معنی اسحنفار
5 بازدید
[ اِ حِ ] (ع مص) تیز رفتن: اسحنفر الرجل. || روان شدن. || راست و درست شدن، چنانکه راه: اسحنفر الطریق. || بسیار باریدن باران: اسحنفر المطر. || فراخی یافتن، چنانکه خطیب در سخن: اسحنفر الخطیب. || روان و بشتاب خواندن خطبه را. (منتهی الارب). || بسیار عالم شدن. بسیار آموختن: فاخذ من ابی علی القالی و استکثر و استوسع و اسحنفر. (از رسالهٔ ابن حیان، نسخهٔ خطی) (دزی ج ۱ ص ۶۷۳).
کلمات همقافیه با «اسحنفار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر