معنی ابویزید

معنی ابویزید

7 بازدید
[ اَ بو یَ ] (ع اِ مرکب) عقعق. (المرصع). عکه. کلاژه. غلبه. کندش. شمشیردنبه. (نطنزی). زاغچه. کلاژاره.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) محدث است. و او از ابی سلام اسود روایت کند. (الکنی للبخاری).
[ اَ بو یَ ] (اِخ) از علمای زمان صفویه معاصر شاه عباس و شیخ بهائی. او از نسل ابویزید بسطامی است و او راست: رساله ای در قضا و قدر که بنام امیر مظفر کرده است و کتاب معارج التحقیق و جز آن.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) محدث است و عطاءبن السائب از او روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) صاحب حبیب السیر آرد که: در ایام دولت القائم باَمراللََّه محمدبن المهدی مکنت داری ابویزید نام جمعی از اهل سنت و جماعت را با خود متفق ساخته رایت مخالفت قائم بأمراللََّه را بر افراخت. قائم بمحاربهٔ او قیام کرده منهزم بقلعهٔ مهد [ مهدیه؟ ] شتافت و ابویزید به در حصار رفته شرط محاصره بجای آورد. در تاریخ گزیده مسطور است که اسماعیلیّه را عقیده آن است که دجال کنایه از ابویزید است و حدیثی روایت کنند که دجال بر مهدی یا قائم خروج خواهد کرد. القصه قبل از آنکه فتنهٔ ابویزید مندفع گردد قائم در شوال سنهٔ ۳۳۴ هـ . ق. فوت شد و امراء و ارکان دولت وفات او را پنهان داشته با پسرش اسماعیل بیعت کردند و المنصور بقوةاللََّه اسماعیل، قبل از آنکه فوت پدرش اشتهار یابد ابویزید را منهزم گردانید و جمعی از اهل شجاعت را بتعاقب او نامزد کرد آن جماعت ابویزید را بدست آورده و به پایتخت رسانیدند و منصور او را در قفسی آهنین با بوزینه ای قرین ساخته بعد از روزی چند بنیاد حیاتش برانداخت و منصور در سلخ شهر شوال سال ۳۴۱ هـ . ق. وفات یافت. رجوع به حبط ج ۱ ص ۳۵۸ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ابان بن یزید بصری. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ابن اویس (سلطان) ایلخانی. وی بدست عادل آقا از امرای دولت ایلخانی پس از قتل سلطان حسین جلایر توسط برادرش سلطان احمد بسلطنت رسید و با سلطان احمد بجنگ پرداخت عاقبت امیر ابخاز بین آن دو واسطهٔ صلح شد و مقرر گردید که آذربایجان به استقلال در تصرف سلطان احمد قرار گیرد و عراق عجم از آن سلطان بایزید باشد ولی عادل آقا که از استبداد سلطان احمد ناراضی بود بار دیگر به آذربایجان لشکر کشید و در نزدیکی مراغه با اردوی سلطان احمد روبرو گردید. سلطان غالب شد و عادل آقا بسلطانیه بازگشت و چون خود را دست نشاندهٔ شاه شجاع پادشاه مظفری فارس اعلان کرده بود از او یاری خواست و شاه شجاع به سال ۷۸۵ هـ . ق. بسلطانیه آمد و این پادشاه پس از رسیدن بدان شهر مابین دو پسر سلطان اویس را اصلاح کرد و با عادل آقا از سلطانیه خارج شد و کار نزاع سلطان ابویزید و سلطان احمد بوساطت او بخوشی خاتمه یافت. رجوع به حبط ج ۲ ص ۹۴ و ۹۸ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ابن بوجای ملازم شهزاده یساور. رجوع به ذیل جامع التواریخ رشیدی ص ۷۵ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ابن حِنْتِف مازنی. ظاهراً محدث است و از عمارةبن احمر روایت کند و صاحب تاج العروس گوید: و فیه اختلاف کما فی التبصیر.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ابن عبدالغفار قنوی. او راست: شرح نوابغ زمخشری، و آنرا۹۸۳ هـ . ق. به پایان رسانیده است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ابن مبارزالدین محمد مظفری. چون سلطان زین العابدین بن شاه شجاع بسلطنت رسید (۷۸۶ هـ . ق.) ابویزید جانب سلطان زین العابدین را رها کرده بلشکریان شاه یحیی پیوست و بهمین علت سلطان زین العابدین چون از عهدهٔ شاه یحیی برنمی آمد با او صلح کرد و حکومت ابرقو را به ابویزید داد و پس از چندی ابویزید از جانب شاه یحیی حاکم نطنز گردید و چون سلطان زین العابدین بن شاه شجاع اصفهان را تسخیر کرد و بنطنز شتافت ابویزید را مغلوب ساخت و او بلرستان گریخت و وی به سال ۷۸۸ جماعتی را گرد آورده بکرمان آمد. سلطان احمد در صدد دعوت او بخدمت خود بود ولی چون شنید که اتباع گرسنهٔ او بغارت آبادیها و تعدی بمردم پرداخته اند او را بکرمان راه نداد و ابویزید بیزد نزد شاه یحیی رفت. بعدها در جنگ میان شاه یحیی (به اتفاق سلطان ابواسحاق حاکم سیرجان) و سلطان احمد در کرمان، ابویزید از طرف برادر خود مردانگیها نمود و شاه یحیی شکست یافت و سلطان ابواسحاق گرفتار گشت. وفات ابویزید در شوال ۷۹۲ هـ . ق. اتفاق افتاد و او پادشاهی زیباطلعت و پسندیده سیرت بود و مدت عمر او سی وشش سال و هفت ماه بود. رجوع به حبط ج ۲ ص ۹۹ تا ۱۰۱ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) اسماعیل بن یزید الرّازی. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ایّوب بن شبیب الصنعانی. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) بسطامی. رجوع به ابویزید طیفوربن عیسی... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) بشربن عبدالملک. محدث است و ابوزرعهٔ رازی از او روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) بعیث البصری. رجوع به ابویزید خداش... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) تجیبی. حیوةبن شریح. رجوع به حیوة... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ثابت بن موسی. محدث است و از شریک روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) جلال الدین. صاحب حبیب السیر آرد: او پیوسته به اداء وظائف طاعات و روایت عبادات قیام و اقدام میکرد و بواسطهٔ رعایت احکام شریعت و متابعت سنت حضرت رسالت علیه افضل الصلوة و السلام والتحیة بمقامات بلند ترقی فرمود و در کفایت مهام فرق انام لوازم سعی و اهتمام مرعی داشتی و به هر کس از اهل اختیار در آن باب رجوع بایستی کرد بنفس خود با او ملاقات کردی و نقش خیرخواهی بر لوح ضمیرش نگاشتی همواره خوان ضیافت گسترده بودی و بجهت آینده و رونده طعامهای لذیذ ترتیب کردی در نفحات مسطور است که مولانا جلال الدین ابویزید را بحسب ظاهری پیری نبوده همانا اویسی بوده است و می گفته که هرگاه مرا مشکلی پیش می آید آنرا بی واسطه بروحانیت حضرت رسالت (ص) رفع می کنم تا آن مشکل آسان میشود. وفاتش در شب دوشنبهٔ دهم ذی قعدهٔ سنهٔ اثنی و ستین و ثمانمائة (۸۶۲ هـ . ق.) اتفاق افتاد و در قریهٔ بوران مدفون گشت و پادشاه پاک اعتقاد معزالسلطنة و الخلافة ابوالغازی سلطان حسین میرزا در ایام دولت خود بر سر مزارش عمارت عالی بنا کرد. اوقات حیات مولانا ابویزید از نود سال متجاوز بود. رجوع به حبط۲ ص ۲۲۸ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) حاتم بن وردان. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) الخارجی. رجوع به ابویزید مخلدبن کیداد... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) خالدبن حیّان. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) خالدبن عبداللََّه قسری. رجوع به خالد... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) خالدبن محمدبن یحیی. بندار کرمان. رجوع به خالد... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) خالدبن یزید اللؤلؤی. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) خداش بن بشربن خالد بصری التمیمی. ابن الحارث. معروف به بعیث بصری. او خطیبی بلیغ و شاعری نیکوشعر بود و میان او و جریر مهاجاتی است که نزدیک چهل سال بکشید و هیچ یک بر دیگری غالب نیامد و در عرب چه در جاهلیت و چه در اسلام مهاجاتی بدین گونه و با این طول مدت بی نظیر است. و از هجای ابویزید است جریر را: اذا طلع العیوق اوّل کوکب کفی اللؤم عند الناز حین جریر الست کلیباً ثم امک کلبة لها بین اطناب البیوت هریر ولو عند غسان السلیطی عرست رعا قرن منها و کأس عقیر اتنسی نساء بالیمامة منکم نکحن عبیداً ما لهنّ مهور. و هم او راست در این معنی: کلیب لئام الناس قد یعلمونها و انت اذا عدّت کلیب لئیمها اترجو کلیب ان یجی ء حدیثها بخیر و قد اعیا کلیبا قدیمها. و نیز در همین مقصود: اذا ایسرت معزی عطیة و ارتعت بلاغاً من الموت اجتواها جمیعهاتعرّضت لی حتی صککتک صکة علی الوجه یکبو للیدین امیمها الیست کلیب الأَم الناس کلهم و انت اذا عدّت کلیب لئیمها. و هم در این باب: اشارکتنی فی ثعلب قد اکلته فلم یبق الاّ رأسه و اکارعه فدونک خصییه و ما ضمت استه فانک رمّام خبیث مراتعه. و جریر در هجاء خداش گوید: الم ترَ انّی قدرمیت ابن فرتنا بصمّاء لایرجو الحیاة امیمها له امّ سوء بئس ما قدمت له اذا فرط الأحساب عد قدیمها. و وفات بعیث به بصره در خلافت ولیدبن عبدالملک به سال ۱۳۴ هـ . ق. بود. (معجم الأدباء ج ۴ ص ۱۷۳).
[ اَ بو یَ ] (اِخ) خولانی. محدث است و از شریک روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) داودبن یزید الأودی. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ربیع بن خیثم الثوری. رجوع به ربیع... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ربیع بن خیثم. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) سائب بن یزید. صحابی است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) سهیل بن عمروبن عبد شمس بن عبدودبن نصر. از صحابهٔ کبار است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) شرحبیل بن المسطبن الأسود الکندی. رجوع به شرحبیل... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) شرحبیل بن شفعة. محدث و صحابی است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) صهیب. صحابی است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) ضبی. رجوع به الکنی بخاری شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) طیفوربن عیسی بن آدم بن عیسی بن علی الزاهد البسطامی الاصغر. رجوع بکلمهٔ بسطام در معجم البلدان یاقوت شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) عبدالرحمن بن مصعب. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) عبدالملک بن ابی کریمة. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) عبدالملک بن میسرة. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) عطاءبن یزید اللیثی. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) عقیل بن ابیطالب. برادر امیرالمؤمنین علی علیه السلام. رجوع به عقیل شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) عمربن واصل. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) غضائری. رجوع به غضائری رازی... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) الغوثی. او از رسول صلوات اللََّه علیه روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) غیلان. محدث است و از ابی سلام روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) قاسم بن یزید الجرمی. محدث است و از سفیان روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) الکندی. شرحبیل بن السمطبن الأسود. رجوع به شرحبیل... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) محمدبن خیثم المحاربی. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) محمد غضاری رازی شاعر. رجوع به غضاری... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) محمودبن محمد. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) مخلدبن کیداد الخارجی. ملقب به صاحب الحمار. او بأوّل معلم کتاب بود و در شمائل او گفته اند کوتاه بالا و فربه و چرکین بود و چون پیوسته بر خر نشستی او را صاحب الحمار خواندندی. او در اوائل مائهٔ چهارم هجری بزمان ملوک فاطمی در مصر خروج کرد و مدت بیست و پنج سال در طرابلس و تونس و جهات مغرب به یغما و تخریب و حرق قصبات و قتل مردم آن نواحی پرداخت و آنان که از کشتن جان بردند به جلاء دیار بعیده ناگزیر شدند. از ملوک فاطمی قائم بأمراللََّه مدتی مدید با وی جنگها درپیوست لیکن آنگاه که ابویزید در محاصره بود قائم درگذشت پسر و خلف قائم منصور نیز سالها با او زد و خورد داشت که گاهی غالب و زمانی مغلوب میشد تا در آخر به سال ۳۳۶ هـ . ق. ابویزید را دستگیر کرده بکشت.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) مخلدبن یزد الخزاعی. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) مدنی. تابعی است. او از ابن عمر و قرة از او روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) مرغزی خراسانی. یکی از شیوخ تصوف. رجوع به نفحات الانس جامی چ هند ص ۱۳۶ شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) مشرس الفلسطینی. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) مظفری. از شاهزادگان آل مظفر فرزند مبارزالدین و برادر سلطان عمادالدین است و او با برادر خود عمادالدین بمخالفت برخاست و در کرمان مغلوب شد و سلطان عمادالدین گناه او عفو کرد. قطعهٔ ذیل را بدو نسبت کنند: از واقعه ای ترا خبر خواهم کرد و آنرا بدو حرف مختصر خواهم کرد با عشق تو در خاک نهان خواهم شد با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد رجوع به ابویزیدبن مبارزالدین... شود.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) المعنی. عبدالرحمن بن مصعب. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) نوف بن فضالة البکالی. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) وشیمةبن موسی بن الفرات الوشاء الفارسی الفسائی. تاجر و سنّی بود و از مولد خویش به بصره و از آنجا به مصر و سپس به أندلس رفت. و او را کتابیست کثیرالفوائد در اخبار ردّه و قبائلی که پس از وفات رسول صلی اللََّه علیه و آله مرتد گردیدند و جنگهای ابوبکر با آنان. و ابویزید شهرتی بسزا دارد چنانکه ابوالولید فرضی صاحب تاریخ اندلس و حافظ ابوعبداللََّه حمیدی در کتاب جذوةالمقتبس و ابوسعیدبن یونس در تاریخ مصر و سمعانی در انساب نام او برده اند. و او در مصر به سال ۲۳۷ هـ . ق. وفات کرده است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) وشیمةبن موسی بن الفرات الوشاء الفارسی الفسائی. تاجر و سنّی بود و از مولد خویش به بصره و از آنجا به مصر و سپس به أندلس رفت. و او را کتابیست کثیرالفوائد در اخبار ردّه و قبائلی که پس از وفات رسول صلی اللََّه علیه و آله مرتد گردیدند و جنگهای ابوبکر با آنان. و ابویزید شهرتی بسزا دارد چنانکه ابوالولید فرضی صاحب تاریخ اندلس و حافظ ابوعبداللََّه حمیدی در کتاب جذوةالمقتبس و ابوسعیدبن یونس در تاریخ مصر و سمعانی در انساب نام او برده اند. و او در مصر به سال ۲۳۷ هـ . ق. وفات کرده است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) الهمدانی. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یحیی بن میسرة. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یحیی بن یزید الهنانی. محدث است. او از انس و از او شعبة روایت کند.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یزیدبن المهلب. محدث است.
[ اَ بو یَ ] (اِخ) یونس بن یزید الأیلی. محدث است.

کلمات هم‌قافیه با «ابویزید»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ید» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید