معنی ارمان

معنی ارمان

36 بازدید
[ اَ ] (اِ) آرزو. (جهانگیری) (برهان). اَمَل . || حسرت. (جهانگیری) (برهان) (اوبهی): ارمان حسرت خوردن بود. (صحاح الفرس). || امید. رَجاء: نه امّید آن کایچ بهتر شوی تو نه ارمان آن کم تو دل نگسلانی . منوچهری. || رنج. (فرهنگ اسدی). رنج بردن. (برهان) (اوبهی). رنجگی. (فرهنگ اسدی): به ارمان و اروند مرد هنر فرازآورد گنج زرّ و گهر.فردوسی. || پشیمانی. (سروری) (برهان) (اوبهی). پشیمان شدن. (شعوری). دریغ. افسوس. (برهان). || دست رس (؟): هر زمان مرتبتی نو دهد او را بر خویش هر دو روزی بمرادی دهد او را ارمان . فرخی. - ارمان خوار و ارمان خور؛ حسرت خورنده. (برهان) (آنندراج). حسیر. آرزوکننده. (السامی). - ارمان خورانیدن؛ تحسیر. (تاج المصادر بیهقی). - ارمان خوردن؛ لهف. (دهار). اَسَف. حسر. حسرة. (تاج المصادر بیهقی). حسرت بردن. تحسّر. (دهّار). تلهّف. (دهّار) (تاج المصادر بیهقی). شواهد نظمی که برای این کلمه آمده است چنانکه آرمان ظاهراً همه برای یک معنی است که تقریباً کمال مطلوب یا غایت امل و نظایر آن باشد.
[ اَ ] (اِ) نوعی از دارو باشد که بوی آن ببوی قرفه ماند و بیخ دندان را سخت کند. (برهان). و رجوع به ارمال و ارماک و ارمالک شود.
[ اِ ] (اِ) هر چیز که آن بعاریت باشد. (برهان).
[ اِ ] (اِخ) یکی از خاورشناسان که به اسلوب علمی در باب مصر و زندگانی مصریان تصنیفی کرده است و مساعی او و مَسپِرو موجب تربیت جوانان شد که خدمات بزرگ بتاریخ مشرق قدیم موافق منابع جدیده کردند. (ایران باستان ص ۶۱).
[ اِ ] (اِخ) نام شهر و مدینه ای. (برهان). سرزمینی است در توران . [ شهرکیست ] از کشانی، به ماوراءالنهر. (حدود العالم). خان ارمان : که افراسیاب اندر ارمان زمین دو سالار کرد از بزرگان گزین.فردوسی. که بیژن ندارد به ارمان رهی.فردوسی. ز شهری بداد آمدستیم دور که ایران از این روی و زان روی تور کجا خان ارمانْش خوانند نام ز ارمانیان نزد خسرو پیام.فردوسی. گراز آمد اکنون فزون از شمار گرفت آن همه بیشه و مرغزار بدندان چو پیلان بتن همچو کوه وزیشان شده شهر ارمان ستوه.فردوسی. برد با خویشتنم سوی عجم بیژن گیو کز پی خوک همی رفت بسوی ارمان. جوهری هروی . || سرزمینی بیمن : و سیل (العرم) اندرآمد و همه زمین یمن پست گشت و هامون، و هیچ عمارت نماند، مگر جائی که بر بلندی بود، چون ارمان و حضرموت و عدن. (مجمل التواریخ و القصص ص ۱۵۱).
[ اِ رَ ] (اِخ) جِ فارسیِ اِرَم: تاریخ از روزگار اِرَم گرفتند و ایشان ده گروه بودند چون: عاد، ثمود، طسم [ جدیس ]، عملیق [ عبیل ]، امیم، وبار، جاسم، قحطان و بر اثر یکدیگر این جماعت بفنا شدند و بقیتی ازیشان بماند که ارمان خواندندشان و برین تاریخ بماندند. (مجمل التواریخ و القصص ص ۱۵۳).

کلمات هم‌قافیه با «ارمان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید