معنی واژه احشاش
4 بازدید
[ اِ ] (ع مص) شل شدن و خشک گردیدن دست: احشاش ید؛ خشک شدن دست. (تاج المصادر). || یاری دادن کسی را در بریدن و گرد آوردن حشیش. || احشاش کلأ؛ بالیدن کلأ آن قدر که آن را بریدن نتوانند. || احشاش مَرأة؛ خشک شدن بچه در شکم او. (تاج المصادر) (منتهی الارب). || اَحَشّ الشحم الناقة؛ باریک ساق گردانید پیه ناقه را. || احششته عَن حاجته؛ بازداشتم او را از حاجت وی به اعجال. (منتهی الارب).