معنی اسحاق
7 بازدید
[ اِ ] (ع مص) کهنه شدن. (تاج المصادر بیهقی). کهنه شدن جامه: اَسْحَقَ الثوب. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || پستان بشکم وادوسیدن از بی شیری. (تاج المصادر بیهقی). خشک شدن پستان و بر سینه چفسیدن: اَسْحَقَ الضرع؛ خشک شد پستان شیرده و بر شکم چسبید. (از منتهی الارب). || سائیده شدن. بسوده شدن. (بحر الجواهر). نرم شدن سول اشتر. (تاج المصادر بیهقی): اَسْحَقَ خف البعیر؛ سوده شد سپل شتر. (از منتهی الارب). || دور کردن. (تاج المصادر بیهقی): اَسْحَقَ فلاناً؛ دور گردانید فلان را. اسحقه السفر؛ دور کرد او را سفر. (منتهی الارب). || چیزی با هم آوردن.[ اِ ] (اِ) از اعلام است. علمٌ اعجمی لایصرف. (اقرب الموارد). اسم عجمی لم تصرفه للتعریف و یصرف ان نظر الی انه مصدر فی الاصل من اسحقه السفر اسحاقاً، ای ابعده. (منتهی الارب). اسحاق اعجمی و ان وافق لفظ العربی، یقال: اسحقه اللََّه یسحقه اسحاقاً. (المعرب جوالیقی ص ۱۴). و کلمه به معنی خندان است. (قاموس کتاب مقدس).[ اِ ] (اِخ) نبی. رجوع به اسحاق بن ابراهیم شود.[ اِ ] (اِخ) یکی از نقله و مترجمین کتب از زبانهای دیگر بعربی. وی کتاب مجسطی را ترجمه و ثابت اصلاح کرده است. و نیز کتاب سوفسطس افلاطون را ترجمه کرده است بتفسیر امقیدورس. (ابن الندیم).[ اِ ] (اِخ) پدر عبداللََّه بن سحوق محدث. و سحوق نام مادر اوست. (منتهی الارب).[ اِ ] (اِخ) رئیس فرقهٔ اسحاقیه، یکی از چهار فریهٔ کیسانیه. (بیان الادیان).[ اِ ] (اِخ) کاتب ابن طولون بود. رجوع بعیون الانباء ج ۲ ص ۸۴ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن آدم بن عبداللََّه بن سعد اشعری قمی. نجاشی گوید: وی از امام رضا (ع) روایت دارد و کتابی تألیف کرده و جماعتی از وی آنرا نقل کرده اند. شیخ طوسی در فهرست نیز کتاب او را با سند روایت کرده است. مؤلف جامع الروات گوید محمدبن حسین بن ابی خطاب نیز ازو روایت کرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۰).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم نبی (ع). پدر او ابراهیم خلیل (ع) و مادر او ساره (سارا) است و خود از اجداد پطریارخی و هم از اسلاف عیسی مسیح بود. در باب اسحاق مابین روایات مسیحیان و مسلمین خلاف است، مسیحیان آورده اند تاریخ و توصیف او در سفر پیدایش ۲۱ و ۲۴ الی ۲۸ و ۳۵ و ۳۷ و ۲۹ مذکور است و او برای وقایعی که هنگام تولد وی بوقوع پیوست معروف است و فرزند نبوت و وعده میباشد که هنگام پیری ابراهیم و سارا خداوند بایشان کرامت فرمود. وی در طفولیت سبب تنفر برادر اعیانی خود اسماعیل که از هاجر مصری بود شده و در این خصوص نمونهٔ تمام فرزندان وعده گردید. (رسالهٔ غلاطیان ۴ : ۲۸ و ۲۹). و تا زمان بلوغ در خوف و خشیت خداوند تعلیم یافت و وقتی که خداوند عالم زر خالص ایمان ابراهیم را در بوتهٔ امتحان گذاشت وی نسبت باوامر پدر مهربان خود نهایت اعتماد و اطاعت را اظهار نمود و حضرت خلیل نیز به اب المؤمنین ملقب گردید. در سن چهل سالگی به الجزیره رفت و ربقه خال زادهٔ خود را بحبالهٔ نکاح درآورده غالباً در قسمت جنوبی مملکت کنعان و حوالی آن بسر میبرد و چون ابراهیم سرای فانی را بدرود گفت اسحاق با برادر اعیانی خود اسماعیل همدست شده آن حضرت را بخاک سپردند. و اسحاق را دو پسر بود که در نوشته های مقدسه مذکورند یکی عیصو و دیگری یعقوب نام داشت و ربقه یعقوب را بیش از عیصو دوست داشت ولی محبت اسحاق نسبت به عیصو بیش از یعقوب بود و این مطلب باعث غرس نهال خلاف و حسد در میان این دو برادر گردیده بدان واسطه از یکدیگر مفارقت کردند و چون صد و سی و هفت سال از عمر اسحاق سپری شد پسر خود یعقوب را برکت داده وی را به الجزیره فرستاد و بقولی خود در صدوهشتادسالگی سرای فانی را بدرود گفت و دو پسرش یعقوب و عیصو وی را در ملک مقبرهٔ ابراهیم که به مکفیله معروف بود دفن کردند. و باید دانست که اسحاق در سجیهٔ طبیعی خود حلیم متواضع، خلیق، متفکر، متقی و متدین و مخصوصاً مطیع ارادهٔ خدا بود. (قاموس کتاب مقدس). مؤلف قاموس الاعلام ترکی آورده: اسحاق یکی از انبیاء عظام و پسر دوم حضرت ابراهیم علیه السلام است. مادر او ساره در جوانی عقیم بود و بهنگام پیری شوهربشارت داد که بوسیلهٔ الهام چنین معلومم شده که حق تعالی پسری ترا عنایت خواهد فرمود. ساره این مسئلهٔ مخالف عرف و عادت را باور نکرده خندید و از این رو مولود جدید را به یصحق که در عبرانی مقابل یضحک یعنی میخندد میباشد موسوم ساختند. نظر بروایات مولد اسحاق سنهٔ ۲۱۰۸ یا ۲۲۶۶ و یا ۱۸۹۶ ق. م. است. ساره در این حال بأمر شرکت در میراث ابراهیم متوجه شده تصور میکرد اسماعیل یعنی پسری که از کنیزک آن حضرت بوجود آمده شریک اسحاق در ارث پدر خواهد شد و از این رو حسادت خویش را آشکار کرد. ابراهیم بامر الهی هاجر و اسماعیل را با خود برداشته بحجاز آمد و حضرت اسحاق در فلسطین بماند در نتیجه اسماعیل جدّ اعلای عرب مستعربه و اسحاق جدّ اعلای بنی اسرائیل گردید. در قضیهٔ مأموریت ابراهیم در قربانی فرزند خویش نیز اختلاف است زیرا در توریة بقربانی بودن اسحاق و در قرآن بقربانی بودن اسماعیل اشاره شده لذا اکثر علمای اسلام بقربانی اسماعیل قائلند و اقلیت بقربانی اسحاق. بعد از وفات ابراهیم اسحاق در بئر سبع متوطن گشت و بعدها در نتیجهٔ قحط و غلا از آنجا به جرار منتقل شد. بعد از چندی چون بجهت کثرت اموال و مواشی مردم بر وی رشک میبردند مصمم بمراجعت بوطن اولی (بئر سبع) شد. اسحاق با رفقا دختر بتوئیل که منسوب بخاندان ابراهیم بود ازدواج کرد و از این ازدواج دو پسر بنام عیص و یعقوب بوجود آمد. اسحاق خود عیص را بیشتر دوست میداشت لهذا در حق وی از درگاه حق تعالی درخواست میراث نبوت میکرد، اما «رفقا» نسبت به یعقوب علاقهٔ بسیار داشت و مایل بود که میراث نبوت بوی منتقل شود در نتیجه اسباب چنان فراهم شد که یعقوب وارث پیغمبری گردد و بدین ترتیب اسحاق در اواخر عمر بکوری مبتلا گشت و زن او یعقوب را بنام عیص نزد وی آورد و به این طریق او وارث نبوت شد. نام دیگر یعقوب اسرائیل یعنی عبداللََّه بود و ازین رو اولاد و احفاد او را بنی اسرائیل گویند. نصارا این کلمه را بشکل ایساق تلفظ کنند: اسحاق پیغامبری از بنی اسرائیل، روضه اش بشام، بشهر مسجد ابراهیم است. (حدود العالم). وگر آزر بدانستی تصاویرش نگاریدن نه ابراهیم از آن بدعت بری گشتی نه اسحاقش. منوچهری.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم. یکی از شعرای مخضرمی است. او راست: پنجاه ورقه شعر. (الفهرست ابن الندیم ص ۲۳۴ س ۱).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع به ابوالجیش اسحاق بن ابراهیم شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع بعیون الاخبار چ قاهره ج ۲ ص ۱۳۰ و ج ۴ ص ۸۷ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم. رجوع بسیرة عمربن عبدالعزیز ص ۱۵۵ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم. ابن عمیرة گوید وی فقیه است و بطلیطلة بسال ۳۶۴ هـ . ق. درگذشته و او جز اسحاق بن ابراهیم بن مسرة است. (الحلل السندسیة ج ۲ ص ۳۱).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن احمدبن عبداللََّه بن یعیش الهمدانی النابتی معروف بابن النابتی. پدر او قضاء همدان داشت و او نیز بهمدان رفت و ابونعیم بوسایطی از او نقل کند و او نیز بوسایطی از پیغمبر (ص) آرد که فرمود: القتل شهادةٌ و الغرق شهادةٌ و النفساء یجرّها ولدها بسرره الی الجنة. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن ج ۱ صص ۲۱۷ -۲۱۸). وی از محمودبن غیلان و طبقهٔ او و از او ابواحمد الغسانی روایت کند. مؤلف تاج العروس گوید در نسخهٔ ما نام و نسب او چنین آمده و در بعض نسخ علی بن عبدالعزیز النابتی و آن خطاست چه او در «ن ی ت» مذکور است. (تاج العروس: ن ب ت).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن اسماعیل بن حمادبن زید. ابن عبدربه از او نقل کرده است. (عقد الفرید چ محمد سعید العریان ج ۵ ص ۳۷۱، ۳۸۱).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن جوتی. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن حبیب بن الشهید. ابن قتیبهٔ دینوری از او نقل کرده است. رجوع به عیون الاخبار چ قاهره سال ۱۳۴۳ هـ . ق. ج ۱ ص ۵۱ س ۱۳ و ص ۶۲ س ۹ و ج ۲ ص ۱۰۵ س ۸ و ص ۱۳۴ س ۵ و المصاحف ص ۱۷۸ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن الحسین بن مصعب. رجوع بمصعبی و الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۹۶ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن الخصین. سیاری حکمران سیستان بامر عبداللََّه بن طاهر وی را با گروهی بخراسان فرستاد و آنان را بقلعهٔ هری محبوس کردند و سپس عبداللََّه بن طاهر او را خلاص کرد و خلعت داد و ولایت هری بدو داد. (تاریخ سیستان چ ملک الشعراء بهار ص ۱۸۵، ۱۸۹، ۱۹۱).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن داود المُکتِب مکنی به ابویعقوب. وی از حُمیدبن مسعدة روایت دارد و ابواحمد از او روایت کند. ابونعیم بنقل از احمدبن اسحاق از اسحاق بن ابراهیم بوسایطی از رسول (ص) نقل کند که فرمود: البیعان بالخیار ما لم یتفرقا او یکون بینهما خیار. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۲۰).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن زیدبن سلمةبن الربیع بن جابر التیمی مکنی و ملقب بابی عثمان المعدل. متوفی بسال ۳۴۰ هـ . ق. وی ثقه و مأمون است. ابونعیم گوید ابواسحاق بن حمزه از او برای ما روایت کرد و او از ابی النعمان و عمران بن عبدالرحیم و اسماعیل بن بحر سمعان و حضرمی و غیره از عراقیین روایت کند و ابونعیم بواسطهٔ ابوالحسن علی بن احمد الفقیه از او و او بوسایطی از ابن عمر آرد که برای نبی اکرم (ص) قطعه ای طلا از معادن ما آوردند. رسول (ص) فرمود: انه معادن و یکون فیها شرار خلق اللََّه. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ صص ۲۲۰-۲۲۱).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن زید (شاذان). ابوبکر عبداللََّه بن ابی داود سلیمان بن الاشعث السجستانی در کتاب المصاحف مکرر از او روایت کند. رجوع بفهرست المصاحف چ بریل (لیدن) سال ۱۹۳۷ م. شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن صالح بن زیاد العقیلی مکنی به ابویعقوب. وی ساکن طرسوس بود و بدانجا در سنهٔ ۲۴۰ هـ . ق. درگذشت. ابوعبداللََّه بن مخلد ذکر او آورده است. وی از ابن عیینه و شافعی روایت کند و ابن المبارک حدیث او را تخریج نکرده است و احمدبن ابراهیم الدّورفی و ابومسعود و اسید از او روایت کنند و بین او و احمدبن حنبل اخوت و صداقت بود. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۱۵، ۲۱۶).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن صیغونِ صیغونی زاهد محدث، مکنی به ابویعقوب. رجوع به ابویعقوب اسحاق... شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبدالجبار حافظ و قاضی. مکنی به ابومحمد. وی صاحب مسند و از مردم بست سجستان است و از قتیبة و ابن راهویه روایت دارد. وفات او بسال ۳۵۷ هـ . ق. است و او شیخ ابن حبان است. (تاج العروس ذیل: ب س ت).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبداللََّه بن الصباح بن بشر. رجوع به ابوالحسین اسحاق... شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن قُرّان المؤدب. ابونعیم بواسطهٔ احمدبن اسحاق و او بوسایطی از حذیفه آرد که قال رسول اللََّه (ص): بکاءالمؤمن من قلبه و بکاءالمنافق من هامته. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۲۰).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن قرة القاسانی. از علمای اصفهان. وی بمصر رفت و در آنجا حدیث گفت و از عمروبن علی و دیگران روایت دارد. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن ج ۱ ص ۲۱۵).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن ماهان بن بهمن بن بشک التمیمی بالولاء الارجانی الاصل المعروف بابن الندیم. الندیم الموصلی مکنی به ابی محمد. مولد سنهٔ ۱۵۰ و وفات ۲۳۵ هـ . ق. وی از ندماء خلفا بوده و او را سخنان ظریف است و در خلاعت و غنا یگانه بود و او یکی از علماء لغت و اشعار و اخبار شعراء و ایام ناس است و مصعب بن عبداللََّه الزبیری و زبیربن بکار و جز آنان از او روایت کنند و او در حدیث و فقه و علم کلام صاحب ید طولی است. محمدبن عطیهٔ عطوی شاعر گوید: وقتی در مجلس قاضی یحیی بن اکثم بودم و اسحاق از در درآمد و با متکلمین از اهل مجلس بمناظره کلام آغازید و سخت بمالیدشان سپس با فقها باحتجاج پرداخت و نیک از عهده برآمد پس بشعر و لغت درآمد و بر حاضران فائق گشت پس روی با قاضی یحیی کرد و گفت اعز اللََّه القاضی، آیا در مناظرات و حکایات من نقصی بود و خرده ای بر آن توان گرفتن؟ قاضی گفت نه. گفت پس از چه در حالتی که در همهٔ این دانشها من چون یکی از مردم آن دانش باشم تنها مرا بیک فن یعنی غنا نسبت کنند؟ عطوی گفت قاضی به من متوجه گشت و گفت: پاسخ این پرسش بر تست و عطوی مردی جدلی بود و گفت آری جواب او نزد من است و به اسحاق گفت یا ابامحمد آیا تو را در نحو مقام فرّاء و اخفش باشد گفت نه گفت آیا در لغت و معرفت شعر ترا پایگاه اصمعی و ابوعبیده است گفت نه گفت آیا در علم کلام مکانت ابوهذیل علاف و نظام بلخی دعوی کنی گفت نه گفت آیا در فقه مرتبت قاضی داری و اشارت به یحیی بن اکثم کرد گفت نه گفت آیا در قول شعر بمنزلت ابوالعتاهیة و ابونواس رسیده باشی گفت نه گفت دلیل انتساب تو بغنا همین است چه تو را در این فن نظیری نیست و در دیگر دانشها دون رؤسای آن دانش باشی و اسحاق بخندید و برخاست و بشد. قاضی یحیی گفت نیکو حجتی آوردی لیکن اندکی در حق اسحاق ستم رفت چه او از آن کسان است که بروزگار کمتر نظیر وی توان یافت. ابن خلکان گوید صاحب ما عمادالدین ابوالمجد اسماعیل بن باطیش موصلی در کتاب التمییز و الفضل آرد که: اسحاق بن ابراهیم الموصلی خوش محاوره و ملیح النادره و ظریف و فاضل بود. و از سفیان بن عیینه و مالک بن انس و هشیم بن بسیر و ابی معویة الضریر حدیث نوشت و از اصمعی و ابوعبیده ادب فراگرفت و در علم غنا براعت یافت و نسبت او بغنا کردند و خلفا بدو اکرام کردندی و وی را تقرب دادندی. و مأمون خلیفه می گفت اگر نبود که اسحاق در السنهٔ ناس بغنا اشتهار یافته من او را تولیت قضا میدادم چه او سزاوارتر و عفیف تر و راست تر و دین دار و امین تر از همهٔ این قاضیان است. لکن او بغنا مشهور گردیده و شهرت او بغنا بر تمام علوم او چربیده است با آنکه او غنا را خردترین دانشهای خود شمارد، در حالیکه در غنا او را نظیری نباشد - انتهی. و او را نظمی نیکو و دیوان شعریست و از جملهٔ شعر او قطعهٔ زیرین است که بهارون الرشید خطاب کند: و آمرة بالبخل قلت لها اقصری فلیس الی ما تأمرین سبیل اری الناس خلاّن الجواد و لااری بخیلاً له فی الاکرمین خلیل و انی رأیت البخل یزری باهله فا کرمت نفسی ان یقال بخیل و ما خیر حالات الفتی لو علمته اذا نال خیراً ان یکون نبیل عطای عطاء المکثرین تکرّماً و مالی کما قد تعلمین قلیل و کیف اخاف الفقر او احرم الغنی و رأی امیرالمؤمنین جمیل. و او را کتاب بسیار بود چنانکه ابوالعباس ثعلب گوید که در کتب او هزار جزء از لغت عرب دیدم و همهٔ آنها سماع وی بود و در خانهٔ هیچکس بدین مقدار کتاب لغت دیده نشد و پس از او در این معنی ابن الأعرابی بود. و از حکایاتی که اسحاق نقل میکرد حکایت ذیل است می گفت: مرا همسایه ای بود معروف به أبی حفص و در غیبت او مردمان او را به ابوحفص لوطی منبوز میکردند. وقتی یکی از همسایگان وی بیمار شد و ابوحفص بپرسش و بعیادت او شد و بیماری او سنگین بود. ابوحفص نزد وی بنشست و گفت چگونه ای آیا مرا شناسی؟ بیمار با آوازی ضعیف گفت چرا نشناسم تو ابوحفص لوطی باشی. ابوحفص برآشفت و گفت از حد شناسائی درگذشتی و خدا کناد که دیگر بار برنخیزی. و معتصم خلیفه میگفت هربار که آواز اسحاق شنوم گوئی که بر ملکت من چیزی افزوده است. و اسحاق در سال آخر عمر خویش به عمی مبتلا گشت. مولد او به ۱۵۰ یعنی سال تولد امام شافعی بود و برمضان سال ۲۳۵ هـ . ق. به بیماری درب درگذشت و بعضی مرگ او را در شوال ۲۳۶ گفته اند و قول اول مشهورتر است و پاره ای بعدازظهر پنجشنبهٔ پنجم ذی حجهٔ سنهٔ ۲۳۶ آورده اند. و اللََّه اعلم. و بعض اصحاب او راست در رثاء اسحاق: اصبح اللهو تحت عفرالتراب ثاویاً فی محلةالأحباب اذ مضی الموصلی و انقرض الان س و مجّت مشاهدالأطراب بکت الملهیات حزناً علیه و بکاه الهوی و صفوالشراب و بکت آلةالمجالس حتّی رحم العود عبرةالمضراب. و بعضی گویند این مرثیه برای ابراهیم پدر او گفته اند و صحیح قول اول است -انتهی. او راست علاوه بر کتاب اغانی کبیر:کتاب اخبار عزّة المیلاء. کتاب اغانی معبد. کتاب اخبار حماد عجرد. کتاب اخبار حنین الخیری. کتاب اخبار ذی الرّمة. کتاب اخبار طویس. کتاب اخبار المکسن. کتاب اخبار سعیدبن مسجح. کتاب اخبار الدلال. کتاب اخبار محمدبن عائشة. کتاب اخبار الابجر. کتاب اخبار ابن صاحب الضوء. کتاب الاختیار من الاغانی للواثق. کتاب اللحظ و الاشارات. کتاب الشراب. کتاب مواریث الحکماء. کتاب جواهر الکلام. کتاب الرقص و الزفن. کتاب الندماء. کتاب المنادمات. کتاب النغم و الایقاع و عدد مهاله. کتاب الهذلیین. کتاب قیان الحجاز. کتاب الرسالة الی علی بن الهشام. کتاب منادمة الاخوان و تسامر الخلان. کتاب القیان. کتاب النوادر المتخیرة. کتاب الاختیار فی النوادر. کتاب اخبار معبد و ابن سریج و اغانیهما. کتاب اخبار الغریض. کتاب تفضیل الشعر و الرد علی من یحرمه و ینقضه. کتاب اخبار حسّان. کتاب اخبار الأحوص. کتاب اخبار جمیل. کتاب اخبار کثیر. کتاب اخبار نصیب. کتاب اخبار عقیل بن علقه. کتاب اخبار ابن هرمة. و رجوع به الفهرست ابن الندیم چ مصر ص ۲۰۱، ۲۰۲ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد. رجوع به ابوالجیش بن ابراهیم و الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۹۵ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمدبن اسماعیل. ملقب به بیض البغل. ابن ابی اصیبعه در ترجمهٔ یوحنابن ماسویه از قول یوسف بن ابراهیم آرد: و ابن حمدون بن عبدالصمدبن علی الملقب بابی العیرطرد و اسحاق بن ابراهیم بن محمدبن اسماعیل الملقب ببیض البغل قد توکلنا به بحفظ نوادره. (عیون الانباء ج ۱ ص ۱۷۶).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمدبن جمیل مکنی به ابویعقوب. متوفی بسال ۳۱۰ هـ . ق. وی از معمرین بود. او از ابی کریب و کوفیین و احمدبن منیع روایت کند و در ۱۱۷ سالگی درگذشته است. ابونعیم بوسایطی از او و او نیز بوسایطی آرد: نهی رسول اللََّه (ص) ان نصف بین السواری. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن ج ۱ ص ۲۱۸).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمدبن سهل حافظ مکنی به ابویعقوب غراب. او راست جزئی در فضل رمی.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد حنظلی. رجوع به ابن راهویه و اسحاق بن ابراهیم بن مخلد شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن مخلدبن عبداللََّه بن مطربن حنظلةبن عبیداللََّه بن غالب بن الوارث بن عبیداللََّه بن عطیةبن مرةبن کعب بن همام بن اسدبن مرةبن عمروبن حنظلةبن مالک بن زید مناةبن تمیم بن مر الحنظلی المروزی المعروف بابن راهویه. مکنی بأبی یعقوب. مولد سال ۱۶۳ و وفات ۲۳۸ هـ . ق. او میان حدیث و فقه و ورع جمع کرد و یکی از ائمهٔ اسلام بود. دارقطنی در جملهٔ روات از شافعی ذکر او کرده و بیهقی او را از اصحاب شافعی شمرده است و اسحاق در مسئلهٔ جواز بیع خانه های مکه با شافعی مناظره کرد و شیخ فخرالدین رازی صورت مجلس این مناظره بالتمام در کتاب خود در مناقب شافعی آورده است و چون بفضل وی آگاهی یافت در مصر کتب و مصنفات او را نسخه و گرد کرده است. و امام حنبل گوید اسحاق نزد ما امامی از ائمهٔ مسلمانان است و فقیه تری از وی بر جسر گذاره نکرد. و اسحاق خود میگفت هفتاد هزار حدیث از بر دارم و با صد هزار حدیث سخن کنم و هرگز چیزی نشنودم جز آنکه بیاد گرفتم و هرگز هیچ چیز بیاد نگرفتم که فراموش کنم و از یاد برم. و او را مسند مشهور است و وی بحجاز و عراق و شام و یمن رفته و از سفیان بن عیینه و طبقهٔ او حدیث شنیده و بخاری و مسلم و ترمذی از او سماع دارند. ولادت او بسال ۱۶۱ و بقولی ۱۶۳ و بقول دیگر ۱۶۶ هـ . ق. بود و در آخر عمر به نیشابور اقامت داشت و بدانجا به شب پنجشنبهٔ نیمهٔ شعبان و بروایتی یکشنبه و بروایت دیگر شنبهٔ سال ۲۳۷ و یا ۲۳۸ هـ . ق. درگذشت. رحمه اللََّه تعالی. و راهویه لقب پدر او ابوالحسن ابراهیم است و او را از آن راهویه می نامیدند که در راه مکه بزاد و اسحاق گوید: عبداللََّه بن طاهر امیر خراسان از من پرسید که از چه ترا ابن راهویه گویند و مراد از این نام چیست و آیا ترا بدین شهرت خواندن مکروه تو باشد؟ گفتم ای امیر پدرم در راه بزاده است و از اینرو مروزیان او را راهویه نامیدند و پدر من این شهرت دوست نمیداشت لیکن من آنرا ناخوش ندارم. (ابن خلکان چ طهران ص ۶۸). در نامهٔ دانشوران آمده: کنیت او ابویعقوب و اسمش اسحاق پسر ابی الحسن ابراهیم بن مخلدبن ابراهیم، از معارف محدثین و قدماء متفقهین اهل سنت و جماعت بشمار میرود و نژاد وی با آل حنظله که بطنی از بنی تمیمند پیوسته گردد. در بدایت حال بشهر مرو که از امهات بلاد خراسان بوده می نشست با محمدبن ادریس شافعی همعصر بلکه همعنان بود. فاضل طیبی در حاشیهٔ تفسیر کشاف از جامع الاصول چنین نقل کرده: ابویعقوب اسحاق بن ابراهیم التمیمی المعروف بابن راهویه احد ارکان المسلمین و علم من اعلام الدین و ممن جمع بین الحدیث و الفقه و الاتقان و الحفظ و الورع. احمدبن حنبل که یکی از ائمهٔ مذاهب اربعه است در ستایش فقاهت و فضل او میگفته: اسحاق عندنا امام من ائمة المسلمین و ماعبر الجسر افقه من اسحاق؛ یعنی ابن راهویه بعقیدت ما یکی از پیشوایان مسلمانان است و از جسر دارالسلام فقیهی از او برتر عبور نکرده. قاضی بن خلکان مورخ گوید: ابن راهویه در سال یکصدوشصت وسه و یا شصت وشش هجری بوجود آمد و برای تحصیل کمال مدتی مدید در رحل و ارتحال شد و از مشایخ بلاد چند مانند ملک حجاز و کشور عراق و صقع یمن و قطر شام اخذ حدیث نمود و در نزد سفیان بن عیینه و کسانی که در طبقهٔ او بودند روزگاری بتلمذ بسر برد و هم بتصریح دارقطنی و بیهقی از امام شافعی کسب علم کرد و اجازهٔ روایت یافت تا خود بمقام املا و افادت رسید. پس در شهر نیشابور مسکن گزید و در آنجا بر منبر تدریس ارتقا جست محدثین عامه مثل بخاری و مسلم و ترمذی از لسان او استماع حدیث کردند امالی و مرویات وی را در مطاوی کتب اخبار ثبت کردند خود در سعهٔ احاطت و قوت حفظ خویش گفتی: احفظ سبعین الف حدیث و اذاکر بمائة الف حدیث و ماسمعت شیئاً قط الا حفظته و لاحفظت شیئاً قط فنسیته؛ یعنی هفتاد هزار حدیث به حافظه سپرده ام و در یک صد هزار حدیث مباحثه میکنم. هیچگاه چیزی نشنیدم مگر آنکه حفظ کردم و هرگز نشد که چیزی را حفظ کنم و پس از حفظ از خاطر ببرم. زمانی که ابن راهویه در شهر نیشابور اقامت داشت و از وجوه مشایخ فن حدیث محسوب میشد حضرت امام همام علی بن موسی الرضا صلوات اللََّه و سلامه علیه در سفری که بر حسب احضار مأمون عباسی عازم مرو بود بدان بلد نزول اجلال فرمود. ابن راهویه از کسانی بود که در جمع جمهور رواة و محدثین آن شهر حدیث سلسلةالذهب از لسان همایون آن جناب اصغاء نمود چنانکه شیخ صدوق محمدبن علی بن حسین بن موسی بن بابویه در کتاب عیون اخبار الرضا بوسائطی چند از ابوالصلت عبدالسلام بن صالح هروی روایت کرده که گفت زمانی که علی بن موسی الرضا از نیشابور عزیمت مرو فرمودند من بسعادت ملازمت رکاب آن جناب شرفیاب بودم. چون استر شهبای آن حضرت که در آن حال بر آن جلوس داشت به چارسوی نیشابور قدم نهاد ناگاه محمدبن رافع و احمدبن حارث و یحیی بن یحیی و اسحاق بن راهویه و جماعتی از اهل علم بلجام بغلهٔ وی بیاویختند و از در التماس عرضه داشتند: بحق آبائک الطاهرین حدثنا بحدیث سمعته من ابیک؛ یعنی بحرمت نیاکان پاک خود که ما را خبر ده بحدیثی که از پدر خویش شنیده باشی. ابوالصلت گوید: فاخرج رأسه من العماریة و علیه مطرف خز ذووجهین؛ یعنی این بشنید سر مبارک از عماری بیرون کرد بر حالتی که کسوتی دورویه از خز بر دوش داشت و فرمود: حدثنی ابی العبد الصالح موسی بن جعفر قال حدثنی ابی الصادق جعفربن محمد قال حدثنی ابی ابوجعفر محمدبن علی باقر علم الانبیاء قال حدثنی ابی علی بن الحسین سیدالعابدین قال حدثنی سید شباب اهل الجنة الحسین (ع) قال حدثنی علی بن ابی طالب علیهم السلم قال سمعت رسول اللََّه صلی اللََّه علیه و آله و سلم یقول سمعت جبرئیل (ع) یقول قال اللََّه جل جلاله: انی انا اللََّه لااله الا انا فاعبدونی. من جاء منکم بشهادة ان لااله الا اللََّه بالاخلاص دخل حصنی و من دخل حصنی امن عذابی؛ حاصل ترجمت آنکه از اسلاف اشراف من تا امیرالمؤمنین علی صلوات اللََّه علیه هر لاحقی از سابق خویش روایت آورده اند که آن حضرت فرمود از خواجهٔ عالمیان رسول خدای شنیدم که فرمود از پیک پروردگار جبرئیل شنیدم که گفتی خدای جل جلاله فرمود منم خداوند یگانه که جز من پروردگاری نیست پس مرا پرستید. از شما مردم هر آن کس که از روی اخلاص و صمیم قلب به یگانگی من گواهی دهد و کلمهٔ توحید بر زبان آورد در حصن حراست من داخل گردد و هرکه در حصن من درآید از رنج شکنجهٔ من آسوده ماند. هم شیخ صدوق علیه الرحمه در کتاب عیون این حدیث را بعبارت و روایت دیگر از ابن راهویه نقل آورده گوید: محمدبن موسی بسند خویش از یوسف بن عقیل مرا حکایت کرد که اسحاق بن راهویه خود گفت چون امام ابوالحسن رضا صلوات اللََّه علیه بشهر نیشابور رسید و خواست بعزیمت لقاء مأمون بجانب مرو بیرون رود اصحاب حدیث در حضرت او گرد آمدند و عرض کردند یابن رسول اللََّه ترحل عنا و لاتحدّثنا بحدیث فنستفید منک؛ یعنی ای فرزند رسول از شهر ما کوچ میکنی بر حالتی که ما را بروایت حدیثی از خود مستفید نفرموده ای. آن حضرت بگاه این سخن در عماری نشسته بود چون این بشنید جمال همایون از عماری طالع ساخت و فرمود سمعت ابی موسی بن جعفر یقول سمعت ابی جعفربن محمد یقول سمعت ابی محمدبن علی یقول سمعت ابی علی بن الحسین بن علی یقول سمعت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب صلوات اللََّه و سلامه علیهم یقول سمعت رسول اللََّه صلی اللََّه علیه و آله یقول لااله الاّ اللََّه حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی. ابن راهویه گوید چون راحلهٔ حضرت درگذشت ما را ندا کرد و فرمود: بشروطها و انا من شروطها. صدوق گوید مراد آنست که شرط این معنی عذاب آن است که مرد موحد بشروط توحید اقرار آورد که از آن جمله است اعتراف بامامت علی بن موسی صلوات اللََّه علیه و آنکه آن حضرت حجت پروردگار باشد بر تمامت بندگان و طاعت او بر جمیع مکلفین مفروض است. میر معاصر در کتاب روضات گوید از روایت این خبر شریف قرب اسحاق بن راهویه براه نجات استنباط شود. شیخ نحریر علی بن عیسی الوزیر در کشف الغمه از ابوالقاسم قشیری حکایت کرده که گفت چون این حدیث ببعضی از امراء سامانیه رسید بفرمود تا آن را بسلسلهٔ سند با طلا بنوشتند و آن مکتوب زرین همی حراست کرد تا هنگام وفاتش دررسید پس وصیت کرد که آنرا با جثهٔ وی در قبر دفن کنند. پس از موت او را دیدند از ماجرا و حالش پرسیدند گفت: غفر لی بتلفظی بلا اله الا اللََّه و تصدیقی محمداً رسول اللََّه مخلصاً و انی کتبت هذا الحدیث بالذّهب تعظیماً و احتراماً؛ یعنی گناهان من آمرزیده گشت از بهر آنکه به یگانگی خدای اقرار آوردم و برسالت پیغمبر گواهی دادم و این حدیث مبارک از روی احترام با زر نویساندم. ارباب سیر و اصحاب تفاسیر آورده اند که مابین ابن راهویه و محمدبن ادریس شافعی زمانی که آن دو فقیه اسلام مجاور بیت اللََّه الحرام بودند در این مسئله اختلاف افتاد که آیا خانه های مکه را فروختن و کرایه دادن و سائر تصرفات مالکانه کردن جائز است یا نی. شافعی مانند برخی از علماء خاصه بملکیت قائل بود و از این روی بیع و شراء و اجارهٔ آنها جائز میدانست و ابن راهویه بر عقیدت ابوحنیفه و بعضی از شیعه میرفت و باقتضای عدم ملکیت جمیع مسلمانان را در تصرفات آنها مساوی می گرفت. چون با هم بمناظرت نشستند شافعی ابن راهویه را الزام داد و از عقیدت خویش بازگردانید و ما اکنون بمادهٔ نزاع و منشأ خلاف اشارت میکنیم و ادلهٔ شافعی را که بدانها بر ابن راهویه غالب گشت در طی احتجاجات مذکور میداریم. بدان که علما را در تفسیر این کریمه اختلاف است: {/B«إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللََّهِ وَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرََامِ اَلَّذِی جَعَلْنََاهُ لِلنََّاسِ سَوََاءً اَلْعََاکِفُ فِیهِ وَ اَلْبََادِ وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحََادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذََابٍ أَلِیمٍ .»۱-۲۹۲۲:۲۵/} (قرآن ۲۲/۲۵)؛ ترجمت ظاهر کلام مبارک آنکه بحقیقت کسانی که کافر شده اند و بازمیگردند از راه خدا و از مسجدالحرام که اهل مکه را با سوای ایشان در آن مساوی فرموده ایم و کسانی که در آنجا آئین ملحدان میسگالند جمله را از شکنجهٔ دردناک خواهیم چشانید. اختلاف در این است که آیا مراد از تساوی مابین مکی و آفاقی که از این آیه مستفاد شود در چه چیز است؟ قتاده و سعیدبن جبیر و عبداللََّه بن عباس گفته اند مراد از تساوی در سکنی است و کسانی که در مکه اقامت دارند و آنانکه طاری و بدوی باشند هر دو در نزول و سکون خانه های آن ارض مبارک یکسانند احدی از این دو طایفه بر منزلی که در آن ساکن گشته اولی و احق از دیگری نیست عبداللََّه بن عمرو و عمربن عبدالعزیز و اسحاق بن راهویه و امام ابوحنیفه و جمعی از امامیه بر این قول رفته اند و از این جهت بیع و اجارهٔ دیار آن ارض را حرام دانسته اند و گفته اند مراد از مسجدالحرام که محل تساوی است تمام مکه باشد بدلیل آنکه از مقیم که مقابل بادی است بلفظ عاکف تعبیر شده چه اعتکاف عبادت مخصوص است که در مساجد بجای آورده شود پس مقیم منازل مکه بسان معتکف مساجد اسلام خواهد بود و مصحح این اطلاق آنکه در آیهٔ دیگر نیز در تمام اراضی مکه استعمال شده، قال اللََّه تعالی: {/Bسُبْحََانَ اَلَّذِی أَسْری ََ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرََامِ إِلَی اَلْمَسْجِدِ اَلْأَقْصَی ۱-۱۱۱۷:۱/}(قرآن ۱۷/۱). چه مراد از مسجدالحرام در این آیه خصوص مسجدالحرام نیست بدلیل آنکه حضرت رسول در لیلهٔ معراج از سرای امّ هانی به ملکوت آسمانی رفت نه از مسجدالحرام و بقولی از خانهٔ خدیجه رضی اللََّه عنها و بقولی از شعب ابیطالب رضوان اللََّه علیه و بر هر تقدیر از مسجدالحرام عروج نفرمود. پس مراد از مسجدالحرام در این آیه نیز ارض مکه خواهد بود. فعلی هذا حکم زمین مکه حکم مساجد است و تصرفات ملکیت در آنجا جایز نیست و مردم آفاق با مجاورین حرم در جمیع دیار آن ارض مبارک از جهت سکنی مساوی باشند چنانکه رسول صلی اللََّه علیه و آله و سلم فرمود: مکة مباحة لمن سبق الیها؛ یعنی زمین مکه هر کس را که بدان سبقت گرفت مباح باشد. اما حسن و مجاهد و جبائی و امام شافعی و جمعی از امامیه گفته اند مراد از مساوات حاضر و بادی تساوی در عبادتست و خدای تعالی مسجدالحرام را برای مقیم و غیره در عبادت یکسان گردانیده نه مجاور مکه بدوی را در مسجدالحرام بالخصوص از موضعی منع تواند کرد و نه بدوی مقیم را تمام پیروان دین اسلام در عبادت مسجدالحرام با هم مشارک و مساوی باشند نه مقیم را حق مجاورت اولویتی دهد و نه بادی را رنج مسافرت رجحانی نهد. مؤید این معنی آن است که رسول فرمود یا بنی عبدمناف من ولی منکم من امورالناس شیئاً فلایمنعن احداً طاف بهذا البیت او صلی ایة ساعة شاء من لیل او نهار؛ یعنی ای پسران عبدمناف از شما هر کس متولی منصبی از امور مسلمانان گردد بایستی احدی را از طواف این خانه و نماز آن منع نکند تا در هر ساعت از ساعات شبانروز که خواهد عبادت کند و این فرقه گویند استعمال مسجدالحرام در مطلق ارض مکّه از در مجاز است و بدون قرینهٔ صریحه از معنی موضوع له صرف نظر نتوان کرد و اطلاق عاکف بر مقیم قرینه را نشاید چه خود از عاکف مجازاً مجاور مسجد اراده شده. امام فخرالدین رازی در تفسیر کبیر گوید امام شافعی در انتصار این مذهب با ابن راهویه گفت: کریمهٔ {/B«اَلَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیََارِهِمْ »۱-۴۲۲:۴۰/} که در شأن اهل مکه نازل شده و حدیث نبوی که حضرت در روز فتح مکه فرمود من اغلق بابه فهو آمن؛ یعنی کسی که در خانهٔ خود ببندد از شمشیر مسلمانان در امان است برهانی قوی و حجتی محکم باشد بر آنکه دیار مکه ملک ساکنان آنها بوده چه در آیه و حدیث دیار و باب به آن گروه اضافه شده و در فن عربیت مقرر است که اضافه افادهٔ ملکیت کند و هم در خبر است که چون رسول اکرم از جوار حرم بیرون آمد و بمدینهٔ طیبه هجرت فرمود پسر عمّ او عقیل بن ابیطالب خانهٔ مسکون وی بفروخت و زمانی که آن حضرت بر مشرکین فیروز گشت و ملک مکه بگشاد نزول اجلال را اصحاب عظام عرضه داشتند که مناسب است تا خورشید رسالت در بیت الشرف قدیم که مهبط وحی و منزل آیات بود انتقال نماید حضرت چون این سخن شنید فرمود: هل ترک لنا عقیل من ربع؛ یعنی آیا عقیل برای ما منزلی بر جای گذاشت که امروز در آن نزول نمائیم؟ و در بعضی از روایات بجای من ربع، من رباع آمده و کیف کان از این حدیث چنان مستفاد گردد که رسول را در حرم الهی مسکنی مملوک بوده و عقیل آنرا در معرض بیع برآورده و هم در کتب سیر ثبت است که خلیفهٔ ثانی در مکّه خانهٔ معروف بدارالسجن ابتیاع کرده. یابن راهویه آیا ترا گمان آن است که عمر دارالسجن را از مالکین او نخرید اگر گوئی از غیر مالکین آن ابتیاع کرده لازم آید که مالی بغیر مستحق آن داده باشد و اگر گوئی از مالکین آن بازخریده فهو المطلوب. ابن راهویه گوید چون در براهین شافعی موقع قدح نیافتم لاجرم از در انصاف بعقیدت او بگرویدم سپس بجواز بیع و شراء و اجارهٔ دور مکه فتوی دادم. مخالفین این مذهب گویند اضافهٔ دیار و باب در آیه و خبر از برای ملکیّت دلیلی استوار نتواند بود چرا که اضافه گاه مفید ملکیت است و گاه مفید اختصاص چنانکه عرب گوید الجل للفرس و در این مورد قرینه از برای تعیین احدالمعنیین نیست و از این جهت شکی در ولایت پدید آید و اینچنین حجت استدلال را نشاید و هم در کتب سیر و تواریخ و مجامیع خطب و مکاتیب مضبوط است که امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب بر عهدهٔ قثم بن عباس که بعهد خلافت آن جناب عامل مکه بود فرمانی مشتمل بر تکالیف ایالت و وظائف حکومت داشت و این کلام در جملهٔ عبارات آن منشور مسطور فرمود: و مر اهل مکة الاّیأخذوا من ساکن اجراً فانّ اللََّه تعالی یقول {/B سَوََاءً اَلْعََاکِفُ فِیهِ وَ اَلْبََادِ.۱۵-۱۹۲۲:۲۵/} (قرآن ۲۲/۲۵). العاکف المقیم به و البادی الذی یحج الیه من غیر اهله؛ یعنی مردمان مکه را فرمان ده که از ساکنین آن دیار اجرت سکنی نگیرند چرا که خدای تعالی فرماید عاکف و بادی در زمین مکه یکسان باشند و عاکف آن کس است که در مکه اقامت دارد و بادی آن است که از غیر اهل مکه باشد و برای گذاردن حج بمکه وارد آید -انتهی. وفات ابن راهویه در شب شنبه یا یکشنبه یا پنجشنبه پانزدهم شهر شعبان از سال دویست و سی و هفت و بقولی سی و هشت بشهر نیشابور بود. ابن خلکان گوید: راهویه بفتح راء بعد از آن الف و هاء ساکنه پس واو مفتوحه و بعد از آن یاء ساکنه و بعد از یاء ساکنه هاء، لقب ابراهیم پدر ابن راهویه است و وجه تلقب وی بدین نام آن است که در طریق مکه متولد گشت و طریق بفارسی به معنی راه و ویه به معنی جستن است گویا او را از راه یافته اند و بعضی راهویه بضم هاء و سکون واو و فتح یاء خوانند. از اسحاق بن راهویه روایت است که خود گفت عمیدالدین طاهر امیر خراسان مرا فرمود ترا از چه راهویه گویند و معنی این لفظ چه چیز است و آیا ترا کراهت است که بدین نام خوانده آئی؟ گفتم ایها الامیر پدرم در طریق مکه متولد گردیده مردمان مر او را راهویه گفتند یعنی کسی که در راه متولد شده پدرم کراهت داشت که او را بدین نام خوانند ولی مرا کراهتی از این نام نیست. (نامهٔ دانشوران ج ۱ ص ۴۷۹). و رجوع به ابن راهویه و روضات الجنات ص ۱۰۰ و نیز در همان کتاب ذیل ترجمهٔ محمدبن الحسن بن علی الطوسی (ص ۵۸۰) و حبیب السیر جزو ۳ از ج ۲ ص ۱۰۱ و ۱۰۲ و الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۹۵ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن مسرة. از علمای طلیطلة. وی در هشت روز مانده از ماه رجب سال ۳۵۲ هـ . ق. در طلیطله درگذشت. (الحلل السندسیة ج ۲ ص ۳۱).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن مصعب مصعبی. وی در عهد مأمون و معتصم و واثق و متوکل از خلفای عباسیه صاحب شرطهٔ بغداد و یکی از رجال عصر بود و در بعض وقایع مهمه شرکت و در نزد خلفای مذکور مخصوصاً نزد معتصم اعتباری بسزا داشت. وی در سال ۲۰۶ هـ . ق. صاحب شرطه و در سنهٔ ۲۱۵ بعلت سفر مأمون بدیار روم (آسیای صغیر) در بغداد سمت وکالت خلیفه را حائز بود. در ۲۱۷ بامر مأمون علمای عصر را دعوت و تکلیف کرد که خلق قرآن را بپذیرند و در سال ۲۱۸ در زمان معتصم بقصد محاربه با خُرّمیان بهمدان و اصفهان لشکر کشید و طبق روایت ۷۰۰۰۰ تن از آنان بکشت. (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به حبیب السیر جزو ۳ از ج ۲ ص ۹۶ و البیان و التبیین ج ۳ ص ۲۷۰ و کتاب التاج ص ۱۷۰ و فهرست ضحی الاسلام ج ث و مجمل التواریخ و القصص صص ۳۵۶ -۳۵۹ و تاریخ الحکماء قفطی چ لیبسیک ص ۴۴۱ و فهرست الموشح شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن نسطاس بن جریح نصرانی، مکنی به ابویعقوب. وی در صناعت طب فاضل بود و در خدمت الحاکم بامراللََّه میزیست و در طب مورد اعتماد او بود و بأیام حاکم بقاهره درگذشت و حاکم پس از او اباالحسن علی بن رضوان را طبیب خاص خویش کرد. (عیون الانباء ج ۲ ص ۸۶ و ۸۹).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن یونس البغدادی الوَرّاق المعروف بالمنجنیقی. مکنی به ابویعقوب. رجوع به منجنیقی و الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۹۶ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم أزدی کوفی عطّار. شیخ طوسی (متوفی ۴۶۰ هـ . ق.) در کتاب رجال خود وی را از اصحاب امام صادق (ع) شمرده، و ظاهراً امامی مذهب باشد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۰). و هم شیخ طوسی در کتاب مزبور (همان صفحه) با فاصلهٔ ده ترجمه نام اسحاق بن ابراهیم ازدی کوفی عطار مکنی به ابوابراهیم را آورده و گوید: از اصحاب امام صادق (ع) بود. و نیز در همان صفحه با فاصلهٔ یک ترجمه از شخص اخیر از اسحاق بن ابراهیم ازدی کوفی عطار مکنی به ابویعقوب یاد کند و گوید: از اصحاب صادق (ع) است.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم اسکوبی. او راست: سلیم نامه (ترکی). (کشف الظنون).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم بربری تمیمی محرر. مکنی به ابی الحسین. بگفتهٔ عبدالرحمن بن عیسی وزیر، پدر او ابراهیم معروف به ندیم است. محمدبن اسحاق ابن الندیم، نام و نسب او را چنین آرد: «هو اسحاق بن ابراهیم بن عبداللََّه بن الصباح بن بشربن سویدبن الاسود الیمنی ثم السعدی». پدر او ابراهیم احول بود و او نیز به کار محرری می پرداخت. و نخستین کسی که در باب رسوم خط و قوانین و انواع آن سخن رانده مردی است معروف به «احول محرر» و نمیدانم که این احول محرر همان ابراهیم پدر اسحاق است یا کس دیگر و او از تربیت یافتگان برامکه است و نامه هائی را که از درگاه سلطان بپادشاهان اطراف فرستاده میشد در طومارها مینوشت و بسیار بدبخت و شوخگین میزیست و با این حال مردی بذّال و بخشنده بود و چیزی ذخیره نمیکرد. یاقوت در باب ترتیبی که وی در رسم الخط و انواع قلم داده است، گوید: فلما رتب الاقلام جعل اول الاقلام الثقال فمنها قلم الطومار و هو اجلها یکتب فی طومار تام بسعفة و ربما کتب بقلم و کانت تنفذ الکتب الی الملوک به و من الاقلام قلم الثلثین، قلم السجلات، قلم العهود، قلم المؤامرات، قلم الامانات، قلم الدیباج، قلم المدمج، قلم المرصع، قلم التشاجی. فلما انشأ ذوالریاستین الفضل بن سهل اخترع قلماً و هو احسن الاقلام و یعرف بالرئاسی و یتفرع الی عدة اقلام فمن ذلک قلم الرئاسی، الکبیر، قلم النصف من الرئاسی، قلم الثلث، قلم صغیر النصف، قلم خفیف الثلث، قلم المحقق، قلم المنثور، قلم الوشی، قلم الرقاع، قلم المکاتبات، قلم غبار الحلبة، قلم النرجس، قلم البیاض». و این اسحاق معلم مقتدر و فرزندان او، و استاد ابن مقله است، و ابوعلی بدو رساله ای دارد. اسحاق خوش خطترین و داناترین مردم زمان خود بفنون کتابت بود. او راست: کتاب القلم. کتاب تحفة الوامق. رسالة فی الخط و الکتابة. برادر وی، ابوالحسن نظیر او بود، و بروش او میرفت. پسر اسحاق، ابوالقاسم اسماعیل بن اسحاق بن ابراهیم، و پسر اسماعیل ابومحمد قاسم بن اسماعیل بن اسحاق و از فرزندان او، ابوالعباس عبداللََّه بن اسحاق همگی در نهایت خوش خط و دانا بفنون کتابت بودند. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۲۲۵ و ۲۲۶).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم ثفقی مکنی به ابویعقوب. محدث است و از ابن المنکدر و از او عبیداللََّه بن موسی روایت کند. او راست: کتاب الحلال والحرام که سید ابن طاوس در کتاب اقبال که بسال ۶۵۰ هـ . ق. تألیف شده از نسخه ای کهن از این کتاب نقل کند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۰).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم جَبُّلی از مردم جبل دهی بکنار دجله. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم جبنی. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم جعفی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است و قاسم بن محمد جوهری از وی روایت کند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۰).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم الجمال. ابن الجوزی در عنوان «ذکر المصطفین من عباد جبل اللکام» آرد: از معروفین اسحاق بن ابراهیم الجمال است. وی به جبل اللکام نزول کرد. عبداللََّه بن محمد الزنجانی گوید به جبل اللکام داخل شدم و راه گم کردم. آنگاه بشیخی که پوستی را ازار کرده و پلاسی را بگردن افکنده بود، رسیدم. وی گفت: اللََّه اکبر جنی باشی یا انسی؟ گفتم: انسی. گفت: آیا راه گم کرده ای؟ گفتم: بلی. پس چند کلمهٔ کوتاه بمن آموخت و عصای خویش بمن داد و گفت: این عصا بگیر. وی ترا رهبری کند و چون بمقصد رسی عصا را بیفکن. من کمی راه رفتم و بباب انطاکیه رسیدم. عصا بیفکندم و ندانستم چگونه بدانجا رسیدم. گروهی مرا دیدند گفتند: از کجا آئی؟ گفتم از لکام راه گم کردم و بشیخی برخوردم مرا راهنمائی کرد و کلماتی آموخت و گفت که مدت سی سال من انسانی ندیده ام. آنان گفتند: آری دو برادر نیز در آن کوه طی طریق میکردند بدین شیخ مصادف شدند وی ایشان را دعا کرد و آنان توبه کردند و امروز درین نواحی صالح تر از آن دو نباشد و این شیخ اسحاق بن ابراهیم الجمال است. (صفةالصفوة چ ۱ ج ۴ صص ۳۰۸ -۳۰۹).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم حُضَینی. صاحب تنقیح المقال گوید: حضینی بر وزن زبیری باشد منسوب بابی ساسان تابعی از بنی رقاش، و آن بطنی است از بکربن وائل از عدنان و نام ابوساسان حضین بن منذربن حرث بن وعلةبن مجالدبن یثربی بن ریان بن حرث بن مالک بن شیبان بن ذهل است. شیخ طوسی در نسخه ای از رجال یک بار او را از اصحاب رضا (ع) شمرده و گوید وی به ابن راهویه معروف است و بار دیگر از اصحاب جواد شمرده و گوید رضا (ع) را ملاقات کرد. در نسخه ای دیگر از رجال شیخ که نزد من موجود است و نام بسیاری از اصحاب رضا از آن ساقط شده و شاید نسخهٔ میرزا نیز مانند آن باشد چه میگوید در اصحاب رضا جز اسحاق بن محمد حضینی نیست لکن در زمرهٔ اصحاب جواد اسحاق بن ابراهیم حضینی است که درک صحبت رضا (ع) نیز کرده است در خلاصه (تألیف علامه) شرحی مستوفی در باب وی آورده گوید وی رضا را خدمت کرد و حسین بن سعید موجب اتصال وی بدان حضرت بود و پس از او علی بن مهزیار را بخدمت رضا برد و سبب معرفت آنان بتشیع او بود و از او حدیث بشنیدند و حسین بن سعید با عبداللََّه بن محمد حضینی نیز چنان کرد. میرزا بعد ازین نقل گوید آن کس که آنان را بحضرت رضا برد حسن بن سعید است نه حسین چه در نسخه های مصحح در ذکر حسن بن سعید گوید او آن کس است که علی بن مهزیار و اسحاق بن ابراهیم حضینی را بخدمت رضا علیه السلام برد و بدیشان ارجاع خدمت شد و از آن پس اسحاق بن علی بن ریان را بخدمت برد و با عبداللََّه بن محمد حضینی نیز چنان کرد. علامه این روایت را قابل قبول شمرده و این گفته ای متین است، چه شکی نیست که او امامی اثناعشری است و وکالت او از جانب رضا علیه السلام اگر وی را فایدهٔ وثاقت ندهد تا حدیث او در زمرهٔ صحیح درآید بر مدح وی دلات کند و حدیث او را در زمرهٔ «حسن» درآورد پس گفتهٔ صاحب حاوی که او را ضعیف شمرده و بر علامه اعتراض کرده خطاست و گفتهٔ فاضل مجلسی در وجیزه و بحرانی در بلغة که او را حسن نامیده اند نیکو باشد. مؤلف تکمله گوید که در تهذیب حدیثی است که مدح اسحاق در آن آمده و جواد علیه السلام بر وی رحمت فرستاده است. و آن روایتی است از احمدبن محمدبن علی بن مهزیار قال کتبت الی ابی جعفر علیه السلام اعلمه أن [ ... ] ابراهیم وقف ضیعته علی الحج و امر ولده و ما فضل عنها للفقراء، و ان محمدبن ابراهیم اشهد علی نفسه بمال یفرّق فی اخواننا فی بنی هاشم من یعرف حقه و یقول بقولنا الی ان قال فکتب علیه السلام فهمت یرحمک اللََّه ما ذکرت من وصیة اسحاق بن ابراهیم رضی اللََّه عنه و ما اشهد لک بذلک محمدبن ابراهیم الحدیث. و وقف ضیاع مدح وی باشد و رضایت ابوجعفر علیه السلام ظاهر در وثاقت اوست -انتهی ما فی التکملة. اقول فی دلالة وقفه علی وثاقته تأمل نعم ترضیته علیه یدل علی ذلک. (تنقیح المقال ج ۱ صص ۱۱۰ -۱۱۱).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم خُتَّلی. مصنف دیباج و از شهر ختل و محدث است. (منتهی الارب). و ختل به ماوراءالنهر است.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم الخطابی مکنی به ابویعقوب. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم خیطی. قاضی بخارا. وی پس از عزل بسال ۲۰۸ هـ . ق. در طوس فرمان یافت.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم دمشقی مکنی به ابوالنضر. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم دیری شافعی. خطیب و امام. او راست: مثیرالغرام فی زیارة الخلیل علیه السلام، مختصر علی سبعة و عشرین فصلاً. (کشف الظنون).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم راهویهٔ مروزی. از سران اصحاب احمدبن حنبل و کتاب السنن در فقه و کتاب التفسیر از اوست. (ابن الندیم). رجوع باسحاق بن ابراهیم بن مخلد... شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم ریحانی. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم سعدی مکنی به ابوالحسن. او راست: تحفة الرامق فی الخط.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم سماقی. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم الصواف. وی از موسی بن یعقوب السدوسی از ابی السنان از عثمان بن ابی سودة آرد که رسول (ص) فرمود: من عاد مریضاً او زار اخاً ناداه منادٍ من السماء: ان طبت و طاب ممشاک تبوأت من الجنة منزلاً. (عیون الاخبار چ قاهره ج ۳ ص ۲۵). و رجوع بالمصاحف ص ۱۳ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم الطاهری. ابومعاذ فضل بن خلف نحوی کتاب معانی القرآن خود را بنام او کرده است. (ابن الندیم).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم العقیلی. رجوع باسحاق بن ابراهیم بن صالح شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم غزال. جامی گوید: وی از بزرگان مشایخ بوده است و کرامات ظاهره داشته و مقام وی با کوه لکام بوده. یکی از این طایفه گوید در کوه لکام راه گم کردم ناگاه به پیری رسیدم پوستینی پوشیده چون مرا دید گفت اللََّه اکبر همانا راه گم کرده ای. گفتم بلی. گفت سی سال است تا هیچ آدمی ندیده ام. عصائی بمن داد و گفت این عصا ترا راه نماید و مرا گفت برو. ساعتی برفتم خود را به انطاکیه یافتم. عصا بنهادم تا وضو کنم عصا گم شد. این حکایت با اهل انطاکیه بازگفتم. گفتند آن اسحاق جمال بوده است و کم کسی او را بیند. تأسف بسیار خوردم. (نفحات الانس چ هند ص ۱۰۳). بدیهی است که این داستان مربوط به اسحاق بن ابراهیم الجمال است که پیشتر گذشت. رجوع باسحاق بن ابراهیم الجمال شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم فارابی مکنی به ابی ابراهیم. وی خال اسماعیل بن حماد جوهری، صاحب «کتاب الصحاح فی اللغة» است و این ابوابراهیم مؤلف کتاب مشهور «دیوان الادب» است. قاضی اشرف یوسف بن ابراهیم بن عبدالواحد شیبانی قفطی که بیمن رفته و بدانجا اقامت گزیده است بما نوشته: حوادث روزگار، ابوابراهیم اسحاق فارابی را بسرزمین یمن انداخت و وی در زبید سکنی گزید و کتاب خود دیوان الأدب را در آنجا تألیف کرد و اهل زبید عازم بودند که کتاب مزبور را بر او بخوانند اما اجل اسحاق را مهلت نداد و پیش از اینکه از او روایت کنند و کتاب را بر او خوانند زندگی را بدرود گفت، و مرگ او در حدود سنهٔ ۴۵۰ هـ . ق. بود. اسحاق کتاب خود را به شش قسمت کرده است بدین ترتیب: اول، کتاب سالم. دوم، کتاب مضاعف. سوم، کتاب مثال، و آن شامل کلماتی است که اول آنها حرف عله است. چهارم، کتاب ذوات الثلاثة، مراد کلماتی است که در وسط آنها حرف عله باشد. پنجم، کتاب ذوات الاربعة شامل کلماتی که حرف آخر آنها حرف علة باشد. ششم، کتاب همزه. و این شش کتاب شامل اسماء و افعال است که مؤلف نخست در آنها اسماء را آرد و سپس افعال را و نیز او راست: کتاب بیان الاعراب. کتاب شرح ادب الکاتب. کتاب دیوان الادب. یاقوت گوید: بخط ابی نصر اسماعیل بن حماد الجوهری الفارابی النسوی خواندم که گوید: کتاب مذکور بر ابراهیم، در فاراب، و سپس بر ابی السری محمدبن ابراهیم اصفهانی، در اصفهان بخواندم و آنرا در بغداد بر قاضی ابی سعید سیرافی عرض کردم. الحاکم گوید قسمتی از آن را، تا موضع البلاغ، که آخر اسماء است بر ابویعقوب یوسف بن محمدبن ابراهیم فرغانی الزیزقانی خوانده بودم و گفت آنرا بر ابوعلی حسن بن علی بن سعد الزامینی خواندم و ابوعلی آنرا بر ابوابراهیم خوانده است. الحاکم گوید مراد جوهری از گفتهٔ خود «و آنرا در بغداد، بر قاضی ابوسعید سیرافی عرض کردم» این است که سیرافی آنرا پذیرفت و انکار نکرد و آنرا از صحاح لغت دانست. اما ابومحمد حسن بن السیرافی آنرا رد کرد و کلماتی را که از آن انکار کرده علامت گذاشته است. در آخر ثلث اخیر نسخهٔ الحاکم بخط جوهری نوشته شده است که این کتاب را ابوسعد عبدالرحمن بن محمدبن محمدبن عزیز، از اول تا آخر بر من خوانده است، و من آنرا برای او تصحیح کردم و اسماعیل بن حماد الجوهری آنرا بنوشت و در جای دیگر همین نسخه نوشته شده: سمعه منی و لدیّ علی و الحسن من اوله الی آخره بقراءتی ایاه الا اوراقاً قرأها الحسن بنفسه علیّ و صح سماعها واللََّه تعالی یبارک لهما فیه و یوفقهما لصالح الاعمال و کتب ابوهما یعقوب بن احمد غرةالمحرم سنة ۴۵۵ هـ . ق. ثم قرأه علیّ ولدی الحسن قراءة بحث و استقصاء من اوله الی آخره بما علی حواشیه من الفوائد و شرح الابیات فی شهور سنة ۴۶۳ هـ . ق. و علی النسخة ایضاً قبل ذلک ما صورته: سمعه منی بلفظی و صححه عرضاً بنسختی صاحبه ابویوسف یعقوب بن احمد و فرغ منه فی ذی القعدة سنة ۴۲۹ هـ . ق. و کتب عبدالرحمن بن محمدبن دوست بخطه قال مؤلف الکتاب فهذا مع وضوحه و کون هؤلاء المذکورین مشهورین معروفین و معرفتی بالخطوط الموجودة علی النسخة کمعرفتی بما لااشک فیه یبطل ما کتب الینا القاضی القفطی من کون هذا الکتاب صنف بزبید و انه لم یسمع علی مصنفه. (معجم الادبا چ مارگلیوث ج ۲ صص ۲۲۶ -۲۲۹). و رجوع به الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۹۴ و روضات الجنات ص ۱۱۰ و رجوع بابوابراهیم فارابی شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم فزاری. برادر محمدبن ابراهیم. شاعری قلیل الشعر است. (ابن الندیم).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم مروزی. از روات قرائت کسائی است. (ابن الندیم). رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن مخلد... شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم مصعب مصعبی. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن مصعب شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم موصلی. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن میمون... شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم نابتی. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن احمد... شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم نجیبی قرطبی مالکی مکنی به ابوابراهیم. او راست: کتاب النصایح. (کشف الظنون).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم النهشلی. بوسایطی از علی (ع) آرد که فرمود: رحم اللََّه عثمان لو ولیته لفعلت ما فعل فی المصاحف. (المصاحف ص ۲۳).[ اِ ] (اِخ) ابن ابراهیم هروی مکنی به ابوموسی. رجوع به ابوموسی اسحاق... شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابی اسرائیل. از فقها و محدثین عهد متوکل. رجوع بمناقب الامام احمدبن حنبل تألیف ابن الجوزی چ مصر ص ۳۷۵ و ۳۸۶ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابی بکر حنفی مکنی به ابوالمکارم و ملقب به ظهیرالدین. متوفی بسال ۷۱۰ هـ . ق. او راست: فتاوی الولوالجی. (کشف الظنون).[ اِ ] (اِخ) ابن ابی جعفر فَرّاء کوفی. وی پوست فروش بود. شیخ طوسی او را در کتاب رجال از اصحاب صادق (ع) شمرده. و ظاهراً امامی باشد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۱).[ اِ ] (اِخ) ابن ابی الحسن ابراهیم بن مخلدبن ابراهیم المروروذی. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن مخلد شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابی طلحة الانصاری. محدث است و ابن قتیبه در عیون الاخبار بوسایطی از او روایت کرده است. (عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۱۰).[ اِ ] (اِخ) ابن ابی محمد یحیی بن المبارک العدوی الیزیدی. او زاهد و از اهل حدیث بوده است. (ابن الندیم). و رجوع به یزیدیین شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ابی الورس. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن ابی هلال. ابن ابوعمرو از صادق (ع) بتوسط وی روایت کرده است. (کتاب کافی باب زنا از باب نکاح) (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۱).[ اِ ] (اِخ) ابن احمد. محدث جوزقی. از مردم جوزق دهی بهرات، نه ناحیه ای به نیشابور.[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن ابی نهیک. ابن قتیبه از او روایتی آرد. (عیون الاخبار ج ۴ ص ۸۷).[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن اسدبن سامان. رجوع باسحاق بن احمد سامانی شود.[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن شبیب بن نصربن شبیب بن الحکم بن اقلذبن عقبةبن یزیدبن سلمةبن رؤبةبن خفاتةبن وائل بن هضیم بن ذبیان الصفار ادیب بخاری، مکنی به ابی نصر. وی در علم عربیت و معرفت بدقائق آن از بزرگان عصر خویش و هم فقیه است. او ببغداد آمد و پس از سنهٔ ۴۰۵ هـ . ق. درگذشت. ابوسعد سمعانی در تاریخ مرو، و الحاکم بن البیع در تاریخ نیشابور، و خطیب در تاریخ بغداد، آرند که اسحاق در این سال، در بغداد، حدیث گفته است. تاج الاسلام گوید و من از خط او نقل کردم: ابونصر صفار بخراسان آمد و از آنجا بعراق و حجاز رفت و در طائف اقامت گزید و در همین شهر بمرد و گور او در آنجا معروف است. و او را تصانیفی در لغت، و شعری نیکو باشد و این اسحاق جدّ ابراهیم بن اسماعیل بن اسحاق بن احمد زاهد صفار است، که ما او را بمرو دیدار کردیم. وی از نصربن احمدبن اسماعیل الکنانی سماع دارد و ابوعلی حسن بن علی بن محمدبن المذهب التمیمی البغدادی از او روایت کند. الحاکم گوید: ابونصر فقیه و ادیب بخاری صفار، آنگاه که بحج میرفت نزد ما آمد و من بسن او در بخارا، از جهت حفظ ادب و فقه کسی را ندیده ام و از شعر خود مرا انشاد کرد: العین من زهرالخضراء فی شغل و القلب من هیبةالرحمن فی وجل لو لم تکن هیبةالرحمن تردعنی شرقت من قبلی فی صحن خدّ ولی یا دمیة خلقت کالشمس فی المثل حوری جسم ولکن صورةالرجل لو کان صید الدمی و المرد من عملی لکنت من طرب کالشارب الثمل لکننی من وثاق العقل فی عقل و لیس لی عن وفاق العقل من حول اللََّه یرقبنی و العقل یحجبنی فما لمثلی اذا فی اللهو و الغزل کلفت نفسی عزاً فی صیانتها دین الوری لهم طراً و دینی لی. و ابوبکربن علی خطیب گوید: اسحاق بن احمدبن شبیب بخاری بصدق معروف است و در سنهٔ ۴۰۵ هـ . ق. ببغداد آمد، و در این شهر از نصربن احمدبن اسماعیل کنانی، صاحب جزیل سمرقندی، روایت کرد، و حسن بن علی بن محمدبن مذهب، مرا ازو روایت کرد و وی را ثناها گفت. و من کتاب عجیبی در نحو ازو دیدم، بنام المدخل الی سیبویه، که قریب پانصد ورق است و فقط مبنیات را در آن آورده و شامل غوامض این فن است و او را تصانیفی است در ادب و کتاب المدخل الصغیر در نحو و کتاب الرد علی حمزة فی حدوث التصحیف. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۲۲۹ و ۲۳۰).[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن عبداللََّه بن مهران. وی پسر برادر محمدبن عبداللََّه بن مهران است. خانوادهٔ مهران از بزرگان ایرانی است و از ائمهٔ شیعه روایت دارند.[ اِ ] (اِخ) ابن احمدبن علی بن ابراهیم بن قولویه مکنی به ابویعقوب التاجر. وی از رازیین سماع دارد و وفات او پنجم ربیع الاول سنهٔ ۳۶۸ هـ . ق. است. ابونعیم بواسطهٔ او و او بوسایطی از رسول اکرم (ص) نقل کند که فرمود: اعطوا الاجیر اجره قبل ان یجفّ عرقه. و نیز فرمود: المرء مع من احب. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۲۱).[ اِ ] (اِخ) ابن (میر) احمد خوافی. مشهور به خواجه شهاب الدین. وی برادرزاده و داماد مولانا قطب الدین خوافی است و از بعض اقسام فضائل محظوظ و بهره ور مینمود و در زمان وزارت و امارت خواجه فضل الدین محمد که او نیز داماد مولانا قطب الدین بود چند سال قائم مقام عمّ بزرگوار شد و بصدارت خاقان منصور قیام کرد و در روز فوت خواجهٔ مشارالیه مؤاخذ گشته مبلغ کلی فرودآورد و بعد از آنکه از چنگ محصل نجات یافت در زاویهٔ عزلت تتمهٔ ایّام حیات را بپایان رسانید. (حبیب السیر جزو ۳ از ج ۳ ص ۲۴۰ و ۲۷۹ و ۲۹۶ و ۲۹۹).[ اِ ] (اِخ) ابن احمد سامانی. برادر اسماعیل بن احمد سامانی مؤسس دولت سامانی. وی در زمان برادر خویش به سمرقند بود و در عهد حکومت ابونصر احمد برادرزادهٔ اسحاق بسبب اطمینان از قیام او، وی را ببخارا جلب و در سنهٔ ۲۹۵ هـ . ق. زندانی کردند و پس از سه سال آزاد شده بسمرقند بازگشت (۲۹۸ هـ . ق.). همهٔ اهالی ماوراءالنهر به استثنای بخارا طرفدار او و فرزندان وی بودند و از این رو ابونصر احمد بقتل رسید و پسرش نصر جلوس کرد. اسحاق بن احمد در سنهٔ ۳۰۱ هـ . ق. قیام کرد و در محاربات طالع بدو روی خوشی نشان نداد و او پنهان شد و بعدها تسلیم گردید و پس از مدتی در بخارا درگذشت. (قاموس الاعلام ترکی) (حبیب السیر جزو ۴ از ج ۲ ص ۱۲۷). و رجوع بفهرست احوال رودکی تألیف نفیسی شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ازرق صائغ. حسین بن سعید از وی روایت کرده و او از امام ابوالحسن روایت کند. (آخر باب ذبح از کتاب تهذیب شیخ طوسی) (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۱).[ اِ ] (اِخ) ابن اسرائیل مکنی به ابویعقوب. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل. یکی از رجال بنی امیّه. وی بر نواحی تفلیس و گرجستان و ابخاز استیلا یافت و در زمان متوکل علی اللََّه دعوی استقلال کرد. خلیفه لشکری مأمور رفع غائلهٔ او کرد. سپاهیان بسرداری بغا، وی را گرفته بکشتند در سنهٔ ۲۳۸ هـ . ق. (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع بمجمل التواریخ و القصص ص ۴۹۰ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن جعفربن داودبن یوسف (یا سیف)بن جبلةبن حسین بن معد زاهد بابکسی سمرقندی از محلهٔ باب کس یا دروازهٔ کس (کش) از محلات زیبای سمرقند. وی از زهاد و دانشمندان زمانه بود. و بعد از عصر روز آدینه یازده روز مانده از رمضان سال ۲۵۹ هـ . ق. درگذشت. (انساب سمعانی) (احوال و اشعار رودکی ص ۴۵۳).[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن السُّکین الفِلْفِلانی ابویعقوب. وی پس از ۲۶۰ هـ . ق. وفات یافت و از اسحاق بن سلیمان الرازی روایت دارد و برادر او محمدبن اسماعیل یکی از ثقات است. و ابونعیم ذکر او آورده است. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۱۶).[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن عبداللََّه بن زکریاء المَذْحِجی الرملی مکنی به ابویعقوب. وی در سنهٔ ۲۸۸ هـ . ق. به اصفهان رفت و خضاب سرخ بکار میبرد و در کوی قصارین نزول کرد و خود مسگر بود. او از آدم بن ابی ایاس و محمدبن رُمح روایت دارد و احادیث را از حفظ بیان میکرد و ازین جهت بخطا افتاده است. ابونعیم ذکر او آورده است. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۱۷).[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن موسی بن مِهران الجُلکی مکنی به ابویعقوب. شیخی ثقة است و وفات او بسال ۲۷۹ هـ . ق. بوده است.[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل بن نوبخت. شیخ طوسی این اسحاق را از اصحاب امام هادی (ع) شمرده است و ظاهراً امامی باشد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۱).[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل مکنی به ابویعقوب. از بزرگان. معاصر القاهر باللََّه ابوالمنصور محمدبن المعتضد. رجوع به حبیب السیر جزء ۳ از ج ۲ ص ۱۰۷ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل افندی (شیخ الاسلام). متوفی بسال ۱۱۴۷ هـ . ق. او راست: ترجمهٔ ترکی شرح شفانی تعریف حقوق المصطفی تألیف قاضی عیاض. شرح منلا علی القاری. (کشف الظنون چ ۱ ج ۲ ص ۶۴).[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل جلکی. رجوع به اسحاق بن اسماعیل بن موسی بن مهران الجلکی شود.[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل طالقی. جوالیقی از او نقل کند. (المعرب ص ۳۵۲).[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل القافلانی. محدث است و ذکر او در کتاب المصاحف ابی بکر عبداللََّه بن ابی داود السجستانی چ لیدن ۱۹۳۷ م. ص ۱۸۰ آمده است.[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل المذحجی. رجوع به اسحاق بن اسماعیل بن عبداللََّه بن زکریا... شود.[ اِ ] (اِخ) ابن اسماعیل نیشابوری. شیخ طوسی در کتاب رجال وی را از اصحاب امام عسکری (ع) شمرده و گوید وی ثقة است و علامه در خلاصه گوید از اصحاب ابومحمد حسن عسکری (ع) است. او پس از وفات عسکری (ع) با سفراء امام دوازدهم (ابواب اربعة) مکاتبت داشته است. نامه ای از امام حسن عسکری (ع) خطاب بوی در کتب رجال ثبت است که در آن نامه حضرت وی را با ابراهیم بن عبده نیشابوری وکیل خود تعیین کرده و بأهل نیشابور سلام رسانیده است. چون این نامهٔ منسوب به امام حسن عسکری مشتمل بر مطالبی است که ذکر آن خالی از فایدتی نیست در این جا نقل میکنیم. کشی گوید: یکی از ثقات روایت کرده که توقیعی از ابومحمد حسن عسکری (ع) برای اسحاق بن اسماعیل نیشابوری صادر شد، بدین عبارت: یا اسحاق بن اسماعیل سترنا اللََّه و ایاک بستره و تولاّک فی جمیع امورک بصنعه قد فهمت کتابک رحمک اللََّه، و نحن بحمداللََّه و نعمته أهل بیت نرق علی موالینا و نسر بتتابع احسان اللََّه الیهم و فضله لدیهم، و نعتد بکل نعمة انعمها اللََّه عز و جل علیهم فاتم اللََّه علیکم بالحق و من کان مثلک ممن قد رحمه اللََّه و بصره بصیرتک و نزع عن الباطل و لم یقم فی طغیانه نعمة فانّ تمام النعمة دخولک الجنة و لیس من نعمة و ان جلّ امرها و عظم خطرها الا و الحمد للََّه تقدست اسماؤه علیها مؤدی شکرها و انا اقول الحمد للََّه مثل ما حمد اللََّه به حامد الی ابدالابد بما منّ علیک من نعمة و نجاک به من الهلکة و سهل سبیلک علی العقبة وایم اللََّه انها لعقبة کؤد شدید أمرها صعب مسلکها عظیم بلائها طویل عذابها قدیم فی الزبر الأولی ذکرها، و لقد کانت منکم أمور فی ایام الماضی علیه السلام الی أن مضی لسبیله صلی اللََّه علی روحه و فی ایامی هذه کنتم بها غیر محمودی الرأی ولا مسددی التوفیق و اعلم یقیناً یا اسحاق: ان من خرج من هذه الحیاة الدنیا اعمی فهو فی الآخرة اعمی و اضل سبیلاً. ثم کتب: یا ابن اسماعیل لیس تعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور و ذلک قول اللََّه عز و جل فی محکم کتابه للظّالم:{/B رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمی ََ وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً۲-۹۲۰:۱۲۵/} (قرآن ۲۰/۱۲۵). قال اللََّه عزّ و جل:{/B کَذََلِکَ أَتَتْکَ آیََاتُنََا فَنَسِیتَهََا وَ کَذََلِکَ اَلْیَوْمَ تُنْسی ََ .۲-۹۲۰:۱۲۶/} (قرآن ۲۰/۱۲۶). و أیّ آیة یا اسحاق اعظم من حجةاللََّه (عج) علی خلقه و امینه فی بلاده و شاهده علی عباده من بعد من سلف من آبائه الأولین من النبیین و آبائه الآخرین من الوصیین علیهم اجمعین رحمة اللََّه و برکاته. فأین یتابکم (؟) و أین تذهبون؟ کالانعام علی وجوهکم عن الحق تصدفون، و بالباطل تؤمنون و بنعمة اللََّه تکفرون او تکذبون فمن یؤمن ببعض الکتاب و یکفر ببعض فما جزاء من یفعل ذلک منکم و من غیرکم الا خزی فی الحیاة الدنیا الفانیة و طول عذاب فی الآخرة الباقیة و ذلک واللََّه الخزی العظیم. ان اللََّه بمنه و فضله لما فرض علیکم الفرائض لم یفرض ذلک علیکم لحاجة منه الیکم بل برحمة منه لااله الاّ هو علیکم، لیمیز اللََّه الخبیث من الطیب و لیبتلی ما فی صدورکم و لیمحص ما فی قلوبکم و لتسابقون الی رحمته، و لتفاضل منازلکم جنته، ففرض علیکم الحج و العمرة و اقامة الصلاة و ایتاء الزکاة و الصوم و الولایة و کفاهم لکم باباً لتفتحوا ابواب الفرائض و مفتاحاً الی سبیله، و لولا محمد (ص) و الاوصیاء من بعده لکنتم حیاری کالبهائم لاتعرفون فرضاً من الفرائض. و هل یدخل قریة الا من بابها؟ فلما منّ علیکم باقامة الاولیاء بعد نبیه (ص) قال اللََّه لنبیه:{/B اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی ، وَ رَضِیتُ لَکُمُ اَلْإِسْلاََمَ دِیناً۵۱-۶۳۵:۳/} (قرآن ۵/۳). و فرض علیکم لاولیائه حقوقاً أمرکم بأدائها الیهم لیحل لکم ماوراء ظهورکم من ازواجکم و اموالکم و مآکلکم و مشاربکم و معرفتکم بذلک النماء و البرکة و الثروة، و لیعلم من یطیعه منکم بالغیب. قال اللََّه:{/B قُلْ لاََ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبی ََ .۱۱-۱۹۴۲:۲۳/} (قرآن ۴۲/۲۳). و اعلموا ان من یبخل فانما یبخل علی نفسه و ان اللََّه هو الغنی و انتم الفقراء الیه لا اله الا هو! ثم کتب: و لقد طالت المخاطبة فیما بیننا و بینکم فیما هو لکم و علیکم و لولا مایجب من تمام النعمة من اللََّه لما اتاکم منی خط ولا سمعتم منی حرفاً من بعد الماضی علیه السلام انتم فی غفلة عما الیه معادکم، و من بعد الثانی رسولی و ما ناله منکم حین اکرمه اللََّه بمصیره الیکم و من بعد اقامتی لکم ابراهیم بن عبده وفقه اللََّه لمرضاته و اعانه علی طاعته و کتابی الذی حمله محمدبن موسی النیشابوری واللََّه المستعان علی کل حال. ثم قال: و انی اراکم مفرطین فی جنب اللََّه فتکونون من الخاسرین، فبعداً و سحقاً لمن رغب عن طاعة اللََّه و لم یقبل مواعظ اولیائه. ثم قال: و قد امرکم اللََّه جل و علا بطاعته لا اله الا هو و طاعة رسوله (ص) و بطاعة اولی الامر علیهم السلام، فرحم اللََّه ضعفکم و قلة صبرکم عما امامکم، فماغرّ الانسان بربه الکریم، و استجاب اللََّه دعائی فیکم و اصلح امورکم علی یدی، فقد قال اللََّه تعالی:{/B یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنََاسٍ بِإِمََامِهِمْ ۱-۵۱۷:۷۱/} (قرآن ۱۷/۷۱). و قال تعالی: {/Bجَعَلْنََاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدََاءَ عَلَی اَلنََّاسِ وَ یَکُونَ اَلرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً۳-۱۴۲:۱۴۳/} (قرآن ۲/۱۴۳). و قال تعالی:{/B کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنََّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ۱-۱۱۳:۱۱۰/} (قرآن ۳/۱۱۰). فمااحب أن یدعو اللََّه بی ولا بمن هو فی ایامی الا حسب رقتی علیکم و ما انطوی لکم علیه من حب بلوغ الأمل فی الدارین جمیعاً و الکینونة معنا فی الدنیا و الآخرة. یا اسحاق یرحمک اللََّه و یرحم من هو ورائک بینت لکم بیاناً و فسرت لکم تفسیراً و فعلت بکم فعل من لم یفهم هذا الامر قط و لم یدخل فیه طرفة عین، و لو فهمت الصم الصلاب فی هذا الکتاب لتصدعت طمعاً [ ن ل: قلقاً ] و خوفاً من خشیة اللََّه، و رجوعاً الی طاعة اللََّه. فاعملوا من بعده ما شئتم {/Bفَسَیَرَی اَللََّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلی ََ عََالِمِ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهََادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمََا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ،۴-۲۱۹:۱۰۵/}{/B وَ اَلْعََاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ .۱۶-۱۸۷:۱۲۸*/} و الحمد لله کثیرا رب العالمین . الخ. ثم کتب: و انت رسولی یا اسحاق الی ابراهیم بن عبده وفقه اللََّه أن یعمل بما ورد علیه فی کتابی مع محمدبن موسی النیسابوری ان شاء اللََّه تعالی، و رسولی الی نفسک و الی کل من خلفت ببلدک ان یعملوا بما ورد علیکم فی کتابی مع محمدبن موسی ان شاء اللََّه تعالی و یقرأ ابراهیم بن عبده کتابی هذا علی من خلفه ببلده حتی لایسئلون و بطاعة اللََّه یعتصمون، و الشیطان باللََّه عن انفسهم یجتنبون و لایطیعون. و علی ابراهیم بن عبده سلام اللََّه و رحمته. علیک یا اسحاق و علی جمیع موالی السلام کثیراً، سدّدکم اللََّه جمیعاً بتوفیقه و کل من قرأ کتابنا هذا من موالی من أهل بلدک و من هو بناحیتکم و نزع عما هو علیه من الانحراف عن الحق فلیؤد حقوقنا الی ابراهیم بن عبده ولیحمل ذلک ابراهیم بن عبده الی الرازی (رضی) او الی من یسمی له الرازی فان ذلک عن امری و رأیی ان شاء اللََّه. یا اسحاق: اقرأ کتابنا علی البلالی (رضی) فانه الثقة المأمون العارف بما یجب علیه، و اقرئه علی المحمودی عافاه اللََّه، فما احمد ناله لطاعته فاذا وردت بغداد فاقرأه علی الدهقان وکیلنا و ثقتنا و الذی یقبض من موالینا، و کل من امکنک من موالینا فاقرأهم هذا الکتاب، و ینسخه من اراد منهم نسخة ان شاء اللََّه تعالی، و لایکتم امر هذا عمن شاهده من موالینا الا من شیطان یخالف لکم فلاتنثرنّ الدرّ بین اظلاف الخنازیر لاکرامه لهم، و قد وقعنا فی کتابنا (کتابک) بالوصول و الدعاء لک و لمن شئت و قد اجبنا شیعتنا عن مسئلة، و الحمد للََّه فما بعد الحق الا الضلال، و لاتخرجن من البلدة حتی تلقی العمری رضی اللََّه عنه برضای فتسلم علیه فتعرفه و یعرفک، فانه الطاهر الامین العفیف القریب منا و الینا فکل ما یحمل الینا من شی ء من النواحی فالیه یصیر آخر امره لیوصل ذلک الینا و الحمد للََّه کثیراً. سترنا اللََّه و ایاکم یا اسحاق بستره و تولاک فی جمیع امورک بصنعه و السلام علیک و علی جمیع موالی و رحمة اللََّه و برکاته و صلی اللََّه علی سیدنا محمد النبی و آله و سلم کثیراً -انتهی. این است آنچه کشی در رجال خود نقل کرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۴ و ۲۵ و ۱۱۱).[ اِ ] (اِخ) ابن اشعث بن قیس کندی. مادر او ام فروة بنت ابی بکربن ابی قحافه است. (حبیب السیر ج ۱ جزو ۴ ص ۱۵۸). و رجوع بعیون الاخبار ج ۱ ص ۲۰۳ و عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۲ ص ۴۲ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن البتکین غزنوی. چون البتکین درگذشت، پسر او اسحاق بر مسند ایالت متمکن گردید (سال ۳۵۲ هـ . ق.) و سرانجام امور ملک بسبکتکین که بوفور سخاوت و شجاعت از سایر ارکان دولت البتکین امتیاز تمام داشت مفوض گشت. ایام حیات اسحاق باندک زمانی بسر آمده، درگذشت و اعیان غزنین آثار رشد و نجابت و انوار یمن و سعادت در ناصیهٔ امیر سبکتکین مشاهده کرده در سنهٔ خمس و ستین و ثلثمائة (۳۶۵ هـ . ق.) او را بر خود حاکم گردانیدند. (حبیب السیر ج ۲ جزو ۴ صص ۱۳۴-۱۳۵).[ اِ ] (اِخ) ابن امیرکابن کرامی جعفری. شیخ منتجب الدین بن بابویه (متوفی ۵۸۵ هـ . ق.) در فهرس خود (که ضمن مجلدات بحار الانوار چاپ شده) ذکر او آورده و گوید عالمی صالح بود. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۲).[ اِ ] (اِخ) ابن ایوب. جاحظ در البیان و التبیین چ حسن السندوبی ج ۲ ص ۱۶۴ ذکر او آورده است.[ اِ ] (اِخ) ابن ایوب بن احمدبن عمربن الخطاب العدوی. رجوع به عدوی و الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۹۶ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن بُرَیْدبن یعقوب طائی کوفی. شیخ طوسی او را در رجال خود از اصحاب صادق (ع) شمرده، و در برخی نسخ کتاب رجال کلمهٔ ابن قبل از یعقوب به ابو تبدیل شده است. ابن داود در کتاب رجال خود او را با اسحاق بن یزید یکی دانسته، لیکن علامة در خلاصة او را رد و تعدد آنان را اثبات کرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۲).[ اِ ] (اِخ) ابن بشربن محمدبن عبداللََّه بن سالم بخاری. مکنی به ابی حذیفه. از موالی بنی هاشم. مولد او بلخ است و چون ببخارا سکنی گزیده بدین نسبت معروف شده است. او صاحب کتاب مبتدأ و غیره است. وی در سنهٔ ۲۰۶ هـ . ق. به بخارا درگذشت. اسحاق از محمدبن اسحاق بن یسار و عبدالملک بن جریج و سعیدبن ابی عروبة و جویبربن سعید و مقاتل بن سلیمان و مالک بن انس و سفیان ثوری و ادریس بن سنان احادیث باطله روایت کند و جماعتی از خراسانیان از او روایت دارند و از بغدادیان کس جز اسماعیل بن عیسی العطار، که مصنفات او را روایت کرده است، از وی روایت ندارد. حسن بن علویة القطان روایت کند که رشید ابوحذیفه را به بغداد بخواست و وی در مسجد معروف به ابن رعیان حدیث میگفت. احمدبن سیاربن ایوب گوید: به بخارا شیخی بود که او را ابوحذیفه اسحاق بن بشر القرشی گفتندی و کتابی در بدء خلق تصنیف کرد و در آن احادیث بی اساس آورد، و از کسانی که زمان آنان را درک نکرده بود روایت میکرد و چون او را از دیگر معاصرین آن کسان می پرسیدند میگفت من چگونه ایشان را میتوانستم دید (مراد اینکه زمان آنان اقدم از زمان من بوده است) در حالی که از کسانی روایت میکرد که پیش از آنان مرده بودند و از اسحاق بن منصور شنیدم که میگفت: آنگاه که ابوحذیفه نزد ما آمد از ابن طاوس و جماعتی از بزرگان تابعین، که پیش از حمید الطویل مرده بودند روایت میکرد، او را پرسیدم: آیا از حمید الطویل نوشته ای؟ مضطرب گردید و گفت: مرا بسخره گرفته اید، جد من نیز حمید را ندیده است. گفتیم: تو از کسانی روایت کنی که سالها پیش از حمید مرده اند و دانستیم به آنچه میگوید علم ندارد. ابورجاء قتیبةبن سعید گوید شنیدم که چون ابوحذیفه بخاری بمکه آمد از ابن طاوس حدیث گفت. خبر بسفیان بن عیینه رسید گفت مولدش را از او بپرسید. پرسیدند معلوم شد که ابن طاوس سالها پیش از مولد او درگذشته است. و گوید که اسحاق مردی متروک الحدیث و ساقط و دروغ گوست. یاقوت گوید همهٔ این مطالب بنقل از کتاب خطیب است. و محمدبن اسحاق الندیم گوید او راست: کتاب المبتدأ و کتاب الفتوح و کتاب الدرة و کتاب الجمل و کتاب الالویة و کتاب صفین و کتاب حفر زمزم. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ صص ۲۳۰ -۲۳۲) (الفهرست ابن الندیم چ مصر ص ۱۳۷). شیخ طوسی (متوفی ۴۶۰ هـ . ق.) او را در رجال خود از اصحاب صادق (ع) شمرده. در نجاشی و خلاصه و ابن داود و حاوی و وجیزة و بلغة و دیگر کتب رجال شیعه ترجمهٔ او آمده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۲). مؤلف کشف الظنون از اسحاق بن بشر قرشی مکنی به ابوحذیفه کتاب ذیل را نقل کند: فتوحات الشام. (کشف الظنون چ ۱ ج ۲ ص ۱۷۵). یا فتوح بیت المقدس. (کشف الظنون ج ۲ ص ۱۷۷ از اتحاف الاحصاء). یا فتوح ابی حذیفه. (کشف الظنون ج ۲ ص ۱۷۶).[ اِ ] (اِخ) ابن بشر مکنی به ابوعبدالرحمن. مولی عبداللََّه بن اسید الخراسانی. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن بشر مکنی به ابوعبدالرحمن. مولی عبداللََّه بن عمر. تابعی است.[ اِ ] (اِخ) ابن بشر نَبّال. شیخ طوسی در رجال خود وی را از اصحاب باقر (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۲).[ اِ ] (اِخ) ابن بشر قرشی مکنی به ابوحذیفه. رجوع به اسحاق بن بشربن محمد... شود.[ اِ ] (اِخ) ابن بشیر. او راست: المبتدأ. (کشف الظنون). رجوع به اسحاق بن بشر (از اصحاب سیر) شود.[ اِ ] (اِخ) ابن جبریل دیلمی بویهی. ملقب به کرزالدین حکیم. متوفی ۶۸۹ هـ . ق. او راست: تاریخ سماویات و ارضیات.[ اِ ] (اِخ) ابن جریربن یزیدبن جریربن عبداللََّه بجلی کوفی. مکنی به ابی یعقوب. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. و در برخی نسخ رجال، شیخ او را از واقفیان خوانده و گوید از امام کاظم (ع) روایت دارد و در برخی نسخ دیگر رجال، جریر به حَریز تبدیل شده، نام او در فهرس شیخ و معالم العلماء ابن شهرآشوب آمده است و در رجال نجاشی اضافه کرده گوید: کتابی دارد و آنرا اصحاب ما از وی نقل کرده اند. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۲ و ۱۱۳ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن جریر صنعانی. او راست: تاریخ صنعاء.[ اِ ] (اِخ) ابن الجصاص. نام شاعری بزبان عرب. (ابن الندیم). و رجوع بالموشح ص ۴۵ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن جعفربن علی. شیخ طوسی در رجال خود نام وی را در عداد اصحاب باقر(ع) آورده و ظاهراً امامی است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۳).[ اِ ] (اِخ) ابن جعفر الصادق بن محمدبن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب. شیخ طوسی او را از صحابهٔ صادق (ع) شمرده و شیخ مفید در کتاب ارشاد بفضل و اجتهاد و صلاح وی شهادت داده است. ابن کاتب از وی بنیکی یاد و از او روایت کند. وی برادر موسی بن جعفر (ع) و بامامت وی قائل و معترف بوده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۳). مادر او حمیدهٔ بربریه بود. اسحاق فاضل و مجتهد و پرهیزکار و پاکیزه روزگار بود. جمعی کثیر از علمای کبار از آن جناب اخبار احادیث و اخبار کرده اند. اسحاق ملازمت برادر بزرگوار خویش امام موسی کاظم (ع) میکرد و به امامت آن حضرت قایل بود. (حبیب السیر ج ۱ جزء ۱ ص ۲۸). و رجوع بمجمل التواریخ و القصص ص ۴۵۶ و ۴۵۷ و ضحی الاسلام ج ث ص ۲۱۱ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن جُنْدَب . مکنی به ابواسماعیل، ملقب به فَرائِضی. صاحب ایضاح الاشتباه آنرا بوجه مذکور ضبط کرده و همچنین در رجال شیخ طوسی با فاء آمده است، لیکن جاربردی گوید فرائضی غلط است و صحیح قرائضی با قاف است، و در رجال ابن داود نیز با قاف نوشته شده است. در رجال نجاشی گوید: وی ثقة است و از ابوعبداللََّه (جعفربن محمد) روایت دارد و او را کتابی هست که اصحاب ما از وی نقل کرده اند. عبیس از وی روایت کند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۳).[ اِ ] (اِخ) ابن الحذاء. ابوالخزرج حسن بن برزقان انصاری از وی روایت کند، و وی از ابوعبداللََّه (جعفربن محمد صادق) روایت دارد. رجوع به کافی باب احتذاء از باب تجمل شود. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۳).[ اِ ] (اِخ) ابن حسان بن فوهة الخریمی مکنی به ابویعقوب. او راست: بقیة اقمار من العز لو خبت لظلت معدّ فی الدّجی تتسکع اذا قمر منها تغور او خبا بدا قمر من جانب الافق یلمع. (الموشح ص ۳۰۷ و ۳۲۳). و رجوع بعیون الاخبار ج ۲ ص ۱۲۸ و فهرست البیان و التبیین چ حسن السندوبی شود.[ اِ ] (اِخ) ابن حسن بن بکران. مکنی به ابوالحسین ملقب به عَقْرانیّ (عُقْرانیّ، عِقْرانیّ) تمار. شاید نسبت به عقر باشد که نام چندین موضع آمده است. نجاشی گوید: وی در مذهب ضعیف و از جملهٔ غالیان بود. در کوفه او را دیدم و بدانجا ساکن بود. اسحاق کتاب شیخ کلینی را از وی روایت میکرد. او راست: کتاب الرد علی الغلاة. کتاب نفی السهو عن النبی. کتاب عدد الائمة. و متأخرین همین اقوال را در حق وی تکرار کرده اند. و او را از غلاة نیز شمرده اند. شیخ در تکملهٔ أمل الآمل گوید: ردّ بر غلاة نوشتن با غالی بودن جمع نشود. لیکن صحیح آنست که مانعةالجمع نیست، چه ابن بابویه گوید اولین درجهٔ غلو نفی سهو است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۴).[ اِ ] (اِخ) ابن حسن حارثی. معروف به ابن طولون. متوفی بسال ۹۵۳ هـ . ق. او راست: الغرف العلیة فی تراجم مشاهیر الحنفیة. (کشف الظنون).[ اِ ] (اِخ) ابن حسن القرطبی. مشهور به ابن الزیات. او راست: کتاب المعرب و المبنی. وی در طبقهٔ زمخشری و امثال اوست و از نافع بن سعیدبن مجد روایت دارد. وفات وی پس از ۴۴۰ هـ . ق. است. (روضات الجنات ص ۱۰۱).[ اِ ] (اِخ) ابن حسین. او راست: ترجمهٔ کتاب النبات ارسطو. (کشف الظنون چ ۱ ج ۲ ص ۳۰۴). و این نام در متن تاریخ الحکماء قفطی چ لیبسیک ص ۱۷۴ س ۱۴ و ۱۵ بهمین صورت آمده ولی در عیون الانباء ابن ابی اصیبعة چ مصر ج ۱ ص ۱۸۵ مکرر اسحاق بن الخصی معروف به ابن الخصی یاد شده و لیپر مصحح تاریخ الحکماء قفطی نیز در حاشیه از عیون الانباء نام پدر او را الخصی آورده است.[ اِ ] (اِخ) ابن حماد. وی پدر اسماعیل بن اسحاق قاضی مالکی است.[ اِ ] (اِخ) ابن حماد کاتب. وی در خلافت منصور و مهدی عباسی میزیست و او یکی از خوشنویسان معروف است. (ابن الندیم). و شاگردان داشت که بدوازده قلم تحریر میکردند: قلم جلیل، قلم سجلات، قلم دیباج، قلم اسطورمار کبیر، قلم ثلثین، قلم زنبور، قلم مفتح، قلم حرم، قلم مؤامرات، قلم عهود، قلم قصص، قلم حرفاج.[ اِ ] (اِخ) ابن حمید طوسی. وی بعربی شعر میگفت و دیوان او هفتاد ورقه است. (ابن الندیم).[ اِ ] (اِخ) ابن حنین بن اسحاق عبادی. مکنی به ابویعقوب. طبیب مشهور (۲۱۵ -۲۹۸ هـ . ق.). او در علم طب یگانهٔ عصر خویش و در نقل و معرفت لغات و فصاحت آن از نسیج پدر خود بود و مانند پدر تعریب کتب حکمت یونانی میکرد جز اینکه تعریب او از کتب حکمت ارسطاطالیس پیش از ترجمه های طب اوست. و او خدمت همان خلفا و رؤساء مخدومین پدر خویش کرد و در آخر مختص و منقطع قاسم بن عبیداللََّه وزیر امام معتضد باللََّه بود تا آنجا که وزیر مذکور او را محرم اسرار خویش ساخت و آنچه را از دیگران مکتوم می داشت بر او نمی پوشید و ابن بطلان در کتاب دعوة الاطباء آرد که وقتی وزیر قاسم بن عبیداللََّه شنید که اسحاق مسهل آشامیده است بمداعبه قطعهٔ زیرین بدو نوشت: اَبن لی کیف امسیت و ما کان من الحال و کم سارت بک الناق -ة نحو المنزل الخالی. و او در پاسخ ابیات ذیل بوزیر فرستاد: بخیر بتُّ مسروراً رخیّ الحال و البال و اما السیر و الناقة و ذاک المربع الخالی فأجلالک انسانی -ه یا غایة آمالی. و ابن خلکان گوید در کتاب الکنایات خواندم که ابیات جواب بدین صورت بود: کتبت الیک و النعلان ما ان اقلهما من المشی العنیف فان رمت الجواب الی فاکتب علی العنوان یوصل فی الکنیف. و اسحاق و نیز پدر او را در طب مصنفات سودمند است. و در آخر او را فالج افتاد و به ربیع الآخر سال ۲۹۸ یا ۲۹۹ هـ . ق. درگذشت. و نسبت او به عباد حیره است و عباد حیره از ترسایان ایرانی بودند. (ابن خلکان چ تهران ج ۱ صص ۷۰ -۷۱). و داود ضریر انطاکی از او چنین یاد میکند: الکامل المجرب اسحاق بن حنین النیسابوری فعرب الیونانیات و السریانیات و اضاف الیها مصطلح الاقباط لانه اخذ العلم عن حکماء مصر و انطاکیه و استخرج مضار الادویة و مصلحاتها. (تذکرهٔ ضریر چ ۱۳۰۳ هـ . ق. ج ۱ ص ۲۰). ابن الندیم گوید: او در فضل و صحت نقل از یونانی و سریانی بعربی مانند پدر خویش و بفصاحت در زبان عرب مقدم بر پدر بود و خلفا و رؤسائی را که حنین دریافت او نیز خدمت کرد لیکن به قاسم بن عبداللََّه اختصاص خاص داشت و رازدار و محرم او بود و در آخر مبتلی بفالج گشت و بدان بیماری در ۲۹۸ هـ . ق. بمرد. او راست: اختصار قاطیغوریاس ارسطو. نقل نص باری ارمینیاس بعربی. اختصار باری ارمینیاس. نقل انالوطیقای اولی ارسطو بسریانی (و این بقیهٔ انالوطیقاست و حنین قسمت اول را نقل کرده است). نقل تمام انالوطیقای ثانی ارسطو بسریانی. و کتاب تاریخ . نقل کتاب الکون و الفساد ارسطو بعربی. نقل کتاب بوطیقای ارسطو به سریانی و این نقل را یحیی بن عدی به عربی ترجمه کرده است و دمشقی هفت مقالهٔ آنرا نقل کرده است. نقل تفسیر امونیوس و اسکندر افرودیسی بعربی. نقل ریطوریقای ارسطو بعربی. و نقل کتاب الحروف (الهیّات) ارسطو تا حرف مو. نقل چند مقالهٔ کتاب الحروف (الهیّات) ارسطو. نقل تفسیر دوازده مقالهٔ کتاب اخلاق ارسطو به تفسیر فرفوریوس و چند مقاله از همان کتاب بتفسیر ثامسطیوس بسریانی. نقل کتاب النفس ارسطو باستثنای کمی از آن و نقل تمام آن بار دیگر بهتر از اولی و نقل اصول هندسهٔ اقلیدس. ترجمهٔ سه مقالهٔ اخیر کتاب ماذکره فلاطن فی طیماوس تألیف جالینوس و نقل کتاب المحرک الاول لایتحرک جالینوس و نقل کتاب عدد المقاییس جالینوس برای علی بن یحیی. نقل کتاب تفسیر الثانی من کتب ارسطالیس از جالینوس. او را علاوه بر نقلها و ترجمه ها از کتب قدیمه تألیفات هست که ابن الندیم نام آنها را آورده است: کتاب الادویة المفردة به ترتیب الفبائی. کتاب الکناش اللطیف. کتاب تاریخ الاطباء. کتاب الادویة المفردة اللطیف الفبائی. (از ابن الندیم). و ابن البیطار از او روایت آرد، از جمله در کلمهٔ سناء، سناء مکّی. و کتب ذیل از مصنفات وی بطبع رسیده: ۱ -کتاب اوقلیدس الفیثاغوری، نقل اسحاق، و شرح ابوالعباس النیریزی با ترجمهٔ لاتینیه از استاد بستورن و استاد هیبرگ ، چاپ هونیه (کپنهاگ) ۱۸۹۳م. ۲ - کتاب ارسطاطالیس باری ارمینیس به معنی در عبارت، نقل اسحاق بن حنین، به اعتناء ایزیدر پلاک با مقدمهٔ بزبان آلمانی و فهرست کلمات با اصل سریانی و یونانی در لیبسیک بسال ۱۹۱۳ م. ۳ -کلیات ارسطاطالیس به اعتناء استاد زنکر (علم الفلسفه)، چ لیبسک ۱۸۴۶م. ۴ -در کتاب مقالات فلسفه لابن سینا و الفارابی و الغزالی و ابن العربی و ابن العسال، ترجمهٔ عربی مقالات ارسطو و افلاطون توسط اسحاق بن حنین نیز در بیروت بسال ۱۹۰۸ م. چاپ شده است. (معجم المطبوعات). و رجوع به تتمهٔ صوان الحکمة چ لاهور ص ۴ ببعد، و اعلام زرکلی ج ۱ ص ۹۶ و قاموس الاعلام ترکی و فهرست عیون الانباء و فهرست تاریخ الحکماء قفطی و کنز الحکمة ترجمهٔ نزهة الارواح شهرزوری صص ۲۲ -۲۳ و ضحی الاسلام ج ث ص ۱۷۸ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن حیوة. یکی از افراد سپاهیان عمر سعد، و او را مختاربن ابی عبیدهٔ ثقفی بکشت. (حبیب السیر ج ۲ جزو۲ ص ۵۲).[ اِ ] (اِخ) ابن الخطاب. کاتب قمامةبن زید. یکی از بلغای زبان عرب. (ابن الندیم).[ اِ ] (اِخ) ابن خلف البهرانی . او راست در صفت شمشیر: ألقی بجانب خصره امضی من الاجل المتاح و کأنما ذرّ الهبا- ءَ علیه انفاس الرّیاح. (عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۱ ص ۱۳۸).[ اِ ] (اِخ) ابن خلف شاعر. یکی از رؤسای متکلمین زنادقة (مانویة) بوده که تظاهر بمسلمانی می کرده است. (ابن الندیم). مرزبانی در الموشح در عنوان «اسحاق بن خلف البصری» آرد: انکر علی اسحاق قوله: و لبس العجاجة و الخافقات تریک المنا برؤس الأسل. یرید «المنایا» فلم یستو له فی هذا البیت. و قد احتج له قوم و أجازوه. (الموشح چ قاهره سال ۱۳۴۳ هـ . ق. ص ۳۴۸).[ اِ ] (اِخ) ابن خُلَیْد. شیخ طوسی در رجال خود وی را از اصحاب صادق (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۴).[ اِ ] (اِخ) ابن داود. شیخ طوسی در باب ثواب زیارت حضرت حسین (ع) از کتاب تهذیب آرد: علی بن معلی از وی روایت دارد، و او از ابوعبداللََّه روایت کند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۴).[ اِ ] (اِخ) ابن ذقابا، و بقولی زقابا. محدث و متولی قضاء طلیطلة. وفات او بسال ۳۰۳ هـ . ق. بود. (حلل السندسیة ج ۲ ص ۳۱).[ اِ ] (اِخ) ابن راهویه. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن مخلد... و ابن راهویه شود.[ اِ ] (اِخ) ابن رباط بجلی. نجاشی در ترجمهٔ حسن بن رباط گوید: حسن از ابوعبداللََّه روایت کند و برادرانش یونس و اسحاق و عبداللََّه میباشند. کشی گوید: فرزندان رباط چهارند: حسن و حسین و علی و یونس و هر چهار از اصحاب صادق (ع) باشند، و فرزندان ایشان همه از حَمَلهٔ حدیث هستند. طباطبائی در رجال خود ایشان را حسن و اسحاق و عبداللََّه و یونس نام برده است و از اولاد ایشان در کتب رجال حدیث، عده ای معروف و صاحب تألیفات باشند از جمله: محمدبن عبداللََّه بن رباط و علی بن حسن بن رباط و جعفربن محمدبن اسحاق بن رباط و محمدبن محمدبن اسحاق بن رباط معروفند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۴).[ اِ ] (اِخ) ابن الربیع مکنی به ابواسماعیل. تابعی است.[ اِ ] (اِخ) ابن الربیع مکنی به ابوحمزه. تابعی است.[ اِ ] (اِخ) ابن الرشید. وی فرزند هارون الرشید خلیفهٔ عباسی بود و مادر او خبث نام داشت. (عقد الفرید چ محمد سعید العریان ج ۵ ص ۳۹۶).[ اِ ] (اِخ) ابن الزیات. رجوع به اسحاق بن حسن القرطبی... شود.[ اِ ] (اِخ) ابن سعد القطربلی. جهشیاری در کتاب الوزراء و الکتاب از او نقل کند. (کتاب الورزاء و الکتاب چ ۱ مصر ۱۳۵۷ هـ . ق. ص ۱۴۳، ۱۷۰، ۲۱۲).[ اِ ] (اِخ) ابن سعید. ذکر او در الموشح مرزبانی چ قاهره ۱۳۴۳ هـ . ق. ص ۲۴۰ آمده است.[ اِ ] (اِخ) ابن سعید. یکی از اخترشناسان و از اعراب اندلس یهودی المذهب و سرحلقهٔ هیأت منجمینی میباشد که بنام آلفونس عاشر پادشاه قسطیله و لیون «ازیاج آلفونسیه» را بوجود آورده اند. و او در مائهٔ هفتم هجری میزیسته است.[ اِ ] (اِخ) ابن سعید القُرَشی. از اولاد سعیدبن العاص. ابن قتیبه گوید: زیدبن اخزم بنقل از ابوداود بنقل از اسحاق بن سعید القرشی بنقل از پدر خویش از ابن عباس از رسول (ص) آرد که فرمود: «اعرفوا انسابکم تصلوا ارحامکم فانه لاقرب بالرحم اذا قطعت و ان کانت قریبة ولا بعد بها اذا وصلت و ان کانت بعیدة». (عیون الاخبار ج ۳ ص ۸۴).[ اِ ] (اِخ) ابن سلمهٔ فارسی کاتب. و از کتب اوست: کتاب فضل العجم علی العرب. و رسائلی نیز داشته است. (ابن الندیم).[ اِ ] (اِخ) ابن سلیمان. محدث است و ابن قتیبه از او روایت کند. (عیون الاخبار ج ۲ ص ۲۴۶ و ۳۰۶). و رجوع به الحلل السندسیة ج ۱ ص ۳۵۵ و المصاحف سجستانی چ بریل ص ۱۷۲ و ۱۷۵ و ۱۸۰ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن سلیمان بن علی بن عبداللََّه بن عباسی هاشمی. یکی از منسوبین خاندان بنی عباس. وی در عهد هارون الرشید بسال ۱۷۷ هـ . ق. والی مصر بود ولی چون با مردم سوءرفتار داشت و مالیات گزاف می طلبید بدانجا شورشی ایجاد شد و بدین سبب پس از یک سال معزول گشت. گویند پیش از ولایت مصر، والی مدینه، سند، مکران، بصره و در سال ۱۹۴ هـ . ق. والی حمص بوده است. (قاموس الاعلام ترکی). و منکه الهندی طبیب مشهور بدو اختصاص داشت. (عیون الانباء ج ۲ ص ۳۳). و رجوع بالبیان و التبیین چ حسن السندوبی ج ۱ ص ۲۶۶ و ج ۳ ص ۲۱۸ و عیون الاخبار چ مصر ج ۲ ص ۵۸ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن سلیمان الاسرائیلی مکنی به ابویعقوب و مشهور به اسرائیلی. وی طبیب و فاضل و بلیغ و عالم و مشهور به حذاقت و معرفت و نیکوتصنیف و عالی همت بود و از مردم مصر است و در آغاز امر کحالت میورزید و سپس در قیروان ساکن شد و ملازمت اسحاق بن عمران کرد و نزد او تلمذ کرد و طبابت خاص امام ابامحمد عبیداللََّه المهدی صاحب افریقیه داشت و در منطق بصیر و از انواع معارف حظی داشت و بیش از یکصد سال مجرد بزیست. او را گفتند: ایسرک ان [ یکون ] لک ولداً. قال: اما اذ صار لی کتاب الحمیات فلا، و منظور او آن بود که بقاء ذکر وی بکتاب حمیات بیش از بقاء ذکرش بفرزند است و ازو روایت کرده اند که گفت: مرا چهار کتاب است که ذکر مرا بیش از فرزند زنده دارد و آن چهار: کتاب الحمیات و کتاب الاغذیة و الادویة و کتاب البول و کتاب الاسطقسات است. وفات وی قریب بسال ۳۲۰ هـ . ق. بود و احمدبن ابراهیم بن ابی خالد معروف به ابن الجزار در کتاب اخبارالدولة در ابتداء دولت امام ابی محمد عبیداللََّه المهدی که از مغرب ظهور کرد گوید: اسحاق بن سلیمان المتطبب مرا حدیث کرد که چون بمصر بر زیادةاللََّه بن الاغلب درآمدم او را در لشکرگاه اریس یافتم و بسوی او رفتم. وی چون از ورود من آگاه شد مرا پانصد دینار فرستاد تا بدان زاد سفر ساختم و در ساعت وصول نزد او رفتم و امیر را درود گفتم و رسم خدمت چنانکه شایستهٔ ملوک است، بجای آوردم. مجلس او را کم وقر دیدم و حب لهو و مضاحک را بر او غالب یافتم. پس ابن خنبش معروف بیونانی آغاز سخن کرد و مرا گفت: تقول ان الملوحة تجلو؟ گفتم: نعم. گفت و تقول اِن الحلاوة تجلو؟ گفتم: نعم. گفت فالحلاوة هی الملوحة و الملوحة هی الحلاوة. گفتم الحلاوة تجلو بلطف و ملائمة و الملوحة تجلو بعنف. پس مکابره دراز کشید و راه مغالطه پیش گرفت. چون چنین دیدم گفتم تقول انت حی؟ گفت نعم. گفتم: و الکلب حیّ. گفت: نعم. گفتم: فانت الکلب و الکلب انت. پس زیادةاللََّه بسیار بخندید دانستم که بهزل بیش از جدّ راغب است. اسحاق گوید: چون ابوعبداللََّه داعی المهدی به رقاده رسید مرا بخویش خواند و تقرب بخشید و او در کلیه سنگ داشت و من وی را با داروئی که عقرب های محرقه داشت معالجه کردم. روزی با گروهی از کتامه نشسته بودم آنان انواع علل را از من بپرسیدند و هرچه پاسخ دادم نفهمیدند. گفتم شما گاوانید و از انسانیت بجز نام ندارید. این خبر به ابی عبداللََّه برداشتند. پس چون نزد او شدم مرا گفت: تقابل اخواننا المؤمنین من کتامة بما لایحب و باللََّه الکریم لولا انک عذرک بانک جاهل بحقهم و بقدر ما صار الیهم من معرفة الحق و اهل الحق لاضربن عنقک. اسحاق گوید: او را مردی یافتم بجد که هزل را بدو راه نبود. (عیون الانباء ج ۱ صص ۳۶ -۳۷). و ابن البیطار ازو روایت آرد، از جمله در ذیل آس و ارز و زعفران و ضرو و بیشتر از او به کلمهٔ اسرائیلی مطلق قناعت کند و نام او را در ذیل شرح کلمهٔ جمّیز آورده است. در تتمهٔ صوان الحکمة ترجمهٔ اسحاق بن سلیمان آمده: قال: من تناول الطین یسدر العین و یصفر اللون و یبخر الفم و یحفر الاسنان. و قال: عجبت لمن اقتصد فی اکل الخبز الحنطی و اللحم الحولی و احترس الهواء الوبی و الماء الردیّ کیف یمرض. (تتمهٔ صوان الحکمة چ لاهور ص ۹). و رجوع بکشف الظنون ذیل کتب مذکوره شود.[ اِ ] (اِخ) ابن سلیمان رازی مکنی به ابویحیی. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن سلیمان هاشمی. یکی از علمای نجوم و احکام. او راست کتابی در تحاویل سنین عالم.[ اِ ] (اِخ) ابن سلیمان هاشمی. رجوع به اسحاق بن سلیمان بن علی... شود.[ اِ ] (اِخ) ابن سمن. در تاریخ سیستان ذکر او آمده است. (تاریخ سیستان چ بهار ص ۱۷۰).[ اِ ] (اِخ) ابن سورین. وی معاصر برامکه بود. جهشیاری نام او برده است. (کتاب الورزاء و الکتاب چ مصر ۱۳۵۷ هـ . ق. ص ۱۸۳).[ اِ ] (اِخ) ابن سُوید. ابن قتیبة از او روایت آرد. (عیون الاخبار چ مصر ج ۱ ص ۳۲۸ و ج ۲ ص ۳۵۷).[ اِ ] (اِخ) ابن سُوید العَدَوی. جاحظ بنقل از ابوعثمان بنقل از اصمعی قطعه ای که معتمربن سلیمان در حق او گفته، آورده است. (البیان و التبیین ج ۱ ص ۳۵). و او راست: فی رداء النبی اقوی دلیل ثم فی العقب و العصا و القضیب. (البیان و التبیین ج ۳ ص ۸۲).[ اِ ] (اِخ) ابن سیار مکنی به ابوالنضر. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن شاهین. محدث است. رجوع بالمصاحف چ بریل ص ۱۷۳ و ۱۸۸ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن شُرَّفی. وی شیخ سفیان ثوری است.[ اِ ] (اِخ) ابن شعیب بن میثم اسدی تمار. شیخ طوسی او را از اصحاب صادق (ع) شمرده است و جزو موالی ایشان خوانده و گوید روایت دارد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۴).[ اِ ] (اِخ) ابن شلیطا. طبیبی از مردم بغداد. او را در طب دستی قوی بوده است و صیت او سبب شد که المطیع للََّه او را بخدمت خود خواند و او در معالجات خلیفه با ثابت بن سنان بن ثابت بن قرة الحرانی الصابی انبازی داشت و بزمان خلافت مطیع درگذشت و ابوالحسین عمربن عبداللََّه الدحلی نزد خلیفه قائم مقام او گردید. (عیون الانباء ج ۱ ص ۲۳۷).[ اِ ] (اِخ) ابن شمر الضبی. شاعر است و از اوست: امیرالمؤمنین الیک نشکو و ان کنا نقوم بغیر عذر غفرت ذنوبنا و عفوت عنا و لیست منک ان تعفو ببکر فان المنبر البصری یشکو علی العلات اسحاق بن شمر اضبّیٌ علی خشبات ملک کمرکب ثعلب ظهرالهزبر. (البیان و التبیین ج ۱ ص ۲۳۹).[ اِ ] (اِخ) ابن شهرام. ابن الندیم و ابن ابی اصیبعه ذکر او آورده اند. (عیون الانباء ج ۱ ص ۱۸۷).[ اِ ] (اِخ) ابن الصباح. نام پدر یعقوب بن اسحاق الکندی است. (عیون الانباء ج ۱ ص ۲۰۶).[ اِ ] (اِخ) ابن الصباح الاشعثی. از اولاد اشعث بن قیس الکندی. وی در عهد مهدی عباسی بحجاز رفت و مردی کریم و جواد بود. رجوع بالبیان و التبیین چ حسن السندوبی ج ۲ ص ۱۸۲ متن و حاشیه شود.[ اِ ] (اِخ) ابن الصباح السبیعی. شاعری مقلّ است. (ابن الندیم).[ اِ ] (اِخ) الطبیب. وی پدر وزیر ابن اسحاق مسیحی است و در قرطبه مقیم بود و او بدست خویش داروهای مجرب میساخت و از او منافع عظیمه و آثار عجیبه و تجاربی حکایت کرده اند که موجب تفوق وی بر جمیع معاصرین گردیده است. وی در عهد امیر عبداللََّه اموی میزیست. (عیون الانباء ج ۲ صص ۴۲ -۴۳).[ اِ ] (اِخ) ابن طلحة. وی از جانب معاویه مأمور خراج خراسان شد و او پسرخالهٔ معاویه و مادرش ام ابان دختر عتبةبن ربیعه بوده است و اسحاق در راه در شهر ری درگذشت. (احوال رودکی ج ۱ ص ۲۳۳).[ اِ ] (اِخ) ابن طلحةبن عبیداللََّه قرشی تیمی. ابن اثیر گوید: اسحاق و موسی دو فرزند طلحةبن عبیداللََّه قرشی صحابی از کسانی بودند که بضدّ حجربن عدی کندی در نزد معاویه بباطل شهادت دادند که موجب قتل حجر شد. (تنقیح المقال ج ۲ ص ۹۴ ذیل ترجمهٔ صالح بن موسی بن طلحة). رجوع به مادهٔ قبل شود.[ اِ ] (اِخ) ابن طلیق الکاتب. مردی از بنی نهشل. وی نخستین کسی است که کتابت دیوان خراسان را از فارسی بعربی گردانید و بنصربن سیار اختصاص داشت و او را پسری شد وی را نصر نامید و گفت: سمیت نصراً بنصر ثم قلت له اخدم سمیّک یا نصربن سیار. (کتاب الوزراء و الکتاب چ مصر ۱۳۵۷ هـ . ق. ص ۴۳).[ اِ ] (اِخ) ابن طولون. رجوع باسحاق بن حسن حارثی شود.[ اِ ] (اِخ) ابن العباس. معاصر مأمون خلیفهٔ عباسی. (عقد الفرید چ محمد سعید العریان ج ۲ ص ۲۴).[ اِ ] (اِخ) ابن عباس بن اسحاق المعروف بالمهلوس قتیل ارمن. وی از طالبیین است و در ایام مقتدر خلیفه بقتل رسیده است. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۲۹ س ۸).[ اِ ] (اِخ) ابن العباس الهاشمی. معاصر اصمعی بود. (الموشح مرزبانی ص ۲۱۳).[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز ابوالسفاتج (جِ سفته). بزّاز کوفی. شیخ طوسی در رجال خود او را از اصحاب صادق (ع) شمرده و ابن غضائری در رجال کنیت وی را ابویعقوب و ابوالسفاتج هر دو آورده است و گویند از ابوعبداللََّه روایت کند. علامه در خلاصة الاقوال و حسن بن داود در رجال خود نیز شرح احوال او آورده اند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۴).[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه. ابن قتیبهٔ دینوری از او نقل کند. (عیون الاخبار چ مصر ج ۳ ص ۲۲۴).[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ابی طلحة مدنی. شیخ طوسی در رجال خود وی را از اصحاب سجاد (ع) و باقر (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۴). خوندمیر در حبیب السیر ذیل وقایع سنهٔ ثلثین و مائة (۱۳۰ هـ . ق.) آرد: هم درین سال در مدینه اسحاق بن عبداللََّه بن ابی طلحة الانصاری الفقیه وفات یافت. (حبیب السیر ج ۲ جزو ۲ ص ۷۳). و رجوع بعیون الاخبار چ مصر ج ۱ ص ۱۵۰ و ج ۴ ص ۷۰ و المصاحف ص ۱۰۲ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ابی فروة مکنی به ابوسلیمان. محدّث است. رجوع شود به المصاحف ص ۱۸۷.[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن حرث بن نوفل بن عبدالمطلب مدنی. شیخ طوسی در رجال خود او را از اصحاب سجاد (ع) شمرده است و گویا امامی باشد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۴).[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن سعدبن مالک اشعری قمی. در رجال شیخ طوسی در یک مورد وی بنام اسحاق قمی از اصحاب باقر (ع) خوانده شده، و دیگر بار با تمام القاب فوق در عداد اصحاب صادق (ع) آمده است و نیز شیخ طوسی در فهرس گوید: او راست کتابی و آنرا احمدبن زید خزاعی از او روایت کند. نجاشی گوید: وی از ابوعبداللََّه (صادق) و ابوالحسن (رضا) روایت دارد. و فرزند او احمدبن اسحاق مشهور است. و علی بن بزرج از وی روایت کند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۵).[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن علی بن حسین مدنی. شیخ طوسی در رجال خود وی را در عداد اصحاب صادق (ع) آورده است و در کتاب کافی در باب «من قال لااله الا اللََّه» گوید: فضیل بن عبدالوهاب از او روایت کند. و نیز در کافی در باب «النهی عن القول بغیر علم» روایتی از صاحب ترجمه نقل کرده و او را به کنیهٔ ابویعقوب خوانده است. ولیکن اشتباه است، چه اسحاق ابویعقوب غیر از صاحب ترجمه است. و سابقاً ذکر او گذشت. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۵).[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمد السلمی النیسابوری ملقب به خُشْک. محدث است و او را خشکی نیز گفته اند. وی از حفص بن عبداللََّه السلمی سماع دارد و از او ابن الشرفی و حسن بن اسماعیل الربعی روایت کنند. ابن القراب گوید: او بسال ۲۶۷ هـ . ق. درگذشت. (تاج العروس مادهٔ: خ ش ک).[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه انصاری مکنی به ابویحیی. یکی از مشاهیر تابعین و از اهالی مدینه. محدثین معروف مانند مالک و عیینه و اوزاعی شمه ای از احادیث شریفه را از وی نقل کرده اند. موثق بودن او متفق علیه است. وی در سنهٔ ۱۳۲ و بروایتی دیگر در سال ۱۳۰ هـ . ق. درگذشت. (قاموس الاعلام ترکی).[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه الزعفرانی الاصبهانی. محمدبن ابراهیم الکنانی از او روایت دارد. ابونعیم اصفهانی گوید: بعض شیوخ ما او را یاد کرده و چیزی بدین نیفزوده است. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن ج ۱ ص ۲۱۹). و در جای دیگر همان کتاب (ص ۲۱۷) آرد: اسحاق بن عبداللََّه الشیبانی الزعفرانی الاصبهانی، روی عنه محمدبن ابراهیم الکنانی.[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه الشیبانی. رجوع به اسحاق بن عبداللََّه الزعفرانی شود.[ اِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه نیشابوری، ملقب به خُشْک. رجوع به اسحاق بن عبداللََّه بن محمد السلمی شود.[ اِ ] (اِخ) ابن عبدالملک بن صالح هاشمی. او از دست خلیفه هرون الرشید ولایت مصر یافت و خلیفه دختر خود عالیه را بزنی باو داد. (حبیب السیر ج ۲ جزو ۳ ص ۸۷).[ اِ ] (اِخ) ابن عثمان کلابی بصری مکنی به ابویعقوب. محدث است و از اسماعیل بن عبدالرحمن بن عطیة و از او ابوالولید هشام بن عبدالملک روایت کند.[ اِ ] (اِخ) ابن عطاء خراسانی مکنی به ابوعبدالرحمن. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن علی مکنی به ابوعون. رجوع به ابی عون شود.[ اِ ] (اِخ) ابن علی. ششمین و آخرین مرابطین. (جلوس ۵۴۱ هـ . ق.). (طبقات سلاطین اسلام ص ۳۷).[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن سلیمان. او راست: ترجمهٔ کتاب فارسی در علاج انواع دواب و خیل و بغال و بقر و غنم و ابل. (ابن الندیم).[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن عبداللََّه بن عباس. ابن عبدربه از او نقل قول کرده است. رجوع به عقد الفرید چ محمد سعید العریان ج ۵ صص ۳۴۶ -۳۴۷ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن (یوسف بن تاشفین لمتونی) مُلَثَّمی. آخرین سلطان از ملوک معروف به مُلَثَّمین از مرابطین مغرب. وی در سنهٔ ۵۳۹ هـ . ق. پس از مقتول شدن برادرش تاشفین بن علی در حداثت سن بر تخت مراکش جلوس کرد و در سال ۵۴۱ هـ . ق. عبدالمؤمن که یکی از موحّدین بود ظهور کرد و پس از آنکه ممالک مغرب را یکی بعد از دیگری به قبضهٔ تصرف و تملک خویش درآورد در سال ۵۴۲ مراکش را هم ضبط و تسخیر کرد و صاحب ترجمه را با تمام امرا و امنای وی بقتل رسانید. (قاموس الاعلام ترکی).[ اِ ] (اِخ) ابن علی بن (یوسف بن تاشفین لمتونی) مُلَثَّمی. آخرین سلطان از ملوک معروف به مُلَثَّمین از مرابطین مغرب. وی در سنهٔ ۵۳۹ هـ . ق. پس از مقتول شدن برادرش تاشفین بن علی در حداثت سن بر تخت مراکش جلوس کرد و در سال ۵۴۱ هـ . ق. عبدالمؤمن که یکی از موحّدین بود ظهور کرد و پس از آنکه ممالک مغرب را یکی بعد از دیگری به قبضهٔ تصرف و تملک خویش درآورد در سال ۵۴۲ مراکش را هم ضبط و تسخیر کرد و صاحب ترجمه را با تمام امرا و امنای وی بقتل رسانید. (قاموس الاعلام ترکی).[ اِ ] (اِخ) ابن علی حنفی مکنی به ابوالظاهر و ملقب به نجم الدین. متوفی بسال ۷۱۱ هـ . ق. او راست: تحقیقاتی بر هدایهٔ مرغینانی در دو مجلد. (کشف الظنون).[ اِ ] (اِخ) ابن عَمّار. معروف به ابن الجصاص و مکنی به ابی یعقوب از موالی یمن. وی در اوائل عهد عباسیان، صاحب و ملازم عیسی بن موسی بود. و مردم، در خانهٔ عیسی اشعار خود بر او میخواندند. مرزبانی بنقل از عیسی بن جعفر گوید: اسحاق بن مروان از موالی یمن است و او را عبداللََّه بن اسحاق نیز گویند و اسحاق را نام پدر وی که جصاص است، دانند. در ولاء او نیز اختلاف است. کسائی گوید: اسحاق بن عمار یکی از کسانی است که شعر را از او اخذ کرده ایم و او در این فن عالم بود و در اواخر روزگار منصور درگذشت و نیز گوید هرگاه که وی در مجلسی سخن میگفت دیگران خاموش میشدند. عبداللََّه بن جعفر گوید: از ابن الجصاص کوفی راویه نزد احمدبن سعیدبن سالم سخن رفت. احمدبن سعید گفت: نزد پدرم از وی یاد شد، و در ولاء او اختلاف کردند، پدرم گفت: کسی که اسحاق را دیده بود مرا روایت کرد آنگاه که عیسی بن موسی از ولیعهدی برکنار گردید و مهدی عهده دار این مهم شد، اسحاق بر وی درآمد و گفت ای امیر تو چنان باشی که احوص گفته است: فمن یک عنا سائلاً بشماتة لما مسنا او ساکتاً غیرسائل فماعجمت منا العواجم ماجداً صبوراً علی حرات تلک التلاتل اذا سر لم یبطر و لیس لنکبة المت به بالخاشع المتضائل. مبرد بنقل از عبداللََّه بن صالح مقری گوید: روزی ابن الجصاص و جنادبن واصل با هم نشسته بودند و در باب قبور سخن میراندند، ابن الجصاص متمثّلاً گفت: فان کنت لاتدرین بالموت فانظری الی دیر هند کیف خطت مقابره. جناد گفت: تری عجباً مما قضی اللََّه فیهم رهائن حتف اوجبته مقادره. اعرابیی در پاسخ وی گفت: بیوت تدانی اهلها فوق اهلها و مستأذن لایدخل الدهر زائره. ابن الکلبی گوید: ابن الجصاص راویه، مولای بشربن عبدالملک بن بشربن مران است. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۲۳۲ و ۲۳۳).[ اِ ] (اِخ) ابن عَمّاربن حیان کوفی صیرفی. مکنی به ابویعقوب، مولی بنی تغلب. شیخ طوسی او را در رجال خود یکبار در عداد اصحاب صادق (ع) و دیگر بار از اصحاب کاظم (ع) شمرده و در دفعهٔ اخیر بوثاقت او نیز تصریح کرده است. ولی از آن روی که شیخ در الفهرس خود، اسحاق بن عماربن موسی ساباطی را فطحی خوانده است، سید ابن طاوس در «تحریر طاوسی» دچار اشتباه گردیده و این دو تن را یکی شمرده است و متأخران نیز از ابن طاوس اخذ کرده اند و اسحاق بن عماربن حیان را نیز دارای مذهب فطحیه دانسته اند، در صورتی که میان این دو تن تفاوت بسیار است. از سخنان کشی برمی آید که اسحاق صیرفی مردی ثروتمند بوده است در صورتی که اسحاق ساباطی ثروتمند نبوده است. و نیز صیرفی مکنی بابویعقوب است و ساباطی کنیه ندارد و صیرفی کوفی است و دیگری از ساباط میباشد، و اولی دارای حرفهٔ صرافی است و دومین بحرفه شهرت ندارد. و صیرفی چهار برادر داشته بنام یونس، یوسف، قیس، اسماعیل، و برای دیگری برادر ذکر نشده است. جد نخستین حیان است، و جد دومین موسی است. و نیز هیچ یک از برادران صیرفی بساباطی منتسب نشده اند. شیخ طوسی در رجال گوید: او را کتابی هست که اصحاب ما از وی روایت کنند. نجاشی اضافه کرده است که برادرزادگان وی: علی بن اسماعیل و بشربن اسماعیل از وجوه محدثان اند، و کتاب اسحاق را بنام «کتاب النوادر» نام برده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ صص ۱۱۵ -۱۱۷ شود. مامقانی دربارهٔ امتیاز میان دو شخص مذکور اقوال بسیار آورده است که قابل ذکر نیست، و برای تفصیل بدان کتاب مراجعه شود.[ اِ ] (اِخ) ابن عماربن موسی ساباطی. شیخ طوسی در کتاب الفهرس خود او را ذکر کرده گوید: فطحی مذهب بود و اصلی دارد و ثقة میباشد و اصل او قابل استناد است. ابن ابی عمیر از وی روایت کرده و ابن شهرآشوب در معالم العلماء نیز همین اقوال را تا جملهٔ «قابل استناد است» آورده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۷). سپس مامقانی بنقل قول خلاصهٔ علامه پرداخته است. علامه میان اسحاق صیرفی مذکور و اسحاق ساباطی اشتباه کرده و مامقانی بتفصیل موارد ایراد قول علامه را جواب گفته است. و چون حجةالاسلام شفتی سیدمحمدباقر رساله ای در اثبات اتحاد این دو شخص (ساباطی و صیرفی) نوشته و وجود ساباطی را بکلی انکار کرده است، مامقانی در این مورد نیز بتفصیل در مقام جواب برآمده و یک یک دلایل او را نقل و رد کرده است. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ صص ۱۱۷ -۱۲۰ و رجوع به اسحاق بن عماربن حیان کوفی شود.[ اِ ] (اِخ) ابن عمار. ابن عبدربه از او نقل کند. رجوع بعقد الفرید چ محمد سعید العریان ج ۷ ص ۱۱ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن عمران. طبیب معروف به سمّ ساعة. سلیمان بن حسان مشهور به ابن جلجل گوید که اسحاق بن عمران مسلمان و اصلاً از مردم بغداد بود و ابن ابی اصیبعه گوید: دخل [ اسحاق ] افریقیة فی دولة زیادةاللََّه بن الاغلب التمیمی و هو استجلبه و اعطاه شروطاً ثلاثة لم یف له باحدها: بعث الیه عند وروده علیه راحلة اقلته، و الف دینار لنفقته، و کتاب امان بخط یده انه متی احب الانصراف الی وطنه انصرف. اسحاق در مغرب طب و فلسفه را ظاهر کرده، و او طبیبی حاذق و در تألیف ادویهٔ مرکبه متمیز و در شناختن علل بصیر و در دانش و جودت قریحت همانند حکمای اوایل بود. وی در قیروان توطن و کتبی بدانجا تألیف کرد. از آن جمله است: کتاب معروف وی بنام نزهة النفس، و داء المالنخولیا لم یسبق الی مثله، و فی الفصد، و فی النبض. و بین او و زیادةاللََّه بن الاغلب نقار و وحشتی ایجاد شد و بالنتیجه ابن الاغلب او را مصلوب کرد. اسحاق از او دستوری خواست تا به بغداد بازگردد و او رخصت نداد و روزی اسحاق گاه خوردن ابن الاغلب حاضر بود و بدو گفت: این غذا نخور و از آن بپرهیز. در این هنگام جوانی یهودی از مردم اندلس درآمد، ابن الاغلب او را پیش خواند و ناظر خوراک خویش ساخت و چون اسحاق بدو گفت: این غذا را ترک کن و مخور، اسرائیلی گفت بر تو سخت میگیرد و ابن الاغلب به بیماری نسمه (ضیق النفس) مبتلا بود، برای او شیر جغرات شده آوردند. خواست بخورد اسحاق او را نهی کرد ولی اسرائیلی تجویز کرد. ابن الاغلب قول یهودی بپذیرفت و بخورد. همان شب ضیق النفس عارض گردید و او مشرف بر هلاک شد و کس نزد اسحاق فرستاد و علاج خواست. اسحاق گفت من او را بازداشتم نپذیرفت، اکنون علاج ندانم. به اسحاق گفتند این پانصد مثقال بگیر و امیر را علاج کن امتناع کرد. مبلغ را بهزار مثقال رسانیدند، بگرفت و فرمود برف آوردند و بسیار از آن امیر را بخورانید سپس او را قی ء عارض شد و همهٔ شیر که ببرودت برف سطبر شده بود بیرون آمد. اسحاق گفت ای امیر اگر این شیر بمخارج دم تو داخل میشد ترا بتنگی نفس هلاک میکرد اما من جهد کردم و پیش از وصول بدانها شیر را بیرون کشیدم. زیادةاللََّه گفت: باع اسحاق روحی فی الثدا (؟) اقطعوا رزقه! چون رزق او ببریدند، بجایگاهی وسیع از رحاب قیروان رفت و در آنجا کرسی و دوات و کاغذ بنهاد و با گرفتن دیناری چند بنوشتن نسخه مشغول شد. زیادةاللََّه را گفتند که اسحاق ثروتی یافته. به حبس او فرمان داد. مردم بزندان میشدند و از او مداوا میخواستند سپس شب هنگام وی را از زندان بیرون آورد و اسحاق از ستم بسیار و سخافت رأی امیر با او معاتبات کرد. امیر فرمان داد تا از دو دست او رگ بگشادند و چندان خون از آنها جاری شد که بمرد و سپس او را بر دار کردند و جسد او زمانی دراز بر دار بود تا مرغان در شکم وی آشیان گرفتند و از جملهٔ آنچه در شب مزبور زیادةاللََّه را گفت این است: واللََّه انّک لتدعی بسیدالعرب و ما انت لها بسیّد و لقد سقیتک منذ دهر دواء لیفعلن فی عقلک. و زیادةاللََّه مجنون بود و بدان بیماری درگذشت. (عیون الانباء ج ۲ ص ۳۵، ۳۶ و ۳۷). او راست: کتاب الادویة المفردة. کتاب العنصر. التمام فی الطبّ. مقالة فی الاستسقاء. مقالة وجیزة فی الابانة عن الاشیاء التی یقال انّها تشفی الاسقاء. نزهة النفس. کتاب فی المالنخولیا. کتاب فی النبض. کتاب فی الفصد. مقالة فی علل القولنج و انواعه و شرح ادویته. کتاب فی البول من کلام ابقراط و جالینوس و غیرهما. کتاب اقاویل جالینوس فی المقالة الثالثة من کتاب تدبیر الامراض الحارة و ما ذکر فیها من الخمر. کلام فی بیاض المدة و رسوب البول و بیاض المنی. (قاموس الاعلام ترکی). ابن البیطار بارها ازو روایت کند از جمله ذیل کلمهٔ زعفران.[ اِ ] (اِخ) ابن عمر نیشابوری جمیلی. شاعری طرفه گوی است.[ اِ ] (اِخ) ابن عمرو. رئیس صنف اسحاقیه از فرقهٔ کیسانیه. (مفاتیح العلوم).[ اِ ] (اِخ) ابن عیسی. ذکر او در عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۲ ص ۳۰۲ و ج ۵ ص ۶۱ آمده است.[ اِ ] (اِخ) ابن عیسی البصری مکنی به ابوهاشم. محدث است و هنادبن السرّی از او روایت کند.[ اِ ] (اِخ) ابن عیسی العباس. جاحظ ذکر او آورده. رجوع به کتاب البیان و التبیین چ حسن السندوبی ج ۱ ص ۲۴۳ و ۲۶۶ و ج ۳ ص ۸۰ و۲۱۷ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن غالب اسدی کوفی. شیخ طوسی در رجال خود وی را از اصحاب صادق (ع) شمرده. نجاشی او را والبی اسدی و صلیب العربیه خوانده است، گوید او و برادرش عبداللََّه دو شاعر بوده اند و از ابوعبداللََّه روایت کند. و او راست کتابی که چند تن از اصحاب ما از وی روایت کرده اند. حسن بن محبوب و ابراهیم بن عبدالحمید و علی بن حمزة از وی روایت کنند، و برخی گویند حسین بن مهران نیز از وی روایت دارد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۰).[ اِ ] (اِخ) ابن فرات مکنی به ابونعیم مصری. محدث و قاضی مصر است. (عیون الاخبار ج ۱ ص ۳۱۴).[ اِ ] (اِخ) ابن فروخ. مولای طلحه. در برخی نسخ فروخ و برخی فرّوج آمده است، لیکن صحیح با خاء است. شیخ طوسی وی را در عداد اصحاب صادق (ع) آورده. و کلینی در باب صلوات بر پیغمبر از کافی روایتی از یعقوب بن عبداللََّه از اسحاق مزبور آورده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۰).[ اِ ] (اِخ) ابن فضل. شاعری قلیل الشعر است و عبدالرحمن بن فضل و محمدبن فضل و عبداللََّه بن فضل برادران او نیز مُقِلّ اند. (ابن الندیم).[ اِ ] (اِخ) ابن فضل بن عبدالرحمن هاشمی مدنی. شیخ طوسی وی را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده و گویا امامی است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۰).[ اِ ] (اِخ) ابن فضل بن یعقوب بن سعیدبن نوفل الحرث بن عبدالمطلب. شیخ طوسی وی را در عداد اصحاب باقر (ع) و روایت او آورده است. و علامه در خلاصة الاقوال گوید: وی از کاظم (موسی بن جعفر (ع)) نیز روایت کند. برای اثبات وثاقت او مامقانی در تنقیح المقال بحثی دارد. رجوع به تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۰ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن الفیض بن محمدبن سلیمان ابویعقوب. مولی عتاب بن اسیدبن ابی العیص. وی پس از ۲۵۰ هـ . ق. درگذشت و از ابی زُهیر عبدالرحمن بن مغراء و مهران و سلمةبن حفص و ولیدبن مسلم و ابن عیینة و عبدالمجیدبن عبدالعزیز روایت دارد. ابونعیم بوسایطی از او و او بوسایطی از رسول اکرم (ص) آرد که فرمود: ما من رجل یری عبداً به بلاء فیقول الحمد للََّه الذی عافانی ممّا ابتلاک به و فضلنی علی کثیر ممّن خلقه تفضیلاً فیبتلی بذلک البلاء. رجوع بذکر اخبار اصبهان چ لیدن ج ۱ ص ۲۱۴ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن قاسم قالی مکنی به ابوعلی. او راست: کتاب فعلت و افعلت. (کشف الظنون).[ اِ ] (اِخ) ابن قبیصه. جاحظ و جهشیاری ذکر او آورده اند. رجوع بکتاب البیان و التبیین چ حسن السندوبی ج ۲ ص ۱۶۵ و کتاب الوزراء و الکتاب چ مصر ص ۳۸ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن قریش. مؤلف تتمهٔ صوان الحکمة از اقوال او آرد: لاسواء اکل یوم یمنعک اکل حول و صبر یوم ساق الیک اکل حول. خیر الطعام انظفه و اخفه و امرأه. (تتمهٔ صوان الحکمة چ لاهور ص ۱۰).[ اِ ] (اِخ) ابن قسطار. خادم موفق مجاهد عامری و پسرش اقبال الدوله علی. اسحاق از ملت یهود است. او بر طب و منطق و آراء فلاسفه آگاه بود. و قاضی صاعد در طبقات گوید با او مراوده داشتم و میان یهود کسی را بحسن خلق و صدق و مروت او ندیده ام. او بلغت عبری و فقه یهود و اخبار آنان واقف بود و مجرد تمام عمر بسر برد و به هفتادوپنجسالگی در ۴۴۸ هـ . ق. به طلیطله درگذشت. رجوع بعیون الانباء ج ۲ ص ۵۰ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن کنداج یا ابن کنداجق. یکی از امراء ترک دورهٔ خلفای عباسی که بجسارت و بطش و صولت اشتهار تمام یافته و خدمات بزرگ بخلیفه معتمد علی اللََّه و موفق باللََّه کرده است. مدت مدیدی ولایت جزیره و موصل داشت و با زنج بن طولون و دیگر قیام کنندگان بارها جنگ کرد و در سنهٔ ۲۷۹ هـ . ق. درگذشت. رجوع بکامل ابن الاثیر ج ۷ ص ۱۰۳ و تاریخ سیستان ص ۲۴۵ و قاموس الاعلام ترکی شود.[ اِ ] (اِخ) ابن مبارک. صفوان از وی روایت کرده و او از ابراهیم روایت کند. این روایت در فروع باب فطرة از کتاب تهذیب و استبصار شیخ طوسی آمده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۱).[ اِ ] (اِخ) ابن محمد. وی از مردم کاذه موضعی ببغداد و شیخ ابن زرقویه است. (منتهی الارب).[ اِ ] (اِخ) ابن محمد. شیخ طوسی وی را از اصحاب کاظم موسی بن جعفر (ع) شمرده. علامه و ابن داوود او را توثیق کرده اند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۱).[ اِ ] (اِخ) ابن محمد. یکی از سرداران حجاج. (حبیب السیر ج ۲ جزو ۲ ص ۵۶).[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن أبان مَرّاربن عبداللََّه بن حرث یا یعقوب نخعی ملقب به احمر برادر أشتر. برخی مرار را مرازم نوشته اند. پدر وی عبداللََّه ملقب به عقبه است، و اَشْتَر کسی را گویند که شَتَر داشته باشد یعنی پلک پائین چشم او برگشته باشد. ابن غضائری در کتاب «الضعفاء» گوید: اسحاق بن محمد احمدبن أبان... فاسدالعقیده کذاب و جعال احادیث بود و بخبر او هیچ اعتماد نتوان کرد. او را با عیاشی در جعل احادیث داستانها هست -انتهی. نجاشی گوید: او را در تخلیط کتبی هست و او معدن تخلیط است و او راست کتاب «اخبار السید» و کتاب «مجالس هشام». جرمی از وی روایت کند. علامه در خلاصه اضافه کرده است که فرقهٔ اسحاقیه بدین مرد منتسب باشند. آقاباقر وحید بهبهانی احتمال داده است که این اسحاق همان اسحاق بن محمد بصری باشد، ولیکن این احتمال بی جا است. در جامع الروات آمده: محمدبن ابی عبداللََّه و علی بن محمد و جعفربن محمد از وی روایت کنند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۱).[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم. رجوع به عکی و رجوع به الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۹۷ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن ابراهیم بن حکیم بن اسید مکنی به ابی الحسین. وی شیخی است ثبت و صدوق عارف بحدیث و ادیب و او جز از کتاب خویش که در شام و حجاز و بعراق نوشته، حدیث نمیگفت. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن ج ۱ ص ۲۱۹).[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن اسحاق قطیعی. از مردم قطیعهٔ اسحاق الازرق و محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن اسماعیل مکنی بابوالقاسم. حکیم سمرقندی. از اجلاء عرفا و معتبرین ایشان است. در اوایل مائهٔ چهارم هجریه در میان این قوم معروف و مشهور گردید. نامش اسحاق پدرش محمدبن اسماعیل است و در عداد معتبرین مشایخ معدود و خود با ابوبکر وراق صحبت داشته و نسبتش بدوست و او را در معالجات و عیب نفس و اوقات سخنان نیکوست و همچنانکه در حق وی گفته اند لم یکن نظره فی العرش الی الثری الا الی اللََّه سبحانه و تعالی و کان معاملته مع الخلق طلباً لحظوظهم دون حظه؛ یعنی آنچه مشایخ در حق وی گفته اند که از عرش تا بفرش نظر وی نیفتادی مگر بحق سبحانه تواند که این کلام مبنی بر مسئلهٔ توحید بود و معامله از اختلاط وی با خلق از جهت حظوظ ایشان بود نه حظ نفس خود. وقتی از وی پرسیدند که یا شیخ در ایام سیر و سلوک خود که را دیدی و چه کس را پسندیدی؟ گفت شیخ ابوبکر وراق چه اگر پس از مصطفی صلی اللََّه علیه و آله پیغمبر روا بودی در ایام ما آن کس شیخ اجل عالم ابوبکر وراق بودی از علم وی و حکمت وی و شفقت وی بر خلق و عدل و انصاف. نقل است که روزی آن عارف اجل در سرای خود نشسته بود ابوطاهر کرد که از بزرگان وقت بود بدر سرای آمد بدرون رفت حوض آب دید و سروها بر گرد آن. چون حال را خلاف درویشی دید بازگردید و در آن نزدیکی بر در دکانی بنشست. شیخ ابوالقاسم غلام خود را بگفت برخیز و تبری بیار و آن سروها بیفکن. آنگاه گفت بنزد ابوطاهر شو و گوی آنچه خلاف میل و طبع آن عارف بود از میان برداشته شد کرم آنکه دیگر باره به منزل ما درآئید. ابوطاهر اجابت کرده بمنزل وی رفت. چون درآمد و بنشست وی گفت یا باطاهر آن چیز که ترا از حق سبحانه حجاب شد از میانش برداشتیم لیکن با حق صحبت چنان کن که درختی ترا از وی حجاب نشود. از این حکایت ارشاد میشود مرید بر چند چیز: اول نظافتهای ظاهریست و بعضی لوازم زندگانی که بودن آن نقص از برای عارف نیست بلکه طبعش باید عارف باشد و دیگر آنکه عارف چون بعضی تجملات در کس دید نباید فی الحال ازو برگردد و دوری کند و دیگر دل نبستگی آنهاست به بعضی چیزها همچنانکه درختها را بگفت تا بینداختند و هم در اخبار وی آورده اند که روزی آن عارف کامل نشسته بود و در میان خلق حکم همی کرد. یکی از اهل باطن بزیارتش آمد او را زیاده مشغول دید که نمیشد با او صحبتی بدارد و گفتگوئی کند پس وقت نماز دررسید آن شخص برخاست و سجاده بر روی حوض آب افکند و نماز کرد. چون فارغ شد شیخ ابوالقاسم گفت ای برادر این کار که تو کردی کودکان کنند مرد کامل آنست که در میان چندین شغل دل با خدای عز و جل تواند نگاه داشت. تا اینجا بود آنچه از نفحات الانس نقل شد و آنچه در بعضی از کتب دیگر نوشته شده اینست که وی دارای علوم ظاهر و باطن بود و عموم مردم بوی رجوع کرده و در میان آنها حکم میکرد و در مدرس تدریسش جماعتی می نشستند و از بیاناتش استفادت میکردند. همچنانکه از ترجمه اش مستفاد میگردد آن فاضل کامل در سمرقند می بود تا در روز عاشورای محرم ۳۴۲ هـ . ق. ازین سرای فانی رخت به دار جاودانی کشید و در مقبرهٔ جا کردیزه مدفون گردید. سمرقند بفتح سین مهمله و میم و فتح قاف از بناهای ذی القرنین است به ماوراءالنهر و فتح آن بدست سعیدبن عثمان شده و در این کتاب در چند موضع ضبط شده. جاکردیزه بفتح کاف و سکون راء و کسر دال مهمله و یاء ساکنه و زاء، محلهٔ بزرگیست بسمرقند و قبرستان سمرقند در آنجای بوده و جماعتی از اهالی علم و فضل بدانجا منسوبند. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۲۲۶ ببعد). و رجوع بنفحات الانس شود.[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن حسن بن بابویه. شیخ منتجب الدین ابن بابویه در فهرس خود که در آخر بحار الانوار چاپ شده گوید: اسحاق تمام تصانیف شیخ موفق ابوجعفر را نزد او قرائت کرده است. وی دارای تألیفاتی بفارسی و عربی مفصل و مختصر می باشد. و همهٔ آنها را پدرم موفق الدین عبیداللََّه بن حسن بن حسین بن بابویه از وی روایت کند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۱). و رجوع بروضات الجنات ذیل ترجمهٔ شیخ طوسی ص ۵۸۰ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن زنگی اسفراینی شعبی ساوی مکنی به ابوعبداللََّه. او راست: ینابیع الاحکام. (کشف الظنون).[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن خالد مقری تمار. شیخ طوسی او را در باب «من لم یرو عنهم» آورده گوید: محمدبن نوح از وی روایت کرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۱).[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن علی بن سعید المدینی مکنی به ابویعقوب. از موالی انصار. او از حمیدبن مسعدة و عمروبن علی روایت و کتاب العلل یحیی بن معین را از عباس الدوری سماع دارد. وی بسال ۳۱۱ درگذشت. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن ج ۱ ص ۲۱۸).[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن عمید ملقب به کبیر دهلوی. او راست: شرحی بر الکافیة فی النحو ابن الحاجب. (کشف الظنون).[ اِ ] (اِخ) ابن محمدبن یحیی بن مندة مکنی به ابویعقوب. وی از خاندان حدیث و روایت بود و از عبداللََّه بن محمدبن نعمان و ابن ابی عاصم و بزّار سماع دارد و ابونعیم اصفهانی گوید من او را دیدم ولی بسماع حدیث از او مرزوق نشدم. وفات وی بسال ۳۴۱ هـ . ق. است. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن ج ۱ ص ۲۲۱).[ اِ ] (اِخ) ابن محمد الأَزرق. ابن عبدربه ذکر او آورده است. (عقد الفرید چ محمد سعید العریان ج ۵ ص ۲۲۳).[ اِ ] (اِخ) ابن محمد الاصبهانی، مولی عبداللََّه بن جعفر الهاشمی. سلیمان بن احمد از او روایت دارد. ابونعیم بنقل از سلیمان بن احمد بنقل از اسحاق بوسایطی از رسول اکرم (ص) آرد که فرمود: ارحم من فی الارض یرحمک من فی السماء. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۱۹).[ اِ ] (اِخ) ابن محمد بصری. شیخ طوسی در یک جا او را از اصحاب هادی (علی بن محمد النقی (ع)) شمرده گوید: غالی بود، و در جای دیگر از اصحاب عسکری (حسن بن علی (ع)) نوشته گوید: مکنی به ابویعقوب بود. و علامه در خلاصه اسحاق بن محمد را غالی و از اصحاب جواد (محمدبن علی بن موسی الرضا (ع)) شمرده است. حسن بن داود در باب دوم رجال خود غلو او را از کشی و فساد عقیدت او را از ابن غضائری نقل کرده است لیکن این اشتباه است، چه ابن غضائری اسحاق بن محمدبن احمدبن ابان را بفساد عقیدت متهم ساخته نه این اسحاق را. کشی گوید از ابوعمر راجع بوی پرسیدم گفت: وقتی برای کتابت ببغداد رفتم و نزد او شدم و کتابی برای استنساخ خواستم، وی برای من کتابهای مشتمل بر احادیث مفضل بن عمر را که دربارهٔ تفویض است بیرون آورد من نپذیرفتم، پس احادیث شیوخ صالح خود را آورد، و من در آن مدت که نزد او بودم او را کبوترباز و دل باختهٔ کبوتران مراعیش یافتم. او در ثواب نگاهداری این گونه کبوتر احادیثی نقل میکرد، و حافظهٔ غریبی داشت. آقاباقر وحید بهبهانی (متوفی ۱۲۰۶ هـ . ق.) در تعلیقهٔ رجالی مطبوع خود گوید: اتهام اسحاق بغلو از آن جهت است که وی روایتی نقل کرده که بموجب آن أئمه تقسیم کنندگان و مقدرکنندگان ارزاق مردم هستند، در صورتی که این معنی غلو نیست و امروز همهٔ شیعیان به این معنی معتقد میباشند، و گذشتگان بسیاری از عقاید حقه را غلو می شمردند، مثلاً نفی سهو از پیغمبر را غلو می پنداشتند در صورتی که حق همین است که پیغمبر سهو نمیکند -انتهی. شیخ عبداللََّه مامقانی نیز در تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۱ مطالب فوق را از تعلیقهٔ آقاباقر بهبهانی نقل و او را تصدیق کرده و این مرد را از غلو منزه شمرده است.[ اِ ] (اِخ) ابن محمد حَضینی. شیخ طوسی در رجال خود در آخر باب اصحاب رضا (ع) ذکر او آورده و در همان باب نام اسحاق بن ابراهیم حضینی را نیز در عداد اصحاب رضا برده است و بنابراین یکی بودن این دو بعید می نماید. لکن وحید بهبهانی آقاباقر در تعلیقهٔ رجالیهٔ خود آن دو را یکی دانسته است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۱).[ اِ ] (اِخ) ابن محمد ملقب به حکیم سمرقندی، قاضی حنفی. متوفی بسال ۳۴۳ هـ . ق. او راست: السواد الاعظم فی الکلام. (کشف الظنون).[ اِ ] (اِخ) ابن محمد نخعی معروف به احمر. مرزبانی ذکر او آورده است. (الموشح چ قاهره ص ۲۰۱). او راست: کتاب الصراط. (کشف الظنون).[ اِ ] (اِخ) ابن محمد نوحی. محدث و خطیب است.[ اِ ] (اِخ) ابن محمد نهرجوری مکنی به ابویعقوب. نامش اسحاق است و پدرش محمد از اجلاء مشایخ و بزرگان علماست. علوم ظاهر و باطن و زهد و تقوی با هم جمع داشته و منسوب بجنید و عمروبن عثمان مکی است و بدان دو عارف کامل نسبت درست کند. صاحب تذکرة الاولیاء در شرح حال وی نگاشته: ابویعقوب اسحاق نهرجوری از کبار مشایخ بود، لطفی عجب داشت و به خدمت و ادب مخصوص بود و مقبول اصحاب و شوقی بنهایت داشت و مجاهدهٔ سخت و مراقبتی بکمال و کلماتی پسندیده. گفته اند که هیچ پیری از مشایخ از او نورانی تر نبود و صحبت جنید و عمروبن عثمان مکی دریافته و مجاور حرم بود -انتهی. و در بعض کتب که ترجمهٔ این سلسله را مینگارد نگاشته اند که وی از تلامذهٔ ابویعقوب موسی است که از اجلاء فضلا و عرفاء و شرح حالش در این کتاب مسطور است بوده. پس از تکمیل تحصیل بطریق عرفان قدم نهاده به ارشاد شیوخ و پیران این طبقه به سرمنزل حقیقت بار گشود و از بدایت امامی که بمقام طریقت منزل گزید مجاورت مکهٔ معظمه را اختیار کرد و بیشتری از عرفا و اهل حال از توجه و نفس وی مقامات عالیه را ادراک کردند. نقل است که یکی از اهل طلب بنزد وی درآمد و گفت چندیست که در خود غم و اندوه می یابم. با فلان گفتم مرا روزه فرمود زایل نشد، کسی دیگر سفر گفت اثر نکرد. اکنون هرچه گوئی اطاعت کنم. گفت در آن ساعت که خلایق بخسبند روی نیاز بدرگاه بی نیاز کن و این لفظ مکرر نمای که خداوندا در کار خود متحیرم مرا دست گیر. آن شخص همچنان کرد که او گفته بود آن هم و غم از دل وی بیرون رفت. نقل است که شخصی بنزد وی آمد و گفت مرا هیچگاه از نماز حلاوتی پدید نمی آید و از این معنی زیاده دلتنگم. گفت چون در نماز حالتی پدید گردد که شخص را خیال منصرف از اعضا گردد آنکس از نماز حلاوت نیابد و بمنزل مقصود نخواهد رسید همچنانکه در مثل گفته اند اگر خر جونخورده را در پای عقبه جو دهی عقبه را قطع نتواند کرد. وفات آن عارف کامل موافق آنچه صاحب نفحات الانس نگاشته در سنهٔ ۳۳۰ هـ . ق. بوده است و از کلمات اوست که گفته: الدنیا بحر و الآخرة ساحل و المرکب التقوی و الناس علی سفر؛ یعنی دنیا مانند دریاست و کنارهٔ آن دریا آخرت است و کشتی آن تقویست و مردمان همه مسافر. حاصل آنکه مرد را در دنیا تقوی باید تا او را بساحل نجات رساند. و هم او گوید: اعرف الناس باللََّه اشدهم تحیراً فیه؛ هر کسی را که شناسائی بذات پاک خداوند بیشتر است تحیر او در شناسائی و معرفت بکنه کمال وی بیشتر است، یعنی عارف ترین کس بخدای آن بود که متحیر بود در خدای تعالی. من اخذ التوحید بالتقلید فهو عن الطریق بعید؛ آنکس که اخذ کرده است توحید را از روی تقلید پس آنکس از طریق مستقیم دور است و هم او گفته مقام معرفت را ادراک نکنی و بدان نرسی تا بترک علم و عمل و خلق نگوئی و هم او گفته اصل شناسائی است کم خوردن و کم گفتن و ترک شهوات و هم او گفته هر کرا سیری بطعام بود همیشه گرسنه بود و هر کرا توانگری بمال همواره درویش باشد. هرکه در حاجات خود قصد خلق کند پیوسته محروم بود و هرکه در کار خود یاری از غیر خدا خواهد مخذول گردد. و گفت پایدار ماند نعمتی که شکر آن گوئی و پاینده نباشد نعمتی را که کفران کنی، مضمون این شعر است که گفته اند: شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند. گفت چون بنده از خود فانی شد بحق باقی گشت لاجرم بهیچ نامش نخوانند مگر بعبد بفحوای {/Bفَأَوْحی ََ إِلی ََ عَبْدِهِ مََا أَوْحی ََ۱-۵۵۳:۱۰/}. از او پرسیدند شادی چیست؟ گفت: شادی بر سه قسم است: یکی شادی بطاعت، دیگر شادی قرب و یاد نکردن خلق و آنکس که شاد است بخدای سه چیز در او باید موجود باشد اول آنکه همواره در طاعت بود و دویم آنکه دور بود از دنیا سیم آنکه یاد نکند مگر خدای را. گفت فاضلترین عمل آن بود که بعلم پیوسته باشد. از او پرسیدند از حال عارف. گفت عارف به حق نرسد مگر دل بردارد از سه چیز: علم و عمل و خلوت یعنی با این هر سه از هر سه دل بردارد و نیز از او پرسیدند که عارف بهیچ چیز تأسف خورد جز به خدای؟ گفت عارف خود هیچ نپسندد جز خدای تا بر وی تأسف خورد. از او پرسیدند از حقیقت توکل. گفت متوکل آنست که رنج مئونت را از خلق گرفته است نه کسی را شکایت کند از آنچه بدو رسد از کم و زیاده نه کسی را مذمت کند از نرسیدن عطا بدو. مضمون فقره دعای مکارم الاخلاق است در صحیفهٔ سجادیه که میفرماید: فافتتن بحمد من اعطانی و ابتلی بذم من منعنی. و هم گفته حقیقت توکل ابراهیم (ع) را بود که جبرئیل بدو گفت یا خلیل الرحمن هیچ حاجتی ترا هست؟ گفت حاجت دارم اما نه بچون توئی، از آن روی که محو ذات خداوندی بود و بجز او چیز دیگر نمیدید. و هم او گفته اهل توکل را در حقایق توکل اوقاتی است که اگر در آن اوقات بر آتش روند خبردار نگردند و اگر در آن حالت ایشان را در آتش اندازند هیچ مضرت به ایشان نرسد و اگر تیرهای ناوک بر ایشان زنند الم نیابند. ازو پرسیدند که طریق بخدای چیست؟ گفت دور بودن از جُهّال و صحبت داشتن با علماء و ممارست در علم و عمل. ازو پرسیدند تصوف چیست و صوفی کیست؟ گفت {/Bتِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهََا مََا کَسَبَتْ وَ لَکُمْ مََا کَسَبْتُمْ وَ لاََ تُسْئَلُونَ عَمََّا کََانُوا۱-۱۶۲:۱۳۴/} {/Bیَعْمَلُونَ ۱۷-۱۷۲:۱۳۴/}؛ آن جماعت قومی بودند که رفتند و درگذشتند، مر ایشان راست آنچه کسب کردند و مر شما راست آنچه کسب کرده اید و پرسیده نخواهید شد از آن چیزی که ایشان کرده باشند. ابراهیم بن فاتک که از اجلاء این سلسله است و شرح حالش در این کتاب مسطور خواهد گشت این دو شعر از او نقل کرده: العلم لی منک خطالعذر عندک لی حتی التقیت فلم تعذل و لم تلم اقام علمک لی فاحتج عندک لی مقام شاهد عدل غیرمتهم. حاصل معنی آنکه علم تو بر حال من عذر مرا در نزد تو خواسته است و از آن روی چون ملاقات نمودم ترا بهیچوجه مرا به کردارهای من ملامت نکردی و علم تو بحال من در نزد تو شاهد عدل غیرمتهمی اقامه کرد و از جانب من احتجاج کرد. نهرجور بضم جیم و سکون واو و راء قریه ای است بین اهواز و میسان که در بین بصره و واسط واقع است. (نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۳۰ ببعد). و رجوع بالاعلام زرکلی ذیل نهرجوری شود.[ اِ ] (اِخ) ابن محمد هروی مکنی به ابویعقوب. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن محمودبن حمزة. او راست: اعراب جزء آخر قرآن موسوم به تنبیه.[ اِ ] (اِخ) ابن مرار شیبانی کرمانی مکنی به ابوعمرو. متوفی بسال ۲۰۶ هـ . ق. او راست: کتاب النحل و العسل. کتاب الجیم در لغت، و گویند این کتاب تألیف ابوعمرو شمربن حمدویهٔ هروی است. (کشف الظنون). و ابن خلکان گوید: اسحاق بن مرار الشیبانی بالولاء النحوی اللغوی مکنی بأبی عمرو. اصل وی از رمادهٔ کوفه است. و از آنجا ببغداد شد و از موالی است و دیری برای آموختن لغت و شعر مجاورت بنوشیبان کرد و از این رو او را بشیبان نسبت کرده اند و او را از ائمهٔ اعلام فنون لغت و شعر است و وی بسیارحدیث و کثیرالسماع و ثقه است و نزد خاصه ای از اهل علم و روایت مشهور است و علت منزلت وی نزد عامهٔ اهل علم، اشتهار بشرب نبیذ است. و جماعت کثیر از کبار ائمه مانند احمدبن حنبل و ابوعبیده قاسم بن سلام و یعقوب بن سکیت صاحب اصلاح المنطق از او اخذ روایت کرده اند و یعقوب بن سکیت گوید که ابوعمرو به یکصدوهیجده سالگی وفات کرد و تا آخر عمر قلم از دست ننهاد و من در آن وقت کودکی بودم، از کتب او می نوشتم و گاه بود که او از من کتابی عاریت میکرد و ابن کامل گوید اسحاق بن مرار بروز وفات ابوالعتاهیة و ابراهیم بن ندیم موصلی در ۲۱۳ هـ . ق. ببغداد درگذشت و دیگران وفات او را بسال ۲۰۶ هـ . ق. در صدوده سالگی و بعضی یوم السعانین گفته اند و ابن خلکان گوید قول اخیر درست باشد. و از تصانیف اوست: کتاب الخیل. کتاب اللغات و این کتاب را کتاب الجیم و کتاب الحروف نیز نامند. کتاب النوادر کبیر در سه نسخه. کتاب غرایب الحدیث. کتاب النحلة. کتاب الابل. کتاب خلق الانسان. او دواوین شعرا را نزد مفضل ضبی خوانده است و مهارت او در نوادر و غریب و اراجیز عرب بیش از دیگر شعب ادب بود و پسر او عمرو گوید پدرم اشعار هشتاد و چند قبیله را گرد کرد و آنگاه که تدوین و تخریج یک قبیله بپایان می برد مصحفی می نوشت و در مسجد می نهاد تا هشتاد و اند مصحف برآمد. (ابن خلکان چ طهران ص ۶۸). یاقوت در معجم الادباء آرد: اسحاق بن مرار شیبانی کوفی لغوی نحوی مکنی به ابی عمرو. ازهری گوید: وی به «ابی عمرو الاحوص» معروف است، و از بنی شیبان نیست بلکه مولی و مؤدب اولاد بعض بنی شیبان است و از این رو بدانان منسوب گردیده. و این نسبت چون نسبت یزیدی است به یزیدبن منصور، چه یزیدی مؤدب فرزندان یزید بود. در امالی ابواسحاق النجیرمی، بنقل از یوسف اصفهانی، خواندم که ابوعمرو شیبانی از دهاقین است و او را از آن جهت شیبانی گویند که مؤدب فرزندان رشید بود که تحت نظر یزیدبن مزید شیبانی تربیت میشدند. عبداللََّه بن جعفر گوید ابوعمرو راویهٔ اهل بغداد است، در لغت و شعر ثقة و در حدیث کثیرالسماع است و در لغت ، او را کتابهای مفیدی است. و بروزگار مأمون در سنهٔ ۲۰۵ و یا ۲۰۶ هـ . ق. در ۱۱۰ سالگی وفات کرده است. ابن السکیت گوید ابوعمرو در ۱۱۸ سالگی وفات کرد و تا هنگام مرگ بدست خود می نوشت، و آنگاه که من کودک بودم و از او علم می آموختم و از کتابهای او می نوشتم، گاه کتابهائی از من بعاریت میگرفت. ابن کامل گوید: ابوالعتاهیه و ابوعمرو شیبانی و ابراهیم مغنی، پدر اسحاق، در یک روز، در سنهٔ ۲۱۳ هـ . ق. در بغداد وفات کردند. ابن درستویه گوید: وی را فرزندان و نوادگانی باشند که از او روایت کنند و اصحاب او از علماء ثقه اند، و از کسانی که مجلس او را ملازم بودند احمدبن حنبل است. حزنبل از عمروبن ابی عمرو شیبانی نقل کند که گفت: آنگاه که پدرم اشعار قبائل را گرد آورد بیش از هفتاد قبیله بودند و هر گاه اشعار قبیله ای را مرتب میکرد و بدست مردم میداد مصحفی بخط خود می نوشت و در مسجد کوفه میگذاشت تا از هشتاد مصحف متجاوز شد. ابوعمرو میگفت: «تعلموا العلم فانه یوطی ء الفقراء بسط الملوک». و از وی روایت کنند که اصحاب خود را میگفت: لایتمنین احد امنیة سوء فان البلاء موکل بالمنطق چنانکه مؤمل گفت: شف المؤمل یوم الحیرة النظر لیت المؤمل لم یخلق له بصر. و چشم وی کور شد. و مجنون بنی عامر گفت: فلو کنت اعمی اخبط الارض بالعصا اصم و نادتنی اجبت المنادیا. سپس کور و کر گردید. ابوشبل در هجو ابوعمرو شیبانی گوید: قد کنت ارجو اباعمرو اخاثقة حتی المت بنا یوماً ملمات فقلت و المرء تخطیه منیته ادنی عطیته ایای میات فکان ما جاد لی لاجاد عن سعة ثلاثة ناقصات مدلهمات ما الشعر ویح ابیه من صناعته لکن صناعته بخل و بالات و دن خل بفتل فوق عاتقه فیه رُبیثاء مخلوط و صحناة فلو رأیت اباعمرو و مشیته کأنه جاحظالعینین نهات . و محمدبن اسحاق الندیم گوید او راست: کتاب الختم. کتاب النوادر. کتاب اشعار القبائل، که آنرا به ابن هرمة ختم کرده است. کتاب الخیل. کتاب غریب المصنف. کتاب غریب اللغات. کتاب غریب الحدیث. کتاب النوادر الکبیر، که سه نسخه است. ابوالطیب لغوی در کتاب مراتب النحویین گوید: چون ابوعمرو بر کتاب الختم [ الجیم؟ ] بخل میورزید، کسی آنرا بر او نخوانده است و از این کتاب روایت درست نیست. ابوبکر خطیب در کتاب خود، نام وی آرد و گوید وی کوفی است و ببغداد مسکن گزید و از رکین شامی در این شهر حدیث گفت. پسر وی عمرو و احمدبن حنبل و ابوعبید قاسم بن سلام از او روایت دارند. وی مردی ثقه و فاضل و عالم بکلام عرب و حافظ لغات و نبیل بود. کتاب شعراء مضر و ربیعه و یمن را تا ابن هرمة بساخت و در حدیث سماع بسیار دارد و عمری دراز یافت که از نود بگذشت. و او در پیش خواص از اهل علم و روایة مشهور و معروف است. و خرده ای که عوام بر وی گیرند استهتار او به نبیذ و نوشیدن آنست. ثعلب گوید: علم و سماع ابوعمرو ده چندان علم و سماع ابوعبیده است و حال آنکه در مردم بصره در علم و سماع چون ابوعبیده نبود. یاقوت گوید ثعلب در تفضیل خود ابوعمرو را بر ابوعبیدة مبالغه کرده است و نمیتوانم گفت که خداوند در عهد ابوعبیده، چون او راویه و عالمی آفریده باشد. یونس بن حبیب گوید: دخلت علی ابی عمرو الشیبانی و بین یدیه قمطر فیه امناء من الکتب یسیرة فقلت له ایها الشیخ هذا علمک فتبسم الی و قال انه من صدق کثیر. منذری در کتاب خود، نظم الجمان، که آنرا بخط ابی منصور ازهری خواندم، آرد که ابوبکر محمدبن احمدبن النضر المننی گوید: ابن صبیح مرا گفت پدر تو، یعنی نضر، گفت در شب پنجشنبه نزد اسماعیل بن حمادبن ابی حنیفه بودم که ابوعمرو شیبانی درآمد، اسماعیل بن حماد مرا گفت: این شیخ کیست؟ گفتم ابوعمرو شیبانی عالم عربیت است، و در این هنگام ۱۱۵ سال از عمر او گذشته بود، سپس روی بدو کردم و از روزگار و سن او پرسیدن گرفتم، مرا گفت مقصود چیست؟ گفتم مرا چنین رسیده است که قرآن را مخلوق میدانی؟ گفت آری. گفتم کدام وقت آنرا خلق کرد پیش از تکلم بآن یا پس از آن و اسحاق مدتی سر فروافکند و خاموش بود و سپس سر برداشت و گفت: تو شیخی جدلی باشی، این عقیدهٔ من و عقیدهٔ امیرالمؤمنین است. سعید گوید: بامداد جمعه ای که روز مجلس ابوعمرو بود، پیش او شدم و بدو نزدیک گردیدم و گفتم: یا اباعمرو ترا با اسماعیل بن حماد چه افتاده است؟ گفت من اخبرک؟ احمدبن ابی غالب؟ الهُ عن هذا فان هذا بی عارف یعنی المأمون دعوا هذا لاتتکلموا به. رجوع بمعجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ صص ۲۳۳ -۲۳۷ و رجوع بروضات الجنات ص ۱۰۰ و الاعلام زرکلی (ذیل شیبانی) شود.[ اِ ] (اِخ) ابن مسلم العقیلی. معاصر منصور عباسی. ابن عبدربه و جاحظ و ابن قتیبه ذکر او آورده اند. رجوع بعقد الفرید چ محمد سعید العریان ج ۲ ص ۹ و ج ۵ ص ۲۳۹ و عیون الاخبار چ مصر ج ۱ ص ۲۱۰ و البیان و التبیین چ حسن السندوبی ج ۳ ص ۲۱۸ و ۲۱۹ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن مسلمةبن اسحاق القینی. عالمی است اخباری، از مردم اندلس. او راست کتابی مشتمل بر چند جزء در اخبار ریه (ناحیتی باندلس) و قلعه ها و ولاة و جنگها و فقهاء و شعراء آن ناحیت و ابومحمدبن حزم ذکر او آورده است. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۲۳۲).[ اِ ] (اِخ) ابن معاذ بصری. او را سی ورقه شعر است. (ابن الندیم).[ اِ ] (اِخ) ابن منصور. جهشیاری ذکر او آورده است. (کتاب الوزراء و الکتاب چ مصر ۱۳۵۷ هـ . ق. ص ۱۸۹).[ اِ ] (اِخ) ابن منصور. ذکر او در عیون الاخبار چ مصر ج ۲ ص ۳۱۷ آمده است.[ اِ ] (اِخ) ابن منصور عَرزَمی کوفی، منسوب به «حبانة عرزم» در کوفه. شیخ طوسی در رجال خود وی را در عداد اصحاب صادق (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۲).[ اِ ] (اِخ) ابن منصور الکوسج. ذکر او در مناقب الامام احمدبن حنبل چ مصر ص ۵۱ و المصاحف چ مصر ص ۳۳۲ آمده است.[ اِ ] (اِخ) ابن موسی بن عیسی عباسی. در کافی در باب وجوب اطاعت از أئمه (ع) او را از اصحاب رضا (ع) شمرده گوید: محمدبن مسلم از وی روایت کند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۲ حاشیه).[ اِ ] (اِخ) ابن موسی الکاظم (ع). مشهد وی بر ظاهر ساوه است. (نزهة القلوب ج ۳ ص ۶۳).[ اِ ] (اِخ) ابن موسی بن جعفر. شیخ طوسی در رجال خود او را در عداد اصحاب رضا (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۲).[ اِ ] (اِخ) ابن موسی بن العازار الاسرائیلی. پدر وی در صناعت طب مقدم و حاذق بود و پدر و پسر در خدمت المعز لدین اللََّه بودند. (عیون الانباء ج ۲ ص ۸۶).[ اِ ] (اِخ) ابن موسی بن عبداللََّه بن یزید الانصاری مکنی به ابوموسی. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن موسی العباسی. وی از قبل مأمون عباسی بقتال محمدبن جعفر الصادق (ع) اقبال کرد و او را بگرفت و نزد مأمون برد و مأمون محمد را در خراسان معزز و مکرم نگاه داشت. (حبیب السیر ج ۱ جزو ۱ ص ۲۸ و ۹۲).[ اِ ] (اِخ) ابن موسی الهادی بن المهدی. ذکر او در عقد الفرید چ محمد سعید العریان ج ۵ ص ۳۹۴ آمده.[ اِ ] (اِخ) ابن موهوب بن احمدبن محمدبن الخضر الجوالیقی مکنی به ابی طاهر. او برادر اسماعیل است و در یازدهم ماه رجب سنهٔ ۵۷۵ هـ . ق. درگذشته است و به باب الحرب، جوار پدر و برادر خود مدفون گردیده. از ابوالقاسم بن الحصین و پدرش، و جز آنان حدیث شنیده. اسحاق را روایت بسیار نیست و قاضی قرشی از او سماع دارد و گوید مولدش را از او پرسیدم گفت ربیع الاول سنهٔ ۵۱۷ هـ . ق. است. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۲۳۹).[ اِ ] (اِخ) ابن مهران بن عبدالرحمن مولی قریش، پدر یعقوب بن ابی یعقوب و بقولی اسحاق بن ابراهیم. وی از ابن مهدی و یحیی القطان و غندر و عبدالوهاب الثقفی روایت دارد و ابومسعود و سمویه و پسر او یعقوب از وی روایت دارند. (ذکر اخبار اصبهان ج ۱ ص ۲۱۵).[ اِ ] (اِخ) ابن میر احمد، ملقب به خواجه شهاب الدین. رجوع به اسحاق بن احمد خوافی شود.[ اِ ] (اِخ) ابن النابتی. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن احمدبن عبداللََّه... شود.[ اِ ] (اِخ) ابن نُجَیْح. ابن قتیبه ذکر او آورده است. رجوع به عیون الاخبار چ قاهره ج ۱ ص ۲ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن نصیر. مکنی به ابی ابراهیم. مشاق و کیمیاگر و به تلویحات و ساختن شیشه دانا بوده. او راست: کتاب التلاویح و سیول الزجاج. کتاب صناعة الدر الثمین. (ابن الندیم).[ اِ ] (اِخ) ابن نصیر کاتب بغدادی. مکنی به ابی یعقوب. او بدیوان مصر، بعد از محمدبن عبداللََّه بن عبدکان، کاتب رسائل بود. ابن زولاق گوید وفات او در سنهٔ ۲۹۷ هـ . ق. است. و همو گوید که ابوجعفر محمدبن عبداللََّه بن عبدکان از روزگار احمدبن طولون عهده دار مکاتبات و رسائل بود و مکاتبات وی و جوابهای آنها تا زمانی که ابویعقوب اسحاق بن نصیر بغدادی از عراق بیامد و مشغول کار خواست شد موجود است. ابن عبدکان او را گفت به چه کار مشغول میشوی؟ گفت به مکاتبات، و جوابهای آنها و ترسل. ابوجعفر را نامه ها رسیده بود و پیش وی میبود. آنها را بدو داد و گفت جواب نامه ها بنویس. اسحاق نامه ها بستد و بگوشه ای رفت و جوابها بنوشت و سپس نعلین خود زیر سر گذاشت و بخواب رفت و چون ابوجعفر از جای برخاست و قصد حجرهٔ خود داشت بر اسحاق بگذشت او را دید خفته و نامه ها پیش او گذاشته، نامه ها برداشت و بخواند و در آنها تأمل کرد و اسحاق را باد میزد تا بیدار شد، او را گفت نویسندگی از که آموختی؟ و وی را چهل دینار مشاهره مقرر کرد و تا مرگ ابوجعفر در خدمت وی بود و چون ابوجعفر مرد علی بن احمد الماذرائی متولی کتابت شد اسحاق را از کار بر کنار کرد و جواب نامه هائی را که رسیده بود خود بنوشت و آنها را بر ابوالجیش خمارویه بن احمدبن طولون عرض کرد. ابوالجیش او را گفت «ما هذه الالفاظ التی کانت تخرج من عنی». علی بن احمد برفت و نامه ها از نو بازگشت باز ابوالجیش جوابها نپسندید و نپذیرفت، علی بن احمد بیرون شد و گفت اسحاق بن نصیر را بخوانید، او را بیاوردند، علی وی را گفت این نامه ها را جواب کن و اسحاق چنان کرد و علی آنها را بر ابوالجیش عرض کرد، ابوالجیش گفت سخن اینست، و آن مهملات چه بود؟ علی گفت: کاتبی با ابوجعفر بود، و بیمار شد و اکنون او را احضار کردم. ابوالجیش گفت او را پیش من آرید. اسحاق را نزد وی بردند. او را گفت مشاهرهٔ تو چند باشد؟ اسحاق گفت چهل دینار. ابوالجیش علی بن احمد را گفت او را سالیانه چهارصد دینار مقرر کرده اند و تو او را ماهانه، چهارصد دینار مقرر کن. و اسحاق را گفت از حضرت ما دور مشو، و کار او بدانجا کشید که هزار دینار مشاهره داشت و آن مال بدیگران می بخشید. گویند وقتی سه هزار دینار ببغداد فرستاد، و بدست احمدبن الولید تاجر، خال قاضی مصر، به ابی العباس مبرد و ابی العباس ثعلب و وراقی که با وی آشنائی داشت، تا بهر یک هزار دینار بدادند. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۲ ص ۲۳۷ و ۲۳۸).[ اِ ] (اِخ) ابن نوح شامی. شیخ طوسی در رجال خود وی را در عداد اصحاب باقر (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۲).[ اِ ] (اِخ) ابن واصل ضبی. شیخ طوسی او را در عداد اصحاب باقر (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۲۲).[ اِ ] (اِخ) ابن وهب. محدث است. رجوع بکتاب المصاحف چ مصر ۱۳۵۵ هـ . ق. ص ۳۳ و ۱۳۸ و ۱۵۴ و ۱۷۴ و ۱۷۵ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن وهب. از مردم طُهُرْمُس قریه ای به مصر از اعمال جیزه. محدث است و دارقطنی گوید کذّاب است. (تاج العروس: طهرمس).[ اِ ] (اِخ) ابن وهب علاف واسطی. مقدسی گوید: از عمروبن یونس یمامی روایت دارد، و بخاری از وی روایت کند -انتهی. و بنابراین شاید از عامه باشد. لیکن شیخ صدوق ابن بابویه در باب دعواهائی که بدون داشتن بینه پذیرفته است روایتی از او آورده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۲).[ اِ ] (اِخ) ابن وهب علاف واسطی. مقدسی گوید: از عمروبن یونس یمامی روایت دارد، و بخاری از وی روایت کند -انتهی. و بنابراین شاید از عامه باشد. لیکن شیخ صدوق ابن بابویه در باب دعواهائی که بدون داشتن بینه پذیرفته است روایتی از او آورده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۲).[ اِ ] (اِخ) ابن هلال. صدوق بن بابویه در آخر باب معرفة الکبائر از کتاب من لایحضره الفقیه روایتی از ابن ابی عمیر از اسحاق بن هلال از امام صادق (ع) آورده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۲).[ اِ ] (اِخ) ابن هیثم کوفی. شیخ طوسی در رجال خود او را از اصحاب صادق (ع) شمرده است و ظاهراً امامی باشد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۲).[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی. ابن قتیبه و ابن عبدربه ذکر او آورده اند . رجوع بعیون الاخبار چ مصر ج ۱ ص ۳۰۵ و عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۱ ص ۵۰ و ۲۱۱ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی. یکی از امرای بنی عباس. اجداد وی از مردم اطراف سمرقند و بجسارت و دلاوری گوی سبقت از همگنان ربوده بودند و او بعلما و دانشمندان علاقه و احترام خاص داشت و مدبر و عادل و رئوف بود و در عهد مأمون و پس از وی در زمان معتصم مدت مدیدی ولایت دمشق داشت و در قضیهٔ اقرار و اعتراف اجباری بخلق قرآن مأموریت خود را مانند پیشینیان خویش بخشونت بموقع اجرا نمیگذاشت و بر مردم و علما سخت گیریهای ناروا روا نمیداشت و در باب طرد و تبعید علویان از خطهٔ مصر آنگاه که والی آنجا بود باز شیوهٔ مرضیهٔ خود را از دست نداد و با رفق و ملایمت آن مهم بانجام رسانید. (قاموس الاعلام ترکی).[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی بن شریح کاتب نصرانی مکنی به ابی الحسین. ابن ندیم نام او آرد و گوید: وی را در کار دواوین و خراج و مناظرهٔ عمال و نجوم معرفت تام است. مولد او ماه شعبان سنهٔ ۳۰۰ هـ . ق. و هم اکنون در قید حیات باشد. یاقوت گوید این گفتهٔ ابن الندیم در سنهٔ ۳۷۷ هـ . ق. است. و نیز ابن الندیم گوید او راست: کتاب الخراج الکبیر، که دو جزء و شش منزل و هزار ورقه است. کتاب الخراج، دویست ورقه، و این همانست که در دست مردم است. کتاب الخراج، کتاب کوچکی است، در حدود صد ورقه. کتاب عمل المؤامرات بالحضرة. کتاب تحویل سنی الموالید، در حدود صد ورقه. کتاب جمیل التاریخ. (معجم الادباء ج ۲ ص ۲۳۸ و ۲۳۹).[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی بن طلحة. وی از نسّابه است و او به سعیدبن المسیب علم نسب آموخت. (البیان و التبیین چ حسن السندوبی ج ۱ ص ۲۵۵).[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی بن طلحةبن عبیداللََّه. مرزبانی ذکر او آورده. رجوع بالموشح ص ۱۸۸ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی کاهلی کوفی. شیخ طوسی در رجال خود او را از اصحاب صادق (ع) شمرده است و ظاهراً امامی باشد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۲).[ اِ ] (اِخ) ابن یحیی النقّاش الاندلسی. شهیر بابن الزرقالة المغربی القرطبی . وی مخترح آلت بدیعهٔ نجومی موسوم به زرقاله است که رسائل عدیده در باب آن تألیف شده است. (کشف الظنون).[ اِ ] (اِخ) ابن یزید. نام یکی از نقله و مترجمین کتب از فارسی بعربی، و از جملهٔ ترجمه های او از فارسی بعربی، کتاب سیرة الفرس معروف به اختیارنامه است. (ابن الندیم). و رجوع به لکلرک ج ۱ ص ۲۸۰ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن یزیدبن اسماعیل الطائی الکوفی مکنی به ابی یعقوب. محدثی ثقه است. ابن داود در رجال خود وی را با اسحاق بن بُرَیْد یکی دانسته و علامهٔ حلی در خلاصة الاقوال این دعوی را رد کرده است. و شیخ طوسی او را در رجال خود در عداد اصحاب باقر (ع) شمرده. نجاشی گوید: وی از امام صادق (ع) و پدرش از امام باقر (ع) روایت کرده اند و أبی سمینه از وی روایت کند. و قول نجاشی از قول شیخ طوسی اضبط است پس باید گفت اسحاق مزبور از صادق (ع) روایت دارد نه باقر (ع). (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۲ و ۱۲۲).[ اِ ] (اِخ) ابن یساربن خیار فارسی الاصل مدنی. شیخ طوسی در رجال خود یک بار او را در عداد اصحاب زین العابدین علی بن الحسین (ع) شمرده گوید: مولای قیس بن محزمه و پدر محمدبن اسحاق صاحب المواقدی [ ظ: المغازی ] بود. و مرتبهٔ دیگر او را در عداد اصحاب باقر محمدبن علی بن الحسین (ع) شمرده گوید مولای قیس بن محزمه یا مولای فاطمه بنت عقبة و پدر صاحب سیره (محمدبن اسحاق) باشد -انتهی. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۲). خطیب در تاریخ بغداد گوید: خیار جدّ اسحاق بندهٔ قیس بن محزمةبن مطلب بن عبدمناف بود. او را در جنگ عین التمر اسیر کردند و این اولین اسیر بود که از عراق بمدینه آوردند، و نیز گوید: وی فارسی بود، و سه پسر داشت: محمد (صاحب مغازی) و عمربن اسحاق و ابوبکربن اسحاق. (تاریخ بغداد ج ۱ ص ۲۱۴ و ۲۱۶).[ اِ ] (اِخ) ابن یعقوب. شیخ طوسی در کتاب الغیبة از کلینی (صاحب کافی) از اسحاق بن یعقوب روایت کرده که گفت: از محمدبن عثمان عمری (یکی از نواب اربعهٔ شیعه در غیبت صغری) درخواستم تا نامه ای را که در آن سؤالهای من بود به امام زمان صاحب الدار [ کذا، شاید: صاحب البئر؟ ] برساند. جوابی بخط خود امام بیرون آمد بدین عبارت: أما ما سألت عنه ارشدک اللََّه و ثبتک من أمر المنکرین لی من أهل بیتنا و بنی عمنا فاعلم انه لیس بین اللََّه عزّ و جل و بین أحد قرابة، و من انکر فلیس منی، و سبیله سبیل ابن نوح، و اما سبیل عمی جعفر و ولده، فسبیل اخوة یوسف، و اما وجه الانتفاع فی غیبتی فکالانتفاع بالشمس اذا غیبها من الأبصار السحاب و انی لامان لاهل الارض کما ان النجوم أمان لأهل السماء، فاغلقوا باب السؤال عما لایعنیکم، و لاتتکلفوا علم ما قد کفیتم، و اکثروا الدعاء بتعجیل الفرج فان ذلک فرجکم، و السلام علیک یا اسحاق بن یعقوب و علی من اتبع الهدی. (نقل از کتاب الغیبة شیخ طوسی متوفی ۴۶۰ هـ . ق.) (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۲).[ اِ ] (اِخ) ابن یعقوب فرّخی صروفی. از شهر صروف واقع در شرقی جند است.[ اِ ] (اِخ) ابن یوحنا مکنی به ابوحکیم. طبیبی اهوازی است. رجوع بعیون الانباء ج ۲ ص ۲۲ شود.[ اِ ] (اِخ) ابن یوسف بن الفرضی الزرقالی الصرد الیمنی. متوفی در حدود سال ۵۰۰ هـ . ق. او راست: «کافی» در فرائض و میراث که دیری از کتب درسی بود و شرحها بر آن نوشته شده است. (کشف الظنون در کلمهٔ کافی).[ اِ ] (اِخ) ابن یونس. طبیبی عالم به صناعت طب و عارف به علوم حکمیه و نیکودرایت و حسن العلاج. او حکمت را نزد علی بن اسمح آموخت و مقیم مصر بود. (عیون الانباء ج ۲ ص ۹۹). و ابن ابی اصیبعه ذیل ترجمهٔ ابن الهیثم ذکر کتب او آورده است: کتاب فی السیاسة خمس مقالات، تعلیق علقه اسحاق بن یونس المتطبب بمصر عن ابن الهیثم فی کتاب. (عیون الانباء ج ۲ ص ۹۸).[ اِ ] (اِخ) ابن یوسف الازرق مکنی به ابومحمد. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابن یوسف الجرجانی الدیلمانی. از ثقات است و از سفیان بن عیینة و حفص بن عمر العدنی و طارق بن عبدالعزیز المکی سماع دارد و عقیل بن یحیی و پسر وی عبداللََّه از او روایت کنند. وفات وی بسال ۲۴۵ هـ . ق. است. ابونعیم بوسایطی از او و او بوسایطی از رسول (ص) روایت کند که فرمود: من خالف دین اللََّه من المسلمین فاقتلوه و من قال لااله الاّ اللََّه محمد رسول اللََّه فلا سبیل لاحد علیه الا من اصاب حدّاً فانه یقام علیه. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن ج ۱ ص ۲۱۶).[ اِ ] (اِخ) ابن یوسف حذافی صغانی، از بطن حذافة از قضاعة. عبیدبن محمد الکشودی از او روایت دارد. (تاج العروس: ح ذ ف).[ اِ ] (اِخ) ابوابراهیم بن ابراهیم الفاریابی. او راست: دیوان الادب. وفات وی بسال ۴۵۹ هـ . ق. است.[ اِ ] (اِخ) ابوابراهیم. رجوع به اسحاق بن ابراهیم نجیبی... شود.[ اِ ] (اِخ) ابوابراهیم. رجوع به اسحاق بن نصیر شود.[ اِ ] (اِخ) ابواسماعیل. رجوع به اسحاق بن جندب شود.[ اِ ] (اِخ) ابوایمن. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابوحذیفة. رجوع به اسحاق بن بشر قرشی... شود.[ اِ ] (اِخ) ابوالحسن. رجوع به کسائی شود.[ اِ ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع به اسحاق بن محمدبن ابراهیم ... شود.[ اِ ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع به اسحاق بن ابراهیم تمیمی شود.[ اِ ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع به اسحاق بن حسین بن بکران شود.[ اِ ] (اِخ) ابوالحسین. رجوع به اسحاق بن یحیی بن شریح شود.[ اِ ] (اِخ) ابوحکیم. رجوع به اسحاق بن یوحنا شود.[ اِ ] (اِخ) ابوسلیمان بن عبداللََّه بن ابی فروة. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابوطاهر. رجوع به اسحاق بن موهوب بن احمد... شود.[ اِ ] (اِخ) ابوالظاهر. رجوع به اسحاق بن علی حنفی شود.[ اِ ] (اِخ) ابوعبدالرحمن. رجوع به اسحاق بن بشر شود.[ اِ ] (اِخ) ابوعبدالرحمن بن عطاء خراسانی . محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابوعبداللََّه. رجوع به اسحاق بن محمدبن زنگی... شود.[ اِ ] (اِخ) ابوعبداللََّه. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابوعثمان. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن زید... شود.[ اِ ] (اِخ) ابوعمرو. رجوع به اسحاق بن مرار الشیبانی شود.[ اِ ] (اِخ) ابوعون. رجوع به اسحاق بن علی شود.[ اِ ] (اِخ) ابوالقاسم. رجوع به اسحاق بن محمدبن اسماعیل شود.[ اِ ] (اِخ) ابومحمد. رجوع به اسحاق بن محمدبن ابراهیم بن عبدالجبار... شود.[ اِ ] (اِخ) ابومحمد. رجوع به اسحاق الازرق شود.[ اِ ] (اِخ) ابومحمدبن یوسف الازرق. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابوالمکارم. رجوع به اسحاق بن ابی بکر... شود.[ اِ ] (اِخ) ابوموسی. رجوع به اسحاق بن موسی بن عبداللََّه شود.[ اِ ] (اِخ) ابوموسی. رجوع به ابوموسی اسحاق... شود.[ اِ ] (اِخ) ابومیسرة. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابوالنضر. رجوع به اسحاق بن ابراهیم دمشقی شود.[ اِ ] (اِخ) ابوالنضر. رجوع به اسحاق بن سیار شود.[ اِ ] (اِخ) ابوهارون جرجانی. شیخ طوسی در کتاب رجال خود وی را از اصحاب صادق (ع) شمرده گوید سند ما بوی می رسد. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۱).[ اِ ] (اِخ) ابویحیی. رجوع به اسحاق بن عبداللََّه انصاری شود.[ اِ ] (اِخ) ابویحیی. محدث است و صفوان بن عمرو السکونی از او روایت کند.[ اِ ] (اِخ) ابویحیی. طبیب نصرانی اندلسی. وی در ایام امیر عبداللََّه شهرت داشت و او پدر یحیی بن اسحاق طبیب اندلسی و وزیر عبدالرحمن ناصر است. (تاریخ الحکماء قفطی ص ۳۵۹).[ اِ ] (اِخ) ابویحیی بن سلیمان رازی. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن مخلد... شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به ابویعقوب اسحاق شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به اسحاق بن ابراهیم ثقفی شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن نسطاس... شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن صالح... شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن داود... شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن یونس... و منجنیقی شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به اسحاق بن اسماعیل بن موسی... شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب بن اسرائیل. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به اسحاق بن جریر... شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به اسحاق بن سلیمان الاسرائیلی شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به اسحاق بن عمار شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به اسحاق بن محمدبن علی بن سعید المدینی شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به اسحاق بن نصیر... شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب. رجوع به اسحاق بن یزیدبن اسماعیل شود.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب بن ابراهیم الخطابی. محدث است.[ اِ ] (اِخ) ابویعقوب نهرجوری. رجوع به ابویعقوب اسحاق نهرجوری شود.[ اِ ] (اِخ) ادیب بن عبداللََّه اسحاق الدمشقی. نزیل بیروت و مصر، کاتب و بارع. مولد وی دمشق سال ۱۸۵۶ و وفات ۱۸۸۵ م. پدر او را دیب یا ذئب نامید و او برادری داشت بنام نمر و سپس نام ایشان به ادیب و عونی تبدیل شد (و عونی تا سال ۱۹۲۸ م. حیات داشت و در بیروت شغل وکالت عدلیه میورزید). ادیب مبادی علم را در مدرسةالعازریین دمشق فراگرفت. آنگاه پدر وی به بیروت انتقال یافت و در برید عثمانی استخدام شد و ادیب بعض دروس خویش را بدو لغت عربی و فرانسوی در مدرسة الآباء الیسوعیین در بیروت باتمام رسانیده و با مؤلف معجم المطبوعات دوست بود. وی در ده سالگی شعر میسرود و حافظه ای عجیب داشت و بدرس لغت عربی اقبال کرد و در آن براعت یافت و متصدی تحریر جریدهٔ ثمرات الفنون و سپس جریدة التقدم در بیروت شد و به نوشتن روایات تمثیلی با صدیقه سلیم نقاش بیروتی آغاز کرد و دو سال با ادیب سلیم شحاده و سلیم الخوری در انشاء کتاب آثار الادهار مشغول بود. سپس بمصر شد و در حلقهٔ شاگردان جمال الدین افغانی درآمد و از تعلیمات او منتفع شد و در سلک محافل فراماسون وارد گردیده و در آن مقامی رفیع یافت و در زمرهٔ افرادی که در نهضت وطنیه شرکت داشتند داخل شد و جریده ای بنام «مصر» ایجاد کرد و مردم به انشای آن معجب بودند و نویسندگان زمان بتقلید سبک ادیب آغاز کردند و حکومت از تأثیر جریدهٔ مصر در نفوس مردم آگاه شد و آنرا توقیف کرد. اسحاق به پاریس رفت و روزنامهٔ خود را بدانجا بنام «مصر القاهره» انتشار داد. ولی بدرد سینه مبتلی شد و در آنجا بسواحل شام رفت و تا گاه مرگ در قریة الحدث لبنان اقامت داشت. او راست: ۱ -الباریسیة الحسناء، داستانی ادبی که در مصر بطبع رسیده است. ۲ -الدرر، منتخباتی از منشآت مؤلف، که جرجس میخائیل نحاس محرر جریدة المحروسة آنرا جمع کرده است، طبع مطبعة المحروسة اسکندریه ۱۳۰۳ هـ . ق. و بار دیگر در بیروت، مطبعة الادبیة بسعی شقیقه عونی اسحاق ۱۹۰۹ م. به طبع رسیده است. ۳ -فکاهة العشاق و نزهة الاحداق (در غزل)، چاپ بیروت ۱۸۷۴ م. (معجم المطبوعات).[ اِ ] (اِخ) اردبیلی ملقب به شیخ صفی الدین. رجوع بصفی الدین... شود.[ اِ ] (اِخ) ارملة. کشیش سریانی کاتولیکی. مولد ماردین سال ۱۸۷۹ م. در دیر الشرفة تعلیم یافت و در سنهٔ ۱۹۰۳ م. مرتبهٔ کاهنی یافت و از ۱۹۱۱ تا ۱۹۱۸ م. متولی تعلیم رهبانان افرامی ماردین بود. سپس در شهر بیروت توطن گزید و در مدرسهٔ ابتدائی طائفهٔ سریانیه بتدریس اشتغال ورزید. مقالات تاریخی و دینی او در مجلهٔ مشرق و غیرها بطبع رسیده. او راست: ۱ -الزهرة الزکیة فی البطریرکیة السریانیة، در این کتاب با عبارات موجز اخبار بطارکهٔ سریانی انطاکی را از عهد ماربطرس تا بطریرک کنونی شرح داده، طبع بیروت. ۲ -القصاری فی نکبات النصاری، در این کتاب اخبار مذابح و مظالمی که بر اهل ماردین و دیاربکر در سنهٔ ۱۸۹۵ و ۱۹۱۵ م. وارد آمده شرح داده است، چاپ لبنان سنهٔ ۱۹۲۰ م. (معجم المطبوعات).[ اِ ] (اِخ) ارمنی. وی نایب قرابوغا شحنهٔ مغولی بغداد در اوایل سلطنت اباقاخان (۶۶۳ -۶۸۰ هـ . ق.) بود. رجوع بتاریخ مغول ص ۲۰۱ شود.[ اِ ] (اِخ) الازرق. مکنی به ابی محمدبن یوسف. متوفی به شهر واسط در ۱۹۵ هـ . ق. از اوست: کتاب المناسک. کتاب الصلوة. کتاب القراآت. (ابن الندیم).[ اِ ] (اِخ) اسرائیلی. رجوع به اسحاق بن سلیمان الاسرائیلی شود.[ اِ ] (اِخ) الاعرج. مولی عبدالعزیزبن مروان. رجوع بالموشح ص ۲۲۵ شود.[ اِ ] (اِخ) اعمی مکنی به ابوالغصن. محدث است.[ اِ ] (اِخ) انباری. یکی از بزرگان شیعه. علی بن مهزیار گوید که از اصحاب جواد است و امام او را دعا کرده است.[ اِ ] (اِخ) برصوما الزامر. یکی از زمّار عهد هارون الرشید. در کتاب التاج آمده: «فسأل الرشید یوماً برصوما الزامر، فقال له: یا اسحاق! ما تقول فی ابن جامع؟ فحرک رأسه و قال: خمر قطربل، یعقل الرجل و یذهب العقل. قال: فما تقول فی ابراهیم الموصلی؟ قال: بستان فیه خوخ و کمثری و تفّاح و شوک و خرنوب. قال: فما تقول فی سلیم بن سلام؟ فقال: ما احسن خضابه! قال: فما تقول فی عمرو الغزال؟ قال: ما احسن بنانه!» (کتاب التاج چ احمد زکی پاشا ص ۳۹). و رجوع به ص ۴۱ همان کتاب شود.[ اِ ] (اِخ) بصری. رجوع به اسحاق بن محمد البصری شود.[ اِ ] (اِخ) بطیخی. وی خربزه فروش بود. حسن بن علی بن فضال فطحی بواسطهٔ اسحاق روایتی از امام صادق (ع) دارد که در تهذیب شیخ طوسی ذکر شده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۲).[ اِ ] (اِخ) جُبنی بن ابراهیم. محدث است.[ اِ ] (اِخ) جمیلی نیشابوری بن عمر. شاعری است طرفه گوی.[ اِ ] (اِخ) چلبی بن ابراهیم اسکوبی. یکی از شعرا و علمای دورهٔ سلطان سلیم و سلطان سلیمان. وی از مردم اسکوب است و پدر او از صاحبان شمشیر ولی خود وی مشتاق علم و دانش بود و در سایهٔ استعداد فطری در اندک مدت تمیز یافته از اساتید مبرّز گردید، و بتدریس آغاز کرد. در ادرنه، اسکوب، بروسه و ارنیق و در سنهٔ ۹۳۳ هـ .ق . در دارالحدیث ادرنه و در سال ۹۳۷ در صحن ثمانیه تدریس میکرد، در تاریخ ۹۴۲ قاضی شام شد و در ۹۴۹ درگذشت. سلطان سلیم در دورهٔ اشتغال بفتوحات عربستان برای تفریح خاطر خود چند تن از ادبا و ظرفا را طلبید، و سه تن را برای این مقام برگزیدند و یکی از آنان اسحاق چلبی بود لیکن این شعرا بیشتر بهزل می پرداختند و سلطان مردی جدّ بود لذا آنان نتوانستند نظر او را جلب کنند. اسحاق چلبی در اوایل حال شاهدباز و عیاش و مایل بلهو و لعب بوده ولی بعدها توبه کرد. او راست: دیوانی بترکی و اسحاق نامه در مناقب سلطان سلیم خان عثمانی. اشعار وی لطیف و سلیس است. (قاموس الاعلام ترکی).[ اِ ] (اِخ) حُذاقی. محدث است.[ اِ ] (اِخ) حکیم. او راست: شرحی بر الفقه الاکبر ابوحنیفه.[ اِ ] (اِخ) حمّامی. یکی از مشاهیر اکله. رجوع بکتاب التاج چ احمد زکی پاشا ص ۱۱ حاشیهٔ ۱ شود.[ اِ ] (اِخ) خُشک یا خُشکی. رجوع به اسحاق بن عبداللََّه بن محمد السلمی شود.[ اِ ] (اِخ) خضرمی. یکی از افراد جیش عمر سعد در یوم الطف. او پیراهن امام شهید را از تن مبارک او بیرون کشید و گویند بعلت برص مبتلا گشت.[ اِ ] (اِخ) خَلبی بن اَخیل. محدث است.[ اِ ] (اِخ) خوافی. رجوع به اسحاق بن احمد خوافی شود.[ اِ ] (اِخ) راهب. رجوع به الفهرست ابن الندیم ص ۳۴۴ س ۲۰ شود.[ اِ ] (اِخ) ساباطی. رجوع به اسحاق بن عماربن موسی ساباطی فطحی شود.[ اِ ] (اِخ) سامانی. حاکم سمرقند. چون امیر اسحاق از شهادت امیر احمد و جلوس امیر نصر خبر یافت با سپاه بسیار عنان اقتدار بصوب بلدهٔ بخارا بتافت و حمویه در قصد مقاتله و مقابلهٔ او درآمده دو نوبت بین الجانبین محاربه دست داده و هر بار حمویه بظفر و نصرت مخصوص شده در کرت آخر اسحاق در دارالسلطنهٔ سمرقند متحصن شده در گوشه ای مختفی گشت و حمویه در آن بلده درآمد و به جست وجوی اسحاق آمده شرایط مبالغه بجای آورده و اسحاق توهم نکرده ببیان عجز نزد حمویه رفت و به زبان نیاز امان خواست و حمویه او را بجان امان داده مقید به بخارا فرستاد و امیر نصر اسحاق را محبوس ساخته زمان حیات وی در آن محبس بنهایت انجامید. (حبیب السیر جزو ۴ از ج ۲ ص ۱۲۹). و رجوع به اسحاق بن احمد... شود.[ اِ ] (اِخ) سمرقندی ملقب بجلال الدین. قاضی عسکر سپاه شاهرخ. پدر مولانا جلال الدین عبدالغفار از علمای زمان شاهرخ. رجوع به حبیب السیر جزو ۳ از ج ۳ ص ۲۱۲ و از سعدی تا جامی (ترجمهٔ تاریخ ادبیات براون ج ۳ ص ۴۷۹) شود.[ اِ ] (اِخ) سیادوشانی (مولانا...). یکی از خوشنویسان عهد شاه عباس بزرگ. (تاریخ ادبیات براون ترجمهٔ یاسمی ج ۴ ص ۸۸).[ اِ ] (اِخ) سیرافی بن زوران. محدث است.[ اِ ] (اِخ) شهاب الدین. رجوع به اسحاق بن احمد خوافی شود.[ اِ ] (اِخ) صاحب الحیتان. در باب صید ماهی از کتاب کافی آمده: ابوعلی اشعری از حسن بن علی از عم خویش محمد از سلیمان از جعفر از اسحاق صاحب الحیتان از حضرت رضا (ع) روایت کرده. و شیخ طوسی نیز همین خبر را با اندکی اختلاف نقل کرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۴). و رجوع به ریحانة الادب ج ۲ ص ۴۲۳ شود.[ اِ ] (اِخ) صدقی بن اسلام. رجوع به صدقی اسحاق و رجوع بمعجم المطبوعات شود.[ اِ ] (اِخ) صیرفی. رجوع به اسحاق بن عماربن حیان صیرفی شود.[ اِ ] (اِخ) عطار کوفی ملقب بطویل. شیخ طوسی در رجال خود وی را در عداد أصحاب صادق (ع) آورده. و کلینی در کافی باب طیب از باب الزی و التجمل گوید: سلیمان بن محمد خثعمی از اسحاق مذکور و او از ابوعبداللََّه صادق (ع) روایت کند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۵).[ اِ ] (اِخ) عقرائی یا عقرانی تمار. رجوع به اسحاق بن حسن بن بکران شود.[ اِ ] (اِخ) عَقَرقوقی، نسبت به عقرقوق دیهی در نزدیکی دُجیل، در چهارفرسنگی شمال بغداد. شیخ طوسی در رجال خود وی را از اصحاب صادق (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۵).[ اِ ] (اِخ) غکی (شیخ...). یکی از فقهای شافعی. وی قاضی زبید بود. مولد وی سنهٔ ۱۰۱۴ هـ .ق . در شهر مذکور. او در علوم رسمی یعنی فقه، حدیث، ادبیات و سایر فنون کسب شهرت و تمیّز کرد. او راست: الحاشیة الانیقة علی مسائل المنهاج الدقیقة و برخی آثار دیگر. (قاموس الاعلام ترکی).[ اِ ] (اِخ) غنوی. یکی از اصحاب حضرت رسول (ص) است. وی قبل از هجرت در معیّت خواهر خود از مکهٔ مکرّمه بمدینهٔ منوره رفت و شوهر خواهر او که از کفار بود او را بکشت. (قاموس الاعلام ترکی).[ اِ ] (اِخ) فرائِضی. رجوع به اسحاق بن جندب شود.[ اِ ] (اِخ) فزاری. کلینی در باب میراث خنثی از کافی و شیخ طوسی در همان باب از تهذیب روایتی از ابن مسکان از وی از حضرت صادق (ع) آورده اند. لیکن در برخی نسخ بجای فزاری مرادی و در برخی نسخ عزارمی، آمده است. و در جامع الروات گوید مرادی بهتر است، چه در جای دیگر نیز آمده است، لیکن وجود اسحاق مرادی دلیل بر نبودن اسحاق فزاری نیست. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۰). در سیرة عمربن عبدالعزیز چ مصر ۱۳۳۱ هـ . ق. ص ۱۶۲ ذکر او آمده است.[ اِ ] (اِخ) قرائضی. رجوع به اسحاق بن جندب شود.[ اِ ] (اِخ) قرامانی ملقب به جمال الدین معروف بجمالی خلیفه. متوفی بسال ۹۳۰ یا ۹۳۴ هـ .ق . او راست: رسالة فی دوران الصوفیة و رقصهم و التوابع فی الصرف و رساله ای در اطوار سلوک موسوم به الاطوار السبعة و شرح حدیث الاربعین. و رجوع بجمال خلیفه و جمال الدین اسحاق قرامانی شود.[ اِ ] (اِخ) قمی. شیخ طوسی در کتاب رجال او را در عداد اصحاب باقر (ع) شمرده، و در فهرس گوید او را کتابی است که احمدبن زید خزاعی از وی روایت کرده. و گویا او همان اسحاق بن عبداللََّه اشعری باشد که شرح حال وی گذشت. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۰ و ۱۲۱).[ اِ ] (اِخ) لؤلوئی. لؤلؤفروش بود. شیخ طوسی در رجال خود وی را از اصحاب امام صادق (ع) شمرده است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۱۲).[ اِ ] (اِخ) ماجری (ماجرمی ؟). وی یکی از کتب ثامسطیوس را بعربی نقل کرده و چون نسخهٔ او بسیار مغلوط بود بار دیگر آن را مقابله و تصحیح کرده است.[ اِ ] (اِخ) مجدالدین. رجوع به کسائی شود.[ اِ ] (اِخ) مداینی. منسوب بشهر مدائن پایتخت ساسانیان که اکنون دهکده ای است بمغرب دجله در جنوب بغداد قبر سلمان فارسی و حذیفهٔ یمانی آنجاست. اسحاق از ابوعبداللََّه صادق (ع) روایت دارد و ابن مسکان نیز از وی روایت کند. و این روایت در باب بیع مضمون از کتاب تهذیب و باب خرید و فروش طعام از کتاب کافی و باب بیع از من لایحضره الفقیه آمده است. آقا باقر وحید بهبهانی در تعلیقهٔ رجالی خود گوید: اسحاق مداینی پسر عمار ساباطی میباشد. رجوع بعمار ساباطی شود. و در جامع الروات او را با اسحاق مرادی یکی دانسته است. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۱).[ اِ ] (اِخ) مرادی کوفی. منسوب بقبیلهٔ مُراد از قبایل یمن، که گویند جد ایشان مرادبن مذحج یا مرادبن مالک بن سبا بوده است. شیخ طوسی اسحاق مرادی را در رجال خود از اصحاب صادق (ع) شمرده و در برخی نسخه ها مرادی را به فزاری تبدیل کرده اند. (تنقیح المقال ج ۱ ص ۱۲۲).[ اِ ] (اِخ) مروروذی. رجوع به ابن راهویه و اسحاق بن ابراهیم بن مخلد... شود.[ اِ ] (اِخ) مصعبی. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن مصعب شود.[ اِ ] (اِخ) موصلی. رجوع به اسحاق بن ابراهیم بن میمون... موصلی و رجوع بحبیب السیر جزو ۳ از ج ۲ ص ۸۶ و الجماهر ص ۱۵۴ شود.[ اِ ] (اِخ) نبی (ص). رجوع به اسحاق بن ابراهیم شود.[ اِ ] (اِخ) نجم الدین. رجوع به اسحاق بن علی حنفی... شود.[ اِ ] (اِخ) نهرجوری مکنی به ابویعقوب. رجوع به ابویعقوب اسحاق نهرجوری شود.[ اِ ] (اِخ) والدالوزیر. نام پدر یکی از وزرای اندلس است که وی را ابن اسحاق می نامیدند. او در طب حذاقت و مهارت داشت و در زمان امیر عبداللََّه اموی میزیست. (قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «اسحاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر