معنی استیصال
26 بازدید
[ اِ ] (ع مص) بیخ برآوردن. (غیاث). از بن برکندن. (تاج المصادر بیهقی) (غیاث). از بیخ برکندن. ریشه کن کردن. بیخ کند کردن. از بن برانداختن. از بن برافکندن. برکندن. برانداختن. اِجتیاحِ. اصطلام. اخترام. ابتیاض. استباحة. دوع : اگر پس از این خیانتی ظاهر گردد استیصال خاندانش باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۲۰). اگر ما دبیری را فرمائیم که چیزی نویس اگرچه استیصال او در آن باشد زهره دارد که ننویسد. (تاریخ بیهقی ص ۲۶). و چون... خواستی که حشمت و سطوت براند که اندر آن ریختن خونها و استیصال خاندانها باشد ایشان [ خردمندان ] آنرا دریافتندی. (تاریخ بیهقی ص ۱۰۰). و زن و کودکان را ببرده بیاورد و جهودان را استیصال کرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶). و خاندانهای بزرگ را استیصال کردی و با این همه عیب ها بخیل بودی [ یزدجرد ] . (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۴). قصد خاندانهای قدیم و دودمان های کریم نامبارک باشد، و اقدام بر استیصال و اجتیاح پادشاهان منکر و ملوم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۴۰). عزیمت استیصال او مصمم فرمود... (جهانگشای جوینی). || برکنده شدن. || موی در موی خویش پیوند کردن. (زوزنی). موی در موی پیوستن خواستن. موی کسی بموی خود بستن خواستن. آنک کسی خواهد تا موی در موی وی پیوندد. (تاج المصادر بیهقی).
کلمات همقافیه با «استیصال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر