معنی اسلاف
5 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) جِ سَلَف. پدران پیشین. قدماء. اقدمین. پیشینگان. (غیاث). گذشتگان. (زمخشری). درگذشتگان. مقابل اخلاف : گرچه اسلاف من بزرگانند هر یک اندر هنر همه استاد.مسعودسعد. با خود گفتم اگر بردین اسلاف بی ایقان و تیقن ثبات کنم همچون آن جادو باشم که بر آن نابکاری مواظبت مینماید. (کلیله و دمنه). نشاید پادشاهان را که هنرمندان را بخمول اسلاف فروگذارند. (کلیله و دمنه). اگر بیهنران خدمت اسلاف را وسیلت سعادت سازند خلل بکارها راه یابد. (کلیله و دمنه). اصحاب سلطان و اسلاف ایشان همیشه مراتب را منظورنداشته اند بلکه بتدریج... آن درجات یافته اند. (کلیله و دمنه). و معالی خصال ملوک اسلاف... میمون داشته است. (کلیله و دمنه). گزارم خام طبع خود باندک مدح صدر تو که از انعام اسلاف تو اندر خام بسیارم. سوزنی. بمکان او فضایل اسلاف و شرف اجداد متجدد گشته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ طهران ص ۳۶۲). بتقلید اسلاف در آن معابد نیازمند شده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۴). اسلاف او در ایام آل سامان بثروت تمام و حرمت موفور مشهور بودند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۳۵). بر روان پدر و مادر و اسلاف تو باد مدد رحمت ایزد عدد رمل زَرود.سعدی.[ اِ ] (ع مص) هموار کردن زمین را بماله. (منتهی الارب). || بها پیش دادن. (منتهی الارب). بیع سلف کردن. سلف دادن. مالی را به بیع سلف خریدن. || پیش فرستادن. || بچهل وپنج سالگی رسیدن زنی: اسلف المرأة و هی مسلف. (منتهی الارب). || از پیش رفتن. (ترجمان القرآن علامهٔ جرجانی).
کلمات همقافیه با «اسلاف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اف» برای سرودن شعر