معنی استعلاج
5 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) طلب علاج کردن. (غیاث). - استعلاج بیمار؛ معالجه طلبیدن. درمان خواستن او. || زفت شدن پوست. (زوزنی). زفت پوست شدن. (تاج المصادر بیهقی). درشت گردیدن پوست. (منتهی الارب). سخت شدن پوست. ستبر و سخت شدن پوست.
کلمات همقافیه با «استعلاج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر