معنی استکانة
4 بازدید
[ اِ تِ نَ ] (ع مص) استکانت. زاری. زاری کردن. تضرع. زاریدن. || فروتنی کردن. (منتهی الارب) (زوزنی) (مجمل اللغه) (تاج المصادر بیهقی). خوار گردیدن. فروتنی. حقارت. عجز. (غیاث). مؤلف غیاث گوید: بعضی گفته اند که مشتق از کین است که بمعنی لحم شرم زن است، معنی حقیقی استکانت مثل کین گردیدن باشد در حقارت. (از جاربردی شرح شافیه و کنز): و استکان و استرجع بعد ان ارتاع و تفجّع. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۰). ترجمهٔ آن: فروتنی نمود و استرجاع کرد بعد از آنکه غصه و نوحه بر او مستولی شده بود. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۰). || تن دردادن. تن بنهادن. (تاج المصادر بیهقی). گردن نهادن. - استکانت کردن؛ تمسکن کردن. تضرع کردن.
کلمات همقافیه با «استکانة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نة» برای سرودن شعر