معنی واژه احیاء
8 بازدید
[ اَحْ ] (ع ص، اِ) جِ حَیّ. زنده ها. زندگان : {/B وَ لاََ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللََّهِ أَمْوََاتاً بَلْ أَحْیََاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ . ۱-۱۴۳:۱۶۹/}(قرآن ۳/۱۶۹). به قسطنطین برند از نوک کلکم حنوط و غالیه، موتی و احیا.خاقانی. || قبیله ها. قبائل : بفرمودش طلب کردن و در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند. (گلستان). || جِ حَیاء. رجوع به حَیاء شود.[ اِحْ ] (ع مص) اِحیا. زنده گردانیدن. زنده کردن : و تواتر دخلها و احیاء اموات و ترفیه ایشان به عدل متعلق است. (کلیله و دمنه). از مثال شه امید مردهٔ من زنده گشت روح را برهان احیا برنتابد بیش ازین. خاقانی. احیای روان مردگان را بویت نفس مسیح مریم.سعدی. - احیاء ارض؛ احیاء موات. - احیاء موات؛ احیاء ارض. آباد کردن زمین ویران و عمارت خراب. آبادان کردن زمین و جز آن || رواج و رونق دوباره بخشیدن. تقویت کردن : بر آن جمله که در احیاء سوابق معدلت امیر عادل ناصرالدین... سعی نمود تا آن را به لواحق خویش بیاراست. (کلیله و دمنه). || یافتن زمین را فراخ نعمت و بسیارنبات: اَحْیَیْنا الأرض؛ یافتیم زمین را فراخ نعمت بسیارنبات. || در فراخی نعمت شدن. زیستن در فراخی نعمت: اَحْیَتِ القوم؛ زیستند مواشی قوم و نیکوحال شدند و گشتند در فراخی عیش و نعمت. اَحْیَتِ الناقةُ؛ زیست بچهٔ ناقه. (منتهی الارب). || در باران شدن. || شب زنده داری کردن. شب را بیدار گذاشتن. شب زنده داری. - شبهای احیاء. رجوع به ترکیبات شب شود.[ اَحْ ] (اِخ) آبی است که جنگ عبیدةبن حارث فرستادهٔ پیغمبر صلی اللََّه علیه و آله بدانجا روی داد. و آن در فرودسوی ثنیةالمرة واقع است. (معجم البلدان). و رجوع بامتاع الاسماع مقریزی جزء اول ص ۵۲ شود.[ اَحْ ] (اِخ) موضعی است نزدیک مصر منسوب به بنی خزرج. (منتهی الارب). قریه هائی است واقع در کنار نیل از جهت صعید که آنها را احیاء بنی خزرج گویند و آن شامل حیّ کبیر و حیّ صغیر است و بین آنها و فسطاط قریب ده فرسنگ مسافت است. (معجم البلدان).