معنی ابویعقوب

معنی ابویعقوب

6 بازدید
[ اَ بو یَ ] (ع اِ مرکب) بنجشک. گنجشک. عصفور. (المزهر). چغو. چغوک. چکک. چکوک. خانگی. ونج. مرکو. میچکا (به لهجهٔ مازندرانی).
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ابن خرزاد یوسف بن یعقوب. رجوع به یوسف... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ابن راهویه. اسحاق بن ابراهیم بن مخلد الحنظلی المروزی. رجوع به ابن راهویه ابویعقوب و رجوع به اسحاق بن ابراهیم... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ابن زیزی. در نفحات آمده است: شیخ الاسلام گفت که شیخ ابوعبداللََّه خفیف گوید که با ابن زیزی در سماعی حاضر شدم و قوال این بیت میخواند: لو اسندت میتاً الی هجرها عاش و لم ینقل الی القبر. وقت ابن زیزی خوش شد دستها از پس پشت بر زمین نهاد و سینه برافراشت و چشم بر آسمان دوخت و میگفت بگوی واللََّه که غیر من کس نمی شنود ناگاه خون از رگهای وی بگشاد که پنداشتی از آنجا فصد کرده اند و همچنان بود تا بیهوش بیفتاد ویرا بگرفتند و خونها بشستند. رجوع به نفحات الانس جامی چ هند ص ۸۶ و ۸۷ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسحاق بن ابراهیم بن صیغون صیغونی. صوفی زاهد صالح و محدث مصری. ابن یونس در تاریخ خود ذکر او آورده و وفات ویرا به سال ۳۰۲ هـ . ق. گفته است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسحاق بن ابراهیم بن محمدبن سهل. رجوع به اسحاق... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسحاق بن ابراهیم الثقفی. محدث است. او از محمدبن المنکدر و از او عبیداللََّه بن موسی روایت کند. و رجوع به اسحاق... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسحاق بن ابراهیم الخطابی. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسحاق بن ابراهیم مروزی. رجوع به اسحاق... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسحاق بن اسرائیل. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسحاق بن حنین بن اسحاق عبادی طبیب و مترجم معروف. وفات به سال ۲۹۷ هـ . ق. رجوع به اسحاق... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسحاق بن سلیمان طبیب اسرائیلی. رجوع به اسحاق... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسحاق بن عثمان الکلابی البصری. محدث است. او از اسماعیل بن عبدالرحمن بن عطیة و از او ابوالولید هشام بن عبدالملک روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسحاق بن عمار. معروف به ابن الجصّاص. رجوع به اسحاق بن عمار... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسحاق بن محمد نهرجوری. صاحب تذکرةالأولیاء آرد که او از کبار مشایخ بود و لطفی عظیم داشت و بخدمت و ادب مخصوص بود و مقبول اصحاب و سوزی بغایت داشت و مجاهدهٔ سخت و مراقبتی بر کمال و کلماتی پسندیده و گفته اند که هیچ پیر از مشایخ از او نورانی تر نبود و صحبت عمروبن عثمان مکی و جنید یافته و مجاور حرم بود و آنجا وفات یافت. نقلست که یک ساعت از عبادت و مجاهدت فارغ نبودی. نقلست که یکی او را گفت در دل خود سختی مییابم و با فلان کس مشورت کردم مرا روزه فرمود چنان کردم زائل نشد و با فلان گفتم سفر فرمود کردم زائل نشد او گفت ایشان خطا کردند طریق تو آن است که در آن ساعت که خلق بخسبند بملتزم روی و تضرع و زاری کنی و بگوئی خداوندا در کار خود متحیرم مرا دست گیر آن مرد گفت چنان کردم زائل شد. نقلست که یکی او را گفت نماز میکنم و حلاوت آن در دل نمی یابم گفت چون طلب دل در نماز کنی حلاوت نماز نیابی چنانکه در مثل گفته اند که اگر خر را در پای عقبه جو دهی عقبه را قطع نتواند کرد. و گفت دنیا دریاست کنارهٔ او آخرت است و کشتی او تقوی و مردمان همه مسافر. گفت هر که را سیری بطعام بود همیشه گرسنه بود و هر که را توانگری بمال بود همیشه درویش بود و هر که در حاجت خود قصد خلق کند همیشه محروم بود و هر که در کار خود یاری از خدای نخواهد همیشه مخذول بود. و گفت زوال نیست نعمتی را که شکر کنی و پایدار [ ی ] نیست آن را چون کفران آری در نعمت. و گفت چون بنده بکمال رسد از حقیقت یقین، بلا بنزدیک او نعمت گردد و رجا مصیبت. و گفت اصل سیاست کم خوردن است و کم خفتن و کم گفتن و ترک شهوات و گفت چون بنده از خود فانی شود بحق باقی شود چنانکه پیغمبر صلی اللََّه علیه و علی آله و سلم درین مقام از خود فانی و بحق باقی گشت لاجرم بهیچ نامش نخواند الا بعبد: {/Bفَأَوْحی ََ إِلی ََ عَبْدِهِ مََا أَوْحی ََ .۱-۵۵۳:۱۰/} و گفت شادی در سه خصلت است: یکی شادی بطاعت داشتن خدایرا و دیگری شادی است نزدیک بودن بخدای و دور بودن از خلق را سوم شادی است یاد کردن خدای را و یاد کردن خلق را فراموش کردن. و گفت فاضلترین کارها آن باشد که بعلم پیوسته باشد و گفت عارفترین بخدای آن بود که متحیرتر بود در خدای تعالی. و گفت عارف بحق نرسد مگر دل بریده گرداند از سه چیز علم و عمل و خلوت یعنی درین هرسه از هرسه بریده باشد یکی از او پرسید که عارف بهیچ چیز تأسف نخورد جز بخدای گفت عارف خود چیز نبیند جز خدای تا بر وی تأسف خورد گفت بکدام چشم نگرد گفت بچشم فنا و زوال. و گفت جمع عین حق است آنکه جمله اشیاء بدو قائم بود و تفرقه صفت حق است از باطل یعنی هرچه دون حق است باطل است بنسبت با حق و هر صفت که باطل کند حق را آن تفرقه بود. و گفت جمع آن است که تعلیم داد آدم را علیه السلام از اسماء و تفرقه آن است که از آن علم پراکنده شد و منتشر گشت در باب او. و گفت ارزاق متوکلان بر خداوند است میرسد بعلم خدای بر ایشان و بر ایشان میرود بی شغلی و رنجی و غیر ایشان همه روز در طلب آن مشغول و رنج کش. و گفت متوکل بحقیقت آن است که رنج و مؤنت خود از خلق برگرفته است نه کسی را شکایت کند از آنچه بدو رسد و نه ذم کند کسی را که منع کنندش از جهت آنکه نبیند منع و عطا جز از خدای تعالی. و گفت حقیقت توکل ابراهیم خلیل را بود که جبرئیل علیهماالسلام گفت هیچ حاجت هست گفت بتو نه زیرا که از نفس غایب بود بخدای تعالی تا با خدای هیچ چیز دیگر ندید. و گفت اهل توکل را در حقایق توکل اوقاتی است در غلبات که اگر در آن اوقات بر آتش بروند خبر ندارند از آن و اگر ایشان را در آن حالت در آتش اندازند هیچ مضرت بر ایشان نرسد و اگر تیرها بدیشان اندازند و ایشان را مجروح گردانند الم نیابند از آنروی وقت بود که اگر پشه ای ایشان را بگزد بترسند و به اندک حرکتی از جای بروند. گفتند طریق بخدای چگونه است گفت دور بودن از جهال و صحبت داشتن با علما و استعمال کردن علم و دایم بر ذکر بودن. پرسیدند از تصوف گفت اول تلک امة قدخلت لها ماکسبت. پس به آخر زفرات قلوب است بودایع حضور آنجا که همه را خطاب کرده است حق و آن همه در صورت ذرات بوده است تا خبر داده است کما قال عز و جل: الست بربکم قالوا بلی رحمةاللََّه علیه -انتهی. و در نفحات الانس آمده است: او از طبقهٔ رابعه است و شاگرد ابویعقوب سوسی است و در سال ثلثمائة و ثلثین (۳۳۰ هـ . ق.) از دنیا برفته و از سخنان اوست: من اخذ التوحید بالتقلید فهو عن الطریق بعید. و او گفته است: العلم لی منک خطالعذر عندک لی حتّی التقیت فلم تعذل و لم تلم اقام علمک لی فاحتجّ عندک لی مقام شاهد عدل غیر متّهم. رجوع به تذکرةالأولیاء عطار و نفحات الانس چ هند ص ۸۴ و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۳۰ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسحاق بن محمد الهروی. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسحاق بن نصیر. کاتب بغدادی. رجوع به اسحاق... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اقطع. یکی از شیوخ تصوف. در مائهٔ سیم هجریه او در میان این طبقه مشهور و بزهد و علو درجه موصوف است در اوایل حال به بغداد بود و پس مجاور مکهٔ معظمه گشت. در نفحات الانس آمده است که ابویعقوب اقطع کاتب الجنید و راسله شیخ ابوعبداللََّه بن خفیف که ترجمهٔ این طبقه را نگاشته آورده که شیخ ابوالحسن مزین حکایت کرد و گفت که چون بمکه رسیدم شیخ ابویعقوب اقطع در حال رفتن بود بر وی درآمدم که وصف او را شنیده بودم تا دیده باشمش جماعتی از مریدان مرا گفتند چون ببالین او درآئی اگر بتو التفات و توجهی کند شهادت بر وی عرض کن و در حقیقت مرا فریب دادند که کودک بودم و بی تجربه چون بر بالین وی نشستم بمن نگریست و توجهی مشفقانه کرد گفتمش ایها الشیخ نشهد ان لااله الااللََّه گفت ایّایَ تعنی بعزة من لایذوق الموت مابقی بینی و بینه الاّ حجاب العزّة؛ یعنی از این کلمه مقصود تو تلقین من بود در دم رفتن سوگند بغلبه و استیلاء آنکه نچشد مرگ که میان من و او نمانده مگر پردهٔ عزت. شیخ الاسلام در ذیل این بیان گفته که پردهٔ عزت اوئی اوست و توئی تو. شیخ ابوالحسن مزین پس از این حال که از آن عارف کامل دید همواره میگفته است چون من که باشد که شهادت بر دوستی از دوستان او عرضه کند و مراد از این افتخار دریافت صحبت شیخ اجل ابویعقوب اقطع بود. شیخ ابوعبداللََّه بن خفیف گفته است که او مردی بود که در صفات حق و الوهیت میسوخت چنین کسی را از ورای پردهٔ عزت کلمهٔ شهادت بر وی عرضه میکردند در ذیل این بیان شیخ الاسلام آورده که ابوعبداللََّه طاقی محتضر بود یکی شهادت بر وی عرضه کرد گفت خاموش باش قومی بی ادبان و بیحرمتان آمده اند و شهادت بر دوستی از دوستان او عرضه میکنند تو آنرا خود بگوی که من آنرا خود سالهاست گفته ام. توفنی مسلماً و الحقنی بالصالحین این کلام میگفت و جان بداد و وقتی جماعتی بر پیری از مشایخ شهادت عرضه کردند وی از آن غیرت از جای برجست بر یک یک شهادت عرضه میکرد تا همه بگفتند پس سر بزمین بازنهاد و جان بداد یکی پس از وفات آن پیر را بخواب دید پرسید حال تو چونست گفت سخت نیکوست. گفت ایمان ببردی گفت ببردم گفت بدر مرگ شهادت نگفتی گفت آن شهادت در عروق و اعصاب من جای کرده و رسته بود. بالجمله سال وفات آن عارف کامل مضبوط نیست ولی همچنانکه از ترجمه اش مستفاد گردید مقارن بوده است با اواسط حدود مائهٔ سیم هجریه. از کلمات اوست که گفته اگر خواهی بدانی که نادان کیست حریص را بنگر که خود را در دنیا محروم و در آخرت خوار دارد. از او پرسیدند اهل نعمت چه کسانند گفت آنانکه بضاعت عمر خود گذرانند و از برای لحظه ای حظ نفس بدر دونان نروند و عزت نفس را بذلت طمع نیالایند -انتهی. (نقل به اختصار از نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۱۲۷ ببعد). و رجوع به نفحات الأنس جامی ص ۸۵ و ۸۶ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اهوازی. طبیبی به روزگار عضدالدولهٔ دیلمی از مردم اهواز. ابن ابی اصیبعه گوید: او در صناعت طب مشکور و جمیل الطریقه بود و آنگاه که عضدالدوله بیمارستان معروف را به بغداد بنا کرد او را نیز با جمعی از اطباء بکار بیمارستان گماشت و از کتب او مقاله ای است در اینکه سکنجبین بزوری گرمتر از تریاق است و در بعضی کتب نام این کتاب رسالة فی اثبات ان اقسومالی (ماءالعسل) المُطیب احرّ من التریاق، آمده. رجوع به عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج ۱ ص ۲۳۸ و تاریخ الحکماء قفطی ص ۴۳۶ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) الحریمی، مملوک. او را دویست ورقه شعر است. (ابن الندیم).
[ اَ بو یَ ] (اِخ) خراط عسقلانی. وی در اواخر مائهٔ سیم هجریه بوده است و زمان المقتدر باللََّه عباسی را دریافته در میان این طبقه نام وی هست و صحبت شیخ ابوالحسن نوری را درک کرده از جمله حکایاتی که خود نقل کرده این است که گفت وقتی بر شیخ اجل ابوالحسن نوری درآمدم و با خود محبره ای داشتم گفت ای پسر میخواهی تا چیزی بگویم بنویسی گفتم زیاده طالبم آنگاه بیتی چند بر بدیهه املا کرد گفت بنویس بنوشتم حاصل معنی ابیات آنکه هر چه شما در این اوراق اثبات میکنید و مینویسید ما آنرا محو کرده ایم لاجرم بسبب آن اثبات از ادراک و فهم آنچه مقصود است محجوب گشتید و بر ما بسبب این محو ابواب ادراک و فهم مقصود بی انتها و انقطاع گشاده شد و باعث ما بر این موعظت و تذکیر نیکوخواهی شماست چند بینم شما را که ورق می نویسید و میشمارید و خود را از آنچه مقصود است محجوب میدارید تا اینجا بود ترجمهٔ وی. (از نفحات الانس). از کلمات وی که شیخ شهاب الدین نقل کرده این است که گفته آنکس که با تو دم از دوستی زند در دو مقام او را بیازمای اول در مقام حاجت که چون حاجتی با وی بری روی از تو نپیچد و بگاه سختی با تو همراه باشد. عسقلان بفتح عین و سکون سین و قاف منقوطه و نون آخر از مشاهیر بلدان شام است از اعمال فلسطین و عسقلان و دمشق را عروس شام گفته اند. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۱۳۱ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) رازی. فقیهی بمذهب مالک. او قضاء اهواز داشت و کتاب مسائل از اوست. (ابن الندیم).
[ اَ بو یَ ] (اِخ) الزاجر المکفوف. ابوریحان ازکندی آرد که رشید انبانی از جواهر بیحیی داد و او انبان در خانه نهاد و بکاری برخاست و فراموش کرد و یکی از فراشان آن انبان بدزدید و چون یحیی بازگشت آنرا نیافت و سخت اندیشمند و غمین گشت و من نزد او بودم و ابویعقوب زاجر مکفوف را بخواندند و چون درآمد یحیی گفت همه سکوت کنید تا حواس او جمع باشد و از وی پرسید من ترا از امری پرسیدن خواهم بگوی آن چیست او اندکی بفکر فروشد سپس گفت مرا از گمشده ای سؤال کنی یحیی پرسید آن چیست این بار او مدتی طویل به اندیشه فروشد و دست بر زمین زد و گفت چیزی گران قیمت سپید و سرخ و سبز و آن در کیسه ای است و کیسه در ظرفی دیگر. یحیی گفت چنین است و یحیی پرسید کدام کس آنرا بگرفته است گفت فراش، گفت او کجاست گفت به آبریز اندر است و یحیی بشکفت و گفت بالوعه های خانه تجسس کنند و او را بر بالای یکی از آنها یافتند و نزد یحیی بردند یحیی غلام را گفت پنج هزار درهم ابویعقوب را ده و فلان را بگوی تا او را بهمسایگی ما خانه ای به پنج هزاردرهم خرند ابویعقوب گفت اما این پنج هزار درهم به من رسید لیکن خانه هیچوقت خریده نخواهد شد یحیی گفت ای ابویعقوب این زجر و فال چیست گفت پایهٔ او بر حواس است و من چشم ندارم و با گوش خویش بزجر و عمل زجر پردازم چون درآمدم هیچ چیز نشنیدم گمراه شدم و ضلالت بمن دست داد پس گفتم مقصود ضاله و گمشده است و باز صوتی نشنیدم پس دست بفرش زدم و قمع خرما بدست من آمد و گفتم نخله را کانازی است و در آن سپید و سرخ و سبز باشد و آن چون رشته های گوهرهاست در طلع. و کاناز خود ماننده است بگوهرهای در انبان نهاده و آنگاه که از من پرسیدی کدام کس آنرا بر گرفته است نهیق خری شنیدم و خر تناور و قوی است گفتم در نزدیک ملوک بچنین صفت جز فراشان نباشند و گفتم آنرا فراش ربوده است از موضع آن پرسیدی در این وقت آوازی شنیدم که میگفت آنرا در آبریز ریز. یحیی پرسید در امر مالی که ترا دادیم چگونه پیشگوئی کردی گفت چون به پنج هزار درهم مرا امر فرمودی شنیدم که یکی از غلامان گفت آری گفتم این مال بمن رسد و آنگاه که امر خریدن خانه دادی باز غلامی دیگر گفت نه و پنج هزار درهم بگرفت و بشد و زمانی کوتاه پس از آن نکبت برامکه ببود. رجوع به الجماهر بیرونی ص ۱۵۹ و ۱۶۰ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) الزاهد. یکی از زهاد و صلحای معروف سیستانی الاصل. رجوع به تاریخ سیستان چ ملک الشعراء بهار ص ۲۰ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) الزیات. یکی از مشایخ تصوف به روزگار جنید. صاحب نفحات الانس گوید: جنید گفت ما با جمعی از اصحاب درِ خانهٔ ابویعقوب زیات بکوفتیم گفت شما را با خدای تعالی مشغولی نبود که بمشغول گردانیدن من آمدید من گفتم چون آمدن ما بتو از جمله مشغولی بحق است به آن از حق بریده نمیشویم و باز گویند ابویعقوب از بعض مریدان پرسید که قرآن یاد داری گفت نی گفت واغوثاه! باللََّه مریدی که قرآن یاد ندارد چون ترنجی است که بوی ندارد پس بچه چیز تنعم میکند و بچه چیز ترنم میکند و بچه چیز با پروردگار خود راز می گوید. رجوع به نفحات الانس ص ۸۵ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) سفیان بن المختار. محدث است. او از براءبن عازب و از او اسودبن قیس روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) السکاکی. یاقوت در معجم الادباء گوید: ابویعقوب سکاکی از اهل خوارزم علامه و امام در عربیّت و معانی و بیان و ادب و عروض و شعر و متکلم و فقیه و متفنن در علوم بسیار و او یکی از افاضل عصر است که آوازه و ذکر او بهمه جا رسیده است. مولد او به سال ۵۵۴ هـ . ق. بود و کتاب مفتاح العلوم تصنیف کرد در دوازده علم در غایت حسن و نیکوئی و جز آن نیز او را کتابهاست و امروز ببلدهٔ خوارزم در حیات است. رجوع به معجم الادباء یاقوت چ مارگلیوث ج ۷ ص ۳۰۶ و رجوع به یوسف بن ابی بکربن محمد... و رجوع به سکاکی شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) السوسی. یوسف بن حمدان. استاد ابویعقوب نهرجوری. یکی از شیوخ تصوف. او در بصره میزیست و به ابله چهار فرسنگی بصره درگذشت. رجوع به نفحات الانس جامی چ هند ص ۸۴ و نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۱۲۶ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) عبدالحق. مؤسس سلسلهٔ بنی مرین. رجوع به عبدالحق ابویعقوب... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) عبداللََّه بن نافع. محدث است و از هشام بن عروة روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) عبداللََّه بن یحیی التوأم الکلابی. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) عسقلانی. از مشایخ تصوف. جامی در نفحات الانس آرد که وی گفت بر ابوالحسن نوری درآمدم و با خود محبره ای داشتم مرا گفت ای پسر میخواهی که چیزی نویسی گفتم آری بیتی چند بر بدیهه املا کرد که بنویس بنوشتم حاصل معنی ابیات آنکه هر چه شما درین اوراق اثبات میکنید و مینویسید ما آنرا محو کرده ایم لاجرم شما نسبت بدان ادراک و فهم آنچه مقصود است محجوب گشتید و بر ما بسبب این محو، ابواب ادراک گشاده شد. رجوع بنفحات الانس چ هند ص ۸۷ و رجوع به ابویعقوب خراط... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) عضدالدوله امیر نصر یوسف بن ناصرالدین سپاهسالار، برادر محمودبن سبکتکین غزنوی. رجوع به یوسف بن ناصرالدین شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) فرقدبن یعقوب السنجی. محدث است. و رجوع به فرقد... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) قَبلیّ. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) قرمطی. معاصر الطایع باللََّه. متوفی به سال ۳۶۶ هـ . ق. و پس از او شش تن از ذریهٔ ابوسعید جنّابی در میان قرمطیان زمام فرمانفرمائی بدست آوردند و بمشارکت یکدیگر حکومت کردند. رجوع به حبط ۱ ص ۳۰۶ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) کورَتی. از عرفای اواخر مائهٔ سیم هجریه و اوائل مائهٔ چهارم است. در زمان سلطنت سامانیان در میان این طبقه معروف و مشهور بود و جمعی از مشاهیر این طبقه او را دیده اند از جمله شیخ اجل عبداللََّه انصاری نوشته که در اوایل حال من او را دیدم پیری صاحب وقت روشن ضمیر و دارای کرامات بود پیوسته چوبی در دست گرفتی و رومالی بر میان آن بسته او را گفتند این چیست گفت اینهم فنی است مانند فنون دیگر یعنی نوعیست از ملامت. از شیخ معمر مالکی حکایت شده است که گفت روزی از محلی عبور میکرد جماعتی از معدلان را در جائی نشسته دید یعنی عدول قاضیان را، بر ایشان برخواند تحسبهم جمعاً و قلوبهم شتّی. یعنی پنداری که ایشان را جمعیّتی حاصلست بصورت جمعند و دلهای ایشان پریشان. وقتی از او پرسیدند یا شیخ طبقات خلایق در حق یکدیگر چه میگویند گفت آنکه حق گوست او را قول صحیحست گفتند معنی این چیست. گفت بخیال خود منفعتی از برای خود و ضرری از برای غیر نخواهد و تعصب ننماید. وقتی او را گفتند ما را نصیحتی کن گفت آنکس که در دیده عبرت باشد خود از گردش دهر نصیحتی خواهد یافت و اگر او را نظری نیست سخنهای بزرگان را درو تأثیری نباشد. یکی از بزرگان اهل علم وقتی بر او بگذشت که در مکانی نشسته و اندوه زیاد داشت از وی پرسید یا شیخ چرا بدینسان اندوهگینی گفت چرا اندوهگین نباشم که لحظه ای امید زندگانی ندارم و بضاعتی نه که توانم رو بدانسوی نهاد و آن عالم را از گفتهٔ وی گریهٔ بسیار دست داد و تغییر حالت پدید گردید. از کلمات اوست که گفته وقت خود را غنیمت دان و در آن وقت کار رفتن بساز که در وقت حرکت بیراحله و در رسیدن بمنزل بی توشه نباشی و نیز گفته شرط دین بجای آوردن آداب آن است و عمل کردن به احکام آن و الا در عداد اهل دین او را نتوان معدود داشت. سال وفات آن عارف کامل بدست نیامد ولی از ترجمه اش همچنانکه مستفاد گردید مقارن بوده است با اواسط مائهٔ چهارم هجریه در زمان دولت و سلطنت سامانیان. رجوع به نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۱۳۱ و نفحات الانس ص ۸۷ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) محمدبن احمدبن علی. رجوع به محمد... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) مذکوری. یکی از شیوخ تصوف. رجوع به نفحات الانس جامی چ هند ص ۸۷ و نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۱۲۹ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) مزابلی. از اقران جنید بود و او گفت التصوف حال تضمحلّ فیها معالم الانسانیة. رجوع به نفحات الانس جامی چ هند ص ۸۵ و نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۱۲۷ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) مستنصر. یوسف بن محمد. رجوع به یوسف بن محمد ملقب به مستنصر... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) مولی لآل عبیداللََّه. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) میدانی بغدادی. یکی از شیوخ متصوفه. رجوع به نفحات الانس جامی چ هند ص ۸۷ و نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۱۳۰ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) نصر (امیر...). برادر محمود غزنوی. رجوع به یوسف بن ناصرالدین سبکتکین... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) نهرجوری. رجوع به ابویعقوب اسحاق بن محمد نهرجوری شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) هاشمی. یکی از شیوخ تصوف به اواخر مائهٔ دویم و اوائل مائهٔ سیم. رجوع به نفحات الانس جامی چ هند ص ۲۵ و نامهٔ دانشوران ج ۳ ص ۱۲۵ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف. فقیه شافعی. رجوع به یوسف... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف. اول موحدی. دومین از سلاطین موحدین (۵۵۸ - ۵۸۰ هـ . ق.).
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن ابی بکربن محمدبن علی خوارزمی معروف به سکاکی صاحب کتاب مفتاح العلوم. رجوع به سکاکی... و رجوع به یوسف بن ابی بکربن محمد... و رجوع به ابویعقوب سکاکی... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن ابی محمد عبدالمؤمن بن علی القیسی الکومی صاحب المغرب. رجوع به یوسف... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن ایوب بن یوسف بن وهرة الهمدانی. رجوع به یوسف... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن تاشفین لمتونی امیرالمسلمین. از سلاطین ملثمین مغرب. بانی شهر مراکش. (۴۸۰ - ۵۰۰ هـ . ق.). ابن خلکان گوید: در کتابی بنام المعرب عن سیرة ملوک المغرب که اسم مؤلف در آن نیامده است و ندانم از کیست جز اینکه در اول آن نسخه ای که من از آن نقل میکنم این عبارت هست: کتبها فی سنة تسع و تسعین و خمس مائة (۵۹۹ هـ . ق.) و فرغ منها فی ذی القعدة من السنة بالموصل. و گوید: من ترجمهٔ ابویعقوب را از آن کتاب خلاصه کردم: برّ مغاربهٔ جنوبی قبیله ای را بود موسوم به زناته و قوم مُلَثَّمون از بلاد جنوبی پیوسته به سودان بر آنان خروج کردند و مقدم آنان ابوبکربن عمر از همان قوم بود و او مردی ساده و سلیم و خیّر بود و عادت برغد و رفاه و تن آسانی نداشت و ملوک زناته در مغرب، در این وقت مردمانی ضعیف و سست بودند و در برابر ملثمین مقاومت نکردند و ملثمین بلاد آنانرا از دروازهٔ تلمسان تا ساحل بحر محیط بگرفتند و آنگاه که ابوبکربن عمر صاحب آن بلاد شد روزی پیرزنی را ناقه ای گم شده بود پیرزن بگریست و گفت با آمدن ابوبکربن عمر ببلاد مغرب ما تباه شدیم. این سخن او را بر این داشت که یکی از اصحاب خویش را که موسوم به یوسف بن تاشفین بود بخلیفتی خود گذاشت و خود ببلاد اصلی خویش بازگشت و ابن یوسف مردی شجاع و عادل و کاری بود شهر مراکش را در موضعی که مکمن دزدان بود پی افکند و موضع مراکش عجوزی را بود از قبیلهٔ مصمودیه. آنگاه که بلاد مغرب ویرا مسلم گشت قصد عبور بجزیرهٔ اندلس کرد و جزیره محاط بدریا بود و برای این مقصود کشتی ها و قایقها کرد و چون ملوک اندلس از مقصود او آگاهی یافتند عده ای کشتی و سپاهیان برای مقابلهٔ او آماده ساختند و در این وقت ملوک اندلس و بالخاصه ابوالقاسم محمدالمعتمد علی اللََّه عبادی میان دو دشمن یعنی ادفونش و ترسایان از شمال و ملثمین از جنوب محصور بودند و عاقبت جانب ملثمین را بسبب اتحاد مذهب ترجیح دادند واز ابویعقوب یوسف مدد خواستند و او با خیل و سپاه خویش بیامد و ادفونش پادشاه ترسایان را بشکست و از غنائمی که بدست آمد هیچ تصرف نکرد و بمردم اسپانیا گذاشت و ببلاد خویش بازگشت و در سال بعد برای فتح اندلس بدانجا مراجعت کرد و شرح این واقعه در ذیل ترجمهٔ ابوالقاسم محمدالمعتمد علی اللََّه عبادی آمده است. وفات بتاریخ دوشنبهٔ سوم محرم سال ۵۰۰ هـ . ق. به نودسالگی. و مدت حکمرانی او پنجاه سال بود. رجوع به ابوالقاسم محمد... و رجوع به یوسف بن تاشفین ملک الملثمین و رجوع به ابن خلکان ج ۲ ص ۵۴۰ ببعد و حبط۱ ص ۴۰۰ ببعد شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن حسین الرازی. رجوع به یوسف... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن حمدان سوسی. رجوع به ابویعقوب سوسی شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن خرزاد یعقوب. رجوع به یوسف... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن سبکتکین. رجوع به یوسف بن ناصردین... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن طاهر نحوی. رجوع به یوسف... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن عبدالمؤمن. دوّمین از سلاطین موحدی مغرب. و او یوسف اول است. (۵۵۸ -۵۸۰ هـ . ق.). رجوع به یوسف... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن علی بن محمد جرجانی. رجوع به یوسف... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن محمد. ملقب به مستنصر پنجمین از سلاطین موحدین در مغرب. (۶۱۱ -۶۲۰ هـ . ق.). رجوع به یوسف... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن محمدبن علی سکاکی. رجوع به یوسف بن ابی بکر... و رجوع به سکاکی... و رجوع به ابویعقوب سکاکی... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن ناصرالدین ابومنصور سبکتکین. برادر محمود غزنوی: امیر و بار خدای ملوک ابویعقوب معین دین هدی یوسف بن ناصردین.فرخی. رجوع به یوسف... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن یحیی المصری البویطی. صاحب امام شافعی. ابن خلکان گوید: او در حیات امام شافعی واسطةالعقد جماعت و گرامی ترین اصحاب وی و مختصّ امام بود و پس از وفات شافعی قائم مقام درس و فتوای شافعی هم او بود. احادیث نبویه را از عبداللََّه بن وهب فقیه مالکی و از شافعی استماع کرد و ابواسماعیل ترمذی و ابراهیم بن اسحاق الحربی و القسم بن المغیرة الجوهری و احمدبن منصور الرّمادی و جز آنان از وی روایت کنند. و او را به روزگار الواثق باللََّه خلیفه در مدت محنت از مصر به بغداد بردند و تکالیف کردند که از اعتقاد به مخلوق نبودن قرآن بازآید و او از اجابت آن سر باز زد از این رو او را به بغداد بند کردند و در قید و زندان ببود تا درگذشت. او صالح و متنسّک و عابد و زاهد بود. ربیع سلیمان گوید: آنگاه که بویطی را بر استری به بغداد درآوردند ویرا دیدم غل و زنجیری از آهن بر گردن داشت و برغل خشتچهٔ آهنین که چهل رطل گرانی آن بود و او می گفت خداوند سبحانه و تعالی خلق را با کلمهٔ کن آفرید واگر کن مخلوق باشد لازم آید که مخلوقی خالق باشد. سوگند با خدای که در این زنجیر بمیرم تا پس از من قومی که می آیند دانند که در این کار مردمی در زنجیرها جان داده اند واگر مرا نزد واثق برند تصدیق قول او نکنم. و ابوعمربن عبدالبرّ الحافظ در کتاب الانتفاء فی فضائل الثلاثة الفقهاء آرد که: ابن ابی اللیث الحنفی قاضی مصر بر ابویعقوب حسد می ورزید و دشمن وی بود از این رو در وقت المحنة فی القرآن العظیم در جزء کسانی که از مصر به بغداد اخراج کرد ابویعقوب را نیز بفرستاد و از اصحاب شافعی جز او کس را نفی و اخراج نکرد و به بغداد ویرا بزندان کردند و او اجابت دعوت مدعیان نکرد و گفت کلام اللََّه غیر مخلوق است تا در حبس بمرد. و شیخ ابواسحاق شیرازی در کتاب طبقات الفقهاء گوید: آنگاه که بویعقوب بزندان اندر بود هرصباح جمعه غسل میکرد و جامه بر تن راست میکرد و چون آواز مؤذن می شنید راه درمیگرفت، سجّان میگفت کجا شوی او میگفت اجابت داعی خدای میکنم سجّان میگفت خدات عافیت دهاد بازگرد و او بازمیگشت و میگفت بار خدایا دانی که من اجابت داعی تو کردن خواستم لیکن مرا منع کردند. و ابوالوالیدبن ابی الجارود گوید: بویطی بهمسایگی من خانه داشت و در هر ساعت شب که بیدار میشدم آواز او را می شنیدم که نماز یا قرآن می خواند و ربیع میگفت همیشه دو لب بویطی بذکر خدای در حرکت بود و هیچ کس را در احتجاج بکلام اللََّه بارع تر از وی ندیدم و او را نزد شافعی منزلتی بود که بسا از وی از مسئلتی میپرسیدند و او میگفت از ابویعقوب پرسید و چون میگفتند ابویعقوب در جواب چنین گفت می گفت همانست که او گفته است. و بسیار اتفاق می افتاد که رسول صاحب شرطة برای استفتاء نزد شافعی میشد و او اشاره به ابویعقوب میکرد و میگفت او زبان من است. و خطیب بغدادی در تاریخ خود گوید که پس از مرگ شافعی محمدبن عبدالحکم در نشستن بر جای شافعی یعنی در طاقی که او درس می گفت به ابویطی منازعت کرد و ابوبکر حمیدی که در این وقت به مصر بود بمحمد گفت که از شافعی شنیدم که گفت که کس مجلس مرا از یوسف بن یحیی سزاوارتر نباشد و از اصحاب من هیچیک از او اعلم نیستند و ابن عبدالحکم گفت دروغ گوئی و حمیدی گفت دروغزن تو و پدرت و مادرت باشید و محمدبن عبدالحکم برآشفت و بیک طاق فاصله از مجلس شافعی مقام کرد و مجلس گفت و بویطی در جای شافعی بتدریس نشست. ربیع بن سلیمان گوید ابویعقوب از زندان بمن نوشت گاهی در اینجا رخوت و سستی بمن عارض شود که سنگینی غل و زنجیر را تا بدست نسایم درک نکنم چون این نامهٔ من بخوانی خوی خویش با حاشیت و کسان خود نیکو کن. و غریبان را یاری ده چه من بارها شافعی را دیدم که به این بیت تمثل میکرد: اهین لهم نفسی لاکرمهم بها و لن تکرم النفس التی لاتهینها. وفات ابویعقوب روز جمعه پیش از نماز به رجب سال ۲۳۱ هـ . ق. در بند و زندان به بغداد بود و بعضی به سال سی ودو گفته اند و اولی اصح است. و ابن فرات در تاریخ خود روز وفات او را سه شنبه از ماه رجب گفته است. واللََّه اعلم.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن یعقوب بن اسماعیل بن خرزاد نجیرمی لغوی بصری. رجوع به ابن خرزاد و رجوع به یوسف... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن یعقوب الضبعی البصری. صاحب السلعة. محدث است و یزیدبن سنان از او روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف بن یونس محدث است. او از مالک و از او اسماعیل بن متوکل روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف الثانی. پنجمین از موحدین (۶۱۱ -۶۲۰ هـ . ق.).
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف مرینی. ششمین ملوک بنی مرین بمراکش پس از ابویوسف یعقوب (۶۸۵ -۷۰۶ هـ . ق.). و رجوع به یوسف... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یوسف همدانی. (خواجه...) شیخ عالم ربانی ابویعقوب یوسف همدانی. او در اوائل حال به بغداد رفت و در مجلس شیخ ابواسحاق شیرازی بتحصیل علوم مشغول شد و در اندک زمان بر امثال و اقران فائق آمد و بدیگر ولایات شتافت و از علماء آن عصر استماع حدیث کرد آنگاه روی بخراسان آورد و در مرو اقامت گزید و سپس بهرات رفت و بعد از چندگاه خمس و ثلاثین و خمسمائه (۵۳۵ هـ . ق.) بار دیگر عزیمت مرو فرمود و در اثناء راه وفات یافت و مریدان او را در همان منزل بخاک سپردند و پس از مدتی به مرو نقل کردند و اکنون مزار آنجناب در ظاهر آن بلده مشهور است.

کلمات هم‌قافیه با «ابویعقوب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید