معنی ادرار

معنی ادرار

9 بازدید
[ اِ ] (ع مص) گردانیدن تیر بر ناخن. || بسیارشیر شدن. - ادرار ناقه؛ بسیار شیر دادن آن. || ادرار مغزل؛ سخت برگردانیدن دوک را. || ادرار شیئی؛ حرکت دادن آن. || ادرار ریح سحاب را؛ بباریدن داشتن. دوشیدن باد ابر را. بیرون آوردن باد باران از ابر. (تاج المصادر بیهقی): باران بهمنی همه یاقوت گشت و دُر و ادرار ابر گشت همه دُرّ آبدار. حاتمی هروی. || شیر و باران فروگذاشتن. (زوزنی). || پیوسته گردانیدن عطا. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). پیوسته کردن بخشش. باربار بخشش نمودن. (غیاث اللغات). || آب و رطوبت راندن، چنانکه داروهای مدرّ: ادرار بول، ادرار حیض، ادرار طمث : بر ادرار به گلشکر علاج کردم شفا یافت. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و هر گاه که مادّه برگها میل کند استفراغ یا بعرق باشد یا به ادرار بول. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و داروهای لطیف کننده و ادرار بول و طمث آرنده. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و شربتها که ادرار بول کند بکار دارند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). ازبهر آنکه رطوبتها را بعرق تحلیل نباشد رطوبتها در تن بماند و بدین سبب ادرار بول بیشتر باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). آبی ترش معده را قوی کند و ادرار کند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و تدبیر ادرار بول... برفق باید کرد. (ذخیره). هر روز قلیه فرمودمی از کوک از بهره آنکه ادرار کند. (ذخیره). و بعضی داروها ادرار بول کند چون بادیان و تخم کرفس و فطراسالیون و مانند آن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بطم بنمشک، عرب حبةالخضرا خوانند زیادتی اشتهای طعام آرد و ادرار بول کند. (نزهةالقلوب). || (اِ) در تداول عامه ادرار، بول و شاش را گویند: ادرار کردن. ادرار داشتن. || وظیفه و مقرری. اجراء. مرسوم. مستمری. راتبه. عطیه. انعام : هرچند بلای چرخ، مرسومم هر روز عنای دهر ادرارم.مسعودسعد. ز پیش آنکه ز ادرار تو بگشتم حال نشسته بودم با مرگ در جدال و قتال. مسعودسعد. نان حلال کسب کنیم از طریق علم ادرار چون خوریم چو جهال صوفیان. انوری. شاه خلعت داد و ادرارش فزود پس زبان در مدح عقل او گشود.مولوی. خلعت و ادرار از راهش نبرد کرد گوهر ز امر شاه او خرد و مرد.مولوی. بنده دایم خلعت و ادرارجوست خلعت عاشق همه دیدار اوست.مولوی. مرا در نظامیه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود.سعدی. و یکی را از بزرگان در حق این طایفه حسن ظنی بلیغ بود و ادراری معین کرده. (گلستان). گفتم خاموش که اشارت سید (ص) بفقر طایفه ایست که مرد میدان رضااند و تسلیم تیر قضا، نه اینان که خرقهٔ ابرار پوشند و لقمهٔ ادرار نوشند. (گلستان). از ادراری که سال بسال از دیوان عزیز لایزال غزیراً میرسد. (جهانگشای جوینی). و از خراج املاک که در ناحیت قومس بر ایشان منسوب بود سه هزار دینار ادرار فرمود. (جهانگشای جوینی).
[ اَ ] (ع اِ) جِ دار. سرای ها: و بناهای مساجد و انشای مدارس و رباطات و قناطر و ادرار و انظار و اوقاف بر علما و سادات و زهاد و ابرار. (تاریخ سیستان).

کلمات هم‌قافیه با «ادرار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید