معنی ادم
8 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) پیشوای قوم و روگاه آنها که شناخته شوند به او. مقتدی . مهتر. اَدمه. اِدام.[ اَ ] (ع مص) اصلاح کردن میان دو تن. الفت دادن بین دو کس. سازگار کردن. الفت افکندن. (تاج المصادر بیهقی). || آمیختن نان به نان خورش. با خورش خوردن نان. نان با نان خورش خوردن. (تاج المصادر بیهقی). || نان کسی یا جماعتی را نان خورش دادن. || پیشوا و مقتدی و روگاه گردیدن.[ اَ دَ ] (ع اِ) قبر. گور. || قسمی خرما که آنرا برنی نیز نامند.[ اَ دَ ] (ع اِ) اسم جمع ادیم. چرم.[ اَ دَ ] (اِ) لعل. (آنندراج). این معنی جای دیگر دیده نشد.[ اَ دَ ] (اِخ) ناحیه ای نزدیک هجر از سرزمین بحرین. || موضعی نزدیک ذی قار و هامرز آنجا بقتل رسید. (معجم البلدان). || بقول نصر موضعی است نزدیک عمق و یاقوت گوید گمان میکنم که کوهی است. (معجم البلدان). || ناحیه ای از عمان. شهری بعمان. (دمشقی). از نواحی عمان شمالی مجاور شِملیل و آن ناحیهٔ دیگریست از عمان نزدیک بحر. (معجم البلدان). || اولین منزل از واسط در راه حجاج و آن چشمه ایست. || از قراء یمن و از اعمال صنعاء است. (معجم البلدان).[ اَ دَم م ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از دَمّ. مالیده تر. - امثال: ادمّ من الوبارة. ادمّ من بعرة.[ اِ دُ ] (اِخ) ادومه . ناحیتی شامل قسمت جنوبی یهودیه و قسمت شمالی عربستان. رجوع به ادوم شود.[ اُ ] (ع اِ) نانخورش. خورش. قاتق. صبغ. هرچه اصلاح طعام کند چون سرکه و نمک و امثال آن. اِدام. ج، آدام.[ اُ ] (ع ص، اِ) جِ آدَم. گندم گونان. || جِ اَدمانة.[ اُ دُ ] (ع ص، اِ) آهوان سپید: والادم من الظباء؛ البیض تعلوهنّ جدَدٌ فیهن غُبرة. (معجم البلدان). || جِ اَدیم. || جِ اِدام.[ اُ دُ ] (اِخ) یکی از قراء طائف است. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «ادم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دم» برای سرودن شعر