معنی اسبار
6 بازدید
[ اَ سَ ] (پهلوی، ص) اسوار. سوار. رجوع به فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ج ۱ ص ۲۲۳ شود.[ اَ ] (اِخ) قریه ای است بر باب حیّ شهر اصفهان و آنرا اسباردیس گویند و از آنجاست ابوطاهر سهل بن عبداللََّه بن الفرخان الاسباری الزاهد، مجاب الدعوة. متوفی بسال ۲۹۶ هـ . ق. (معجم البلدان).[ اَ ] (اِخ) یا اسپار یا اسفاربن شیرویةالدیلم. مؤلف مجمل التواریخ و القصص گوید: آغاز دولت آل بویه و اخبار ایشان، آگاه باش که چون اسباربن سیرویة الدیلم، بر شهر ری و نواحی آن مستولی شد مرداویج بن زیار الجیلی با وی بود از فرزندان پادشاه گیلان، و نسبت ایشان به آغُش وهادان کشد که بعهد شاه کیخسرو ملک گیلان بوده ست، و بعد از اتّفاق و حوادث بسیار اسپار شیرو با مرداویج یکی شد [ و ] وزیرش همچنین، سبب آنرا که اسبار هزار هزار دینار زر نقد فرموده بود که بقلعهٔ الموت برند که آن وقت خزانه آنجا بود، پس وزیر بسنگ درم وزن کرد [ و ] کمابیش سیصدهزار دینار از آن میان ببرد، و اسبار را این خیانت از او معلوم شد، پس وزیر مرداویج را در پادشاهی طمع افکند تا اسپار کشته شد بر دست مرداویج، و پادشاهی او را صافی شد. (مجمل التواریخ و القصص ص ۳۸۸ و ۳۸۹). و رجوع به اسفار شود.
کلمات همقافیه با «اسبار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بار» برای سرودن شعر