معنی ارض
8 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) زمین. (منتهی الأرب). زمی. غبرا. امّ آدم. ام صبّار. ام عبید. ام کفاة. ابن حلاوة. || خاک. و آن مؤنث و اسم جنس است. (منتهی الأرب). ج، ارضون، ارضین، ارضات، اُروض، اراضٍ، اراضی. (مهذب الاسماء). و بعضی ارض را جمع بدون واحد دانسته اند. (منتهی الأرب). و رجوع به زمین شود. || دست و پای اسب. (مهذب الاسماء). دست و پای چاروا. || اسفل قوائم ستور. || هرچه فرود و پست باشد. هر جای پست. موضع شیب. || زکام. (مهذب الاسماء). || لرزه. (مهذب الاسماء). لرزهٔ تب. || لاارض لک؛ کلمهٔ ذم است مانند لااُم لک. - ارض الجزیه؛ زمینی که بتصرف مسلمین درآمده و طبق پیمان با شرایط مقرره از جانب امام بمالکین غیرمسلمان بازداده شود. (شرایع الاسلام). - اراضی عامره و اراضی موات. رجوع بشرایع الاسلام، کتاب «احیاءالموات» شود.[ اَ ] (ع مص) گیاهناک شدن زمین. || زکام گرفتن. مزکوم، زکام زده شدن. || موریانه زدن (چوب). ریونجه خورده شدن چوب. (تاج المصادر بیهقی). || ریمناک و فاسد شدن (قرحه). تباه شدن ریش. (زوزنی). تباه شدن جراحت به ریم. || پاک شدن. || پاکیزه شدن زمین. || در چشم خوش آمدن زمین.[ اَ رَ ] (ع اِ) خوره. واحد آن: ارضة. (مهذب الاسماء). موریانه. ریونجه.[ اَ رَض ض ] (ع ص) نشسته که از جای نجنبد. (منتهی الأرب).
کلمات همقافیه با «ارض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رض» برای سرودن شعر