معنی استلام
6 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) بسودن. ببسایش. ببسودن. لمس. دست کشیدن بچیزی. - استلام حجر؛ بسودن سنگ به لب یا دست. بسودن سنگ را به دست یا به لب. (منتهی الارب). بسودن حجرالاسود را. (زوزنی). بسودن حجر اسود را (بلب) یا بدست. (تاج المصادر بیهقی): اما واللََّه لولا قول واشٍ و عین للخلیفة لاتنام لطفنا حول جذعک و استلمنا کما للناس بالحجر استلام. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۹۰). - استلام کردن؛ بسودن حجرالاسود. || خوشه برآمدن کشت را. (منتهی الارب). || بوسه دادن. || در بر گرفتن. (زوزنی). || صلح کردن. (منتهی الارب). || گردن نهادن. (غیاث). || هو لایستلم علی سخطه؛ ای لایصطلح علی ما یکرهه.
کلمات همقافیه با «استلام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر