و نهایت عفت و سخا و بعد از فوت او مصریان متفرق به دو فرقه شدند: طایفه ای بسلطنت پسر عزیز که موسوم به علی و ملقب به منصور بود و زمره ای کس بطلب ملک افضل فرستاده ابواب اطاعت بر روی او گشودند. (حبیب السیر ج ۲ جزو۴ ص ۲۱۱).
[ اِ ] (اِخ) فرفور. متوفی بسال ۷۵۷ هـ . ق. وی اسماعیل بن ابراهیم حلبی معروف به ابن فرفور و ملقب به عمادالدین است. او بخدمات دولت پرداخت و نزد تنگز نائب شام تقدّم یافت، در دمشق و حلب املاک بدست کرد و مباشر توقیع دست و نظارت خاصهٔ دمشق گردید و به حساب معرفت و به خیر و دین و ایثار علقه داشت و در صفر ۷۵۷ هـ . ق. درگذشت. (تاریخ حلب ج ۵ صص ۲۴-۲۵).
[ اِ ] (اِخ) قالی. رجوع به اسماعیل بن قاسم بن عیذون... و روضات الجنات ص ۱۰۳ شود.
[ اِ ] (اِخ) قراطیسی، مملوک. او را نود ورقه شعر است. (ابن الندیم). و از اشعار اوست دربارهٔ فضل بن الربیع: لئن اخطأت فی مدح -ک مااخطأت فی منعی لقد احللت حاجاتی بوادٍ غیرذی زرع. (عیون الاخبار ج ۳ ص ۱۴۳ متن و حاشیه) (الوزراء و الکتاب ص ۲۴۵).
[ اِ ] (اِخ) قره کمال. رجوع به اسماعیل قره مانی شود.
[ اِ ] (اِخ) قره مانی ملقب به مولی کمال الدین و معروف به قره کمال. او راست: حاشیه بر شرح عقایدالنسفی و آن حاشیه بر حاشیهٔ خیالی است. (کشف الظنون).
[ اِ ] (اِخ) قصری. وی از اصحاب شیخ ابوالنجیب سهروردی است. شیخ نجم الدین به صحبت وی رسیده است و خرقهٔ اصل از دست وی پوشیده و وی از محمدبن مالکیل و وی از محمدبن داود المعروف بخادم الفقراء و وی از ابوالعباس ادریس و وی از ابوالقاسم بن رمضان و وی از ابویعقوب طبری و وی از ابوعبداللََّه بن عثمان و وی از ابویعقوب نهرجوری و وی از ابویعقوب سوسی و وی از ابوعبداللََّه بن زید و وی از کمیل بن زیاد قدس اللََّه تعالی ارواحهم و وی از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) و وی از حضرت رسالت صلی اللََّه علیه و سلم، کذا ذکره الشیخ رکن الدین علاءالدولهٔ سمنانی قدس اللََّه تعالی سره فی بعض مصنفاته. (نفحات الانس جامی چ هند ص ۲۷۰). خوندمیر گوید: شیخ نجم الدین کبری چون به خوزستان رسید در خانقاه او پهلو بر بستر ناتوانی نهاد و بیمن توجه خاطر شیخ از آن مرض نجات یافت و مرید وی گردید و بسلوک مشغول شد و چندگاه آنجا بود. شبی بخاطر وی خطور کرد که علم ظاهری من از شیخ اسماعیل زیادت است و از علم باطن نیز حظی تمام یافته ام: این معنی بر شیخ اسماعیل ظاهر گشته بامداد آن جناب را طلبید و گفت برخیز و سفر کن که ترا بخدمت شیخ عمار یاسر میباید رفت. شیخ نجم الدین دانست که شیخ اسماعیل بر آنچه در خاطرش خطور کرده بود اطلاع یافته اما هیچ نگفت و بملازمت شیخ عمار شتافت... (حبیب السیر چ تهران ج ۳ جزو۱ ص ۱۴). وفات اسماعیل قصری در سنهٔ ۵۸۹ هـ . ق. بود. (خزینةالاصفیاء ج ۲ ص ۱۳). و رجوع به شدالازار چ قزوینی ج ۲ ص ۳۱۷ شود.
[ اِ ] (اِخ) قَصیر. رجوع به اسماعیل بن ابراهیم بن بزه شود.
[ اِ ] (اِخ) قلی خان. یکی از امرای ترکمانان که در محاربه با شاهزاده حمزه میرزا در سنهٔ ۹۹۰ هـ . ق. در دوفرسنگی سلطانیه شرکت داشت. رجوع به عالم آرای عباسی و سبک شناسی ج ۳ ص ۲۸۲، ۲۸۴، ۲۸۶، ۲۸۸ شود.
[ اِ ] (اِخ) قنبره. رجوع به اسماعیل بن محمد قمی قنبرة شود.
[ اِ ] (اِخ) قوشچی. از امرای ملک اشرف چوپانی. رجوع به ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص ۱۷۸ شود.
[ اِ ] (اِخ) کاتب. رجوع به اسماعیل ابواحمد کاتب شود.
[ اِ ] (اِخ) کاتب. رجوع به اسماعیل بن ابی سهل بن نوبخت و اسماعیل بن نوبخت و رجوع بفهرست عقدالفرید شود.
[ اِ ] (اِخ) کلکلی. صاحب طبس. از رؤسای باطنیه در زمان سلطان سنجر و سلطان برکیارق. (اخبار الدولة السلجوقیه تألیف صدرالدین ابوالحسن حسینی چ لاهور ۱۹۳۳ م. ص ۸۷).
[ اِ ] (اِخ) کمال الدین. شاعر. رجوع به کمال الدین اسماعیل و تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی و روضات الجنات ص ۵۹ و مجمع الفصحاء و تاریخ ادبیات ایران تألیف رضازادهٔ شفق و رجوع به ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۳۱، ۱۰۳، ۱۰۷ شود.
[ اِ ] (اِخ) مجدالدین. رجوع به اسماعیل سنکلونی شود.
[ اِ ] (اِخ) محمدبن مهاجربن عبید. رجوع به اسماعیل بن ابی خالد شود.
[ اِ ] (اِخ) (پاشا) مصطفی الفلکی (۱۲۴۰ -۱۳۱۹ هـ . ق.). وی علوم ریاضی را در پاریس آموخت و حکومت مصر او را واداشت تا مکانیک عملی را برای آلات رصدیه بیاموزد و او چون به مصر بازگشت متولی مرصد فلکی و نظارت مدرسهٔ مهندسخانه و مدرسهٔ مساحةالخدیویه شد و در هر سال تقویمی فلکی بعربی و فرانسوی منتشر میکرد که مستند حکومت مصر در ضبط حساب بود. او راست: الآیات الباهرة فی النجوم الزاهرة که در ذیل مجلهٔ روضةالمدارس در مصر بطبع رسیده. بهجةالطالب فی علم الکواکب، زرکلی در اعلام ذکر این کتاب آورده. تحفةالمرضیة فی المقاییس و الموازین المتریة، معرب از لغت فرانسوی، بمعرفت اسماعیل پاشا و صادق افندی شنن و براهنمایی مسیوروجرس وکیل مدارس ملکیه و آن در مطبعةالمدارس بسال ۱۲۹۲ هـ . ق. بطبع رسیده. ترجمة حیاة محمودپاشا الفلکی، این کتاب را بهمراهی محمدپاشا مختار تألیف کرد و در بولاق ۱۸۸۶ م. بطبع رسیده. الدرر التوفیقیة فی تقریب علم الفلک و الجیودیزیة، در دو جزء به نفقهٔ نظارت معارف در بولاق ۱۳۰۲ هـ . ق. بطبع رسیده. (معجم المطبوعات ج ۱ ستون ۴۴۴ و ۴۴۵). و رجوع به اعلام زرکلی ج ۱ص ۱۱۴ شود.
[ اِ ] (اِخ) معزالدین. رجوع بمعزالدین اسماعیل شود.
[ اِ ] (اِخ) معشوقی. یکی از رجال شعبهٔ ملامیه از طریقت بایرامیه است. (قاموس الاعلام ترکی).
[ اِ ] (اِخ) مکی. محدث است. رجوع به مصاحف ص ۱۸۵ شود.
[ اِ ] (اِخ) ملک الصالح. رجوع به ملک الصالح شود.
[ اِ ] (اِخ) منتصر مکنی به ابوابراهیم. رجوع به اسماعیل بن نوح شود.
[ اِ ] (اِخ) منصور. رجوع به منصور، ابوطاهر، اسماعیل شود.
[ اِ ] (اِخ) (افندی) منصور. فارغ التحصیل از مدرسةالمعلمین الناصریة و مدرس مدارس امیریهٔ مصر. او راست: النماذج التطبیقیة للدروس النحویة در دو جزو و آن در مصر بسال ۱۳۳۱ هـ . ق. بطبع رسیده. (معجم المطبوعات ج ۱ ستون ۴۴۵).
[ اِ ] (اِخ) منصوربن القائم بن المهدی صاحب افریقیة. بروز مرگ پدر او با وی بیعت کردند و او بلیغ و فصیح بود و خطبه ها به ارتجال کردی و ابوجعفر احمدبن محمد المروروذی گوید: بروزی که ابویزید هزیمت یافت من در رکاب منصور بودم و او دو نیزه در دست داشت و یکی از آن دو چند بار از دست وی بیفتاد و من برگرفتم و گرد آن بستردم و بدو دادم و بتفأل این بیت بخواندم: فالقت عصاها و استقرت بها النوی کما قر عیناً بالایاب المسافر. و او گفت چرا این آیت نخوانی که بهتر و بجای تر است:{/B وَ أَوْحَیْنََا إِلی ََ مُوسی ََ أَنْ أَلْقِ عَصََاکَ فَإِذََا هِیَ تَلْقَفُ مََا یَأْفِکُونَ . `فَوَقَعَ اَلْحَقُ وَ بَطَلَ مََا کََانُوا یَعْمَلُونَ . `فَغُلِبُوا هُنََالِکَ وَ اِنْقَلَبُوا صََاغِرِینَ .۱-۲۴۷:۱۱۷-۱۱۹/} گفتم ای مولای ما تو پسر رسول خدایی و این آیت بعلم نبوت ترا دست داد. ابن خلکان گوید: و یکی از موارد نیکو نظیر مورد مذکور حکایت ذیل است که تیمی در سیرت حجاج بن یوسف آرد و گوید: عبدالملک امر داد تا دری سازند بیت المقدس را و نام عبدالملک بر آن نویسند و حجاج تمنی کرد تا او نیز دری بنام خود بیت المقدس را هدیه کند و عبدالملک اجازت کرد. قضا را صاعقه ای بیفتاد و درِ عبدالملک بسوخت و باب حجاج بر جای ماند و این حادثه بر عبدالملک گران آمد و حجاج به خلیفه نوشت که شنیدم آتشی از آسمان بیامد و درِ امیرالمؤمنین بسوخت و درِ حجاج سالم بگذاشت و مثل ما جز مثل دو فرزند آدم نباشد:{/B إِذْ قَرَّبََا قُرْبََاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمََا وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ اَلْآخَرِ.۸-۱۸۵:۲۷/} و عبدالملک چون نامه بخواند بیارامید. و پدر منصور او را به حرب بویزید خارجی فرستاد و این بویزید مخلدبن کیداد مردی از اباضیه است که پارسائی و زهد نمودی و خروج خویش را بر قائم غیرت بر دین گفتی. و پشمینه پوشیدی و جز بر خر ننشستی و او را با قائم محاربات بسیار روی داد و همه شهرهای قیروان جز شهر مهدیه از قائم بستد و سپس بر در مهدیه فرودآمد و دربندان کرد و قائم در حصار بمرد و منصور مرگ پدر پوشیده داشت و در محاصره آن مقدار پایداری کرد تا ابویزید بازگشت و به سوسة رفت و شهر سوسه را به محاصره گرفت و منصور در این وقت از مهدیه بیرون شد و به حرب او شتافت و وی را هزیمت کرد و پس از چند هزیمت متوالی ابویزید را در سال ۳۳۶ هـ . ق. اسیر کرد و او چهار روز پس از اسارت بجراحتی که داشت بمرد و منصور امر بسلخ او داد و پوست وی به کاه بینباشت و بر دار کرد و به آن زمین که بر مخلدبن کیداد ظفر یافت شهری پی افکند و منصوریه نامید و هم در آن اقامت گزید. و منصور امیری دلیر و ثابت قدم و بلیغ بود. و به ماه رمضان سال ۳۴۱ برای تنزّه به جلولا شد و جلولا جایی بسیارمیوه است و بدانجا ترنجها که در دیگر جایگاهها بدان بزرگی دیده نیامده است چنانکه گاه باشد که هر چهار ترنج اشترباری برآید و از آن ترنجها بقصر خویش برد و او را کنیزکی بود قضیب نام و وی عاشق آن کنیزک بود و قضیب چون ترنجها بدید شگفتی نمود و گفت خواهم این میوه ها بر شاخهای آن بینم و منصور او را با بعض خاصگیان برگرفت و به منصوریه شدند. و براه اندر بادی عظیم و سرمایی سخت پدید شد و برف بسیار باریدن گرفت چنانکه وی بیمار شد و بیشتر کسانی که با او بودند بمردند و چون به منصوریه رسید بیماری وی شدت کرد و بدان بیماری درگذشت، بروز جمعه آخر شوال سال بر ۳۴۱ و جسد وی به مهدیه نقل کردند و بدانجا بخاک سپردند. و گویند چون به منصوریه رسید خواست به حمام شود و اسحاق بن سلیمان اسرائیلی طبیب او وی را منع کرد و او نپذیرفت و حرارت غریزیهٔ وی به حمام نقصان گرفت و چون از حمام بیرون شد سهر و بیخوابی وی را دریافت و اسحاق به معالجهٔ او می پرداخت و این بیخوابی پیوسته بر وی شدیدتر بود. آنگاه به یکی از کسان خود گفت: آیا در قیروان طبیبی که این درد از من بردارد نیست؟ گفتند بدین جا طبیبی جوان بنام ابراهیم باشد. گفت او را حاضر آرند و حال خود بدو بازگفت و از سهر خویش شکایت کرد و او چیزهای منوم گرد کرد و در قنینه ای بر آتش نهاد و بدو گفت تا آن ببوید و او پیوسته می بویید تا بخواب شد و ابراهیم از عمل خویش شادان بیرون شد و سپس اسحاق درآمده و خواست تا امیر را دیدار کند. گفتند او خفته است. گفت اگر بعلاج خفته باشد مرده است و بخواب نیست و چون احتیاط کردند چنان بود که او گفته بود. پس بجریمهٔ مرگ منصور، کشتن ابراهیم طبیب جوان خواستند و اسحاق گفت بر او گناهی نیست، چه او بدانسان که اطباء در کتب خود آورده اند عمل کرده و شما اصل بیماری به او نگفته اید. من میخواستم با بازگردانیدن حرارت غریزی خواب وی اعادت کنم و چون او را به انطفاء آن حرارت معالجه کردند دانستم که بمرده است. مولد او بقیروان بسال ۳۰۲ و بقولی ۳۰۱ و مدت امارت وی هفت سال و شش روز بود. رجوع به ابن خلکان شود.
[ اِ ] (اِخ) مولوی (شیخ ...). او راست: زبدةالفحوص.
[ اِ ] (اِخ) (شاه) میرزا ابوتراب. کریمخان زند با علیمردان خان بختیاری متفق گردید و در سال ۱۱۶۴ هـ . ق. ابوالفتح خان بختیاری حاکم اصفهان را مغلوب و در ۱۸ محرم این سال اصفهان را بتصرف آورده و میرزا ابوتراب پسر میرزا مرتضی صدر را شاه اسماعیل لقب داده بسلطنت برداشتند. بعد از چندی موافقت آن دو به مخالفت انجامید و در سال ۱۱۶۵ هنگام توقف علیمردان خان و شاه اسماعیل در فارس کریمخان پس از تصرف چندین شهرستان به اصفهان وارد شد و شهر را بتصرف گرفت و عمال علیمردان خان را براند... کریمخان پس از پیروزی بر علیمردان خان در رکاب شاه اسماعیل به اصفهان رفت و در اواخر سال ۱۱۶۵ به ارادهٔ تسخیر مازندران و استرآباد با شاه اسماعیل متوجه آن سامان گردید. در این سفر پس از رزم با لشکر قاجار شکست خورد و شاه اسماعیل از او جدا شده به محمد حسن خان پیوست... در سال بعد کریمخان برای تصرف مازندران و استرآباد از راه قزوین و گیلان متوجه مازندران شد... در اردوی کریمخان آثار قحط و غلا پدید گشت و در روزی که جماعت قاجار از قلعهٔ استرآباد بعزم جنگ از تنگنای شهر به فضاء دشت بیرون تاختند هنگام اشتعال نایرهٔ پیکار شاه اسماعیل بنابر عادت دیرین روی بجانب قلعهٔ استرآباد نهاد و این حرکت باعث دل شکستگی سپاه کریمخان گردید... کریمخان نیز صلاح در درنگ و صرفه در جنگ ندیده از میدان بدر رفت و محمد حسن خان در موکب شاه اسماعیل متوجه مازندران شد و کریمخان به طهران گریخت. (حواشی و تعلیقات مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص ۳۳۶ و ۳۳۷ و ۳۵۱). رجوع به اسماعیل صفوی (شاه اسماعیل سوم) شود.
[ اِ ] (اِخ) (شاه) میرزا ابوتراب. کریمخان زند با علیمردان خان بختیاری متفق گردید و در سال ۱۱۶۴ هـ . ق. ابوالفتح خان بختیاری حاکم اصفهان را مغلوب و در ۱۸ محرم این سال اصفهان را بتصرف آورده و میرزا ابوتراب پسر میرزا مرتضی صدر را شاه اسماعیل لقب داده بسلطنت برداشتند. بعد از چندی موافقت آن دو به مخالفت انجامید و در سال ۱۱۶۵ هنگام توقف علیمردان خان و شاه اسماعیل در فارس کریمخان پس از تصرف چندین شهرستان به اصفهان وارد شد و شهر را بتصرف گرفت و عمال علیمردان خان را براند... کریمخان پس از پیروزی بر علیمردان خان در رکاب شاه اسماعیل به اصفهان رفت و در اواخر سال ۱۱۶۵ به ارادهٔ تسخیر مازندران و استرآباد با شاه اسماعیل متوجه آن سامان گردید. در این سفر پس از رزم با لشکر قاجار شکست خورد و شاه اسماعیل از او جدا شده به محمد حسن خان پیوست... در سال بعد کریمخان برای تصرف مازندران و استرآباد از راه قزوین و گیلان متوجه مازندران شد... در اردوی کریمخان آثار قحط و غلا پدید گشت و در روزی که جماعت قاجار از قلعهٔ استرآباد بعزم جنگ از تنگنای شهر به فضاء دشت بیرون تاختند هنگام اشتعال نایرهٔ پیکار شاه اسماعیل بنابر عادت دیرین روی بجانب قلعهٔ استرآباد نهاد و این حرکت باعث دل شکستگی سپاه کریمخان گردید... کریمخان نیز صلاح در درنگ و صرفه در جنگ ندیده از میدان بدر رفت و محمد حسن خان در موکب شاه اسماعیل متوجه مازندران شد و کریمخان به طهران گریخت. (حواشی و تعلیقات مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ص ۳۳۶ و ۳۳۷ و ۳۵۱). رجوع به اسماعیل صفوی (شاه اسماعیل سوم) شود.
[ اِ ] (اِخ) هاشمی عباسی. رجوع به اسماعیل بن یسار هاشمی شود.
[ اِ ] (اِخ) هروی. وی حکیم و ادیب و فاضل بود. او را اشعار و تصانیف است در حکمت و کتب ابونصر را تدریس میکرد و در تصانیف ابوعلی خوض نمیکرد، و او را از حکماء و فضلاء تلامذه بود. روزی خطیب هرات با او منازعه کرد و گفت: انا ادعو علیک بین الخطبتین. ادیب گفت: تیقنت ان اللََّه تعالی لایستجیب دعاءک لانک تقول کل جمعة فی مدة عمرک: «اللهم اصلح الامیر فلان بن فلان». و اللََّه تعالی مااصلحه و مااستجاب دعاءک فیه». (تتمهٔ صوان الحکمة چ لاهور ص ۹۷، ۹۸).
[ اِ ] (اِخ) یاقوتی ملقب به قطب الدین خال برکیارق سلجوقی. ترکان خاتون امیر قطب الدین اسماعیل یاقوتی را که خال برکیارق بود بفریفت و وعده داد که زن او شود و او را بر جنگ برکیارق تحریص کرد و ایشانرا در حدود کرخ سنهٔ ست و ثمانین و اربعمائة (۴۸۶ هـ . ق.) جنگ افتاد. بر کیارق مظفر شد. اسماعیل یاقوتی اسیر گشت و در رمضان سال مذکور کشته شد. (تاریخ گزیده چ لندن ج ۱ ص ۴۵۰). و رجوع به حبیب السیر چ تهران ج ۲ جزو۴ ص ۱۸۱ شود.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید