معنی ارج

معنی ارج

6 بازدید
[ اَ ] (اِ) ارز. ارزش. (برهان). اخش. بها. (برهان). قیمت. (اوبهی) (برهان): زمانه بمردم شد آراسته وزو ارج گیرد همی خواسته.فردوسی. بهر جای زر را فشاند همی که او ارج زر را نداند همی.فردوسی. سپرد آن زمین گیو را شهریار بدو گفت برخور تو از روزگار درشتی مکن با گنهکار نیز که بی ارج شد بر دلم گنج و چیز.فردوسی. گهر داشتی ارج نشناختی بنادانی از کف بینداختی.اسدی. اگر زرّ را ارج بودی بسی بخاک و بسنگش ندادی کسی.اسدی. که دادی مرا یوسف پارسا کز او ملک من یافت ارج و بها. شمسی (یوسف و زلیخا). گنج سخن گشاده و هر نکته ای از آن افزون ز ارج و قیمت صد گنج شایگان. سوزنی. - باارج؛ باارزش. با قدر و قیمت. ارجمند. پربها: بمهرست باارج در گنج شاه به رای و بدانش نماینده راه.فردوسی. همی بود باارج در گنج شاه بدو ناسزا کس نکردی نگاه.فردوسی. بمدح و ثنا ارجمندی و خود را بمدح و ثنای تو باارج کردم.سوزنی. - بی ارج؛ بی بها. بی ارزش. بی قدر و قیمت : کسی را که وام است و دستش تهی است بهرجای بی ارج و بی فرهی است.فردوسی. || مجازاً، مکانت. مرتبه. (جهانگیری) (برهان). مرتبت. مرتبهٔ والا. قدر. (اوبهی) (برهان). مقدار. (جهانگیری). پایه. حد. (برهان). منزلت. اندازه. (مؤید الفضلاء) (برهان). مقام. مقام بلند. اعتبار. عزت. عزیزی. آمرغ. احترام. مقابل خواری و ذلت : ناسزا را مکن آیفت که آبت بشود بسزاوار کن آیفت که ارجت دارد.دقیقی. کنون ای خردمند ارج خرد بدین جایگه گفتن اندرخورد.فردوسی. بدان ارج تو نزد من بیش گشت دلم سوی اندیشهٔ خویش گشت.فردوسی. ملک چون ورا دید با ارج و فر که آنرا نه اندازه بود و نه مر...فردوسی. ز مهرش جهان را بود ارج و فر ز خشمش بجوشد بتن در جگر.فردوسی. گرانمایگان [ ایرانیان ] زینهاری شدند ز ارج بزرگی به خواری شدند.فردوسی. اگر زنده ماند بیک چندگاه بداند مگر ارج تخت و کلاه.فردوسی. شمار جهان بازجُستن بداد نگه داشتن ارج مرد نژاد.فردوسی. کسی را بود ارج از این بارگاه که با داد و مهر است و با رسم و راه. فردوسی. کجا ارج آن کشته نشناختند بگرداب ژرف اندر انداختند.فردوسی. همه تاج داران که بودند شاه برین داشتند ارج تخت و کلاه.فردوسی. ورا هرمز تاجور برکشید به ارجش ز خورشید برتر کشید.فردوسی. هرآنکس که آید برین بارگاه درم یابد و ارج و تخت و کلاه.فردوسی. همی یافت از مهتران ارج و گنج ز خوی بد خویش بودیش رنج.فردوسی. فرازآمدش ارج و آزرم و چیز توانگر شد آن هفت فرزند نیز.فردوسی. فراوان جهانجوی بنواختش بزود آمدن ارج بشناختش.فردوسی. نمانم که کس تاج دارد نه تخت نه آئین شاهی نه ارج و نه بخت.فردوسی. ... که فرهنگتان هست و ارج و هنر بدانید این را همه دربدر.فردوسی. چنین مرد را ارج نشناختی بخواری ز تخت اندرانداختی.فردوسی. پسر داد یزدان بینداختم ز بی دانشی ارج نشناختم.فردوسی. ز بس جنگ و خون ریختن در جهان جوانان ندانند ارج مهان.فردوسی. یکی رامشی نامه خوانید نیز کزان جاودان ارج یابید و چیز.فردوسی. جهان راست کردم بشمشیر داد نگه داشتم ارج مرد نژاد.فردوسی. بفرمود تا پرده برداشتند به ارجش ز درگاه بگذاشتند.فردوسی. یکی رزم جوید سپاه آورد یکی بزم و زرین کلاه آورد.فردوسی. مرا ارج ایران بباید شناخت خنک آنکه با نامداران بساخت.فردوسی. چو ارج تو این است نزدیک شاه سگانند بر بارگاهش سپاه.فردوسی. که ای شاه مرغان ترا دادگر بدان داد نیرو و ارج و هنر.فردوسی. چو خواهی کسی را همی کرد مه بزرگیش جز پایه پایه مده که چون از گزافش بزرگی دهی نه ارج تو داند نه آن مهی.اسدی. من این بد مکافات آن ساختم نه زان کارج تو شاه نشناختم.اسدی. نه تنها شه و خسرو کشور است که شاه است و با ارج پیغمبر است. شمسی (یوسف و زلیخا). بجائی اوفتی کآنجا خدائی ترا باشد حقیقت بی ریائی ز جمله فارغ و در جملگی درج دریغا گر ندانی خویش را ارج.عطار. دل اگر نیست پسند تو بمن بازفرست جان ندارد بر تو ارج بَتَن بازفرست. شمس الدین کوتوالی (و در نسخه ای: کوهندانی). || لیاقت. || نجابت. || اصل و نسب. || زیبائی. (اوبهی). || کندن. (برهان). برکندن. جدا کردن. (برهان): بظل همای همایون جاهت دو بازوی زاغ سیه ارج کردم.سوزنی. || ذراع . شاهرش. || کرگدن . و آن جانوریست در هندوستان شبیه به گاومیش، لیکن بر سر بینی شاخ دارد. (برهان). کرگ. ریما. انبیلا: یک جهانی بی نوا بر پیل و ارج بی طلسمی کی بماندی سبز مرج.مولوی. شاید کلمهٔ کرج باشد صورتی از کرگ. || مرغی که پر آن در غایت نرمی باشد و بالشت را بدان پُر سازند و آنرا بترکی قو خوانند. (جهانگیری) (برهان). || کرانه. سرحد. || جدائی. تفریق.
[ اَ ] (ع اِ) بوی خوش. (مهذب الاسماء).
[ اَ ] (ع مص) برانگیختن بر. ورغلانیدن به.
[ اَ رَ ] (ع مص) دمیدن بوی خوش. || آواز بگریه بلند کردن: اَرِج الناس. (منتهی الارب).
[ اَ رَ ] (ع اِ) بوی خوش. (منتهی الارب). اریج. اریجه. خوش بوی. || داروی خوشبو.
[ اَ رَ ] (ع مص) دمیدن بوی خوش. برانگیخته شدن بوی خوش. بوی خوش دادن.
[ اَ رَج ج ] (ع ص) باریک و درازابرو و گشاده ابرو. || جانور فراخ گام.
[ اَ رِ ] (ع ص) هر چیز که خوشبودار باشد. (غیاث اللغات). بویا، یعنی داروی خوشبو.
[ اَ ] (اِخ) قصبه ای است از ولایت فیروزکوه طبرستان. (آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «ارج»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رج» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید