معنی ارمام
4 بازدید
[ اِ ] (ع مص) پوسیدن استخوان. (منتهی الأرب). || خاموش شدن. (زوزنی) (منتهی الأرب). خاموش گشتن. || مغزدار گشتن. (تاج المصادر بیهقی). مغز داشتن. ارمام عظم؛ بامغز شدن استخوان. (منتهی الأرب). || ارمام بلهو؛ ببازی گرائیدن. مائل ببازی شدن.[ اَ ] (ع ص) (جمع است و واحد را بدان وصف کنند) حبل ارمام؛ حبل رمام. ریسمان پوسیده. رسن کهنه و پوسیده. (منتهی الأرب).[ اَ ] (اِخ) کوهی است در دیار باهلةبن اعصر و گویند ارمام وادیی است که به ثلبوت از دیار بنی اسد ریزد و گویند وادیی است بین حاجر و فید. (معجم البلدان). || یوم ارمام؛ از ایام عرب است. راعی راست: تبصر خلیلی هل تری من ظعائن تجاوزن ملحوبا فقِلن متالعا جواعلَ اَرمامٍ شمالاً و صارة یمیناً فقطعنَ الوِهادَ الدوافِعا. و در کتاب متعةالادیب آمده که ارمام موضعی است وراء فید بین حاجر و فید و آن وادیی است و نصر گوید ازمام با زای معجم، وادیی است بین فید و مدینه بر طریق جادة، بین آن و فید قریب چهل میل است. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «ارمام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر