معنی اخراج
6 بازدید
[ اِ ] (ع مص) بیرون کردن. بیرون کشیدن. بیرون آوردن. نقیض ادخال : دی شوی بینی تو اخراج بهار لیل گردی بینی ایلاج نهار.مولوی. وجه بیرون رفتن عقل از سر عاشق مپرس کرد نافرمانی سلطان ز شهر اخراج شد. نسبتی. - اخراج ساختن؛ دفع کردن. رد کردن. بدر کردن. - اخراج کردن؛ بیرون کردن. دفع کردن. کسی را از شغل و کار خود بازداشتن. طرد کردن. راندن. نفی کردن. تبعید کردن. جلاء وطن. || ادا کردن باج را. || شکار کردن شترمرغ ابلق را. || نکاح کردن زنی را سرخ رنگ که سپیدی آن بسیاهی زند. || اخراج راعیه؛ چریدن بعض چراگاه و گذاشتن بعض آنرا. || گذشتن بر کسی سالی که در نیم آن فراخی و در نیم دیگر تنگی بود. || اخراج بلد؛ نفی بلد. تبعید. نزد فارسیان بمعنی برآوردن گناهکاری را از شهری یا دهی و شهری و به دهی فرستادن و یا برآوردن شخص اخراجی یعنی آنکه او را از شهر یا ده برآورده باشند. || اخراج دم؛ حجامت. خون گرفتن. || اخراج عضوی از بدن؛ قطع عضوی از اعضاء. || اخراج براز؛ دفع آن. || اخراج البول دفعةً دفعةً؛ ایزاغ. (تاج المصادر بیهقی).[ اَ ] (ع اِ) جِ خرج.
کلمات همقافیه با «اخراج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر