معنی ارجمندی
6 بازدید
[ اَ مَ ] (حامص مرکب) گرانبهائی. || عزّ. عِزّت. (زوزنی). عزازت. ذوآبة. (منتهی الارب). مقابلِ ذُلّ و ذلّت و خواری: هو فی عِز و مَنعة؛ یعنی او در ارجمندی است و با خود حمایت کنندگان و پشتی دهندگان دارد. هو فی عِز مَنیع؛ او در عزّت و ارجمندی است. اخسن الرجل؛ خوار گردید بعد ارجمندی. مریرة؛ ارجمندی نفس. (منتهی الارب): به کسری چنین گفت کای شهریار جهان را بدین ارجمندی مدار.فردوسی. || کَرامت. (منتهی الارب). بزرگواری. || فضیلت. || قدر. منزلت. شوکت: کُوفان و کَوْفان؛ ارجمندی و شوکت. (منتهی الارب). || لیاقت. شایستگی. || آبرومندی.
کلمات همقافیه با «ارجمندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر